نوشته‌ی کیتلین جانستون

بعضی روزها دشوار است بگوییم کدام یک هولناک‌تر است: خود نسل‌کشی در غزه، یا انحطاط اخلاقی‌ای که در جامعه‌ی ما ریشه دوانده و آن را ممکن ساخته است.

جنایات در غزه چند میلیون قربانی دارد. اما وقتی جمعیت آمریکا، اروپا، کانادا و استرالیا را کنار هم بگذاریم، به حدود یک میلیارد انسان می‌رسیم که در یک دنیای دیستوپیایی زندگی می‌کنند و وجدان جمعی آن‌ها چنان دچار اعوجاج و فساد شده که اجازه می‌دهند حکومت‌هایشان به نسل‌کشی آشکاری در مقابل چشمان تمام جهان کمک کنند. یک میلیارد انسانی که آن‌قدر از لحاظ اخلاقی ورشکسته‌اند که تحمل می‌کنند چنین کابوسی بر هم‌نوعانشان تحمیل شود.

این مسئله به‌ویژه در جریان داغ رقابت‌های ریاست‌جمهوری آمریکا بیشتر به چشم می‌آید، وقتی ده‌ها میلیون رأی‌دهنده با تمام وجود سعی می‌کنند غزه را از ذهنشان پاک کنند تا بتوانند یکی از دو نامزد اصلی را که هردو متعهد به حمایت از دولت صهیونیستی عامل این نسل‌کشی هستند، پشتیبانی کنند. در بهترین حالت، آن‌ها جنایات اسرائیل را یک مسئله‌ی مزاحم می‌بینند که چپ‌گراها در جشن‌هایشان درباره‌ی کامالا مطرح می‌کنند، و در بدترین حالت، کاملاً از اقدامات اسرائیل حمایت می‌کنند.

چه زندگی بی‌معنا، پوچ و بی‌روحی. چه خیانتی به حقیقت و به انسانیت خودمان. چگونه کسی می‌تواند از چنین زندگی مرده‌وار و بی‌احساسی رضایت داشته باشد؟ در مسیری که جامعه برایش تعیین کرده بی‌هدف جلو می‌رود، و چون برایش راحت‌تر است از مواجهه با تضاد درونی که طرد دنیای خدمت‌گذار به قدرت در آن نهفته، انسانیت را پایمال می‌کند.

در حال گوش دادن به مصاحبه‌ای با پزشکی بودم که در جریان نسل‌کشی در غزه فعالیت می‌کرد. او داستانی از ماه‌ها پیش را تعریف کرد؛ زمانی که ارتش اسرائیل تخلیه‌ی بیمارستانی را اجباری کرد و چهار نوزاد نارس را پس از اطمینان خاطر به کارکنان مبنی بر مراقبت از آنان، به حال خود رها کرد تا در دستگاه‌های انکوباتور جان دهند. هفته‌ها بعد، پیکرهای کوچکشان در حالی پیدا شد که در حال تجزیه بودند، پس از آن‌که نیروهای اسرائیلی منطقه را ترک کردند.

چگونه همین یک حادثه به تنهایی جهان را متوقف نکرد؟ چگونه نتوانست ما را به خود بیاورد و وادار به بازنگری در تمام آنچه به این نقطه رسانده است کند؟ مرگ آن چهار نوزاد راز نبود؛ در رسانه‌های اصلی منتشر شد. درست مقابل چشمان ما بود، اما هیچ کاری نکردیم.

این قبیل جنایات برای سیزده ماه، هر روز اتفاق افتاده است، و باز هم هیچ واکنشی.

باید با این وضعیت زندگی کنیم. باید در این دنیای دیستوپیایی و نسل‌کشانه زندگی کنیم، در حالی که اطرافمان پر از مردمانی است که مانند خوابگردها و در خون انسان‌ها غوطه‌ور هستند. زندگی ما در غرب بسیار راحت‌تر از زندگی مردم غزه است، اما در عین حال بسیار از حقیقت دورتر، و بسیار کمتر درخور رشد و تعالی روح انسانی است.

ما دروغ و روان‌پریشی را در خود جذب کرده‌ایم، دروغ و روان‌پریشی تماشا می‌کنیم، با دروغ و روان‌پریشی می‌خوریم، می‌نوشیم، می‌خوابیم و نفس می‌کشیم. ذهنمان پر از زباله است و قلبمان از کثافت، و در خون، عرق و اشک جهانی جنوب فرو رفته‌ایم. این تمدن پوسیده، تنها خاکی است که نسل‌کشی حمایت‌شده توسط غرب در غزه می‌توانست در آن ریشه بزند.

مردم غزه باید پیامدهای چیزی که ما به آن تبدیل شده‌ایم را تحمل کنند، اما ما باید با دانستن اینکه چه کسی هستیم و به چه تبدیل شده‌ایم زندگی کنیم. ما نوزادانشان را می‌کشیم و رها می‌کنیم تا بپوسند، اما این ما هستیم که باید با اجساد این نوزادان در روح خود زندگی کنیم.

به هر طریقی که باشد، روزی این کشتار در غزه به پایان خواهد رسید. اما نیروهایی که درون ما باعث این کشتار شدند، مدت‌ها پس از خاموشی پهپادها و انفجارها، به حیات خود ادامه خواهند داد.

باید با این زندگی کنیم. باید با دانستن اینکه این خودِ ما هستیم زندگی کنیم.