جهان در حال دگرگونی، ما چه میکنیم؟

راهنما به راست، گردش هم به راست!

مرتضی محسنی

دانش و امید، شماره ۲۷، دی ۱۴۰۳

 

«انتظار، اراده برای ایستادگی است…»

محمود درویش

 

هم زمان با جنایات غیر قابل تصور نتانیاهو در فلسطین (غزه)، در سخنرانی سرتا پا دروغش در کنگره ایالات متحد آمریکا ۷۹ بار تشویق شد که ۵۸ بار به صورتی مشمئزکننده همراه با قیام و قعود نمایندگان سرمایه جهانی بود، در واقع همدستی و همراهی سرمایه جهانیِ اکنون فاشیستی شده با شنیع‌ترین نوع جنایت تاریخ بشری به نمایش گذاشته شد؛ تا جایی که دیوان کیفری بین‌المللی (ICC) که خود یکی از نهادهای شکل گرفته توسط همین نظام، پس از جنگ دوم جهانی است، بر مبنای حکم دیوان دادگستری بین‌المللی (ICJ) که یکی دیگر از نهادهای سرمایه جهانی است، به ناچار او را محکوم و حکم بازداشتش را صادر کرد. رفتار نمایندگان کنگره ایالات متحد آمریکا که در واقع گلچین شده نمایندگان سرمایه جهانی در بزرگ‌ترین کشور سرمایه‌داری تاریخ است، نمایش دهنده ماهیت سرمایه جهانی است که اکنون به مرحله «بلوغش» رسیده و دیگر نمی‌تواند برای نگهداشتن وضعیت موجود بر ماهیت ضد انسانی‌اش ذیل شعارهایی چون «دموکراسی»، «حقوق بشر»، «آزادی»، … پرده بکشد، بنابراین به صورت شرم‌آوری از جنایات یکی دیگر از نمایندگانش در شبه دولتی برساخته استعمار و امپریالیسم که در راستای منافع سرمایه جهانی مرتکب شده، به صورتی بی‌پروا در مقابل چشم میلیاردها تن از مردم جهان حمایت می‌کند. سرمایه جهانی هفت دهه پیش این رژیم جانی را با دستاویز قراردادن مشتی افسانه و داستان پدید آورد چون خود را نیازمند داشتن مکان و نیرویی برای اِعمال قدرت و سلطه‌اش در «قلب جهان» می‌دانست. همان رژیمی که رئیس جمهور کنونی فاشیست و جنایتکار ایالات متحد آمریکا به کرات اعلام کرده است که «اگر اسرائیل وجود نداشت ما آنرا بوجود می‌آوردیم!» اکنون بی‌پرواتر از هر زمان دیگری در تاریخ به جنایاتی دست می‌زند که حتی تصور آن، روح و روان هر انسان سالم و صادقی را به شدت می‌آزارد.

شاید برخی در این توهم قرار داشته باشند که این همه را در چارچوب مقولاتی همچون فرهنگ و تمدن غرب بسته بندی کرده و آن را با توجیهاتی به خورد مردم به‌ویژه جوانان و دانشجویان بدهند، اما واقعیت اینست که سرمایه جهانی به نقطه‌ای رسیده است که چاره‌ای جز مقابله آشکار با جوامع بیدار شده جنوب و حتی برخی جوامع شمال که به اشکالی تمامی دستوراتش را برنمی‌تابند، ندارد. واقعیاتی تاریخی که مردم را تا جایی آگاه ساخته است که برای امپریالیسم راه دیگری جز تهاجم مستقیم و کشتن و تخریب تمامی دستاوردهای گذشته آنان باقی نگذاشته است. دستاوردهایی که این بخش از جهان توانسته پس از غلبه نسبی بر استعمار و سپس نبردهایی خونبار با امپریالیسم کسب کرده و بدینوسیله تا حدی خود را از زیر یوغ سرمایه جهانی بیرون بکشد.

 

سرمایۀ جهانی در بحران

این جنایات که در شکل وحشیانه‌اش توسط شبه دولت اسرائیل به نمایندگی از سرمایه جهانی در حال انـجام است، چیزی نیست جز نتایج بحرانی که سرمایه جهانی به آن دچار است، آن هم در مقطعی از تاریخ که کشورهایی بپا خاسته‌اند تابا تکیه بر نیروی کار رزمنده خود در اکثر عرصه‌های علوم و فنون توانایی مقابله جدی و بنیادی با سرمایه جهانی را به دست آورند و راه تنفس این نظام ضد انسان و طبیعت را هر چه بیشتر مسدود سازند و در عین حال سطح آگاهی جمعی هم به گونه‌ای ارتقا یافته که مردم این جوامع دیگر حاضر به پذیرش نظام سلطه نیستند. اکنون کشوری به صورت مستقیم در برابر بازوی نظامی تجاوزکار سرمایه جهانی، یعنی پیمان آتلانتیک شمالی «ناتو» ایستاده و با جنگی تمام عیار در حال دفاع از خود است و در این راه مردم و مخصوصاً جوانان بسیاری از دو طرف این جنگ کشته شده و زیرساخت‌های بسیاری تخریب شده و لاجرم اقتصاد این کشورها هم آسیب جدی دیده است. کشور دیگری در تمامی ساحات اقتصادی، علمی و فنی، همه کشورهای شاخص سرمایه‌داری و به قول خودشان «کشورهای توسعه یافته» را پشت سر گذاشته و می‌رود که از آنچه «لبه علم» (Cutting Edge Knowledge) نامیده می‌شود هم به صورتی جهش‌وار عبور کند و تصور ما را از پیشرفت و ترقی که تاکنون جوامع شمال آن را نمایندگی می‌کردند، به صورتی بنیادی تغییر دهد. بسیاری از جوامع بزرگ و کوچک سه قاره هم ضمن درک و دریافت منافع و مطامع سرمایه جهانی و قدرت نفوذ و اعمال اراده سازمان‌های وابسته‌اش، می‌کوشند که هر چه زودتر سفره دومی برای خود بیابند. نمونه‌هایی از این جداسری را می‌توان در تلاش گسترده کشورهایی با نظام‌های سیاسی، اقتصادی متفاوت برای عضویت در نهادهایی همانند بریکس، شانگهای، مجمع اوراسیا، و غیره دید که می‌کوشند از این طریق سفره دیگری دست و پا کنند. در این میان سرمایه جهانی هم با چشمان گشاده خود دریافته است که مقابله با این «دشمن» که روز به روز بزرگ‌تر می‌شود دیگر به آسانی گذشته نیست و بنابراین عمق ماهیت ضد انسان و طبیعت خود را به صورت جنگ‌های مخربی همچون جنگ در اوکراین، فلسطین، لبنان، سوریه، سودان، … نشان می‌دهد.

ناگفته نماند که نهادها و سازمان‌های تازه سر برآورده‌ای همچون بریکس و شانگهای که از طرف کشورهای جنوب پایه گذاری شده‌اند، هنوز دوران کودکی خود را می‌گذرانند و طبیعتاً با انواع واقسام دوگانگی‌ها و اختلافات در درون خود و نیز اقدامات خرابکارانه سرمایه جهانی برای شکستشان مواجه هستند ولی، شکل گیری آنها به صورتی مستقلِ از سرمایه جهانی در این مقطع تاریخی نشان از شروع دورانی نو و مبتنی بر روند درست رشد و تکامل جوامع انسانی دارد ولی ناگزیر این زایمان با سختی‌ها، ناهنجاری‌ها و مشکلاتی همراه خواهد بود. سرمایه جهانی هم بر این امر واقف است و تا جایی که در توان دارد در این دوران سخت زایش به آنها هجوم برده، شاید بتواند از زایمان طبیعی جهانی نو جلوگیری کند و یا این نوزایی را با درد و خونریزی زیادی مواجه سازد تا نظم نوین با تأخیر و هزینه هرچه بیشتری همراه باشد.

 

چشمک به غرب

در میانه این نبرد مرگ و زندگی، کشورهایی هم هستند که توسط سرمایه وابسته داخلی خود، با توجه به شرایط اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی به ارث رسیده از گذشته و سلطه همه‌جانبه و مداوم رسانه‌های وابسته به سرمایه بر افکار عمومی، کماکان چشم به شمالِ جهانی در حال زوال دارند و بدون توجه به نیروی کار یا همان اکثریت مردم، حاضر به درک «سرنوشت محتوم» نیستند. بنابراین با توجه به نفوذ همه‌جانبه و گسترده غرب در همه عرصه‌های زندگی‌شان، آینده را همچنان در دنباله‌روی و حتی ریزه‌خواری از سفره سرمایه جهانی می‌دانند، حتی اگر به قیمت از دست دادن و گسست کامل از نیروی کار یدی و فکری جامعه خودشان باشد.

متأسفانه کشور ما ایران هم با دولت‌های پس از انقلاب، به‌ویژه دولت‌هایی که از اواخر دهه هفتاد تاکنون سکاندار جامعه بوده‌اند، در شمار این کشورها قلمداد می‌گردد. کشوری که با قرار داشتن در یکی از مهم‌ترین و شاید تعیین‌کننده‌ترین نقاط راهبردی جهان و نیز بهره گرفتن از نیروی انسانی کارآمد و منابع طبیعی سرشار، می‌تواند به یکی از بازوهای اصلی «دگرگونی بزرگ» جهانی تبدیل شود به علت سلطه حداقل دو سده‌ای غرب بر تمامی شئونات زندگی مردمش و سرمایه‌داری منحطی که بر آن غلبه دارد، با وجود انقلاب بزرگی که در سال ۵۷ انـجام داد، هنوز نتوانسته خود را از قید و بندهای تاریخ معاصرش رها سازد و غالب دولت‌مردانش کماکان چشم به غرب دارند و با اینکه به ظاهر درگیر نوعی نبرد وجودی با امپریالیسم است ولی در شیوه های حکمرانی، همچنان آینده خود را در همراهی با غرب می‌داند. هرچند که با قطعیت می‌توان گفت که انرژی آزاد شده در انقلاب ۵۷ برای گسستن از جوامع سرمایه‌داریِ رو به افول، کافی بود و می‌توانست تحولات بنیادین در جامعه ما بوجود آورد ولی شرایط بین‌المللی به‌ویژه شکست در پیشبرد سوسیالیسم جهانی، تبعات فاجعه‌باری بر کشور ما گذاشت که نتایج آن همچنان پابرجاست. یعنی ما نتوانسته‌ایم هم‌پای برخی از جوامع نوظهور جنوب جهانی خود را با شرایط در حال دگرگونی جهان سازگار کنیم، چون سرمایه وابسته داخلی به دلیل سلطه مطلق بر همه عرصه‌های جامعه تا امروز مانع این رهایی و گسست تاریخی شده است.

شکست نیروی آزاد شده در انقلاب ۵۷، فرصت مغتنمی برای سرمایه وابسته داخلی فراهم ساخت تا نگذارد انقلاب بر اهداف و کارکردهای نهفته در شعارهایش پابرجا بماند و با توجه به شکست‌های متعدد تاریخیِ اندیشه ترقی و پیشرفت در ایران دو سده گذشته، این واگرایی به تدریج قدرت بیشتری هم کسب کرد تا جائی که پس از سال‌ها مبارزه، هنوز نیروی کار ایران نتوانسته برای باز پس گیری بخش‌هایی ولو اندک از سرمایه عمومی، موفقیتی به دست آورده و در هجوم سرمایه جهانی با دست‌های سرمایه وابسته داخلی، ذیل پروژه «خصوصی سازی»، و «مقررات‌زدایی» -یعنی احکام بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول- و شرایط بین‌المللی و منطقه‌ای در دهه پایانی سده بیستم موفق نشده هیچکدام از آمال و آرزوهایی که در انقلاب ۵۷ داشت، متحقق سازد، بلکه همان اندک دستاوردهای اولیه‌اش هم بتدریج از دست داده است.

این روند واگرایی به سوی سرمایه جهانی ادامه یافت تا در آخرین دولت، شاهد بازگشت آشکار و بدون پرده پوشی به چیزی باشیم که می‌توان آن را موج دوم پروژه جذبِ سرمایه جهانی نامید که توسط دولت مستقر با همراهی مجلس و سکوت قوه دیگر، مجدداً به‌راه افتاده و گویا خواهان پایان دادن به اندک حقوق باقی مانده از موج اول هستیم. شاید بتوان همانندی‌هایی میان این وضعیت در ایران با بازپس‌گیری‌هایی که پس از شکست دولت‌های رفاه در غرب شاهد بودیم، ببینیم. این چشم‌انداز را می‌توان از زبان دولت‌مردانی که با وجود آشکار شدن ورشکستگی این سیاست در کشورهای متعدد، باز سخن از «مشورت گرفتن» از متخصصان خارجی در پروژه راه‌گذرها» (Corridor) که در واقع نوعی شریان تنفسی برای کشور هستند، گفته می‌شود. راه‌گذرهایی که علاوه بر نقش بنیادی اقتصادی وجوه راهبردی و به شدت امنیتی و حیاتی برای کشور دارند ولی گویا باید توسط نمایندگان سرمایه وابسته داخلی به دست «متخصصین» غربی بیفتد. متخصصان یا همان مشاوران صندوق بین‌المللی پول که در تمامی دولت‌های پیشین «راه و چاه» را به سیاست‌گذاران و مجریان نشان داده‌اند و نتیجه آن مشاوره‌ها هم این شده است که می‌بینیم. به علاوه اینکه دیگر علائم و شواهد اجرای مرحله دوم این پروژه خانمان‌سوز را می‌توان در سایر برنامه‌ها و اقدامات دولت و مجلس، بویژه «برنامه پنج ساله هفتم پیشرفت» و انتصابات در وزارت خانه‌ها و سازمان‌های دولتی آشکارا دید.

 

امید بی‌پایه

اگر نبود آن عقبه شکست‌های ملی پی در پی از سرمایه جهانی در مقاطع حساس پیشین و نیز پیروزی جهانی سرمایه در دهه‌های هشتاد و نود میلادی، یعنی سال‌های «پساشوروی»، شاید می‌شد جهان ایرانی را به گونه‌ای دیگر تصور کرد. البته که می‌دانیم دیالکتیک تاریخ کر وکور است و هر خطایی را به سختی تنبیه می‌کند ولی با این همه شواهد نمی‌توان چندان امیدوار بود که اشتباهات و خطاهای گذشته درس عبرتی باشد برای رها شدن از قید و بندهای سرمایه جهانی و همراهی با روند درست تاریخی که پیش چشمان ما در حال ظهور و بروز است. یعنی به‌جای اینکه با تعهد و پافشاری بر محتوای مطالبات بیان شده از سوی توده‌ها در انقلاب ۵۷ که به صورتی قاطع بر منافع اکثریت جامعه یعنی نیروی کار یدی و فکری تاکید می‌شد، شاهد اقدامات و سخنان بی پروا برای ادامه و حتی جبران کاستی‌های سیاستی هستیم که در کشور ما به «تعدیل ساختاری» معروف شده، و آن چیزی نیست مگر اجرای بدون تنازل احکام بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول، یعنی همان سیاستی که «نئولیبرالیسم» خوانده می‌شود.

در حالی‌که امید می‌رفت دیدن آنچه پیرامون ما در جهان در حال وقوع است، زنگ بیدار باشی باشد برای اینکه ما هم بخواهیم خود را از چنگال سرمایه جهانیِ فاشیستی شده برهانیم.

می‌دانیم که رهایی از این دام خطرناک وقتی ممکن است که در سیاست‌های داخلی و خارجی بتوانیم به یک وحدت اهداف و رویه منطبق بر شناخت روند درست تاریخ دست یابیم، روندی کاملاً متفاوت از آن چیزی که اکنون شاهد آنیم. شناخت این روند و سیر تکامل تاریخی و همه اتفاقات و رویدادهای بین‌المللی باید ما را وادارد که بدانیم که کشورما در «این سوی جهان» قرار دارد و باید کوشید که به سرمایه جهانیِ فاشیستی شده فرصت داده نشود که با سلطه کامل خود باز دهه‌ها بر اجحافات و جنایاتش بیفزاید و مسیر رشد و ترقی را از مردم ما برباید.

اگر از تمامی خطاها و اشتباهات سیزده دولت پیشین گذر کنیم، چون راه بازگشتی به گذشته نداریم، باید به دولت چهاردهمِ در مسند قدرت انذار بدهیم که این خطاها و اشتباهات اکنون به صورتی گسترده‌تر در حال انـجام است و انگار هنوز «در بر همان پاشنه می‌چرخد» و سکانداران قدرت نمی‌خواهند گوش شنوا و دیده بیناتری نسبت به تحولات انـجام شده و «دگرگونی‌های بزرگ» در حال انـجامِ جهان داشته باشند.

تصوری که اکنون بیشتر غالب است و اذهان را به خود مشغول داشته اینست که گویا اصرار بر آنست که نه تنها راه‌های آزموده گذشته را تکرار کنیم، بلکه بر ادامه همان راه پر خطای گذشته تاکید و اصرار هم می‌شود. گذشته‌ای که نتایج درخشان آن را پیش چشم داریم و نیروی کار یدی و فکری کشور که همواره با فجایع و مظالم سلطه بی چون و چرای سرمایه داخلیِ همبسته با سرمایه جهانی روبرو بوده، همه چیز این سرمایه را می‌داند. مظالم آن را با پوست و گوشت خود لمس می‌کند، سرمایه‌ای که به ریزه خواری و زائده بودنش می‌نازد و با یک اشاره چشم و ابرو چنان عنان از کف می‌دهد که دیگر قادر نیست آبروی از دست رفته سرمایه جهانی را ببیند. یعنی نوعی شیفتگی که حتی برای نمایندگان همان سرمایه جهانی نیز جای شگفتی بسیار دارد.

تقریباً در تمامی تصمیماتی که توسط دولت چهاردهم و مجلس سیزدهم گرفته شده یا در دستور کار قرار دارد می‌توان این نوع دیدگاه را مشاهده کرد. به علاوه شاهد اقداماتی هستیم که گاهی انسان را از قدرت اِعمال نفوذ سرمایه داخلی دچار سرگیجه می‌کند. برای مثال لایحه‌ای که اخیراً توسط دولت به مجلس داده شد و پس از تصویب مجلس در «مجمع تشخیص مصلحت نظام» نیز به سرعت تائید گردید. در این لایحه افزایش بیش از ۷/۱میلیارد دلار سرمایه ایران در صندوق بین‌المللی پول (IMF) مورد تأکید قرار گرفته است، با این توجیه که افزایش سرمایه موجب می‌شود که سرگروهی ایران در این صندوق که نماد و شاخص اِعمال قدرت اقتصادی سرمایه جهانی، به‌ویژه آمریکایی بر دیگر کشورهاست، محفوظ بماند. اما گفته نمی‌شود که این صندوق تا حالا چه گلی به سر مردم ما زده که از دست دادن سرگروهی آن بخواهد فاجعه‌ای به بار آورد.

باید به این پرسش صراحتاً پاسخ داده شود که پس از انقلاب و حتی پیش از آن، کدام توصیه این صندوق مالی امپریالیستی به ایران منجر به زیان هنگفت و حتی فاجعه بار اقتصادی نشده و کار را به جایی نرسانده که بحران‌های حاد اجتماعی بوجود آید که حالا این دولت و گردانندگان اقتصادی آن می‌خواهند منابع ارزی و ریالی کشور را که می‌تواند به بخش‌های زیر ساختی از جمله اتمام راه‌گذرهای شمال ـ جنوب و شرق ـ غرب یا ساخت نیروگاه‌های برق و هزاران پروژه نیمه تمام بهداشتی، آموزشی و دیگر خدمات عمومی (که طبق قانون اساسی بر عهده دولت است) اختصاص یابد، در صندوقی گذاشته شود که حتی در اوج همه گیری کووید۱۹ از کمترین کمک به ایران دریغ ورزید. آیا ضروری است تا بنیان‌هایی برای رشد و پیشرفت و رفاه حال و آینده گذاشته شود یا با افزایش سهام در صندوق بین‌المللی پول، سرگروهی ایران محفوظ بماند؟ صندوقی که رهبری و تصمیماتش منحصراً در اختیار سهامدار اصلی آن یعنی ایالات متحد آمریکاست که رسماً ایران را دولت متخاصم و در محور شرارت می‌داند. حالا چه تحولی در این نهاد امپریالیستی رخ داده که مسئولان ما چشم بدان دارند؟ اتفاقات اخیر در سازمان بین‌المللی انرژی اتمی (IAEA) و صدور قطعنامه ضد ایرانی شورای حکام که مقدمه‌ای است بر به‌کار انداختن «مکانیزم ماشه» (Snapback Mechanism) که به صورتی «اعجاب آور» در «برجام» گنجانیده شده به گونه‌ای که دست دولت‌های چین و روسیه برای استفاده از حق وتو در شورای امنیت سازمان ملل هم بسته و در صورت اقدام سه کشور اروپایی موسوم به «تروئیکا»، همه تحریم‌های ذیل قطعنامه ۲۲۳۱ شورای امنیتِ سازمان ملل متحد بر علیه ایران به صورتی خودکار باز می‌گردند. اما با گوش سپردن به سخنان دولت‌مردان اینچنین برداشت می‌شود که گویا با مماشات و مذاکره با «تروئیکای اروپایی» می‌توان بر این تعرض آشکار به حاکمیت ملی ایران تا تاریخ پایان تعهداتِ «حیرت آور» برجامی به گونه‌ای فائق آمد. گویا تصور دولت‌مردان ما اینست که سیاست‌ورزان این کشورها هم مانند «معاون راهبردی ریاست جمهوری» و وزیر اسبق امور خارجه و در واقع طراح و مجری اصلی معاهده‌ای بی‌سابقه در تاریخ معاصرِ جهان، ساده لوح و خوش‌باورند که بشود آنان را بازی داد. این همه تاکید بر ناکارآمدی فقط می‌تواند بر این داده‌ها مبتنی باشد که همان تدوین و امضا کنندگان «معاهده برجام» و بویژه بند حیرت آور «مکانیزم ماشه» اکنون نیز که در راس نهادهای تصمیم گیری قرار دارند می‌خواهند همان راه پر خطای گذشته را ادامه دهند. کسانی که کمترین عجله‌ای برای اجرایی ساختن «معاهده راهبردی ۲۵ ساله» با چین ندارند و کماکان «زنبیل آن کشور را در آخر صف گذاشته‌اند!» و قطعاً برای «معاهده راهبردی ۲۰ ساله» با روسیه هم هیچ تعجیلی نخواهند داشت و زنبیل این کشور را هم جایی بهتر از زنبیل چین نمی‌گذارند.

 

سهم مردم چیست؟

از این موارد گذشته می‌بینیم: در حوزه های مختلف اقتصادی و اجتماعی، از جمله دادن اختیارات حداقلی به تشکل‌های فاقد حیات یا نیمه‌جان کارگری، حتی اجرای مصوبات همان دولت‌ها در زمینه تعیین حداقل حقوق و دستمزد، با نادیده گرفتن کامل قانون کار و ده‌ها مشکل و معضل دیگر اقتصادی و اجتماعی، نه تنها کمترین اقدامی برای حل آنها به عمل نمی‌آید که برخلاف قانون اساسی و دیگر قوانین مصوبه در سال‌های اولیه پس از انقلاب یعنی زمانی که به دلیل حضور بخشی از نیروهای انقلابی در حاکمیت، هنوز عدالت اجتماعی در برنامۀ دولت ملحوظ بود، به‌قدری دست درازی صورت گرفته و چنان دست و بال بخش سرمایه‌داری ریزه‌خوار سرمایه جهانی باز گذاشته شده که با وجود فشارهای غیرقابل تحمل معیشتی بر نیروی کار، اگر قرار باشد کمترین اقدامی در این جهت صورت بگیرد، آنقدر با تأخیر و دست و پا شکسته انـجام می‌شود که دیگر اصل موضوع از حیز انتفاع ساقط شده باشد. نمونه مشخص آن اجرای «قانون همسان‌سازی حقوق و دستمزد» بازنشستگان است که پس از سال‌ها «نبرد» نیروی کار با سرمایه داخلی و انواع و اقسام «تعدیل»ها در آن، اجرای کاملش به هزار اما و اگر وابسته گردیده است. قانونی که اجرای کامل و نه پلکانی آن در عرض سه سال، کمترین «عنایت» به بازنشستگان تلقی می‌شود، زیرا که در سه سالی که قرار است این قانون اجرا شود، بدون تردید این افزایش اندک دریافتی‌ها به یک شوخی تلخ بدل می‌شود.

از این دست موضوعات بسیارند و «مثنوی هفتاد من»، و توقع صبر و انتظار از خیل عظیم نیروی کار و مردم کشور که در سختی فلج کننده معیشتی گرفتارند، بی‌پایان و برشمردن ده‌ها مورد از این اجحافات به حقوق فردی و اجتماعی «صبر ایوب» می‌طلبد. معلوم نیست که بتوان انتظار گشایشی قابل توجه در زندگی اکثریت مردم در این شرایط سخت وخطرناک که کشور با آن روبروست، داشت. دادن وعده و وعیدهای بی‌پایه هم اثری بر نگاه اکثریت مردم به دولت نخواهد داشت. باید به یاد آورد که کدامیک از انتظارات قانونی آحاد مردم تاکنون به‌موقع و درست برآورده شده است که بتوان از این مردم توقع پشتیبانی و جانفشانی در شرایط خطیر کنونی داشت. وقتی حل مشکل تعرفه ورود آیفون ۱۶ آمریکایی و کاهش تعرفه واردات خودروهای لوکس که قطعاً برای طبقه و اقشار پردرآمد است به دغدغه اصلی دولت تبدیل شده و همزمان با افزایش عجیب و غریب قیمت خودروهای داخلی که مورد استفاده عموم مردم است، مواجه می‌شویم و یا بی توجهی کامل به کاهش تورم و یا حداقل تثبیت قیمت اقلام حیاتی برای یک زندگی حداقلی، فقط در تبلیغات دولتی شنیده می‌شود، انتظار کدام معجزه را باید داشت؟

همه تصمیمات این دولت حاکی از آنست که سرمایه داخلی مسلط بر آن، عزم خود را جزم کرده تا حداکثر بهره کشی از نیروی کار و بیشترین استفاده از امتیازات (Rent) را از سرمایه ملی، ببرد، حتی اگر این کار منجر به وابستگی کامل به سرمایه جهانی و کشورهای امپریالیستیِ نماینده این سرمایه گردد. نشست متوالی دولتیان با اتاق بازرگانی به مثابه «پارلمان سرمایه‌داری داخلی» و اعطای امتیازات ریز و درشت به آنان، زیر شعار حمایت از تولید (در حالی که عمده این سرمایه‌داران در واقع واردکنندگان اقلام اساسی مورد نیاز مردم با ارز ترجیحی و یا صادرکنندگان مواد اولیه خام و نیمه‌خام با استفاده از غارت منابع عمومی هستند!) و هم‌زمان بی‌توجهی هر چه بیشتر به نیروی کار، یعنی تولیدکنندگان واقعی، معنایی جز سرسپردگی تام و تمام دولت به سرمایه غیرملی داخلی و نتیجتاً سرمایه جهانی ندارد.

حمایت از تولید در یک وجه آن که بازگذاشتن دست سرمایه داخلی است جز همراهی و مشارکت با آن برای استثمار میلیون‌ها کارگر یدی و فکری و دیگر حقوق و دستمزد بگیران و چپاول منابع عمومی نیست. به همین دلیل است که سرمایه داخلی بقدری بی پروا و هار شده که روزی نیست که از طریق رسانه‌های رسمی و غیر رسمی حقیقی و مجازی خود و نیز رسانه ملی از نداشتن «نقدینگی» و «سرمایه درگردش» ننالد و خواهان لغو مطالبات قانونی دولتی از جمله اندک مالیات پرداختی و یا حذف و کاهش حقوق مسلم تامین اجتماعی از دولت نباشند. براستی اگر قرار است نقدینگی و سرمایه درگردش و پرداخت حقوق قانونی که سهم عمومی است هم از جیب نیروی کار و حقوق و دستمزدبگیران پرداخت شود، چرا نباید همین مردم خود صاحب آن سرمایه و دارایی‌ها باشند؟!

یکی دیگر از موضوعات، استفاده از ادبیات سال‌های «جنگ سرد» توسط برخی مسئولان درجه اول مملکت است که اکنون برای همه جهانیان چنان سرد شده که سخن گفتن با آن زبان فقط مایه تمسخر است، بیاد بیاوریم که زنده یاد دکتر محمد مصدق می‌گفت که: «کمونیسم را بهانه کرده‌اند که نفت مارا صد سال دیگر هم غارت کنند.» حالا باید گفت کمونیسم و سوسیالیسم را بهانه می‌کنند تا هر چه بیشتر نیروی کار را استثمار و امتیازات ریز و درشت از منابع و سرمایه عمومی را از آن خود کنند. ادبیاتی که برخی مسئولان کشور با کمال «صراحت» و «شجاعت» در رسانه ملی و چشم در چشم مخاطب بر زبان می‌آورند همان یاوه‌های سرمایه جهانی در سده بیست است که این حضرات حالا به یاد آن افتاده‌اند و لابد به این همه «همزمانی» و «همزبانی» به خود هم می‌بالند، چون در رسانه‌های جریان اصلی همان نظام سرمایه‌داری جهانی هم سال‌هاست که این نوع زبان و ادبیات کنار گذاشته شده چون علتی برای استفاده از آن نمی‌بینند. ولی گویا برخی مسئولان ما همانند «اصحاب کهف» در آن «دوران سپری شده» جا مانده‌اند، چنانکه گویا این جاماندگان از قافله، آنقدر گوششان با افاضات صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی در دهه‌های پیشین پر شده که جایی برای شنیدن سخنی دیگر باقی نمانده است.

 

 

عقوبت بی‌توجهی

باید بسیار ساده‌لوح بود که ندانیم این نوع سیاست اقتصادی و اجتماعی دیر یا زود زمینه را برای انواع افراط‌گرایی فراهم می‌سازد که امپریالیسم گرفتار شده کنونی حداکثر استفاده را از آن می‌برد. آن چیزی که در شورش سال‌های ۷۳، ۸۲، ۸۸، ۹۸و ۱۴۰۱ شاهد بودیم، قابل انکار نیست که با انـجام سیاست‌های موسوم به نئولیبرالیسم و سخت کردن زندگی برای اقشار پائین جامعه بوقوع پیوست. چرا با این همه شواهد هنوز بسیاری درون و بیرون حکومت و دولت اصرار دارند که بر این نوع سیاست امتحان پس داده پافشاری کنند و با خوشباوری غیرقابل توصیف چشم امیدشان به رابطه با ایالات متحد آمریکا و غرب باشد، روابطی که ماهیتاً نمی‌تواند «نرمال» و خارج از گزاره «سلطه و تابعیت» تعریف شود. اینان همزمان با تمام توان در مقابل هر نوع گرایش به شرق و هم پیمانی راهبردی با کشورهای تعیین کننده در این سوی جهان ایستادگی می‌کنند و هرجا هم قدری انعطاف نشان می‌دهند از سر ناچاری است (برای نمونه فروش نزدیک به دومیلیون بشکه نفت به جمهوری خلق چین که در حال حاضر هیچ جایگزینی در غرب برای آن وجود ندارد.)

مسلماً کشورهای شرقی و نوظهور جنوب جهانی هم این شیفتگی به غرب را به خوبی دریافته‌اند و انتظار غیر معمول از آنان برای دفاع بدون قید و شرط از ما، اگر ناشی از ساده لوحی نباشد، نوعی بندبازی سیاسی در عرصه بین‌الملل قلمداد می‌شود که نمی‌تواند کسی را فریب دهد، چون همه از پوسیدگی این بندها آگاهند. جمهوری اسلامی ایران که در بحران سوریه خود یک پای مبارزه با افراط گرایانی بود که با «پترودلار»های قطر، عربستان و دیگر خرده کشورهای حوزه خلیج فارس و امکانات ترکیه زیر فرماندهی همه جانبه ایالات متحد آمریکا و غرب تجهیز و آموزش‌دیده و این همه جنایات کرده‌اند، چرا در مورد خود نمی‌تواند این موضوع را به‌خوبی درک کند؟

چرا نباید آنچه در روزها و ماه‌های اخیر در جنوب شرق کشور شاهد هستیم، چشم و گوش‌ها را باز کند و تعرضات و تجاوزات نظامی شبه دولت جنایتکار اسرائیل و ترور دانشمندان و مهمانان رسمی ما نباید این افراد را به فکر وا دارد و شاخک‌های ادراکی آنان را تیز کند تا ضمن قطع دست‌های آشکار و پنهانِ نفوذ، با تکیه کامل به نیروی کار یدی و فکری که اکثریت قاطع مردم کشورند، خود را از فضای متوهمانه غربگرایانه خارج سازند. این‌ها پرسش‌هایی واقعی و اساسی هستند که تا برای آنها پاسخ‌های مناسبی نیابیم، نمی‌توانیم به آینده چندان خوشبین باشیم و خود را برای نبرد غیر قابل اجتناب که دیر یا زود رخ خواهند داد، آماده شویم. همه بر مداخلات جدی و آشکار سازمان آتلانتیک شمالی (ناتو) در راه اندازی و تداوم و اکنون به سطح بحران هسته‌ای کشاندن غائله اوکراین آگاهند. چرا برخی نمی‌خواهند از این همه داده اثبات شده درس بگیرند و راه و چاه را بی‌نیاز از مشورت با «متخصصین خارجی» بیابند؟

درک این موضوع برای هر انسان میهن دوست و عدالت‌خواهی که حداقلی از مردم‌دوستی را در نهاد خود داشته باشد بسیار آسان است، به‌شرطی که تا حدی بر واقعیات علمی تاریخی هم واقف باشد. وقتی ده‌ها کارگر معدن به دلیل بی‌توجهی کامل صاحبان این معادن زیر خروارها خاک مدفون می‌شوند و یا زمانی که شرکت‌های بزرگ نفتی، پتروشیمی، فولادی، … و واردکنندگان عمده و بانک‌هایی که عامل اصلی معضلات و گرفتاری‌های مردم هستند و از قِبَل اقدامات خود به سودهای نـجومی و در واقع مشارکت در غارت کشور مشغولند، هیچ دغدغه‌ای بر نمی‌انگیزند. نمی‌توان منتظر بود تا با یک «دم مسیحایی» بر این همه مشکل و گرفتاری متراکم شده، غلبه کرد.

کار امپریالیسم ایالات متحد آمریکا اکنون به جایی رسیده که یک تنه در مقابل حکم «دیوان کیفری بین‌المللی» و تشکیل نهادهای مستقل از امپریالیسم همانند «بریکس» برمی خیزد و تمام جهان، حتی کشورهای هم پیمانش را به تحریم تهدید می‌کند. در همان حال کشورهای اروپایی هم در مقابل تحولات خیره کننده در علم و فن آوری جمهوری خلق چین بقدری وامانده شده‌اند که به پیروی از آمریکا به جنگ تعرفه‌های مخالف با نهادهای خود ساخته همچون «سازمان تجارت جهانی» (WTO) روی می‌آورند، بنابراین چندان سخت نیست که بدانیم اوضاع جهان در حال دگرگونی بنیادی است و زمان مذاکره کردن‌های بی معنی و امتیاز دادن به کشورهایی که خود تا خرخره در گل گیر کرده‌اند، نیست.

برای مقابله با هر نیرویی که از فقر، فلاکت و بیگانگی ناشی از اجرای بدون تنازل سیاست‌های معروف به «اجماع واشنگتن»، بانک جهانی و احکام صندوق بین‌المللی پول که به سیاست‌های «نئولیبرال» موسوم شده است و ترهاتی همچون «تعدیل ساختاری»، «هدفمند کردن یارانه‌ها» و … سود می‌برد، تنها یک راه وجود دارد و آنهم مطالبه و مداومت در مطالبه برای کنار گذاشتن فوری این سیاست‌ها در داخل و بهبود اساسی شرایط اجتماعی به صورت فراگیر است. یعنی باید تلاش کرد که نه تنها فاصله طبقاتی به سرعت کاهش یافته و فساد چشمگیر مترتب بر آن مسدود شود، بلکه با میدان دادن وسیع به نیروی کار یدی و فکری، از ناامیدی ناشی از اصرار بر ادامه سیاست‌های برشمرده، کناره گرفت. تاکید بر ادامه سیاست‌های فعلی مطمئناً نتیجه‌ای جز آنچه در دیگر جوامع پدید آورده برای ما هم نخواهد داشت. تردید نکنیم که در سیاست خارجی هم ایران بخشی از جنوب جهانی است و یقین بیابیم که به همان سرانـجامی خواهیم رسید که مجموعه این جوامع، در صورت همراهی با روند درست تکامل تاریخی به آن می‌رسند، مگر آنکه متوهمانه تصور کنیم که مسیر رشد و ترقی ما جدا از راهی است که اکثریت مردم جهان در آن قرار دارند؛ و آن راه هم چیزی نیست جز در پیش گرفتنِ سیاست‌های مستقلانه مبتنی بر فهم و درک تاریخیِ «دگرگونی بزرگ جهانی». در غیر این صورت باید چشم به قطره‌های چکیده از دست فرادستان داخلی و لاجرم جهانی داشته باشیم. هر نوع خلل و خدشه و یا مقابله خواسته یا ناخواسته با روند تاریخیِ «دگرگونی بزرگ جهانی» ما را به دامان پر از گند و کثافت سرمایه جهانیِ اکنون فاشیستی شده خواهد انداخت که قریب به دو سده است تلاش داریم از آن بیرون آئیم. حال برعهده ماست که چگونه با این موضوع در حال جریان مبتنی بر روند تکامل تاریخی که نقشی مرگ و زندگی دارند، برخورد کنیم که نه تنها موجب ناامیدی عمومی و بیگانگی جمعی نشویم، بلکه تمامیت ارضی و انسجام اجتماعی را حفظ کرده و راه را برای تحولات مترقیانه آتی باز کنیم.