چالشی با مارکسیسم غربی – کورش تیموری فر

در

,

چالشی با مارکسیسم غربی[1]

سوسیالیسم و «طرح‌افکنی نوین» در چین امروز

الیاس جبّور و کریستیانو کاپوویلا[2]

کورش تیموری فر

دانش و امید، شماره ۲۷، دی ۱۴۰۳

 

چکیده

نفوذ فزاینده چین بر جهان، درک آن‌ کشور را به دستور روز تبدیل کرده است. هدف این مقاله پرداختن به این تحقیق، به‌منظور غلبه بر درک عامی معمولی است که تجربۀ چینی را در مقوله‌های تحلیلی ثابتی قرار می‌دهد، و به‌دنبال پیکربندی یک تعیّن عقلانی جدید است که در آن «مفهوم، در جنبش واقعی متجلی می‌شود». از آنجایی که این تجربه، در چارچوب مبارزه ضد امپریالیستی شکل می‌گیرد، ما اذعان داریم که سوسیالیسم چین بر اساس مارکسیسم -به مثابه علم قدرت سیاسی- در تقابل با اصول موضوعۀ به‌اصطلاح «مارکسیسم غربی» توسعه می‌یابد. ما مدلل می‌سازیم که بدون یک دستور زبان شناختی جدید که به ما امکان دهد در مورد جریان کلیت اضداد در هستی تاریخی بیندیشیم و آن را درک کنیم، علوم اجتماعی در تولید نظریه‌ها، مفاهیم و مقولاتی که با دید عمیقی از این پدیدۀ منحصر به فرد مطابقت دارند، پیشرفت چندانی نخواهد داشت. ما در آزمون تجربۀ چینی، دو مقوله اساسی را مشمول خواهیم کرد: سوسیالیسم و طرح‌افکنی.

1. مقدمه

افزایش نفوذ چین در جهان غیرقابل انکار است. به عنوان نمونه، چین مسئول چهار ابتکار بزرگ جهانی است که اولین آنها ابتکار یک کمربند و یک جاده است که طی ده سال به پایان رسید. این ابتکار که حدود 1 تا 1.5 تریلیون دلار آمریکا سرمایه‌گذاری جذب کرد، در یک برنامۀ عظیم جهانی، حدود 150 کشور را به هم متصل کرده و هزاران پروژه زیرساختی را پوشش می‌دهد. این بلندپروازی، نویسندگانی مانند وادل و برگر (2019) را بر آن داشته است تا با چشم انداز «جهانی سازی چین بنیاد» کار کنند. ابتکارات دیگر، هدف آشکارسازی چشم انداز چینی «جامعه با سرنوشت مشترک» را دنبال می‌کنند (استایانو، 2023). تعهدات مربوط به «تمدن جهانی»، «امنیت جهانی» و «توسعه جهانی»، بیانگر ایده‌های پیشران حضور این‌جهانیِ تمدن باستانی چین و مظهر فلسفه‌های متمدن و رواداری است که از دره‌های حاصلخیز غنی آن کشور پدید آمده‌اند (جبّور، 2006; مامیگونیان، 2008).

از سوی دیگر، اذعان می‌کنیم که علاوه بر کمبود قابل‌توجه در درک تصویر کلان، بین پدیدار شناسی رویدادهای چین و روایت‌هایی که به دنبال انحصار گفتمان در مورد پویایی آنها هستند نیز اختلاف نظر کامل داریم.

بخشی از ناتوانی موجود در تفاسیر علوم اجتماعی غربی در مورد چین، نتیجه تغییرات شدید در نظریه دانش، به ویژه از دهه 1990 است. پس از سقوط اتحاد جماهیر شوروی و ظهور جهانی‌سازی نئولیبرال، جنگ فرهنگی امپریالیستی، به حمایت از احیای مسائل نظری قدیمی که قبلاً در زمان‌های تاریخی مربوطه خود کاربرد داشتند، اما این‌بار با پوشش جدید، اختصاص یافت. وانمود شد که یک زرادخانه شناخت-شناسی جدید و مناسب برای عصر جدید «پایان تاریخ» ابداع شده است. این توهم که مرحله جدیدی از روابط تاریخی و اجتماعی در جهان آغاز شده است، و به‌قدری متمایز از دوره های قبلی است که فقط می‌توان آن را پست مدرنیستی نامید (لیوتارد، 2009)، کاملاً برای طبیعی جلوه دادن سلطۀ جهانی سرمایۀ مالی، جبر گرایی تکنولوژیک، و سروَری ملل G7 بر سایر مردمانی که بر اساس این دیدگاه، همچنان در تلاش بودند تا «مدرن» باشند، مناسب بود.

از دست دادن توانایی درگیر شدن با نظریه ها، مفاهیم و مقولات کلیت عینی تاریخی و نیز ترس از اعتقاد به اثربخشی مبارزه طبقاتی، دستگاه‌های فهم علوم انسانی و اجتماعی را به ضعف‌های عملی کشانده، آن‌ها را به تسلیم در مقابل اثبات‌گرایان اشراقی[3] و پست مدرنیست‌ها واداشته، و مجموعه نظریه‌های اجتماعی را به فرمالیسم ریاضی مدل‌ها و تجربه‌گرایی داده‌ها، یا به «روایت هدف اخلاقی» (فرناندز، 2020، ص 17) و «ذات‌گرایی هویت‌گرای چند فرهنگی» (راک هیل، 2023) تقلیل داده است. هر دو دیدگاه تک ساحتی، به‌طور قاطع، آزادی فردی را در تقابل با ضرورت جمعی قرار می‌دهند.

در درک ما، بین ناباوری به فراروایت‌های به اصطلاح علمی، سیاسی، اخلاقی و زیبایی‌شناختی که مشخصه فضای پست مدرنیستی است، و نتیجه کنونی عدم تعادل شناختی، پیوند نظری عمیقی وجود دارد، هرچند که ایدئولوژی غالب آن‌را پنهان می‌کند. مشخصۀ آن بی تفاوتی نسبت به حقیقت در بعد عینی آن است که پسا حقیقت نامیده می‌شود (پالاسیو، کاپوویلا،2021). ما مدلل می‌سازیم که هم محیط پست مدرنیستی، و هم دستورالعمل‌های اثبات‌گرایی اشراقی، هنوز حول تقسیم‌بندی‌هایی می‌چرخند که از زمان مدرنیته به‌وسیله گرایش‌های گفتمانی ما تولید و بازتولید شده‌اند، به‌ویژه آن گفتمانی که شناخت را با آزادی، و نظریه را با عمل در تقابل قرار می‌دهد، و تشریح عالی آن در حیطۀ امانوئل کانت قرار دارد (کاپوویلا، پالاسیو، 2020).

خود مارکسیسم نیز از این جریان در امان نماند. از دوران پیش از انقلاب روسیه، در میان وحشیگری ناشی از جنگ جهانی اول، وجود مفاهیم فاجعه‌آمیز، شک‌گرایانه و اخلاق‌گرایانه از تاریخ، در درون آن قابل مشاهده بود. به‌اصطلاح مارکسیسم غربی، با دوری از تعهد در مبارزه با استعمار، و توجه به موضوعات عمدتاً اروپایی، از پرداختن به مشکلات و چالش‌های مبارزه برای قدرت سیاسی و استقلال ملی نیز بازماند (لوسوردو، 2018، ص 179). از این روست که انتقاد مؤکد، بی امان و قاطع، امروزه هنوز در تحلیل‌های مارکسیسم اروپایی از پویایی سوسیالیسم چینی حاکم است.

در مواجهه با موانع جامعی که یک شکل‌بندی اجتماعی-اقتصادی جدید برای علوم انسانی و اجتماعی خلق می‌کند، در اغلب مواردی که موضوع مربوط به چین باشد، مدل‌های معرفتی اثبات‌گرایی اشراقی و پست‌مدرنیستی عرض اندام می‌کنند.

در مباحث مربوط به تجربۀ ملل شرق، معمولاً یک توافق وسیع بر سر ماهیت پویای آن وجود دارد که شامل مکاتب فکری‌ای است که از اقتصاددانان نئوکلاسیک تا مارکسیست‌های غربی را در بر می‌گیرد و همه به دیدگاه مرحله‌ای از سرمایه‌داری اعتقاد دارند، خواه «رقابت آزاد» باشد و خواه سرمایه‌داری «دولت محور» و مشتقات آن مانند «کارآفرینانه»، «تجارت محور»، «توسعه گرا»، «برنامه ریز»، و غیره.

پیشنهاد این مقاله، تداوم ساختار نظری، مفهومی و قاطعی است که به ما این امکان را می‌دهد تا تفسیری جایگزین و عمیق از چین ارائه دهیم. با این حال، به‌واسطۀ ماهیت فکری این تلاش، این مقاله دارای معانی برای درک سیاسی و اقتصادی برزیل هم هست. نقطه نظر بنیادی ما، ادعای واقع‌گرایانه و تاریخی دربارۀ مارکسیسم به‌مثابه علمی برای اعمال قدرت سیاسی است. به نظر ما، همان‌طور که لوسوردو (۲۰۲۲) نیز تأکید کرده است، بی‌ثمر و فرم‌گرایانه است که مارکسیسم را به‌عنوان درکی علمی از تحول واقعیت در نظر نگیریم.

2. مارکسیسم و ​​بازتفسیر آن در شرق

ما بر این باوریم که مسئله اساسی برای مارکسیست‌ها، از زمان تجربۀ کمون پاریس، در حوزۀ گسترده و پیچیدۀ اعمال قدرت سیاسی نهفته است. در این فعالیت دگرگون کنندۀ واقعیت است که علل و پیامدهای این علم نمایان می‌شود. اعمال سیاسی دگرگونی مؤثر، لزوماً شامل درک دقیق پویایی سرمایه‌داری معاصر است، زیرا این قدرت علیه و بر ضد این سیستم عمل می‌کند. هر دو – فعالیت سیاسی و درک سرمایه داری – هستۀ سخت توسعۀ نظری و مفهومی مارکسیسم را تشکیل می‌دهند. در این معناست که تجربۀ چین در ایجاد موضوعات و حوزه های بدیع در چشم‌انداز علوم انسانی و اجتماعی پربار است.

ترکیب سیاسی-اجتماعی با محوریت نیروهای طرفدار سوسیالیسم – به‌ویژه بلوک تاریخی تشکیل شده توسط حزب کمونیست چین (CPC)، شامل جناح مسلح آن، ارتش آزادیبخش خلق (PLA) و متحدانش – تحولات را از طریق ترتیبات جدید در مناسبات و نیروهای تولیدی و نیز در عرصه‌های فرهنگی و معرفتی اجرا می‌کند. نتیجۀ این حرکت واقعی و پرزحمت است که امکان ساخت و ساز نظری و مقوله‌های سوسیالیسم علمی کنونی را فراهم می‌آورد. در چارچوب این پارامترها، ما موظفیم آن توصیف‌هایی  که تحت عنوان «رستگاری کسانی که پایین‌ترین طبقه سلسله مراتب اجتماعی را اشغال می‌کنند، رستگاری فقرا، و فقیران روحی»، مارکسیسم را در جایگاه اخلاقی زاهدانه‌ای قرار می‌دهد، رد کنیم (لوسوردو، 2020، ص 116).

با این اقدام عملی و سیستماتیک است که جوهر مفهومی سوسیالیسم حاصل می‌شود. سوسیالیسم بیانگر تسلط سیاسی اکثریت جامعه بر شرایط نامتقارن یک واقعیت تاریخی است که توسط سرمایه داری تعیین شده است؛ یا به عبارت دیگر، عمل برنامه‌ریزی منظم و پایدار برای غلبه بر قانون توسعۀ نابرابر تحت ‌عنوان «قانون اساسی دورۀ انتقال از سرمایه‌داری به سوسیالیسم» (لوفِور، 2020، ص. 206) است.  تنها در نتیجه سیر سازندگی سوسیالیسم است که مقولاتی مانند «طرح‌افکنی» ایجاد می‌شوند و توسعه می‌یابند (رانخل، 1959، ص 205) ، زیرا این امر شرایطی را برای تبدیل خواسته‌های اساسی توسعۀ اجتماعی به فناوری طراحی، پیکربندی و اعمال پروژه‌های استراتژیک منافع جمعی به زیان سرمایه و بازار فراهم می‌آورد. چین با تبدیل بی‌نظمی و پراکندگی در اجرای پویایی‌های تولیدی به وضعیت یک علم طرح‌افکنی، از طریق قدرت سیاسی، کار مهندسان، اقتصاددانان، دانشمندان و سایر شرکت‌کنندگان مرتبط را برای حل آگاهانۀ خواسته‌های اجتماعی شکل می‌دهد و آنها را به ابزار واقعی فعالیت عقلانیت اجتماعی تبدیل می کند.

«طرح‌افکنی» ما را به یاد متن اصلی مارکس می‌اندازد: «زائده‌ای از ماشین»، جایی که او دربارۀ «قدرت دانش عینیت‌یافته» بحث می‌کند (مارکس، 1857-1858، ص. 944). لوسوردو (2022، ص 139) اشاره می کند که:

توسعه شگرف مستمر انرژی‌های تجدیدپذیر که نیازی به سوخت‌های فسیلی (محدود و بسیار آلاینده) ندارند، بار دیگر نشان می‌دهد که پیشرفت‌های فناوری، این «نیروی عینیت یافتۀ دانش انسانی» که توسط مارکس شناسایی و تجلیل شد، دارای پتانسیل فوق‌العاده‌ای برای رهایی است، هم از نظر روابط اجتماعی و هم در ارتباط با انسان و با طبیعت. با این حال، این نتیجه چندان واضح نیست. در واقع، تا زمانی که «علم» همچنان مجبور به «خدمت به سرمایه» باشد، دست نیافتنی خواهد بود.

بنابراین، ما سوسیالیسم را به عنوان سیستمی از اعمال عملی قدرت سیاسی در تحول واقعیت می‌فهمیم، جایی که مفاهیم و مقولاتی مانند «توسعه ناموزون»، «برنامه‌ریزی» و «طرح‌افکنی» جریان رویدادها را در تنش دیالکتیکی مداوم جذب می‌کنند تا به چالش‌های وضعیت کنونی پاسخ دهند. دقیقاً به همین دلیل است که این تعینات در بررسی و تبیین تحلیلی سوسیالیسم چینی از مرکزی‌ترین جایگاه برخوردارند. اساساً، این سیستم مفهومی کلی، گسترشی از مبارزه طبقاتی است (که به عنوان مبارزه سیاسی شناخته می‌شود)، به‌طور نظری جذب شده، و به‌عنوان یک کل، در پی غلبه بر تقلیل‌گرایی تجربی نهادی در مفاهیم «طبقه در برابر طبقه» است.

از نظر تاریخی، پس از امواج تمرکز و تراکم سرمایه، ادغام سرمایه‌های بانکی و صنعتی، و تقاضای فزاینده برای مواد خام و بازارهای جدید، سرمایه‌داری گسترش یافت و وارد دوره نامتوازن و امپریالیستی خود شد. این روند، موجب شد که تضادهای مرکز-پیرامون به حدی برجسته شوند که مرکز ثقل انقلاب اجتماعی و مسئله ملی از مراکز سرمایه داری به مستعمرات منتقل شود. در آسیا، این روند تاریخی با شروع جنگ‌های تریاک (1839-1842) که توسط انگلستان علیه چین آغاز شد و به دنبال آن امواج شورش‌های دهقانی مانند تای‌پینگ (1850-1864) و بوکسورها (1899-1901) خشونت آمیزتر شد. تحرکات مشابهی در شبه جزیره کره و هندوچین در حال وقوع بود. با وجود رفتار خشن و تحقیرآمیز استعمارگران در مقابل مردمان محلی، این درگیری‌ها همچنان خارج از دامنۀ تفسیر اروپامحور باقی ماندند. در حالی که دستاوردهای نظری و قانونی آزادی‌های فردی لیبرالیسم در مرکز تضمین شده بود، این حقوق به‌طور قاطع از مردمان زیر یوغ قدرت‌های اروپایی دریغ شد.

مارکس و انگلس، تحت تأثیر انقلاب‌های ۱۸۴۸ و ظهور طرح‌های جدید تقسیم کار اجتماعی، بر این گمان بودند که نخستین تجربیات سوسیالیستی باید در پیشرفته‌ترین مراکز نظام سرمایه‌داری رخ دهند. این نتیجه‌گیری با موقعیت و حوزۀ عمل سیاسی جنبش کمونیستی در آن زمان سازگار بود. از سوی دیگر، باید به یاد داشته باشیم که این بنیانگذاران سوسیالیسم علمی بودند که اولین تفسیرها را در مورد اشکال مختلف تولید و مبادله در پیرامون ارائه کردند، به‌ویژه فرمول‌بندی مربوط به شیوه تولید آسیایی، که مفهومی بنیادین برای درک چین و سوسیالیسم بازار آن دارد (جبور، ۲۰۱۲).

در شرایط تسلط سیاسی-اقتصادی امپریالیسم، جهان زیر سایه‌های جنگ جهانی و خشونت سیستماتیک قرار گرفت. این گرایش فزاینده به «واکنش در تمام جبهه‌ها» در مرحله کنونی سرمایه‌داری، توسط لنین در یک اثر نظری پیچیده به طور کامل مورد بررسی قرار گرفت، که محتوای تبیینی آن پدیده جنگ جهانی اول را در بر می‌گیرد. این درگیری که در مرکز نظام آغاز شد، نه تنها درها را به روی انقلاب روسیه گشود، بلکه از طریق پیمان ورسای، منجر به الحاق سرزمین‌های چین به ژاپن شد. هر دو پیامد برای ورود نهایی مارکسیسم به چین بنیادین بودند. در سال ۱۹۱۹، در حالی که لنین انترناسیونال سوم را با گرایش آشکار ضد استعماری تأسیس کرد، مانیفست کمونیستی به زبان ماندارین ترجمه شد و جوانان، روشنفکران و کارگران چینی علیه «خیانت ورسای» قیام کردند. در سال ۱۹۲۱، حزب کمونیست چین تأسیس شد و تفسیری مناسب از آرمان‌های تحول این تمدن باستانی را ابداع، و ۲۸ سال پس از تأسیس خود، از طریق یکی از بزرگ‌ترین انقلاب‌های اجتماعی دوران مدرن به قدرت سیاسی در کشور دست یافت. بدین ترتیب، مارکسیسم به شکل قطعی از طریق بازتفسیر در شرق، خود را بازسازی کرد.

مارکسیسم در آسیا تحت رهبری احزاب کمونیست تأسیس‌شده پس از انترناسیونال سوم گسترش یافت، که نه تنها تجربه مبارزات و قیام‌های ضد استعماری را تلفیق کرد، بلکه تحت تأثیر یک انفجار فرهنگی و فکری نیز قرار گرفت. پرولتاریا و دهقانان، به عنوان نمایندگان اکثریت جامعه و سازمان‌یافته در حزب کمونیست، وظیفۀ تسخیر قدرت دولتی و پیشبرد مدرن‌سازی را که طبقات بورژوازی قادر به انجام آن نبودند، بر عهده گرفتند. این امر باعث شد که نظریه مارکسیستی به ابزاری علمی برای کشف عوامل تعیین‌کنندۀ خاص توسعۀ ملی تبدیل شود و راه‌حل‌هایی برای چالش‌های خود ارائه دهد. کشورهایی مانند چین توانستند استراتژی‌ها و تاکتیک‌های مبارزاتی متناسب با شرایط ملی خود را توسعه دهند. به گفته بوئر (۲۰۲۱، ص. ۹):

«اما چرا به جای افزودن «ویژگی‌های چینی»، آن‌را به‌سادگی سوسیالیسم نمی‌نامیم؟ تاریخ مهم است: تمایل به طرح این واقعیت، به کنفرانس زونی در ژانویه ۱۹۳۵ برمی‌گردد. … در نهایت، آن‌ها توانستند رویکردی انقلابی را به‌کار گیرند که نظر به شرایط خاص چین داشت. اندکی پس از این رویداد مهم، مائو شروع به صحبت درباره «قوانین توسعۀ خاص چین» و «ویژگی‌های ملی آن» کرد. در واقع، «چیزی به‌عنوان مارکسیسم انتزاعی وجود ندارد، بلکه فقط مارکسیسم انضمامی وجود دارد». منظور مائو این بود که مارکسیسم نه به‌طور انتزاعی، بلکه باید «در مبارزۀ مشخص در شرایط مشخص حاکم در چین اعمال شود».

در چین، عناصر ملی و دهقانی به طرز تفکر سنت مارکسیستی وارد شدند. «چینی‌سازی مارکسیسم» می‌تواند به عنوان ترکیب چندین مولفه تفسیر شود، از جمله پیگیری بی‌وقفه برای توسعه نیروهای تولیدی و تجربیات اقتصادی حاصل از این هدف؛ حرکت دهقانی و سنت‌های کهن آن («محاصرۀ شهر توسط روستا»)؛ مبارزۀ مداوم برای حفظ حاکمیت ملی («‌نو سازی ملی»)، و پیگیری -از مائو تسه‌تونگ تا شی جین پینگ- از آنچه با عبارت مشهور «رفاه مشترک» یاد می‌شود. جنبشی که می‌خواست با یک دگرگونی مؤثر به واقعیت تبدیل شود، بازآفرینی مارکسیسم را به صورت چرخه‌ای ضروری ساخت. شخصیت مائو تسه‌تونگ نمود مشارکت عظیم چین در مارکسیسم است. به گفته آلبوکرک (۲۰۲۳، ص. ۱۹۵):

«مارکسیسم چینی صرفاً یک ترجمه به معنای معمول آن نیست، بلکه یک تبدیل و بازآفرینی است – و این موضوع از طریق نحوه درک و تبیین مائو از ترجمه‌های چینی اصطلاحاتی همچون تضاد، دیالکتیک و متافیزیک که در فلسفه غربی بسیار معمول و مهم هستند، مشهود است.

در کشوری که با هدف رفاه و فراوانی خانواده‌محور شناخته می‌شود، جستجوی حقیقت در واقعیت‌ها و رهایی ذهن، به ابزارهایی برای مبارزۀ سیاسی و ایدئولوژیک برای مارکسیسمی تبدیل شده‌اند که از ریاضت‌گرایی گریزان است. تحت رهبری دنگ شیائوپینگ، مارکسیسم و سوسیالیسم نیاز به تحقق نظری از طریق افزایش ظرفیت دولت برای گسترش پایه مادی جامعه، بهبود دولت سوسیالیستی و ارتقای زندگی مردم دارند. در واقع، آنچه دنگ شیائوپینگ به عنوان «سوسیالیسم با ویژگی‌های چینی»[4] ترویج کرد، چیزی جز تحقق تطابق ضروری میان نظریه جهانی مارکسیسم و شرایط عینی چین نیست. تحقق ماتریالیسم معاصر در تاریخ ناشی از جوهر منطقی آن است.

آیا مارکسیسمی که توسط دنگ شیائوپینگ بنیان‌گذاری شد، تنها یک تقلیل سوسیالیسم به نظریه‌های توسعه است، یا درمقابل، ابزاری قوی برای کشف قوانین عمومی حرکت ناموزون یک فرماسیون اجتماعی معین؟ در واقع، با نسبت دادن ویژگی نظریۀ قدرت سیاسی به مارکسیسم، و برای پاسخ به نیازهای استراتژیک و تاکتیکی‌ برای غلبه بر موانع توسعۀ اجتماعی، ما از دیدگاه الغا و تعلیق دائمی مفاهیم و مقوله‌ها دفاع می‌کنیم. سوسیالیسم در فورماسیون‌های اجتماعی پیرامونی، تنها نفی سادۀ سرمایه‌داری نیست، بلکه عبارت است از دستیابی به بالاترین نقطه نفی آن، رسیدن به سطحی بالاتر از توسعه نیروهای تولیدی کشورهای سرمایه‌داری، فراتر رفتن از بهره‌وری نیروی کار آن‌ها، ساختن دستگاه عظیم ارزش‌های مبادله و تولید مازاد کافی برای ظهور و توسعه ارزش مصرف.

مارکسیسم تحت رهبری مائو تسه‌تونگ و دنگ شیائوپینگ، خود را بر اساس نیازهای فوری و استراتژیک انقلاب در زمینه اعمال قدرت سیاسی بازتعریف می‌کند. در حالت اول، در شرایط محدودیت‌های نظامی ناشی از برتری فنی و کمّی کومین‌تانگ و پس از انقلاب، در حفظ قدرت در یک محیط بین‌المللی عمدتاً خصمانه. دنگ شیائوپینگ با ارجاع به ایدۀ اولیۀ گذار در آثار مارکس، انگلس و لنین، و نیز در برنامۀ «دموکراسی جدید» ارائه‌شده توسط حزب کمونیست چین در سال 1940، مارکسیسم را به طور عمده در چارچوب‌های اولیه‌اش بازتعریف، و به کشور کمک کرد تا فرصت‌های ایجادشده توسط ظهور مالی‌سازی در جهان سرمایه‌داری را شناسایی، و به‌طور برنامه‌ریزی‌شده چین را در اقتصاد بین‌المللی سرمایه‌داری بازتعریف کند، از «مزایای عقب‌ماندگی» بهره‌برداری کرده و ترازهای جدیدی از اعتبار نظری برای قانون توسعه ناموزون لنین ارائه دهد.

در حال حاضر، 75 سال پس از انقلاب و بیش از چهار دهه اصلاحات اقتصادی، مارکسیسم فراخوانده شده است تا به یُمن آغاز «عصر جدید» سوسیالیسم با ویژگی‌های چینی که توسط شی جین‌پینگ در سال 2017 اعلام شد، توسعه یابد. این امر مستلزم ساخت چارچوب نظری نوینی است تا با تضادهای داخلی جدید نهفته در فرآیند طولانی و عمیق تغییرات ساختاریِ اقتصاد، و چالش‌های خارجی ناشی از زورگویی‌های فناوری و تجاری تحمیل شده توسط ایالات متحده، مقابله کند. مارکسیسم، به تئوری و عمل یک «جنگ توده‌ای طولانی‌مدت» تبدیل می‌شود که شامل بهبود و بازسازی اقتصاد پس از بحران کووید-19، اصلاحات و تصحیح‌های گسترده در زمینه ساخت بنگاه‌ها، و همچنین پر کردن آخرین شکاف‌ها در زنجیرۀ صنعتی تولید نیمه‌هادی‌های پیشرفته است.

3. سوسیالیسم: رهایی اندیشه و توسعه نیروهای مولد

مشکل نظری برای کسی که می‌خواهد به‌صورتی عمیق سوسیالیسم چینی را مورد بررسی قرار دهد، غلبه بر محدودیت‌های شناختی است که توسط قضاوت‌های درک استعلایی تحمیل شده است. برای ما، این تصادفی نیست که تفاسیر ظاهراً متفاوت در سطح سیاسی – مانند لیبرال‌ها، مارکسیست‌های غربی، تروتسکیست‌ها و پسامدرنیست‌ها – به درک یکسانی از سوسیالیسم چینی منتهی می‌شوند. این امر از آن‌رو ممکن می‌شود که پیش‌فرض‌های نظری که در تحلیل‌های معرفتی و سیاسی این جریان‌ها عمل می‌کنند، تحت تاثیر جدایی متافیزیکی میان دانش و آزادی، نظری و عملی، و همچنان متکی بر منطق هویت قرار دارند. این عناصر شالوده ایدئولوژیک تلاقی این دیدگاه‌ها در مورد سوسیالیسم در چین را تشکیل می‌دهند.

برای پرداختن به این پیش‌فرض‌های مهم سنت عقلانی غرب، اجازه دهید -هرچند به‌طور خلاصه- یک مقدمۀ کوتاه ارائه دهم. این آموزه‌های معاصر، همچنان تحت تأثیر جدایی‌هایی قرار دارند که از دوران مدرنیته به این سو، توسط گرایش‌های گفتمانی ما تولید و بازتولید شده‌اند، به‌ویژه جدایی‌ای که دانش را در مقابل آزادی قرار می‌دهد. همان‌طور که می‌دانیم، این امانوئل کانت (۲۰۰۱) بود که با نگارش نقد عقل محض، ارکان جهان گفتمانی را بنا نهاد و در مرکز آن، در داوری یا فهم، منطق استعلایی را ایجاد کرد، جایی که هنجارهایی برای تمایز میان تحلیلی و دیالکتیکی، و بنیان جدایی دانش از عمل یافت می‌شود.

چارچوبی که در منطق استعلایی شرح داده شده است، عقل را به گونه‌ای تنظیم می‌کند که در آن اشیاء بدون هیچ‌گونه ارجاعی به شهود حسی شناخته می‌شوند و به دو بخش تحلیلی و دیالکتیکی تقسیم می‌گردند. بخش تحلیلی به تجزیه و تحلیل فهم می‌پردازد و آن را به اصول و مفاهیمی که امکان ترکیب شهودهای خالص فضا و زمان با شیوه‌های ذاتی درک را فراهم می‌آورد، تقسیم می‌کند و دانشی تولید می‌کند که به‌طور پیشینی  به خود اشیاء ارجاع دارد. مفاهیم و اصول، پیش از تجربه می‌آیند و تجربه‌های ممکن را تعیین می‌کنند که از آن‌ها می‌توان قضاوت‌هایی با مرزهای مشخص ساخت. دانستن به خودی خود از واقعیت صحبت نمی‌کند، بلکه فقط از اشکال عقل سخن می‌گوید که بر اساس آن‌ها اشیاء می‌توانند بازنمایی شوند و تنها یک نتیجه نظری است که از تجربه‌های ممکن یا پدیده‌ها به‌وجود می‌آید و بر اساس دستور زبان خود فهم تنظیم می‌شود. توان داوری ما، از طریق فعالیت منطقی و تحلیلی خود، مرزها و جدایی‌های اشیاء واقعی در خود، و عقل اندیشنده در آزادی‌اش را تعیین می‌کند (کانت، ۲۰۰۱،BXXIX). عقل برای شناخت پدیده آزاد نیست، همان‌طور که دانستن نمی‌تواند به‌طور آزاد در بارۀ شیئ فی‌نفسه بیاندیشد. عقل نقش مکمل و تابع در برابر تعیین شناخت‌پذیری ایفا می‌کند.

هنگامی که عقل سعی می‌کند از موقعیت بازیگر نقش مکمل خارج شود تا چیز مثبتی را بشناسد، و نقش معیار (canon) را کنار بگذارد تا به یک ابزار منطقی (organon) تبدیل شود، دچار اشتباهات و تصورات غلط می‌شود. (کانت، 2001، A64). این تمایل شناختی عقل، یک توهم متافیزیکی است که کانت آن را دیالکتیک استعلایی، بخش دوم منطق خودنامید (کانت، 2001، A131-B170). عقل در تلاش برای احقاق حقوق معرفتی خود در کنار فهم، غرق در تناقضاتی می‌شود که شاهدی بر عدم مشروعیت آن در عرصۀ شناخت است. فهم محدودیت‌هایی برای عقل تعیین می‌کند و آن را تابع منافع خاص خود به عنوان منطق حقیقت ساخته، به مجازات فرو رفتن در «توهم دیالکتیکی» محکوم می‌کند. ایدئالیسم استعلایی، یک سنت گفتمانی را در مورد شناخت پذیری به‌جای گذاشت که در چارچوب جدایی بین فهم و عقل تحقق می‌یابد و در نتیجه دستور زبانی نظری به وجود می‌آید که متضمن تقسیمات و تقابل‌های آشتی ناپذیر است.

در رابطه با نظریه شناخت استعلایی، به سخنان هگل (2016، ص 49) روی می آوریم، که به طعنه آن را «شناخت حقیقتی ابلهانه که شیئ را آن‌طور که هست نمی‌شناسد» می‌داند. در واقع، ظهور تناقض در درون منطق استعلایی نشان می‌دهد که این امر از نظر عقلی ضروری است و مسیری است که اندیشه برای «تعلیق» شناخت فراتر از محدودیت‌های ساختار ذهنیِ فهم طی می‌کند. از نظر هگل (2016، ص 59):

آنطور که در این‌جا مطرح می‌شود، تفکر حدسی در این دیالکتیک نهفته است، و بنابراین، در دریافت اضداد در وحدت آنها، یا از مثبت درون منفی». تضاد به مثابه «دیگریِ» هویتی که خود را در میدان شناخت می‌نمایاند، مشروعیت می‌یابد: «هویتِ هویت و بی‌هویتی» است (هگل، 2016، ص 76). دقیقاً در فعالیت منفی دیالکتیکی است که مفهوم، خود را به عنوان انتزاع و ذهنیت انکار می‌کند و در جستجوی آن است که محتوای خود را در حرکت عینیِ واقعیت آشکار سازد.

این مسائل نظری برای مطالبات عملی مورد بحث ما اهمیت زیادی دارد. شناخت ما – برای آن که به‌راستی شایسته‌ی این عنوان باشد – نمی‌تواند بیرون از طبیعت اشیاء و جدا از تفکر آزاد عقلانیت باشد. بنابراین، سوسیالیسم به دلیل جهت گیری دیالکتیکی خود، هرگز نمی تواند به تعاریف سادۀ ناشی از منطق هویت، که با خودشان یکسان، انتزاعی و حذف شده از جریان واقعی باشند، بسنده کند. در موشکافی و دگرگونی واقعیت، کافی نیست که هنجارهای ثابت و معینی ارائه شود که قادر باشند هر پدیده‌ی تاریخی را بر اساس ساختارهای پیشینی قضاوت و تابع کنند. این ناتوانی در ارتقای تفکر عملی به عقلانیت دیالکتیکی، لیبرال‌ها و مارکسیست‌های غربی را وادار می‌کند که روندهای دگرگونی واقعیت را صرفاً به‌عنوان کاربرد یک چک لیست (فهرست کنترلی) ببینند که در آن به‌طور استعلایی در مورد این‌که چه چیزی سوسیالیسم هست یا نیست، داوری می‌شود.

علم اقتصاد، خارج از نقد مارکس به اقتصاد سیاسی، اساساً اثبات‌گرای اشراقی است، از این رو فاقد ابزارهای شناخت برای درک عناصری است که بیرون از چارچوب شناختی آن قرار دارند، از آن‌رو، با هر بحران مالی و ناتوانی از پاسخ به آن، به وضوح محدودیت‌های آن نمایان می‌شود. علت آنست است که اقتصاد یک علم انسانی و اجتماعی است که باید به طور اجتناب‌ناپذیری به عمل سیاسی اشاره کند. یکی از ویژگی‌های ضعیف اقتصاد، چه در رویکردهای سنتی و چه در رویکردهای سنت‌شکن، گسست آن از سیاست، از پویایی طبقات اجتماعی و از نقش امپریالیسم است. پذیرش تقسیم‌بندی بین امر اقتصادی و امر سیاسی، نظری و عملی، تا حد زیادی نشان‌دهنده از بین رفتن نفوذ شناختی تفکر ماتریسی دیالکتیکی در محافل دانشگاهی غرب است که به هم‌راستایی میان دیدگاه خاص علوم در مدل‌های استعلایی و به‌اصطلاح مارکسیست‌های غربی منتهی شده؛ که نتیجتاً منجر به دستور زبانی می‌شود که واقعیتی از تضادهای سخت و غیرقابل انعطاف را به همراه دارد. از این منظر، سوسیالیسم هیچ‌گاه کارآمد نخواهد بود و تنها یک مدینۀ فاضله باقی می‌ماند. از این‌رو، شکاکیت نهفته در مفهوم کانتی «شیئ فی‌نفسه» و بازنمایی‌های انتزاعی که مبتنی بر مفاهیم «پایان تاریخ» است، غالب می‌شود.

بنابراین، در تحلیل سوسیالیسم چینی، مهم است که به نکات منطقی اساسی اشاره کنیم که توسط بنیان‌گذاران ماتریالیسم تاریخی مطرح شده است. این نظریه به عنوان علم قدرت سیاسی تعریف می‌شود و بنیان‌گذاران آن استدلال می‌کنند که:

«پرولتاریا از فرمانروایی سیاسی خویش برای آن استفاده خواهد کرد که تمام سرمایه را گام به گام از چنگ بورژوازی برون کشد، تمام ابزارهای تولید را در دست دولت یعنی پرولتاریای متشکل شده به صورت طبقۀ فرمانروا متمرکز سازد و مجموع نیروهای مولده را با سرعتی هرچه بیشتر افزایش دهد.» (مارکس و انگلس، [۱۸۴۸] ۱۹۹۸، صفحه ۵۶)

از این نقل قول می‌توان دو سطح تحلیل را استنباط کرد: 1) سوسیالیسم به عنوان کنترل مالکیت و 2) سوسیالیسم به عنوان ارتقای نیروهای مولد. باید توجه داشت که انقلاب‌های سوسیالیستی، به‌ویژه روسیه و چین، در حاشیۀ نظام سرمایه‌داری رخ دادند و تاریخ سوسیالیسم در قرن بیستم، تاریخ جوامعی است که پروژه‌های رهایی خود را عملاً از صفر شروع کرده‌اند. این کشورها که بدلیل جنگ ویران یا نیمه ویران شده بودند، نه تنها فاقد طبقه کارگر ماهر و توانمندی برای هدایت دولت، تولید و توزیع کالاها بودند، بلکه توسعۀ کافی نیروهای تولیدی برای فرآیند غلبه بر سرمایه‌داری نیز در آنها  وجود نداشت. این مسأله به‌تنهایی عناصری پیچیده و کافی برای ارتقای درجه مفهوم‌سازی از این تجربیات را به‎دست می‌دهد.

در جریان انقلاب و ساختار اجتماعی سوسیالیستی، بلوک‌های تاریخی با مرکزیت احزاب کمونیستی شکل می‌گیرند که هستۀ اصلی پایگاه اجتماعی وسیع و گسترده‌ای برای حمایت از تحولات ضروری را تشکیل می‌دهند. هژمونی از طریق توافق و اجبار طبقاتی به‌دست می‌آید، که شامل پرولتاریای شهری و دهقانان، تا بورژوازی کوچک و بخش‌هایی از بورژوازی ملی می‌شود. علاوه بر این، از منظر اقتصادی، توسعه نیروهای تولیدی، پیش از آن‌که وظیفه‌ای تاریخی باشد، به یک ضرورت وجودی در مواجهه با سرمایه‌داری امپریالیستی متخاصم نظامی، و امکان خفه شدن اقتصادی از طریق انزوای سیاسی و تحریم‌ها تبدیل شده است.

مارکس در «نقد برنامه گوتا» عباراتی را بیان می‌کند که در خوانش‌های محدود به منطق ایستا و فهم مرسوم، نادیده گرفته می‌شوند، اما این بخش‌ها نشان‌دهندۀ مفهوم آن‌چه ما «ترکیب» کهنه و نو می‌نامیم، هستند:

اما این کاستی‌ها، در نخستین فاز جامعۀ کمونیستی، که در واقع پس از دردهای دیرپای زایمان تازه از دل جامعه سرمایه داری سر برون کرده است، اجتناب ناپذیرند. قانون هرگز نمی‌تواند از ساختار اقتصادی جامعه و از سطح رشد فرهنگی مبتنی بر این ساختار فراتر باشد. در فاز عالی‌تر جامعه کمونیستی، پس از آن که تبعیت برده‌وار فرد از تقسیم کار، و همراه با آن تضاد میان کار فکری و کار بدنی نیز از میان رفت؛ پس از آن که کار نه فقط به وسیله‌ای برای زندگی، بل به نیاز اولیه زندگی مبدل شد؛ پس از آن که با تکامل همه جانبۀ فرد، نیروهای مولد نیز رشد کرد و همه چشمه‌های ثروت تعاونی با فراوانی بیشتر جریان یافت؛ تازه در آن هنگام است که افق تنگ حق بورژوایی را میتوان یکسره درنوردید و جامعه خواهد توانست بر پرچم خود چنین نقش کند: «از هرکس بنا بر توانایی‌اش، به هرکس بنا بر نیازهایش!» (مارکس، 1875 [2012]، ص. 28).

عبارت فوق، با مشروط کردن محو افق سیاسی-نهادی بورژوازی به توسعۀ کامل نیروهای تولیدی و غلبه بر تقسیم اجتماعی کار، درون‌مایه‌های ایده‌آلیسم رمانتیک را که در اوهام بخش بزرگی از چپ غربی نفوذ کرده است، آشکار می‌کند. هیچ فوریتی در یک انتقال تاریخی وجود ندارد. برای مارکسیست‌های دیالکتیکی، مهم است که وحدت عینی مفهوم سوسیالیسم را به‌عنوان نتیجه‌ای از میانجی‌گری‌ها بین درجه‌ای از ذهن‌گرایی در گزاره‌های ما و عینیت شرایط تاریخی که در آن به‌سر می‌بریم و باید به آن‌ها پاسخ دهیم، ارائه دهند. این یک مسئله کلیدی برای درک انتقال از نظریه به عمل است، جایی که برنامه-واقعیت باید میانجی‌گری کلیت وظایف را با اضطرار پدیده‌های فوری ترکیب کند. یا برنامۀ سوسیالیستی در قالب پدیده‌های حساس و خاص هر مورد، طرح و اجرا می‌شود – به‌عنوان هویت مفهوم کلی در واقعیت درونی – یا فقط یک احساس ساده و فوری از اندیشۀ انتزاعی ناب خواهد بود. کسانی که از میانجی‌گری‌ها، انتقال‌ها و آشتی‌ها می‌ترسند، آمادگی لازم برای به‌دست گرفتن قدرت سیاسی را ندارند و خود را در سطح پایین‌تری از دیالکتیک و سوسیالیسم علمی قرار می‌دهند. تنها نیروهای سیاسی مبتذل که از واقعیت‌های عینی بیگانه‌اند، دربارۀ حل فوری مسائل تاریخی خیال‌بافی می‌کنند. ایده تنها در تاریخ محقق می‌شود، مفهوم در واقعیت، و نظریه در عمل.

در آثار مارکس، سوسیالیسم از پیش به‌عنوان یک پروژۀ رهایی‌بخش برای پرولتاریای شهری[5] (نه روستایی) مطرح می‌شود، جایی که پایان آشتی‌ناپذیری طبقاتی است، اما نه پایان تضاد. از این‌جا، فرآیندی نامتناهی استخراج می‌شود، به‌عنوان یک فعالیت پیوسته برای درک تأثیر متقابل نیروهای متضاد، که به‌عنوان یک عمومیّت منطقی در موارد خاص و مشخص که با آن‌ها مواجه می‌شویم، باقی می‌ماند. با غنی‌سازی تعینات سوسیالیسم با زمینه‌های تاریخیِ فورماسیون‌های اقتصادی و اجتماعی خاص، به‌جای [تأکید بر روی] ساختار ثابت هویت‌های صوری، با آغاز برجسته کردن منفیت منطقی فی‌الذاته، ما نظریه، مفاهیم و مقولات را وادار می‌کنیم که پاسخ‎گوی چالش اثربخشی باشند.

در این راستا، ما درک سوسیالیسم را به افق رویدادهایی گسترش می‌دهیم که در آن اشکال مختلف قبلی و فعلی تولید و گردش کالا، در کنار یکدیگر وجود دارند و در آن ترکیب می‌شوند، و طبعاً با تجلیات غیر سوسیالیستی همچون «پرستش کالا» مواجه می‌شویم. همان‌طور که نهاد دولت به‌طور فوری زایل نخواهد شد، پرستش سرمایه‌داری نیز فوراً پایان نخواهد یافت. این‌ها وظایف تاریخی فکر و عمل هستند. همانطور که انگلس (1883 [2020], ص 99) می‌گوید:

تفکر نظری هر دوره، و بنابراین تفکر دوران ما نیز یک محصول تاریخی است که در زمان‌های مختلف شکل‌های بسیار متفاوت، و طبعاً محتوای بسیار متفاوتی به‌خود می‌گیرد. بنابراین علم تفکر، مانند هر علم دیگری، علمی تاریخی است، علمی از رشد تاریخی اندیشۀ بشری. و این برای کاربرد عملی تفکر در زمینه‌های تجربی نیز مهم است. در درجۀ اول چون نظریۀ قوانین تفکر به هیچ‌وجه «حقیقتی ابدی» نیست که یک‌بار برای همیشه ثابت شده باشد، آن‌طور که فهم یک عامی هنگامی که کلمه «منطق» را می‌شنود، تصور می‌کند.

بخش‌هایی از مارکسیسم غربی، لیبرال‌ها و چپ‌گراها در مواجهه با پدیده چین، عناصر کلیدی در درک انقلاب سوسیالیستی در آن کشور را نادیده می‌گیرند. ویژگی‌های آن، فرآیند ظهور تولیدکنندگان صنعتی در بحبوحۀ بحران‌های موجود در مراکز سیستم سرمایه‌داری بود، اما [این تولید کنندگان] به زودی با واکنش استعمارگرانه یا حتی دخالت مستقیم خارجی سرکوب شدند، مانند دخالت سیاسی، نظامی و اقتصادی ژاپن در چین در دهه ۱۹۳۰. در این نوع فرماسیون اجتماعی بود که سوسیالیسم به مداخله فراخوانده شد و بدیهی است که چین معاصر هنوز با ردپای این فرماسیون تاریخی زندگی می‌کند. استقرار قدرت سوسیالیستی و برنامه‌ریزی اقتصادی، در چارچوب قانون توسعۀ ناموزون رخ می‌دهد – از این رو بحث بین «برنامه» و «بازار» مناقشۀ کاذبی است -، تداوم قانون ارزش اگرچه وابستۀ مالکیت عمومی است، در عین حال اشکال گوناگونی از مالکیت را در خود جای می‌دهد، که از تعینات  عینی اقتصادی و سطوح مختلفی از ذهنیت‌های فرهنگی مربوط به شیوه‌های مختلف تولید – که از دوران های مختلف سرچشمه می‌گیرند- تبعیت می کنند، اما در همان دورۀ تاریخی ساخت سوسیالیسم، همزیستی دارند.[6]

با وجود فشار بی امانی که توسط امپریالیسم با مداخلۀ خارجی در سال 1918 به روسیه شروع، و سپس با محاصره‌ای که تا شکست شوروی در سال 1991 ادامه یافت، اتحاد شوروی با اتخاذ الگوهای پیشرفت متفاوتی نسبت به الگوی متأخرکشورهای آسیایی، در بازۀ زمانی کوتاهی توانست به نتایجی چون به شکست کشاندن نازیسم،  پیش‌تازی در رقابت فضایی، و جهانی کردن بحث مسائل استعماری و اجتماعی، دست یابد. از این تجربیات چین بسیار آموخت و به پیاده‌سازی نسخه خود از «مدل شوروی» روی آورد، که چیزی جز یک دینامیک انباشت [سرمایه] در کشورهایی با «وضعیت استثنائی» نبود. این‌ها شکل‌های اقتصادی و اجتماعی با گرایش سوسیالیستی بودند، اما نباید و نمی‌توان آن‌ها را به عنوان تنها گزینه دید، زیرا محدودیت‌های این «الگو‌ها» هم در اتحاد شوروی و هم در چین آشکار شد.

مورد چین با توجه به وضعیت آن به عنوان یک کشور پرجمعیت و «فقیرترین کشور جهان» در سال 1949 حتی حادتر بود. به گفته دانفورد (2023، ص 2):

طبق گزارش‌های هیئت کنفرانس، در سال 1952، در آغاز دوران پس از جنگ، چین فقیرترین کشور در بین 110 کشور بود (اگرچه هیچ اطلاعاتی در مورد یوگسلاوی و جمهوری‌های شوروی  از قبل وجود نداشت) با تولید ناخالص داخلی سرانه به میزان 233.8 دلار آمریکا به ارزش دلار بین‌المللی سال 2021، و تبدیل به روش برابری قدرت خرید (PPP). پس از چین، کشورهای میانمار (427.9 دلار آمریکا) و موزامبیک (553.1 دلار آمریکا) قرار گرفتند. هند نیز نهمین کشور فقیر (884.9 دلار آمریکا) بود.

فهم تجربه سوسیالیستی در چین نیازمند آن است که فراتر از توصیف نحوه اعمال قدرت سیاسی توسط بلوک اجتماعی متعهد به تحولات استراتژیک و تحت رهبری حزب کمونیست – «برتری سیاسی پرولتاریا بر بورژوازی» – نقش مرکزی برنامه‌ریزی اقتصادی و مالکیت عمومی در رابطه با دیگر اشکال مالکیت نیز مورد توجه قرار گیرد: «تمرکز تمامی ابزارهای تولید در دستان دولت پرولتری برای رشد هر چه سریع‌تر مجموع نیروهای تولیدی». این‌ها محورهای بنیادی هر تحلیلی از سوسیالیسم معاصر هستند.

در اینجا، باز هم، پویایی منطقی این فهم، به توانایی ما در درک روابط میان عام و خاص بستگی دارد، به عبارت دقیق‌تر، عام در خاص. ما باید به عنوان ماتریالیست‌های تاریخی و در نتیجه به عنوان واقع‌گرایان در قلمرو قابل شناخت، در نظر بگیریم که تجربه خاص، افقی است که سوسیالیسم عام باید تحت آن تحقق یابد و وحدت آن در تنوع را مشخص کند و کلیت اضداد را ممکن سازد. به این ترتیب، ما نظریه را غنی می‌کنیم و آن را در فرهنگ زمانه خود زنده نگه می‌داریم. لحاظ نمودن جزء توسط کل نقطۀ مقابل پیش‌فرض‌هایی است که از تعاریف بی چون‌وچرا و انتزاعی از چیستی سوسیالیسم آغاز می‌شوند. اگرچه چنین تعاریفی ادعای این را دارند که می‌توانند سوسیالیسم را در هر زمان و مکانی سنجیده، و بود و نبود آن‌را تعیین کنند، در نهایت یک انتزاع جهان‌شمول را به تنوع وجودی ویژگی‌ها تحمیل می‌کنند و غنای فرآیندهای تاریخی متکثر را در اقیانوس همگون‌ساز انتزاع فرمالیستی غرق می‌کنند. هرگونه پای‌بندی به صلبیت، یک فیلتر ایده‌آلیستی واقعی است، زیرا مدل‌های پیشینی ارزش شناختی پدیده‌های اجتماعی و تاریخی را محدود می‌کنند. بنابراین، ما این مرزهای متافیزیکی را رد می‌کنیم.

در تعریف سوسیالیسم به عنوان رابطۀ میان نوع جدیدی از قدرت سیاسی و توسعه سریع نیروهای مولده، چین به‌دنبال پاسخ‌هایی به پیچیدگی نقایص اقتصاد پولی خود و ادغام آن در اقتصاد جهانی رفت. برخلاف تجربه اتحاد شوروی، چین از بین‌المللی‌شدن فزایندۀ عوامل رشد اقتصادی، که در پایان دهه 1970 آغاز شده بود، به عنوان راهی در جهت ایجاد موقعیت خود در جهت یک چرخۀ پایدار بازتولید گسترش‌یافته، بهره برد (لانگ‌وی، 2023). دولت سوسیالیستی تشکیل‌دهنده ساختارهایی از هسته‌های عمومی تولیدی و مالی بود که قادر به خلق ارز کافی برای پیشبرد پروژه‌های استراتژیک خود بودند، که به معنای خلق مداوم ارزش‌های مبادله و ارزش‌های مصرفی بود. به اینها، تبدیل برنامه‌ریزی تجارت خارجی به کالای عمومی، ساختاریافته و دولتی را اضافه کنید (جبور و دانتاس، 2017، ص 794)، که همراه با دیگر عناصر ذکرشده، سهم‌ مهمی در استخراج نظریه از نمونه‌های مشخص داشت، و ویژگی‌های بنیادی جدیدی از سوسیالیسم معاصر را تشکیل داد.

پایان بخش اول

 


[1] WORLD MARXIST REVIEW, 2024 VOL. 2, NO. 2, https://dx.doi.org/10.62834/796ncs38

[2] الیاس جبور Elias Jabbour استاد دانشکدۀ اقتصاد دانشگاه دولتی ریو دو ژانیرو و مشاور رئیس بانک توسعۀ جدید، شعبۀ مرکزی در شانگهای؛ کریستیانو کاپوویلا Cristiano Capovilla دکترای فلسفه و استاد کالج مارانهائو، برزیل.

[3] انتقال مکانیسم‌های معرفتی عینیت از فیزیک، و بی‌طرفی در زبان ریاضی، به دانش علوم انسانی، همان چیزی است که افق تفسیر علم‌گرایی اثبات‌گرای اشراقی را تشکیل می‌دهد. (کاپوویلا، 2020، ص 311).

[4] مفهوم «سوسیالیسم با ویژگی‌های چینی» در نوشته‌های متعددی از مائو به‌کار رفته است. ن.ک. منبع مائو، 1938

[5] سوسیالیسم در چین هنوز در مرحله رشد جنینی است، اما جمعیت شهری آن در حال رشد است، از 18 درصد در سال 1978، به 64 درصد در سال 2022 افزایش یافت. (جبور و گابریل، 2022).

[6] از نظر مارکس، هویت امروزین ما، نتیجه ترکیبات میان «لایه‌های اعصار مختلف» است (1881 [2002]، ص 17)