
رادیکا دسای
ترجمه جنوب جهانی
حتی در بهترین شرایط، بعید بود که چپها در صدمین سالگرد انقلاب روسیه فقط به احساس افتخار بسنده کنند. این انقلاب نخستین شورش علیه سرمایهداری امپریالیستی بود. این حرکت، دیپلماسی نخبهگرا، مخفیانه و الحاقگرایانهی «قدیم» را تضعیف کرد و به دیپلماسیای «جدید» با شفافیت بیشتر، حق تعیین سرنوشت و ضد امپریالیسم میدان داد. پس از افشای توافقات مخفیانهی میان قدرتهای بزرگ توسط بلشویکها، این انقلاب ویلسون را به ارائهی برنامهی ۱۴ مادهای برای نظم نوین جهانی واداشت (مایر، ۱۹۵۹: ۲۶۵). همچنین، این انقلاب صنعتیسازی برنامهریزیشده و سریع را ممکن ساخت؛ عاملی که بدون آن اتحاد علیه آلمان نازی غیرممکن بود. علاوه بر این، در دهههای بعد، این انقلاب به چراغ راهی برای سوسیالیستها و ضد امپریالیستها تبدیل شد.
با این حال، این انقلاب راه را برای رژیمی «نهادینهشده و پارانویایی» تحت رهبری استالین هموار کرد (لوین، ۱۹۹۵؛ ۲۰۰۵)، رژیمی که جنبش کمونیستی بینالمللی را به اهداف خود وابسته ساخت و با اتخاذ تصمیمات دردناک، به هزینهی چپها عمل کرد (کلودین، ۱۹۷۵). هرچند این رژیم در دوران برژنف سیاستهای بوروکراتیک و ملایمتری اتخاذ کرد، اما دههی پس از مرگ وی، بهرغم تظاهر به اصلاحات، به دورهای از کنارهگیری رهبری کمونیستی بدل شد؛ رهبریای که قادر به حفظ باورهای سیاسیاش نبود (کوتز، ۱۹۹۷).
تجربهی این انقلاب، درسهای عینی بسیاری دربارهی «آنچه نباید انجام داد» در بر دارد و هر چپگرای جدی تنها میتواند با احساسات متناقض به آن بنگرد. البته، این موضوع چندان شگفتآور نیست؛ چرا که ذات انقلابها در بیدارسازی امیدهایی فراتر از زمانهشان نهفته است. اما نپذیرفتن خطر «یورش به دروازههای بهشت» به دلیل خسارتهای هنگفت آن، نسلهای آینده را به رنجی همیشگی محکوم خواهد کرد.
با این حال، صدمین سالگرد انقلاب اکتبر، احساسات متناقض بیشتری را برای چپگرایان غربی به همراه داشت؛ احساسی که کمتر ناشی از تجربهی شوروی و بیشتر حاصل تغییرات در برداشت چپگرایان از سرمایهداری، امپریالیسم و پیوند آنها بود.
انقلاب روسیه از دل نخستین بحران بزرگ سرمایهداری امپریالیستی ظهور کرد: بحران ۳۰ سالهی ۱۹۱۴-۱۹۴۵ (مایر، ۱۹۸۱). اعتراضات داخلی و بیثباتیهای بینالمللی، مبارزات طبقاتی و درگیریهای جهانی (میان و علیه کشورهای امپریالیستی) به یک انفجار بزرگ منجر شدند که نه تنها شامل دو جنگ جهانی و بزرگترین بحران سرمایهداری بود، بلکه انقلابهای تعیینکنندهی «قرن کوتاه بیستم» (هابسبام، ۱۹۹۵) یعنی انقلاب روسیه و چین را نیز به همراه داشت. همچنین، این بحران نیروهای ضد امپریالیستی –چه سوسیالیستی و چه ناسیونالیستی– را پدید آورد و نظم امپریالیستی را بهلحاظ عینی و ایدئولوژیک تضعیف کرد.
شدت این موج بیمانند ضد امپریالیستی به قدری زیاد بود که اکنون در قرن بیستویکم برخی از پیامدهای آن را بهدرستی درک میکنیم. دولتهای انقلابی و مستقل پدیدآمده (مانند هند، اندونزی، مالزی، غنا، کنیا و…) از استقلال سیاسی بازیافتهی خود برای اجرای پروژههای توسعهی بومی استفاده کردند.
گرچه نتایج این پروژهها اغلب کمتر از انتظار بود و با تناقضاتی که بیشتر ناشی از مدیریت ناکارآمد بوروکراتیک بود تا ذات خود پروژهها، روبهرو شدند، اما توسعهی این کشورها یک نتیجهی مهم دیگر داشت: ترکیب انقلاب، استقلال و خواستهی توسعهی بومی، این کشورها –خصوصاً چین– را آزاد کرد و به نرخهای رشد اقتصادی منجر شد که برای نخستین بار در تاریخ سرمایهداری، مرکز اقتصاد جهانی را از غرب به دیگر نقاط جهان منتقل کرد.
در همین زمان که این تحولات در جریان بود، بخشهای بزرگی از چپ غربی به مواضعی روی آوردند که نتوانستند این تحولات را درک کرده یا از آنها استقبال کنند. حداقل تا دههی ۱۹۷۰، ضد امپریالیسم و همبستگی با جهان سوم برای بخش عمدهای از چپ غربی بدیهی بود، حتی اگر در مورد انقلابهای روسیه و چین اختلاف نظر داشتند. آنها تلاش کردند پویاییهای امپریالیسم پساجنگ و واکنشهای ناسیونالیستی آن را بفهمند.
اما در دهههای بعد، بخشهای گستردهای از چپ غربی از مفهوم امپریالیسم بهطور کلی صرفنظر کردند و سیاستی صرفاً ضد سرمایهداری در پیش گرفتند.
سرمایهداری و امپریالیسم بهطور جداییناپذیری به هم پیوستهاند، و بیمیلی و ناتوانی چپ در مقابله با امپریالیسم تأثیرات جدی بر مبارزه با سرمایهداری داشت. پس از دههها نئولیبرالیسم و بحران یکدههای سرمایهداری غربی (نه «جهانی»)، اگر چپ در داخل کشور ناامیدانه عقبنشینی میکند و راستگرایان واکنشی از آن سود میبرند (دسای، ۲۰۱۷)، این موضوع به موضع بینالمللی چپ نیز مربوط میشود.
این شامل خشم آیینی نسبت به مداخلات امپریالیستی است که غالباً با خشم بیشتر نسبت به «دیکتاتورهای» جهان سوم خنثی میشود. در این مقالهی کوتاه، تلاش میکنم نشان دهم چرا چنین است و این چگونه با ناتوانی چپ غربی در درک صحیح انقلاب روسیه و بهویژه انقلابهای جهان سوم –چه سوسیالیستی و چه ناسیونالیستی– مرتبط است.
چپ غربی دهههاست که در مقابله با نظم نئولیبرالی شکست خورده است، حتی با وجود آنکه این نظم، برخلاف تمام وعدهها، رشد اقتصادی پایداری ایجاد نکرده است. در عوض، نئولیبرالیسم باعث مالیسازی شکنندهای شد و هزینههای هنگفتی را بر جوامع سراسر جهان تحمیل کرد: بیکاری گسترده، رکود دستمزدها، افزایش نابرابری، بحرانهای مالی مکرر، فرسایش رفاه اجتماعی و سرکوب سیاسی، تنها بخشی از این هزینهها هستند.
بحران مالی ۲۰۰۸ و بحرانهای متعاقب آن در اروپا (۲۰۱۰) آشکارا شکست نئولیبرالیسم را نشان دادند. هرچند بهار عربی، بسیج چپ در پیرامون اروپا و ظهور احزاب چپ جدیدی مانند دی لینکه، سیریزا، پودموس، جنبش پنجستاره و چپ کوربین-سندرز امیدهایی ایجاد کردند، اما به نظر میرسد نئولیبرالیسم همچنان بقای «عجیبوغریبی» داشته باشد (کراوچ، ۲۰۱۱).
در نهایت، احزاب سوسیالدموکرات و میانهچپ تحت رهبری افرادی مانند بلر، کلینتون و شرودر، به جای مقابله با نظم نئولیبرالی، به شکلی وحشتآور با آن مصالحه کردند. این اتفاق اغلب پس از درگیریهای داخلی سختی رخ داد که جایگزینهای چپگرایانه را برای یک نسل یا حتی بیشتر غیرممکن ساخت. اگرچه امروزه از سوی جناح چپ نقدهایی به این روند وارد است، در اینجا میخواهم نشان دهم که حتی این نقدها نیز به نوعی با سرمایهداری نئولیبرالی کنار آمدهاند.
نتیجهای کنایهآمیز این بود که در دوران نئولیبرالیسم، نارضایتی اجتماعی به شکل اعتصابات پراکنده و جنبشهای اجتماعی ظاهر شد که نه توانستند به یکدیگر متصل شوند و نه در سطح ملی تأثیری قابلتوجه داشته باشند. در حالی که این نارضایتیها با وقوع بحرانهای مالی و اقتصادی گسترش یافتند، احزاب جدید و واکنشگرای ضدنهاد توانستند این نارضایتیها را به سود خود به کار گیرند. این امر در انتخاب دونالد ترامپ، خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا (برگزیت) و ظهور شدید احزاب راستگرا و فاشیستی در «اروپای مرکزی» مشهود بود، بهویژه در آستانه انتخابات اخیر. بخش زیادی از جناح چپ نیز خود بخشی از همان نهادی بود که اقتدار آن فرو ریخته بود.
در داخل، تناقضات نئولیبرالیسم به ندرت به چالشی برای سیاستگذاری تبدیل شد، اما در عرصه بینالمللی این تناقضات بارورتر بودند و مرکز ثقل اقتصادی جهان را از غرب دور کردند. اگرچه قدرتهای غربی تلاش کردند نسخههای مختلفی از نئولیبرالیسم را در جهان اعمال کنند، برخی کشورها توانستند در برابر آن مقاومت کنند (چین)، با آن سازگار شوند (هند)، یا پس از دورهای از تسلیم، آن را رد کنند (روسیه از اواخر دهه ۱۹۹۰ و بسیاری از کشورهای آمریکای لاتین در اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یکم). در طول دوران نئولیبرالیسم، این کشورها به طور کلی نرخ رشد اقتصادی بالاتری نسبت به غرب تحت سلطه سرمایهداری مالی داشتند. در آغاز قرن بیست و یکم، مشخص شد که این کشورها به زودی در اقتصاد جهانی نقش مهمتری نسبت به غرب خواهند داشت. این پیشبینی تاکنون رد نشده است؛ برعکس، شکاف میان نرخ رشد آنها و غرب با بحرانهای اقتصادی و مالی غرب بیشتر هم شده و جهان به سمت یک وضعیت چندقطبی در حال حرکت است.
جریان اصلی سیاستگذاری و جناح چپ تلاش کردند اهمیت این تحولات را نادیده بگیرند؛ یا با زیر سؤال بردن میزان و کیفیت رشد این اقتصادهای رقیب، یا با تفسیر آنها به عنوان بخشی از هژمونی آمریکا (مانند مفهوم «چایمریکا»). با این حال، این رویکردها هرگز واقعاً کارآمد نبودند. همانطور که ولفگانگ فریتز هاوگ نشان داده است، حتی در آستانه بحران مالی بزرگ سال ۲۰۰۸، نظریهپردازانی مانند فرگوسن و شلریک بر تعادل کامل میان آمریکا و چین تأکید داشتند، اما تنها یک سال بعد این تعادل به نقطهای از عدم توازن به نفع چین تبدیل شد. پس از سال ۲۰۰۸، چین با اجرای برنامههای سرمایهگذاری گسترده و گسترش بازار داخلی خود، وابستگیاش به بازار آمریکا را کاهش داد. همچنین چین «ساختارهایی از یک بازار جهانی زیر سطح بازار جهانی» ایجاد کرد.
با وجود شفافیت تحلیلهای هاوگ، وی اهمیت وضعیت چندقطبی کنونی را نادیده میگیرد. برای درک این وضعیت، باید از عادات فکری «جهانوطنی» که فریدریش لیست از آن سخن گفته بود، فاصله گرفت و «مادی بودن دولتها» را به رسمیت شناخت، همانگونه که مارکس و انگلس این کار را کردند. چندقطبیبودن امروز از دو جهت اهمیت تاریخی دارد: نخست، این روند به گسترش ظرفیت تولید در سطح جهانی کمک کرده است که نه از طریق بازارهای جهانی (جهانیشدن) و نه از طریق امپریالیسم (هژمونی بریتانیا یا آمریکا) حاصل نشده است. برخلاف تصور رایج، اقتصاد جهانی همواره از اقتصادهای ملی تشکیل شده است که در آن دولتهای ملی نقش کلیدی ایفا میکنند. توسعه ظرفیت تولید از طریق یک فرآیند دیالکتیکی «توسعه نابرابر و ترکیبی» شکل گرفته است که روابط میان دولتها را در نظام سرمایهداری جهانی تعیین میکند.
در این دیالکتیک، نیروهای سرمایهداری غالب تلاش میکنند برتری خود را با ایجاد روابط مکمل با کشورهای ضعیفتر حفظ کنند. این امر از طریق تمرکز تولید پیشرفته در مراکز امپریالیستی و انتقال تولید کمارزش به مناطق دیگر انجام میشود. مجموعهای از اقدامات، که ما آن را امپریالیسم مینامیم (از جمله استعمار رسمی)، به همین منظور به کار گرفته شدهاند. با این حال، نمیتوان انتظار داشت که کشورهای دیگر این شرایط را بیچونوچرا بپذیرند. برخی کشورها با استفاده از برنامههای صنعتیسازی و توسعه ملی خود به این روابط سلطهآمیز مقاومت کرده و روابطی قابل مقایسه با کشورهای پیشرفته ایجاد کردهاند.
تا سال ۱۹۱۷، کشورهای سرمایهداری مانند آمریکا، آلمان و ژاپن نمونههایی از این توسعه ترکیبی بودند. انقلاب روسیه این الگو را با معرفی یک شکل غیرسرمایهداری یا «کمونیستی» گسترش داد. البته، موفقیت در این مسیر تضمینی نیست: تجربه توسعه ترکیبی شامل شکستهای بیشمار است و حتی موفقترین کشورها مانند چین نیز با تناقضات سیاسی و اقتصادی دستبهگریبان هستند. اما بدون چنین تلاشهایی، هیچ پیشرفتی حاصل نمیشود.
در این چارچوب، چین تنها قدرتمندترین رقیب در میان کشورهای جدید است. چندقطبیبودن کنونی شباهت زیادی به صنعتیشدن قدرتهای جدید در اواخر قرن نوزدهم دارد که سلطه صنعتی بریتانیا را به چالش کشید و نخستین لحظه چندقطبی در جهان سرمایهداری را ایجاد کرد. این روند از آن زمان تاکنون با رقابت صنعتی در شوروی، بازسازی اروپا پس از جنگ، جمهوری خلق چین، کشورهای در حال توسعه و «ببرهای آسیایی» ادامه یافته است.
در قرن بیست و یکم، گسترش چندقطبیبودن از یک جهت دیگر نیز تاریخی است: برای اولین بار در تاریخ سرمایهداری، سلطه قدرتهای تثبیتشده توسط کشورهایی به چالش کشیده میشود که زمانی به صورت رسمی یا غیررسمی تحت استعمار آنها قرار داشتند.
ظهور اولیه چندقطبیگرایی در دهه ۱۸۷۰، که ناشی از رقابت میان دولتهای امپریالیستی بود، به جنگ جهانی اول و در ادامه به «جنگ سیساله دوم» منجر شد. امروزه، صعود قدرتهای نوظهور و ناتوانی غرب در پذیرش این واقعیت، تنشهای بینالمللی بیشتری ایجاد کرده است: اوکراین، سوریه و دریای چین جنوبی تنها شناختهشدهترین نمونهها هستند. علاوه بر این، چالشهایی در سیاست اقتصادی بینالمللی نیز پدید آمدهاند؛ گاهی به دلیل اینکه قدرتهای نوظهور سلطه غرب در نهادهایی مانند سازمان تجارت جهانی (WTO)، صندوق بینالمللی پول (IMF) یا بانک جهانی را به چالش میکشند، و گاهی به دلیل مقاومت غرب در این نهادها، این قدرتها مجبور به تأسیس نهادهای جایگزین مانند بانک توسعه جدید (NDB) یا بانک سرمایهگذاری زیرساخت آسیا (AIIB) شدهاند.
در این نقطه بحرانی در سیاست بینالملل، جناح چپ غربی به جای کاهش خطرات یا استفاده از فرصتهای صلحطلبانه، به وخامت اوضاع دامن زده است. دلایل این وضعیت را باید در نحوه برخورد جناح چپ غربی با انقلاب روسیه و انقلابهای بعدی که از آن الهام گرفتند، به ویژه در جهان سوم، جستجو کرد.
برای درک این مسئله، شاید بهتر باشد به یاد بیاوریم که تقویم مارکسیستی در سال ۲۰۱۷ نه یک، بلکه دو سالگرد مهم را در بر داشت که به طور پارادوکسیکال به یکدیگر مرتبط بودند: یکصدمین سالگرد انقلاب روسیه و صد و پنجاهمین سالگرد انتشار جلد اول کتاب سرمایه اثر مارکس. اگرچه اهمیت این دو رویداد نیاز به توضیح ندارد، اما ارتباط پارادوکسیکال آنها از دیدگاه گرامشی روشن میشود که انقلاب روسیه را «انقلابی علیه سرمایه» نامید. به اعتقاد او، این انقلاب با انتظار مارکسیستی که انقلاب باید ابتدا در پیشرفتهترین کشورهای سرمایهداری رخ دهد، تطابق نداشت.
علت عدم تحقق این انتظار را میتوان با درک این نکته توضیح داد که ملتها، همانند طبقات، محصولات مادی توسعه سرمایهداری هستند. این درک برای تفکر مارکس و انگلس اساسی بود و در نظریههای کلاسیک امپریالیسم در اوایل قرن بیستم نیز منعکس شد. این نظریهها را میتوان نخستین نظریههای سیستماتیک در زمینه روابط بینالملل سرمایهداری دانست. اما، اگرچه این نظریهها توسط روشنفکران برجسته انترناسیونال دوم توسعه یافتند، مادهگرایی ملتها به طرز شرمآوری فراموش شد. انترناسیونالیسم مورد ستایش آنها در سال ۱۹۱۴ فرو ریخت، زیرا خطابههای انقلابی آنها قادر به توضیح همبستگی طبقاتی از طریق اصلاحات ملی نبودند. اصلاحاتی که به کارگران چیزی بیش از «زنجیرهایشان» برای از دست دادن داده بود.
در مناطق پیرامونی، مسائل ملی بیش از پیش مورد توجه قرار گرفت. بسیاری از سوسیالدموکراتها حتی به توجیه استعمار و «ماموریت تمدنی» آن پرداختند، بهویژه به دلیل منافع مادیای که به همراه داشت. در همین حال، روسیه عقبمانده نمیتوانست مسائل امپریالیسم و مقاومت ملی را نادیده بگیرد. لنین از پیروزی ژاپن بر روسیه و همچنین قیامهای ملی در ایران و ترکیه در سال ۱۹۰۵ استقبال کرد. او در سال ۱۹۰۸ نوشت: «کارگران آگاه اروپایی اکنون در آسیا نیز رفقای خود را مییابند.» در سال ۱۹۱۶، او ایده «سه جهان» را پیشبینی کرد. جنگ جهانی اول با تقویت ناسیونالیسمهای ضد استعماری، وظایف متفاوتی را برای سوسیالیستها در سه نوع مختلف کشورها، بسته به موقعیت آنها در جهان امپریالیسم سرمایهداری، تعیین کرد.
1. در کشورهای امپریالیستی، باید علیه سرمایهداری و امپریالیسم مبارزه میشد.
2. در کشورهایی که نه امپریالیستی بودند و نه مستعمره، باید به سمت «جنبشهای بورژوا-دموکراتیک» حرکت کرد و مبارزات ضد امپریالیستی و ضد استعماری را به هم پیوند داد.
3. در مستعمرات یا «نیمهمستعمرات»، آزادی ملی در کنار نیروهای بورژوا-دموکراتیک قرار داشت.
درک بلشویکها از انقلاب نانوشته خود، بر اساس این تفکرات لنین شکل گرفت که بعدها توسط تروتسکی به عنوان «توسعه نابرابر و ترکیبی» در تاریخ انقلاب روسیه (۱۹۳۰) سیستماتیک شد. این درک از ملت در سرمایهداری جهانی و دیالکتیک «توسعه نابرابر و ترکیبی» به عنوان موتور روابط بینالملل باید توسعه یافته و به لحاظ نظری تثبیت میشد. این امکان تا زمانی که جناح چپ کمونیستی تا سال ۱۹۵۶ قدرت را در اختیار داشت، وجود داشت.
در آن زمان، جنگ سیساله دوم به انقلاب چین و روند استعمارزدایی منجر شد. در این دوره، جناح چپ غربی (عمدتاً کمونیستها یا حامیان کمونیسم) اصطلاح «جهان سوم» را مطرح کردند تا به کشورهایی اشاره کنند که از استعمار رهایی مییافتند، مبارزات ملی و سوسیالیستی آنها را حمایت کرده و تناقضات توسعه آنها را به لحاظ نظری روشن کنند.
پس از این دوره، با ظهور چپ جدید، مشکلاتی پدید آمد که در تضاد با درک تاریخی-مادی از ملتها و دیالکتیک «توسعه نابرابر و ترکیبی» قرار داشت.
کمونیسم رسمی، که در نظریههای محدود و مکانیکی استالین درباره ملتها گرفتار شده بود و بیشتر به سیاست ملیتهای شوروی توجه داشت تا به اقتصاد سیاسی امپریالیسم و ضد امپریالیسم، سبب شد نظریههای مرتبط با این موضوع در غرب تا حد زیادی نادیده گرفته شوند.
با این حال، در دهه ۱۹۷۰ (نسبتاً دیر) آثاری درباره «توسعه نابرابر و ترکیبی» پدیدار شد: مثلاً کتاب فروپاشی بریتانیا اثر تام نیرن (۱۹۷۷) که اگرچه به صراحت این مفهوم را به کار نمیبرد، به وضوح آن را توسعه میدهد. مایکل لوی نیز در سال ۱۹۸۱ این مفهوم را برای بررسی امکان گذارهای سوسیالیستی در جهان سوم به کار برد. اما در ادامه، طرفداران تروتسکیسم، که به میراث کمونیسم حساسیت داشتند، همچنان در دام یورو-مرکزیسم انترناسیونال دوم باقی ماندند.
این نظریات توسط چیزی که من آن را «اقتصاد سیاسی مارکسیستی» نامیدهام (2010، 2015، 2016) حمایت میشدند؛ دیدگاهی که به نظریهپردازان نئوکلاسیک و شومپیتر نزدیکتر است تا به مارکس و نقد او از اقتصاد سیاسی. در این نظریه جدید، مفهوم مارکسیستی سرمایهداری – بهعنوان سیستمی که توسعه نیروهای مولد در آن تضمینشده نیست، دچار بحران میشود و میتواند فروپاشد (Desai 2016، 142) – با دیدگاهی نئوکلاسیک یا حتی شومپیتری جایگزین شده است: «سیستمی پرومتهای که بهطور مداوم نیروهای مولد را توسعه میدهد، فاقد تناقضات درونی است و بهطور معجزهآسا خود را اصلاح میکند، هرچند ممکن است به دلایل تصادفی وارد بحران شود» (Desai 2015، 194). این تغییرات پیامدهای متنوعی برای علوم مارکسیستی داشت که برای اهداف ما دو مورد از آنها مهم است.
اگر سرمایهداری به این شکل درک شود، نیازی به دولت یا امپریالیسم برای مدیریت پیامدهای بحرانها و تناقضاتش نیست. این دیدگاه پیامدهای مخربی برای هرگونه درک مارکسیستی از روابط بینالمللی خاص سرمایهداری دارد. چنین درکی باید از این پرسش آغاز شود که چگونه روابط بیندولتی در یک جهان سرمایهداری از تناقضات سرمایهداری ناشی میشود و چه تأثیری بر این دولتهای سرمایهداری دارد. اما اکثر مارکسیستهای غربی تنها به این نکته اذعان دارند که امپریالیسم «ممکن است رخ دهد و رخ میدهد و به انباشت سرمایه کمک میکند، اما بنا بر منطق سرمایهداری ضروری نیست» (Zarembka 2003، 8).
در مقابل، بخشهای برجستهای از جناح چپ به مفهومی عمدتاً فرهنگی از ملت گرایش دارند که بندیکت اندرسون نماینده برجسته آن است. او تلاشهای سنتهای پیشین چپ را در فهم پایههای مادی ملت رد میکند (Anderson 1983، 1-3).
امروزه اکثر مارکسیستهای غربی از اشاره به مفهوم «توسعه نابرابر و ترکیبی» خودداری میکنند. برخی بهصورت جزئی به این مفهوم پرداختهاند، اما اغلب تحت عنوان «توسعه نابرابر». اگر هم به «توسعه ترکیبی» اشاره میشود، معمولاً برای تأکید بر «ترکیب شیوه تولید سرمایهداری با شیوههای تولید پیشین» است (Burawoy 1985، 99). این دیدگاه، «ترکیب» را بهعنوان لحظهای حاشیهای و وابسته به بلوک اقتصادی غالب میبیند که ارزش اضافی را از کشورهای ضعیفتر که همچنان در روابط اجتماعی غیرسرمایهداری گرفتار هستند، استخراج میکند (Bond 2008، 3).
چنین نویسندگانی در تحلیل سلطه اقتصادی غرب به بنبست میرسند؛ برای آنها امکان مقاومت از طریق توسعه ترکیبی وجود ندارد. این رویکرد منجر به برداشتهایی میشود که توسعه نابرابر و ترکیبی را صرفاً یک فرآیند جامعهشناختی یا اقتصادی بدون فاعل در نظر میگیرد. بهعنوان مثال، نیل دیویدسون معتقد است که «صنعتیسازی و شهرنشینی سریع برای وقوع توسعه نابرابر و ترکیبی ضروری است» (2009، 15). از سوی دیگر، الکس کالینیکوس این مفهوم را منعکسکننده رقابت بین شرکتها میداند که به نفع شرکتهای پیشرو است (2009، 89).
تنها گروه کوچکی از مارکسیستها توسعه ترکیبی را بهعنوان یک فرآیند و پروژه مینگرند، اما این درک فراتر از تحولات سوسیالیستی در کشورهای عقبمانده نمیرود (Löwy 1981). نه صنعتیسازی دولتی برای رسیدن به سطح تکنولوژیک کشورهای پیشرفته بهعنوان توسعه ترکیبی شناخته میشود، و نه نقش آن همراه با توسعه ترکیبی در «کمونیسم موجود» در افزایش ظرفیت تولید. نادیده گرفتن این نکته، مانع از درک این میشود که چگونه این کشورها آثار ساختاری امپریالیسم را تغییر داده و حتی در بلندمدت تضعیف کردهاند.
جدایی از مارکسیسم در بحثهای توسعه و سیاستهای سوسیالیستی
نتیجتاً، جای تعجب نیست که تجربیات فعلی و تاریخی توسعه ترکیبی در ادبیات مربوط به «کشورهای در حال توسعه» یا «مدلهای سرمایهداری» بررسی میشود، که عمدتاً تحت سلطه پژوهشگران غیرمارکسیست است. واقعیت توسعه ترکیبی سرمایهداری و ظرفیت ضد امپریالیستی آن، هرچند محدود از منظر سوسیالیسم بهعنوان هدف بلندمدت، کاملاً نادیده گرفته میشود.
تنها یک گام کوچک از چپ نو تا اواخر دهه ۱۹۷۰ لازم بود تا بخشهای پیشرو چپ غربی به چیزی که آن را «جهانسومیگرایی» مینامیدند، حمله کنند. این مفهوم به کنایه به کسانی اطلاق میشد که بهسادگی تحتتأثیر «تصویر چریکهای تیره پوستی در میان پوشش گیاهی گرمسیری» قرار میگرفتند (Hobsbawm 1995، 550) و پتانسیل انقلابی دهقانان در جهان سوم را بالاتر از کارگران در جهان اول ارزیابی میکردند، زیرا «پرولتاریای مرکز بهعنوان نتیجه انتقال ارزش اضافی از پیرامون به مرکز، تطمیع شده بود» (Brenner 1977، 92).
این مقابله با «جهانسومیگرایی» پیامدهای سیاسی داخلی نیز داشت: چپ را در مبارزه با نولیبرالیسم ناتوان ساخت، زیرا امکان به چالش کشیدن سرمایهداری بینالمللی از طریق توسعه ملی – شامل صنعتیسازی دولتی، توسعه و توزیع مجدد – را کنار گذاشته بود. تلاشهای توسعه ملی حتی خطرناک تلقی میشدند، زیرا فرض میشد که «هر توسعه ملی معناداری وابسته به تقسیم کار بینالمللی است» (همان).
این تغییر به معنای یک انحطاط نظری بود. دیگر امکان یک بحث محترمانه و علمی میان انقلابیون مارکسیست یا حتی برابریخواهان دموکرات وجود نداشت. این بحثها به سرعت به حملاتی مستقیم، همراه با اتهامزنی و تلاشهای سازمانیافته برای بیاعتبار کردن دیدگاههای مخالف تبدیل شد. این سرنوشت نظریه وابستگی نیز بود، که سالها درک چپ را شکل داده بود و توسعه را تنها از طریق گسست از تقسیم کار بینالمللی سرمایهداری ممکن میدانست، همان تقسیم کاری که کشورهای جهان سوم را در موقعیتهای پاییندست خود تثبیت کرده بود؛ از این رو سمیر امین از مفهوم «قطع ارتباط» سخن گفت (1990).
فراموش شد که انقلابهای ملی، حتی اگر به سوسیالیسم نینجامند و تنها به سرمایهداری منتهی شوند، به سطحی از توسعه دست یافتند که در شرایط استعماری غیرممکن بود. این انقلابها عرصهای سیاسی برای طبقات کارگر فراهم کردند که در آن، هیچ تردیدی درباره اینکه دشمن کیست، وجود نداشت. با این حال، این گسستها از ساختارهای امپریالیستی سرمایهداری جهانی به چیزی هراسانگیز تبدیل شدند. گفته میشد که این گسستها «فشار برای سازش در سیاست خارجی و انحطاط در سیاست داخلی» را افزایش میدهند، فشاری که از سوی بازار جهانی سرمایهداری تحت کنترل کشورهای صنعتی پیشرفته اعمال میشود (Brenner 1977، 92).
چنین موضعی فرض میکرد که تمام تلاشها برای صنعتیسازی مستقل محکوم به شکست اقتصادی و افول سیاسی هستند و بنابراین باید در داخل اجتناب شده و در کشورهای دیگر محکوم شوند. از این رو، چپ غربی تنها به سرمایهداری برای توسعه نیروهای مولد خود اتکا کرد و تمام تلاشهای جهان سوم برای پیمودن مسیری دیگر را، مانند صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی، محکوم کرد. به قول ها-جون چانگ، این مانند «شکستن نردبان» است (2002، 4) – همان نردبانی که غرب از طریق حمایتگرایی و صنعتیسازی دولتی از آن بالا رفت و کشورهای جهان سوم را از صعود بازداشت. این نگرش پیشینهای طولانی و ناپسند دارد: فردریش لیست از همین اصطلاح برای نقد ایدئولوژی تجارت آزاد انگلیسی استفاده کرد.
با پایان جنگ سرد، چپ غربی «نقد امپریالیسم را فراموش کرد و هرگونه بررسی انتقادی از سیاستهای ژئوپلیتیکی را کنار گذاشت» (Johnstone 2002، 12). با جنگ در یوگسلاوی، چپ غربی شروع به حمایت از امپریالیسم غربی تحت لوای «مداخله بشردوستانه» کرد و با اهریمنسازی از رهبران غیرغربی، به وزن اخلاقی (اگرچه به شدت کاهشیافته) آن افزود. این رهبران، اگرچه کامل نبودند، صرفاً به دلیل تلاش برای دستیابی به استقلال اقتصادی مورد حمله قرار گرفتند.
چپ بر مشکلات اخلاقی و ایدئولوژیکی مرتبط با «سیاستهای هویتی» متمرکز شد. بدون یک سیاست اقتصادی مستقل، احزاب چپ به تلاش برای بخشیدن «چهرهای انسانی» به نئولیبرالیسم تقلیل یافتند. آنها به تفاوتهای فرهنگی و مبارزه با نژادپرستی حساسیت نشان میدادند، اما در اروپای غربی، کمپینی یورو-مرکزیستی به نام «حقوق بشر» برای بیاعتبار کردن مفهوم جهان سوم به کار گرفته شد. در این دیدگاه، دشمن دیگر بیعدالتی اجتماعی ناشی از قدرت اقتصادی کنترلنشده نبود، بلکه شرارتی بود که از افراد بد با ایدههای نادرست ناشی میشد. این نگرش به راحتی مداخلات خارجی را توجیه میکرد، که خود به شکلی تهاجمی از امپریالیسم منجر شد (همان).
با رد امکان توسعه مستقل، چپ غربی بهطور متناقض بدون برنامهای باقی ماند که بتواند اقتصادی سوسیالیستی فراتر از بازتوزیع یا دموکراتیزه کردن ایجاد کند. با پذیرش اشتباه دیدگاه شومپیتری که توسعه نیروهای مولد را تنها در حیطه سرمایهداری میداند، این میدان بهطور کامل و برای همیشه به سرمایهداری واگذار شد. بدون یک مسیر غیرسرمایهداری برای توسعه توانمندیهای تولیدی، چپ در سرمایهداری گرفتار میماند، بدون هیچ راه خروجی.
متن اصلی به زبان آلمانی در اینجا

