نوشته‌ی دکتر م. رضا بهنام

ترجمه جنوب جهانی



بیش از یک سال است که مقاومت فلسطینی‌ها نه تنها چهره‌ی واقعی نسل‌کشی اسرائیل را آشکار کرده، بلکه ماهیت رژیم‌های عربی را نیز به‌وضوح نمایان ساخته است. سوالی که اغلب پرسیده می‌شود، اما کمتر بررسی یا پاسخ داده می‌شود، این است که چرا خاورمیانه‌ی عربی همچنان خاموش و در حاشیه مانده، در حالی که هم‌نژادان عربشان در فلسطین و لبنان قتل‌عام می‌شوند.

علیرغم این که کشورهای عربی دارای نفوذ اقتصادی عظیمی هستند که می‌توان از آن برای پایان دادن به نسل‌کشی استفاده کرد، آنها ترجیح داده‌اند که خدمه‌ی آمریکا و اسرائیل باشند.
وقتی به رهبران عرب نگاه می‌کنم که برای حفظ قدرت به ایالات متحده تکیه می‌کنند، به یاد سخنان کاسیوس در نمایشنامه‌ی «ژولیوس سزار» شکسپیر (پرده‌ی اول، صحنه‌ی دوم) می‌افتم که به سناتورهای همکار خود می‌گوید: «ای بروتوس عزیز، اشکال از ستارگان نیست، بلکه از خود ماست.»
رژیم‌های عربی برای چندین دهه تابع ایالات متحده بوده‌اند؛ نه به‌دلیل سرنوشت، بلکه به دلیل انتخاب‌های خودشان، هرچند که گاهی این انتخاب‌ها بسیار محدود بوده است.
دلایل تصمیمات آنها برای خدمت به قدرت‌های بیگانه متعدد است. از جمله ترسیم مرزهای مصنوعی توسط قدرت‌های امپریالیستی پیروز پس از جنگ جهانی اول (۱۹۱۴-۱۹۱۸)، تحمیل نظام‌های حکومتی بیگانه و اشغال و بهره‌کشی از سرزمین‌های عربی.
بیشتر کشورهای عربی که توسط امپراتوری‌ها تشکیل شدند، از نظر فرهنگی سیاسی ساختاری مشابه داشتند. کانون‌های قدرت سیاسی که توسط حاکم یا گروه‌های حاکم حفظ می‌شد، رشد کردند، در حالی که جوامع سیاسی (امت) توسعه نیافتند. حاکمان، که توسط استعمارگران برای اداره‌ی این کشورهای نوپا منصوب شده بودند، به ستمگران جدید ملت‌های خود تبدیل شدند.
خاورمیانه‌ی تجزیه‌شده به بازاری برای تجارت قدرت‌های پیروز تبدیل شد. آنها نقشه‌ی آینده‌ی اعراب را ترسیم کردند، آرزوهای ملی اعراب را سرکوب و میراثی از بی‌ثباتی و ناآرامی به جا گذاشتند که تا امروز گریبان‌گیر منطقه است.
تحت نظام قیمومت – که نوعی استعمار با مجوز بین‌المللی بود و در سال ۱۹۱۹ توسط جامعه‌ی ملل برای اداره‌ی سرزمین‌های عثمانی تأسیس شد – سوریه و لبنان به‌دست فرانسوی‌ها و عراق، اردن و فلسطین به‌دست بریتانیا افتادند.
این تقسیمات قلمرویی که در راستای منافع امپریالیستی ترسیم شده بود، تنوع قومی، دینی و زبانی منطقه را نادیده گرفت. در حالی که قدرت‌های قیمومت‌دار، خودمختاری را موعظه می‌کردند، عملاً آن را تضعیف می‌کردند، زیرا معتقد بودند اعراب قادر به حکمرانی بر خود نیستند.
هدف بریتانیا برای تبدیل جهان عرب به نسخه‌ی برتر هند بریتانیایی در جمله‌ای معروف از تی.ای. لورنس، «لورنس عربستان» در سال ۱۹۱۹ بازتاب یافت: «آرزویم این است که اعراب نخستین سرزمین قهوه‌ای ما باشند، نه آخرین مستعمره‌ی قهوه‌ای ما.»
دولت‌های تابع بریتانیا در منطقه‌ی عربی، پس از جنگ جهانی دوم به مشتریان آمریکا تبدیل شدند. این کشورها که مرزهای تحمیلی داشتند، فاقد فرهنگ سیاسی مشترکی برای ایجاد نهادهای پایدار بودند.
همچنین، امیدهایشان برای تغییر و اتحاد تحت سلطه‌ی استعمارگر جدیدی در همسایگی‌شان قرار گرفت که قصد داشت با ایجاد «اسرائیل بزرگ» از فرات در عراق تا نیل در مصر، سرزمین‌های عربی را اشغال کند.

مسئله‌ی فلسطین با دیگر کشورهای تحت قیمومت پس از جنگ تفاوت داشت. حمایت از صهیونیسم اروپایی به سیاست رسمی بریتانیا در قالب اعلامیه‌ی بالفور ۱۹۱۷ تبدیل شد – تعهد بریتانیا برای کمک به تأسیس یک خانه‌ی ملی یهودی در فلسطین، در قلب جهان اسلام.
پس از آن که بریتانیا مسئله‌ی فلسطین را به سازمان ملل واگذار کرد و مجمع عمومی در سال ۱۹۴۷ به تقسیم فلسطین رأی داد، هر دو طرف آماده‌ی جنگ شدند.
کشورهای عربی که بسیاری از آنها تازه به استقلال دست یافته بودند، ضعیف و متفرق وارد جنگ علیه اسرائیل شدند. شکست تحقیرآمیز آنان در سال ۱۹۴۸ و از دست دادن کامل فلسطین تاریخی در جنگ ۱۹۶۷ ضربه‌ی بزرگی به امیدهای پان‌عربیسم وارد کرد و فلسطینی‌های ملی‌گرا را به این نتیجه رساند که به‌طور مستقل از سایر اعراب عمل کنند.
حمایت لفظی از مبارزه‌ی فلسطینی‌ها برای آزادی پس از اجلاس سران عرب در سپتامبر ۱۹۶۷ در خارطوم به بخش اساسی سیاست عربی تبدیل شد. آگاه از محبوبیت ملی‌گرایی عربی و حمایت از قضیه‌ی فلسطین میان عموم مردم، رژیم‌های عربی همچنان طوری عمل می‌کنند که گویی به این مسائل اهمیت می‌دهند.
تاریخ استعمار، دولت‌های عربی را ضعیف، آسیب‌پذیر و فاقد قراردادهای اجتماعی باقی گذاشته است. عراق نمونه‌ای بارز است که چگونه یک مستعمره بدون هویت سیاسی خود زاده می‌شود و درونی و بیرونی تحت ستم قرار می‌گیرد.
در سال ۱۹۱۸، استعمارگران بریتانیایی با پیوند سه ولایت عثمانی (بغداد، بصره و موصل) عراق جدید را ساختند و در سال ۱۹۲۱، فیصل بن حسین، رهبر انقلاب عربی، را به عنوان پادشاه منصوب کردند. اگرچه عراق در سال ۱۹۳۲ به استقلال رسمی دست یافت، اما برای یک چهارم قرن تحت نفوذ بریتانیا باقی ماند.
فنی‌های بریتانیایی، نه عراقی‌ها، وظیفه‌ی خلق هویتی برای این کشور جدید را بر عهده داشتند و مرزهای ملی، واحد پول، و حتی پرچم، سرود ملی و تمبرها را طراحی کردند.
در سال ۱۹۲۷، میدان‌های نفتی بزرگ کشف شد. نفت عراق بین شرکت‌های خارجی تقسیم شد و مردم عراق از ثروت نفتی خود بهره‌ای نبردند. این وضعیت در سال ۱۹۵۸، زمانی که ملک فیصل در کودتای نظامی سرنگون و دوره‌ای از حکومت جمهوری توسط نخست‌وزیر عبدالکریم قاسم آغاز شد، تغییر کرد.
این که عراق هرگز به‌طور کامل از روابط امپریالیستی خود رها نشده است، در نقش سازمان سیا آمریکا در کمک به حزب بعث برای سرنگونی دولت قاسم در سال ۱۹۶۳ مشهود است.
پس از سال‌ها حکومت دوفاکتو، صدام حسین در سال ۱۹۷۹ با حمایت آمریکا به ریاست جمهوری رسید. در این سال‌ها، دولت ریگان (۱۹۸۱-۱۹۸۹) عراق را به عنوان دارایی استراتژیک برای حفظ قدرت منطقه‌ای آمریکا می‌دید.
پس از انقلاب ایران در سال ۱۹۷۹، آمریکا صدام را تشویق کرد به ایران حمله کند. در طول جنگ ایران و عراق (۱۹۸۰-۱۹۸۸)، آمریکا از رژیم حمایت اقتصادی و نظامی کرد، از جمله تسلیحات شیمیایی.
پس از پایان جنگ، صدام که تصور می‌کرد دوستی در واشنگتن دارد، در اوت ۱۹۹۰ به کشور عربی کویت حمله کرد. جنگ اول خلیج فارس، عملیات طوفان صحرا، با شکست تحقیرآمیز ارتش عراق توسط نیروهای ائتلاف به رهبری آمریکا در سال ۱۹۹۱ پایان یافت.
پس از آن، عراق موظف شد به بازرسی‌های موشکافانه‌ی آمریکا برای سلاح‌های کشتار جمعی تن دهد و به مدت ۱۲ سال تحت تحریم‌های اقتصادی ویرانگر قرار گرفت.
پس از حملات ۱۱ سپتامبر و به بهانه‌های ساختگی و دروغین، آمریکا در مارس ۲۰۰۳ به عراق حمله و این کشور را اشغال و ویران کرد. این وضعیت تا هشت سال بعد و پایان رسمی جنگ توسط رئیس‌جمهور باراک اوباما ادامه داشت.

تصویر محاکمه و اعدام صدام توسط دادگاهی که آمریکا آن را ترتیب داده بود، برای عراقی‌ها و اعراب در سراسر منطقه تحقیرآمیز بود.
عراق هنوز به طور کامل از آثار ویرانگر سه جنگ وحشیانه بهبود نیافته است.
اگرچه دولت کنونی به رهبری نخست‌وزیر محمد السودانی تلاش کرده به حضور نیروهای آمریکایی پایان دهد، حدود ۲۵۰۰ سرباز آمریکایی همچنان در عراق باقی مانده‌اند. پس از ۱۰۶ سال، عراق همچنان سرزمینی اشغال‌شده است.
دیگر کشورهای عربی نیز در حال حاضر وضع بهتری ندارند.
جهان عرب معاصر همچنان در گذشته‌ی استعماری خود گرفتار است. شکاف‌هایی که از قبل وجود داشتند، با پیامدهای وحشتناک تأسیس اسرائیل صهیونیستی در فلسطین در سال ۱۹۴۸، شکست اعراب در جنگ ۱۹۶۷ و از دست دادن سرزمین‌های فلسطینی تشدید شده‌اند.
تاریخ نشان می‌دهد که تنها «عرب» بودن معنای سیاسی خاصی ایجاد نکرده و جهان عرب را متحد نکرده است. اما اسلام، که به‌طور عمیقی در فرهنگ عربی ریشه دارد، می‌تواند به واسطه‌ی زبان، تاریخ و ارزش‌هایش، پتانسیل ایجاد وحدت در این جوامع را داشته باشد.
اسلام به عنوان یک نیروی سیاسی، ظرفیت رهایی‌بخشی از ظلم و نابودی نظام‌های استعماری جهانی را دارد.
علاوه بر این، اسلام از در دوران آغازینش با فعالیت‌های اجتماعی و مقابله با بی‌عدالتی، فساد و رباخواری ظهور کرده است. تحت هدایت پیامبر اسلام، حضرت محمد (ص)، هدف اسلام تقویت جامعه بوده است، نه تضعیف آن.
اسلام غیرسیاسی که توسط حاکمان کشورهایی مانند عربستان سعودی ترویج شده، موجب شده مردمشان تمایلی به به چالش کشیدن قدرت نداشته باشند و به شکلی منفعل از یک اسلام «شرکتی» راضی باشند.
پایداری مقاومت فلسطین قدرت اسلام سیاسی در مواجهه با دشمن صهیونیستی را به نمایش گذاشته است.
این امر تعجبی ندارد که رژیم‌های عربی از جنبش مقاومت اسلامی، حماس، بیش از اسرائیل واهمه دارند. اگرچه افکار عمومی عربی از آرمان فلسطین حمایت می‌کند، اما دیکتاتورهای عربی فلسطینیان و ایده‌ی یک کشور فلسطینی آزاد و مستقل را تهدیدی برای بقای خود می‌بینند.
خودکامگان عرب همچنین نگران‌اند که یک دولت فلسطینی توازن قوا را در منطقه تغییر دهد.
آنها از افزایش قدرت کشورهای و سازمان‌هایی مانند ایران، سوریه، حماس، حزب‌الله در لبنان، انصارالله در یمن و نیروهای بسیج مردمی در عراق که برای آزادی فلسطین قربانی داده‌اند، نگران‌اند؛ در حالی که خودشان به مردم عرب پشت کرده‌اند.
علاوه بر این، مرکز جهان اسلام ممکن است از مکه و مدینه که تحت کنترل خاندان سعود است، به قدس در دولت جدید فلسطین منتقل شود.
بدون شک، تأسیس و استمرار یک موجودیت صهیونیستی مهاجم توسط قدرت‌های خارجی در قلب جهان عرب، بذر نفاق و خشونت را برای نسل‌ها در منطقه کاشته است.

بیش از یک سال است که مقاومت فلسطینی‌ها نه تنها چهره‌ی واقعی نسل‌کشی اسرائیل را آشکار کرده، بلکه روح واقعی رژیم‌های عربی را نیز به نمایش گذاشته و ناتوانی و بی‌اعتنایی آنها به نسل‌کشی هم‌وطنان عربشان را برملا کرده است.
در حالی که ایالات متحده میلیاردها دلار به ماشین جنگی اسرائیل تزریق کرده است، برخی از حاکمان عرب همچنان با اسرائیل تجارت می‌کنند و به اعراب تحت اشغال فلسطین بی‌اعتنایی می‌کنند.
نسل‌کشی اسرائیل در غزه و لبنان که با حمایت ایالات متحده انجام می‌شود، نشان داده است که هیچ ارزشی برای جان اعراب قائل نیستند.
امروز نوبت فلسطین و لبنان است، فردا می‌تواند مصر، قطر یا عربستان سعودی باشد.
بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر اسرائیل، در پیامی فخرآمیز در ۲۷ سپتامبر ۲۰۲۴ گفته است: «هیچ نقطه‌ای در ایران نیست که دست بلند اسرائیل به آن نرسد، و این امر در کل خاورمیانه صدق می‌کند.»
چه چیزی موجب شده نتانیاهو تا این حد با اطمینان خاطر سخن بگوید؟ بدون شک رابطه‌ی همزیستی اسرائیل با ایالات متحده، ثروت، قدرت و تسلیحات این کشور در خدمت اسرائیل، و همچنین سازش برخی از رژیم‌های عربی، او را چنین جسور کرده است.
ترس از «دست بلند اسرائیل» در خاورمیانه توسط نمونه‌ی قوی مقاومت فلسطینی شکسته شده است. اما اگر جهان عرب سرانجام به قدرت وحدت پی ببرد، این قدرت می‌تواند بیشتر تقویت شود.

– دکتر م. رضا بهنام، دانشمند علوم سیاسی متخصص در تاریخ، سیاست و حکومت‌های خاورمیانه است. این مقاله را به فلسطین کرونیکل تقدیم کرده است.