
تروتسکیستها و غرب آسیا
الکساندر مککی؛ هشتم اکتبر ۲۰۲۴
دانش و امید، شماره ۲۷، دی ۱۴۰۳
متن زیر، خلاصهای از سخنرانی برخط الکساندر مککی، کنشگر مترقی انگلیسی است. مککی معمولاً در انتهای گفتار خود که در اینترنت به صورت زنده پخش میشود، به سؤالات شرکتکنندگان پاسخ میدهد که ما از ترجمۀ آن بخش، گذشتیم. برای تبدیل این سخنرانی به متن نوشتاری، اصلاحاتی ضروری صورت گرفته است. اما طبعاً هنوز رد پای گفتار محاورهای را با خود دارد، که چندان هم بد نیست. (دانش و امید)
برنامۀ امروز عبارت است از نگاهی به برداشت بد و رایج تروتسکیسم دربارۀ غرب آسیا، اگرچه میتوانید این برداشت را به تقریباً هر مبارزۀ ضد امپریالیستی در هر کجای جهان گسترش دهید. تحلیل بهاصطلاح تروتسکیستها در بیشتر موارد تقریباً یکسان خواهد بود، خواه این تروتسکیستی باشد، هواهخواه سنت قدیمی حزب انقلابی کارگری (WRP) و وبسایت جهان سوسیالیست (World Socialist Website) یا از حزب سوسیالیست انگلیس و ولز باشد که البته متاسفانه من هم زمانی در آن عضویت داشتم، یا حزب انقلابی کمونیستی (RCP) یا هفتهنامۀ کارگر، آنها بعد از طرح مباحثی که میتوان بهتقریب با آنها موافق بود، بلافاصله در چند جملۀ بعد مطالب کاملاً جنون آمیزی را ارائه میدهند. همۀ آنها نقل قولهای مشابهی از تروتسکی را چاپ میکنند. و بازهم تحت تاثیر استاد قدیمی خود، بنیانگذار این سنت، نقدهایی بسیار انقلابی را عرضه میکنند. اما با کنکاش بیشتر در این نقدها، به محتوایی برمیخورید بیگانه با تودهها و بی ارتباط با واقعیت مبارزۀ موجود در بسیاری از کشورهایی که با امپریالیسم درگیر هستند.
این مباحث، نه تنها از واقعیت جدا هستند، بلکه برای مبارزه فعلی، برای تلاش و پیگیری واقعی مضرند. تروتسکیستها تا حدودی در کشورهای آمریکای لاتین مانند آرژانتین، و تعداد بسیار کمی در برزیل حضور دارند، اما اساساً این جنبشی است متعلق به اروپای غربی و آمریکای شمالی، و این تصادفی نیست. تصادفی نیست زیرا جنبش تروتسکیستی بخش بزرگی از چپ «قابل قبول» بود که وجودشان توسط دولتهای بریتانیا و آمریکا پس از جنگ جهانی دوم پذیرفته شد. کار آنها همیشه گیج کردن و به گمراهی کشاندن مردم بوده است. گمراه کردن مردم با عبارات انقلابی بیگانه با مارکسیسم، حمله به مارکسیسم ـ لنینیسم، و هم چنین حملۀ بیوقفه به سوسیالیسم واقعاً موجود. ضمناً، امروزه مائوئیستهای فعلی در غرب هم نقش مشابهی را بازی میکنند. این گروههای چپ افراطی و ظاهراً فوق انقلابی، هریک از مبارزات موجود علیه امپریالیسم ایالات متحده را به این دلیل محکوم میکنند که یا مثلاً به اندازۀ کافی انقلابی نیستند، یا اینکه به این یا آن طریق مهرهای در دست امپریالیسم هستند. توجه داشته باشید که تروتسکیستها و مائوئیستها در حال حاضر در بسیاری از موارد اتفاق نظر دارند، از جمله اینکه روسیه و چین هر دو امپریالیست هستند. و این چیزی است که البته حزب کمونیست یونان که اکنون به یک حزب کمونیست جعلی تبدیل شده است نیز با آن موافق است.
تحلیل تروتسکیستی در مورد غرب آسیا، کاملاً تأثیرگذار است، زیرا توسط بسیاری از گروههایی نیز که هرگز خود را تروتسکیست نمیخوانند، مورد استفاده قرار گرفته شده، یا این از همین برخورد استفاده میکنند. حالا، ما قصد داریم نسخههای رایج این موارد را بررسی کنیم، و چیزی که نتیجه میگیریم، یک شکست فاجعهبار در سطح نظری برای درک واقعی اهمیت مسئله ملی است.
منظور ما از مسئله ملی چیست؟ ما در مورد نیاز مبارزات آزادیبخش ملی و الزام عینی برای آن صحبت میکنیم. و این چیزی بود که خیلی زود توسط لنین و استالین در آثارشان درباره مسئله ملی تشخیص داده شد. قبل از انقلاب ۱۹۱۷،آنها -وبهویژه لنین- با سایر اعضای بلشویک حزب سوسیال دموکرات کارگری روسیه درگیر شدند. به ویژه با افرادی مانند فلیکس دزرژینسکی، که بعداً عضو بسیار محکم و قابل اعتماد کمیته مرکزی شد، اما اساساً با لنین در مورد مسئله آزادی ملی برای لهستان مخالف بود. به این دلیل که دزرژینسکی اساساً به ناسیونالیستهای خرده بورژوای لهستانی نگاه بدبینانهای داشت و میگفت که این مردم کاملاً ناامید هستند. آنها هرگز مبارزه را به جایی نمیرسانند. آنها لهستان را به پرتگاه هدایت میکنند. چرا ما به آنها میدان میدهیم؟ و پاسخ لنین به دزرژینسکی و رزا لوکزامبورگ که هر دو لهستانی تبار بودند، این بود که اگر کمونیستها خواستار استقلال ملی نباشند، مردم تحت ستم حاضر نیستند به آنان بپیوندد، پس حاکمیت لهستان باید بازگردانده شود. حاکمیت ایرلند یا چکسلواکی یا آن کشورهایی که توسط امپراتوری عثمانی اشغال شدهاند باید احیا شود.
اینها همه سؤالاتی بود که در آن زمان مطرح بود، سؤالی که امروزه هم مطرح است. پس از جنگ جهانی اول، با فروپاشی امپراتوری اتریش ـ مجارستان و عثمانی، مبارزه رهاییبخش ملی علیه امپریالیسم فرانسه و انگلیس، برای انترناسیونال کمونیستی، تبدیل به یک موضوع مهم شد. و به همین دلیل است که هم لنین و هم استالین -که این تفکر را پس از مرگ لنین توسعه داد- اصرار داشتند که مبارزۀ آزادیبخش ملی، اولین عنصر مبارزۀ ملت تحت ستم است. بیرون راندن استعمارگران، بیرون راندن کسانی بود که به سرکوب کل ملت، از جمله سرکوب حداقل بخشی از بورژوازی داخلی مشغول بودند. به همین دلیل است که اتفاقاً، چینیها در مبارزۀ طولانی خود علیه سلطهای که امپریالیستهای غربی و سپس امپریالیستهای ژاپنی بر چین اعمال میکردند، مجبور شدند با نیروهای متعددی تعامل نمایند. البته برجستهترین آنها، کومین تانگ بود، حتی در زمانی که توسط چیانگ کایچک رهبری میشد. زیرا تضاد اصلی در آنـجا، در آن زمان، نه با فئودالیسم چینی، بلکه با ظلم بسیار وحشیانهای بود که توسط امپریالیسم ژاپن، البته با همدستی سرمایهداران بوروکرات و کمپرادورهای چینی بر مردم چین اعمال میشد. بنابراین آنچه در آن زمان ضروری بود، اتحاد همۀ آن نیروهای جامعه علیه نیروهای خارجیبود.
استالین در کار خود بارها، از جمله در کنفرانسهای حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی، تأکید داشت که در مناطقی از جهان که بورژوازی ملی وجود دارد، یعنی بورژوازی مخالف استعمار، کمونیستها باید بهدنبال همکاری با آنها باشند. چون این مناطق آنقدر پیشرفت نکردهاند که در آنها بتوان از یک مبارزه طبقاتی معمول سخن گفت. تا زمانی که استعمارگر حضور دارد، امکان پایه ریزی بنیادهای اساسی توسعه ناممکن است. با حضور استعمار، توسعۀ کشور به کلی مخدوش، و در ابتداییترین سطح، نگه داشته میشود تا کشور به عنوان مکانیبرای استخراج منابع خام یا اقتصادهای تک محصولی باقی بماند. لذا جامعهای کاملاً نامتعادل و غیرطبیعی در سطح اقتصادی ایجاد میشود. در سطح فرهنگ، همانطور که فرانتس فانون اشاره میکند، فرهنگ تحریف شدهای به وجود میآید که در آن، ارزشهای استعمارگر، بالاتر از ارزشهای جمعیت استعمار شده قرار میگیرد. شما در نهایت با نخبگان روشنفکری مواجه میشوید که اساساً ذهنشان استعمارزده است. به همۀ این دلایل، مبارزۀ آزادیبخش ملی از اهمیت بالایی برخوردار است، و در این شرایط اهمیت بیشتر و بالاتری از مبارزه طبقاتی دارد.
در دوره پس از انقلاب بلشویکی و به ویژه در دوره پس از جنگ جهانی دوم، آنچه در بسیاری از مبارزات آزادیبخش ملی به ویژه در طول جنگ جهانی رخ داد، این بود که کمونیستها رهبری را در دست داشتند، در یوگسلاوی و آلبانی و جاهایی مانند جمهوری چک، در ایتالیا، و در فرانسه. آنها در برخی از این مکانها نقش اول را داشتند، و با موفقیت به مسئلۀ اتحاد با نیروهای غیر پرولتاریا پرداخته شد.
اما در مواردی چون الجزایر، جنبش آزادی بخش میهنی الجزایر(FLN) صراحتاً مارکسیست-لنینیست نبود، اگرچه میتوانم بگویم یک جنبش چپ گستردهای بود همراه با برخی عناصر کمونیست، اما اکثریت با کسانی بود که خود را سوسیالیست اسلامی معرفی میکردند. وقتی کمونیستها مبارزات آزادیبخش ملی را رهبری میکنند، البته، برای ما که مارکسیست-لنینیست هستیم، همه چیز بسیار منظم و تعیین شده است. برای تروتسکیستها اینطور نیست. تروتسکیستها با الفاظی پر سر و صدا اکثر جنبشهای آزادیبخش ضد استعماری را که پس از جنگ جهانی دوم به وقوع پیوست، تقبیح کردند. آنها کیم ایل سونگ را محکوم میکردند. آنها غالبا منتقد ماهیت «استالینیستی» جبهۀ آزادیبخش ملی در ویتنام بودند. آنها حزب کارگران کره را محکوم میکنند. آنها تقریباً هر جنبش آزادیبخش ملی و چهرههای انقلابی دیگری را به دلیل آنکه بیش از حد «استالینیست» هستند، و یا آنکه بیش از حد به اتحاد جماهیر شوروی نزدیک و یا دست نشاندۀ بوروکراتهای شوروی هستند، محکوم کرده و میکنند.
به گذشته برگردید و تاریخ سوسیالیستهای بینالمللی بریتانیایی و گرایشهای مبارزاتی قدیمی آنها را بخوانید، آنچه در مییابید این است که در تمام انتقادات آنان از امپریالیسم به وضوح از همین رویکرد استفاده شده است. درست است که آنها نقش امپریالیستهای ایالات متحده را محکوم میکنند، اما پس از آن، وقتی به تحلیل نیروهای مقاومت واقعی موجود در کشورهای استعماری میرسند، دلایلی برای عدم حمایت از آنها پیدا میکنند؛ این که چرا نمیتوان از ناصر یا حزب بعث سوریه یا مبارزان یمنی؛ یا مثلاً قوام نکرومه در غنا یا توماس سانکارا در بورکینافاسو، حمایت کرد. تازه، این مربوط به شصت سال پیش است. هیچ چیز برای تروتسکیستها به اندازه کافی سوسیالیستی نیست. همه چیز خیانت طبقاتی است و غیر قابل توجیه. و این چیزی است که آنها در همۀ موارد میگویند. طنز ماجرا اینجاست که امروز هم دقیقاً همین را تکرار میکنند. مثلاً در مورد حزبالله یا ایران، میگویند این آخوندها، این جنبشهای مذهبی، مایۀ ننگ هستند. اما تروتسکیستها حتی جنبشهایی را که پیش از آنها وجود داشتند و آشکارا سوسیالیستی یا صراحتاً ناسیونالیستی چپ بودند، تقریباً با همان عبارات محکوم میکردند، الان فقط عنصر مذهبی به انتقادات اضافه شده است.
دوباره برگردیم به جنگ جهانی دوم. تروتسکیستها، تک تک جنبشهای آزادیبخش ملی واقعاً موجود را محکوم کردهاند. آنها در مقابل، نسخههای ایدهآل شده از آنچه نیاز بوده را ارائه میدهند: همبستگی کارگر و دهقان؛ جنبشهایی که کارگران علیه استعمار رهبری میکنند. بورژوازی ملی و خرده بورژوازی را فراموش کنید! خوب، میبینید؟ وقتی تازه وارد جنبش شدهاید، وقتی هنوز چیز بهتری نمیدانید، همانطور که من در بیست سالگی نمیدانستم، و همانطور که اخیراً حتی در بیست و هشت، بیست و نه سالگی نمیدانستم، به نظر جذاب و انقلابی میرسد. ما باید کارگران و دهقانان را متحد کنیم و لعنت به خرده بورژواها! به آنها نیاز نداریم. این شعاری است که وقتی پای واقعیت به میان میآید، تبخیر میشود.
اگر بورژواها یا خرده بورژواها، نمایندۀ نیروهای بسیار مهم در یک جامعه خاص باشند، چه؟ اگر آنها در واقع نیروی پیشرو در یک جنبش خاص باشند که واقعاً علیه استعمار میجنگند، چه؟ مهم نیست که برنامهاش چقدر ناقص یا غیر پرولتری باشد، اگر در نبرد واقعی با امپریالیسم باشد، شما بهعنوان یک کمونیست در آن کشور چه میکنید؟ آیا شما میگویید: نه! به اندازۀ کافی خوب نیست، احتمالاً نمیتوان از آن پشتیبانی کرد؟ در مورد جنبشهایی که شخصیت غیر مارکسیستی یا حتی مذهبی دارند؛ که ریشههای عمیقی در پرولتاریا و دهقانان دارند؛ جنبشی مانند حزبالله، خوب، سوسیالیستها چه جهتگیری باید در مقابل آن داشته باشند؟
از نظر عینی، جنبش حزبالله خطری برای امپریالیسم ایالات متحده است. به همین دلیل است که امپریالیسم ایالات متحده مجوز ترور رهبران حزبالله را چه در حال حاضر، چه در هفته گذشته و چه در سال ۱۹۹۲ و حتی دهۀ هشتاد صادر کرد. مجوز جنگ در ۲۰۰۶ و جنگ فعلی در لبنان، از اینرو صادر شده که حزبالله یک جنبش تودهای از مردم لبنان است که تهدیدی واقعی و خطرناک برای امپریالیسم ایالات متحده است. باور نمیکنید؟ این یک جنبش آزادیبخش ملی است که آنها از آن میترسند و میخواهند از شر آن خلاص شوند. بنابراین موضعی وجود دارد که ما باید بهعنوان کمونیست اتخاذ کنیم: این جنبش تودهای در قالب حزبالله با ریشههای عمیق حضور دارد؛ در مردم لبنان، در دهقانان، پرولتاریای لبنان، و همچنین در خرده بورژوازی که نمایندۀ یک نیروی آزادیبخش ملی است.
نه فقط برای جمعیت شیعه در لبنان، بلکه در کل لبنان از حمایت مردم برخوردار است. آیا باید بگوییم، نه، نمیتوانیم با شما کاری داشته باشیم زیرا شما از دین الهام میگیرید؟ آیا این رفتار درست است؟ این رفتاری است که تمام جنبشهای تروتسکیست در غرب اتخاذ میکنند. باور نمیکنید؟ بروید و آنها را بخوانید. بروید تمام روزنامههای آنان را بخوانید، تا بدانید که آنها چه میگویند: نمیتوان با آنها همکاری کرد، مذهبی هستند، تاریک اندیش هستند و غیره. به وضوح نشان میدهد که آنها اطلاعات بسیار کمی در مورد حزبالله و تاریخ آن و اینکه نظام اعتقادی واقعی آن چیست و چه نقشی در لبنان ایفا میکند، دارند. تروتسکیستها دو دلیل میآورند: یکی اینکه آنها اسلامی هستند بنابراین خود به خود ظالمند. دوم اینکه آنها آلت دست بورژوازی لبنان هستند و نمیتوان به آنها اعتماد کرد که یک مبارزۀ واقعی آزادیبخش ملی را پیش برند، این واقعاً یک شوخی است. وقتی در نظر بگیرید که مبارزان حزبالله چه مدت با امپریالیسم ایالات متحده میجنگیدند، زیرا اسرائیل همان امپریالیسم ایالات متحده، در لباسی متفاوت است. آنها بیش از چهل سال است که با موفقیت علیه آمریکا میجنگند. ظاهراً این به اندازه کافی برای تروتسکیستهایی که در یک جایگاه راحت دانشگاهی در غرب قرار دارند، خوب نیست. این، ماهیت گنگ و کسل کننده مارکسیسم غربی است.
به عقب برگردید و به مصاحبههای حسن نصرالله مراجعه کنید، زمانی که او در مورد روابط با کمونیستها صحبت میکند و میگوید خوب، ما تا زمانی که مبنای مشترک مبارزه برای آزادی ملی و حاکمیت و استقلال لبنان و یا مبارزه برای حاکمیت و استقلال ملی مردم فلسطین باشد، ما همیشه از این همکاری استقبال میکنیم. و این چیزی است که سازمانهایی که آشکارا مارکسیست ـ لنینیست هستند، مانند جبهه خلق برای آزادی فلسطین، جبهه دموکراتیک خلق برای آزادی فلسطین از آن استقبال میکنند. هر دوی این سازمانها، اعلام همبستگی با حزبالله میکنند و اعلام میکنند که بخشی از یک مبارزۀ مشترک هستند؛ همانطور که بخشی از مبارزۀ مشترک با حماس هم هستند. اما ظاهراً قضاوت مارکسیست ـ لنینیستها در لبنان، سوریه و فلسطین اشغالی، برای اساتید دانشگاهی سردمدار جنبشهای تروتسکیستی در غرب به اندازۀ کافی خوب نیست. اگر میخواهید به عنوان یک مبارز واقعی آزادیخواه به حساب بیایید، باید در نوعی مانیفست فوق تروتسکیستی ثبت نام کنید! موضعی که توسط حزب کمونیست لبنان اعلام شده که از نقش حزبالله در مبارزه برای حاکمیت و استقلال لبنان حمایت میکند، مورد تأیید تروتسکیستها نیست. آنان میگویند که این، همکاری با بورژوازی است!
لبنان یک ملت سرکوب شده است. ملتی است که توسط امپریالیسم از حق حاکمیت و استقلال کامل محروم شده است. بنابراین اولویت مبارزه در آنـجا، تأمین آزادی ملی، تأمین حاکمیت و استقلال کشور است. و اگر این بدان معناست که باید با برخی از نیروهای بورژوایی که با آنها هدف مشترکی دارند همکاری کرد، پس این کاری است که باید انـجام شود. و تروتسکیستها میتوانند در گوشهای بنشینند و لابه کنند و بگویند: نه، شما نباید این کار را انـجام دهید! در حالی که مردم لبنان به آزادسازی واقعی کشورشان ادامه میدهند. در لبنان، بسیاری از مردم در سازمانهایی میجنگند که توسط حزبالله سازماندهی شدهاند. یک نیروی واقعی ملیگرای انقلابی، یک نیروی ضد امپریالیستی که در طول چهل سال جنگش علیه آمریکا، هزاران نفر شهید داده است. پاسخ چپ غربی این است: این به اندازۀ کافی خوب نیست! این سطح از فداکاری، این سطح از قهرمانی به اندازه کافی خوب نیست!
تروتسکیستها به پیروی از بنیانگذار خود، شعارهای کمونیستهای اروپای قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم را تکرار کرده و سعی میکنند آن را در غرب آسیای امروز اعمال کنند، که البته بهدلایل مختلف بیثمر است. آنچه در غرب آسیا اتفاق افتاده این است که پنجاه سال پیش، کمونیستها و ناسیونالیستهای چپ بسیاری از مبارزات مردم را رهبری میکردند و اتفاقاً همۀ آنها از دید تروتسکیستها در غرب محکوم بودند. اما به دلیل موفقیت ضدانقلاب در اتحاد جماهیر شوروی و نابودی این نیروها توسط امپریالیسم آمریکا و کمپرادورهای داخلی، مراکز مقاومت اغلب به سمت سازمانهای مذهبی منتقل شد.
زیر بار نیاز عینی به نیروی انقلابی برای غلبه بر میراث مرده فئودالیسم و ارتجاع، خود سازمانهای مذهبی هم خصلت آزادیبخش ملی به خود گرفتند. بنابراین تشیّع در لبنان به دلیل مطالبات تودههای مردم در جنوب لبنان، خصلت آزادیبخش ملی پیدا کرد. سازمانهایی که در جنوب لبنان برای مقاومت در برابر سلطۀ اسرائیل پدید آمدند، آنها ملهم از مذهب شیعه بوده و هستند. اما اگر بهطور عینی به برنامۀ آنها نگاه کنید، این یک برنامه ناسیونالیستی چپ است؛ همراه با یک عنصر مذهبی فراگیر برگرفته از مذهب شیعه.
حال میرسیم به نگرش تروتسکیسم در مورد جمهوری اسلامی ایران، باز هم صرفاً فریاد زدن شعارهایی است که از سنتهای پیشین مارکسیستی بجا مانده و کاملاً از واقعیتهای مبارزهای که در داخل ایران جریان دارد، دور افتادهاند. البته دچار خوشبینی نمیشوم و تناقضات موجود در ایران را نادیده نمیگیرم. اما این تناقضات به هیچ وجه وضعیت عینی را تغییر نمیدهد. این واقعیت را تغییر نمیدهد که از سال ۱۹۷۹ (۱۳۵۷ شمسی)، امپریالیستهای ایالات متحده بیوقفه برای تضعیف و نابودی میراث انقلاب در ایران تلاش کردهاند. چرا؟
خوب، به دلایلی که گفتیم، این مسأله هیچ ربطی به حاکمیت دینی در آنـجا ندارد. همه چیز مربوط است به توسعۀ موفقیت آمیز انقلاب در صنایع سنگین، توسعۀ موفقیت آمیز جمعیت تحصیلکرده و آگاه از نظر علمی، و این واقعیت که آنها روز به روز مستقلتر و توانمندتر میشوند. به همین دلیل است که امپریالیسم آمریکا به وسوسۀ خود برای نابودی ایران ادامه داده است. از دیدگاه امپریالیسم ایالات متحده، این غیرمنطقی نیست. کاملا منطقی است. آنها قبل از سال ۱۹۷۹ (۱۳۵۷ شمسی) ایرانی را داشتند، که توسط سردمدارانی کاملاً فاسد اداره میشد. تحت رهبری پادشاهی وابسته که زیرمجموعۀ انگلیسیها و آمریکاییها بود، جایی که اکثر مردم در فقر واقعی و جهل به سر میبردند و بیشتر آنها سواد خواندن نداشتند. این همان ایرانی است که امپریالیستهای آمریکا خیلی دوست دارند بازپس بگیرند.
بیایید موردی دیگر را بررسی کنیم و به یکی از موضوعات مورد علاقۀ خود برگردیم. پس از ضد انقلابهای دهۀ ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ چه بلایی بر سر تمام دستاوردهای اجتماعی در شرق اروپا و اوکراین نازل شد؟ همه چیز عقب رفت. تمام دستاوردهای اقتصادی، علمی، فناوری و اجتماعی آن کشورها یا نابود، یا بهشدت فرسوده شد. و این همان چیزی است که آنها [امپریالیستها] برای ایران در ذهن دارند؛ همان چیزی است که تروتسکیستها، مائوئیستها و سایر چپهای غربی سعی در ایجاد آن دارند. چیزی که آنها در واقع طرفدار آن هستند، ضدانقلابیون تلخی هستند که با ایران همان کاری را خواهند کرد که دارو دستههای فاسد در کیف، با اوکراین انـجام دادند. بهخاطر داشته باشید که تروتسکیستها به نفع سرنگونی دولت یانوکوویچ موضع گرفتند. آن دولت، نمونۀ درخشانی از توسعه نبود، اما تروتسکیستها ده سال پیش، به نفع شورش یورومیدان 2014 اوکراین موضع گرفتند. آنها به نفع نابودی لیبی، و نابودی سوریه موضع گرفتند. نابودی دولت سوریه! بروید و دوباره به سایتها نگاه کنید. همه تروتسکیستها در انگلیس و آمریکا، پشت امپریالیستها صف کشیده بودند و خواستار نابودی به اصطلاح «گانگسترهای بعثی» بودند. «اسد باید برود»، «قذافی باید برود» و غیره. و سپس برخی از تروتسکیستهای زیرکتر، چند جمله آخر کارشان گفتند: «اوه! اما ما مداخله ناتو را نمیخواهیم» در حالی که مداخلۀ ناتو دیگر در جریان بود.
همۀ مشکلات چپگراهای غربی در مورد تحولات کنونی در غرب آسیا ، حضور جنبشهای مذهبی و دولتهای ملهم از دین در آنـجاست، که به طور غیر قابل انکاری رهبری مبارزه علیه امپریالیسم ایالات متحده را به عهده دارند. ادعاهای مضحکی اخیراً در ویکلی ورکرز منتشر شد مبنی بر اینکه همانطور که «به تأیید اکثر کارشناسان» رسیده است، آخوندها به دام نتانیاهو افتادند. این همان چیزی است که بیبیسی هم میگوید. این «کارشناسان» چه کسانی هستند؟
کسی که به دام افتاده در واقع نتانیاهو است. نتانیاهو کسی است که جز فرار با هواپیما به ویلای پسرش در فلوریدا، نمیتواند خارج شود. ایرانیها، همانطور که گفتم، با همۀ تضادهایی که دارند، حول محور رهبر انقلاب اسلامی، متحد شدهاند. آنها از ابتدای انقلاب ۱۹۷۹ به طور مداوم از اصل آزادی فلسطین اشغالی و همچنین از حاکمیت و استقلال لبنان حمایت کردهاند. حتی آنها زندگیشان را روی تعهد در دفاع از حاکمیت و استقلال سوریه گذاشتند. باز هم تکرار میکنم، ما به دنبال هیچ توجیهی برای تاریخ کاملاً مبهم حزب بعث سوریه نیستیم،
اما بیایید در اینجا به واقعیتها بپردازیم. دلیل اینکه امپریالیستهای آمریکا تلاش میکنند حزب بعث سوریه را از بین ببرند، این است که این حزب نیرویی بود -و همچنان نیرویی است- که برای استقلال و حاکمیت سوریه میجنگید، هرچند ممکن است ناقص باشد. اما به همین دلیل است که امپریالیستها بهدنبال تخریب آن بودند. چیزی که تروتسکیستها نمیتوانند با آن کنار بیایند، چون اساساً آن را نمیفهمند. فکر میکنم آنها امپریالیسم را درک نمیکنند. برخی از آنها به آن اهمیت نمیدهند. برخی از آنها طرفدار امپریالیسم هستند. برخی از آنها با خوشحالی میخواهند همۀ این کشورها، دوباره به زیر سلطۀ غرب برگردند.
من در اینجا از دیدگاه شخصی صحبت میکنم و فکر میکنم من هم واقعاً آن را درک نمیکردم. من هم این ایده را داشتم که «اوه! قذافی فقط یک رژیم فاسد را اداره میکند». و هرگز در زمانی که تروتسکیست بودم، دربارۀ دستاوردهای دولت جماهیری لیبی تحقیق نکردم. من هرگز درباره دستاوردهای حکومت بعث در سوریه تحقیق نکردم. یا حتی اگر انصاف داشته باشیم، علیرغم تاریخ مشکوک حزب بعث در عراق، دستاوردهای خاصی در آنـجا حاصل شد که امپریالیستهای آمریکا بسیار مشتاق نابودی آنها بودند. هر چیزی که این کشورها را به سمت حاکمیت و استقلال واقعی و توانایی برای مقاومت در برابر خواستههای امپریالیسم ببرد، باید نابود شود. همانطور که در اروپای شرقی نابود شد، همانطور که تقریباً در روسیه نابود شد.
به مسئله آزادی و مذهب برگردم، مثلاً چرا شعارهای انقلاب فرانسه در غرب آسیای امروزی مناسب نیستند؟ خوب، ممکن است بگویید جواب این سؤال واضح است، اما ظاهراً برخی از افراد به این آموزش نیاز دارند. خود تروتسکی هرگز این موضع را ترک نکرد: ضد روحانیتی افراطی از نوع دوران اوج ژاکوبنها. اما چرا در مناطقی از جهان که جنبشهای تحت رهبری اسلامی نبرد علیه امپریالیسم را رهبری میکنند، ضد روحانیت و ضد مذهبی بودن را در اولویت قرار میدهید؟ چرا؟ اگر هدف، شکست دادن امپریالیسم است، چرا ما نمیتوانیم اتحاد و یک جبهۀ مشترک با نیروهای الهام گرفته از دین ایجاد کنیم؟
به مارکس و انگلس در مانیفست ۱۸۴۸ نگاه کنید. آنها به وضوح نشان دادند که در مراحل مختلف، برای شکست مرتجعین فئودال، باید در کنار رادیکالهای بورژوازی آلمان قرار میگرفتند، یا اینکه باید با برخی از گروههایی در ایتالیا برای پیگیری شکست نهایی نیروهای فئودال همراه میشدند. این بدان معنا نبود که کمونیستها باید برنامه خود را رها کنند یا از کمونیست بودن دست بردارند، یا در زمان ما دیگر از ماتریالیسم دیالکتیک در درون حزب دفاع نکنیم.
معنی آن این است که وقتی ما به دنبال ایجاد یک برنامه اقدام مشترک در یک جامعۀ ستمدیده هستیم، و نیروهایی وجود دارند که میتوانیم با آنها کار کنیم، باید بتوانیم به منظور پیگیری یک کارزار مشترک علیه مخالفت بنیادی با امپریالیسم توافق کنیم. این تعاملی است که لنین و استالین و مائو و بسیاری دیگر از رهبران کمونیست میگفتند که احزاب کمونیست باید انـجام دهند. و باز هم به این معنی نیست که شما آموزش مبارزان خود را در زمینه ماتریالیسم دیالکتیک متوقف کنید. این بدان معناست که شما باید یک جبهه مشترک پیدا کنید و حول آن متحد شوید. و شما باید در مورد نقاط مشترک به توافق برسید. این، چیزی است که ما در غرب، در بریتانیا با آن مواجه نیستیم.
بله، سازمانهای مذهبی مانند جنبش صلح و مواردی از این دست هستند، اما تودۀ طبقۀ کارگر در بریتانیا، در بیشتر بخشها، اصلاً مذهبی نیستند، و تنها اسماً مسیحی هستند. اما جنبشهای مذهبی در برخی از جوامع طبقه کارگر، به ویژه مسلمانان، قوی است. بنابراین اولویتهای تاکتیکی شما باید تغییر کند.
ناسیونالیستهای عرب از انواع مختلف، آشکارا سکولار بودند. و این در زمانی بود که جنبشهای سکولار مبتنی به رهبری افسران جوان انقلابی یا روشنفکران با اشکال مختلف سوسیالیسم، و یا با احزاب کمونیست همسو بودند. آن زمان گذشته است. آن جنبشها نابود شده یا شکست خوردند. آیا باید تنها به عزاداری بنشینیم؟ یا باید خودمان را با جایی که تودهها در حال حاضر هستند، وفق دهیم و با آنها به مبارزه بپیوندیم؟ اینها سؤالات امروز هستند. آیا میخواهید بخشی از بازسازی یک اتفاق تاریخی، یا یک مبارز فعال در مبارزه علیه امپریالیسم باشید؟ سازمانهای مارکسیست ـ لنینیست در فلسطین اشغالی و لبنان و سوریه، به این سؤال پاسخ دادهاند که به مبارزه خواهند پیوست، زیرا این مبارزه برای آنها مرگ یا زندگی است. موضوع بحث روشنفکری یا دعوای توییتری نیست. اما باز هم تروتسکیستها و مائوئیستهای بخت برگشتۀ غربی که تنها اسیر شعاری از انقلابی در تاریخ بودهاند، دیوانهوار روی آن تمرکز میکنند و از آن به عنوان بهانهای استفاده میکنند که در حال حاضر از هیچ جنبشی حمایت نکنند.

