
ژانویۀ سیاه – ١٩٩٠. اولین تلاش میدان در اتحاد جماهیر شوروی؟
حقایق تاریخی و دروغهای عمدی
دمیتری رادیونوف
ترجمه جنوب جهانی
چه کسانی و چگونه آذربایجان را از روسیه جدا کردند
آذربایجان همه ساله در ٢٠ ژانویه به یاد وقایع سال ١٩٩٠، زمانی که ارتش شوروی برای سرکوب ناآرامیها وارد باکو شد و با تلفات گسترده، از جمله در میان مردم غیرنظامی همراه بود، روز عزای ملی برگزار میکند.
این رویدادها، در آذربایجان کاملاً بدون ابهام تفسیر میشود: این «تجاوز شوروی» بود؛ تلاش مسکو بود که کنترل خود را بر «حومۀ امپراتوری» از دست میداد؛ سرکوب تمایلات آزادیخواهانه و استقلالطلبانۀ مردم آذربایجان بود. در عین حال، کارشناسان آذربایجانی دوست دارند در مورد اینکه چگونه ٢٠ ژانویه به نقطۀ بیبازگشت تبدیل شد و پس از آن آذربایجانیها از اتحاد جماهیر شوروی و روسیه روی برتافتند و متوجه شدند که دیگر در همان مسیر نیستند، صحبت کنند.
اگر آنها متوجه این موضوع شدند و پس از این اتفاقات برای کسب استقلال تلاش کردند، اما قبل از آن میهنپرستان سرسخت شوروی بودند. پس چه چیزی باعث تحریک این حوادث شد؟ ارتش شوروی در باکو چه چیزی را سرکوب کرد؟ تناقض.
«ژانویۀ سیاه» تنها نقطۀ اوج سلسله وقایع خونین مربوط به جدایی ماوراءقفقاز از اتحاد جماهیر شوروی بود كه در سال ١٩٨٧ با تلاش برای جدا كردن قرهباغ از آذربایجان و الحاق آن به ارمنستان آغاز شد. در ادامه، جمعیت آذربایجان از بخش ارمنینشین قرهباغ و از خود ارمنستان اخراج شد. در همان زمان، ارامنه از شهرهای آذربایجان اخراج شدند و در سال ١٩٨٨ در شهر سومقائیت یک قتلعام اتفاق افتاد که در جریان آن دهها نفر کشته شدند.
همان اتفاقات دو سال بعد در باکو تکرار شد و دلیل رسمی ورود نیروها اعلام شد. در باکو این موضوع را با استناد به گزارش دیدهبان حقوق بشر تکذیب میکنند. در این گزارش گفته میشود: «در حالی که هدف ظاهری کرملین برای اقدام نظامی، حفاظت از جمعیت ارمنی بود، اما اکثریت شواهد این ادعا را تأئید نمیکند» و گفته میشود که «اقدام نظامی حتی قبل از شروع قتلعامها در ١٣ ژانویۀ ١٩٩٠، برنامهریزی شده بود».
حتی اگر هیچ قتلعامی روی نمیداد، دلایل بیش از حد کافی برای برقراری نظم در جمهوری آذربایجان وجود داشت. آذربایجان در لبۀ پرتگاه، درست در سمت نقطۀ سقوط پیش میرفت. بنابراین، لازم بود تدبیری اندیشیده شود. اینکه چگونه و با چه روشی، یک موضوع جداگانه است. انکار اشتباهات و حتی جنایات رهبری وقت شوروی احمقانه خواهد بود. اما باید به وضوح درک کرد که اوضاع چقدر متشنج بود و چگونه گرداب رویدادهای غیرقابل کنترل، کشور را به سوی آتش سوزان جهنم واقعی میکشاند.
در پی شروع «پرسترویکا»، آذربایجان، مانند بسیاری از جمهوریهای دیگر، شاهد پیدایش «جبهۀ خلق» (تشکیلات ناسیونالیستی) خود بود که ابتدا به عنوان حلقۀ روشنفکری شیفتگان زبان و ادبیات مادری تشکیل گردید. اما، به سرعت به رادیکالیزم گرائید و با تشکیل گروههای تروریستی خاص خود، به یک ساختار آشکارا نازی تبدیل شد.
«جبهۀ خلق» تنها یک سال پس از تأسیس، به فکر تصرف قدرت افتاد. امروز حامیان آن میگویند از آنجائیکه پیروزی جبهه در انتخابات برای شورای عالی اتحاد جماهیر شوروی در آذربایجان در مارس ١٩٩٠ قطعی بود، مسکو قصد داشت با اعزام نیرو این سناریو را مختل کند. اما، اعضای «جبهۀ خلق» قبلاً نشان داده بودند که برای تصرف قدرت از طریق خشونت آماده هستند.
در فاصلۀ ۴ تا ١٩ دسامبر، شورشهایی در مرز ایران و شوروی در منطقۀ نخجوان اتحاد جماهیر شوروی آغاز شد که هم توسط مردم محلی و هم توسط افرادی که از سایر مناطق آذربایجان آمده بودند، تحریک شد و با تخریب سازههای مهندسی همراه شد. در ٢٣ دسامبر، «جبهۀ خلق» به فرمانده یگان مرزی اولتیماتوم داد و از وی خواست تا ٣١ دسامبر از تصمیمات جبهه تبعیت کند.
در ٢۵ دسامبر ١٩٨٩، همانطور که ایاز مطلباوف، رئیس وقت شورای وزیران آذربایجان بعدها یادآوری کرد، عبدالرحمن وزیروف، دبیر اول کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست جمهوری آذربایجان با وی تماس گرفت و گفت: «فاجعه در راه است. ما باید از مسکو کمک بخواهیم».
از آنجایی که به اولتیماتوم «جبهۀ خلق» ترتیب اثر داده نشد، شبهنظامیان در ٣١ دسامبر مرز با ایران را تخریب کردند و تردد غیرقانونی گستردهای را در آنجا سازماندهی کردند.
در ١٩ ژانویه، جمهوری خودمختار نخجوان با اعلام خروج خود از اتحاد جماهیر شوروی، استقلال خود را اعلام کرد. حتی قبل از آن، در ٢٩ دسامبر، ستیزهجویان «جبهۀ خلق» ساختمان کمیتۀ حزبی در شهر جلیلآباد را تصرف کردند و در جریان آن، دهها نفر زخمی شدند. در ١١ ژانویه، چندین ساختمان اداری در لنکران، جایی که «جبهۀ خلق» عملاً قدرت را در دست گرفته بود، مورد هجوم قرار گرفت. در مجموع، در طول پائیز ١٩٨٩ – اوایل ١٩٩٠، شعب نواحی «جبهۀ خلق»، دبیران ٢٧ کمیتۀ منطقهای حزب کمونیست اتحاد شوروی را سرنگون کردند.
آیا این دلیلی برای برقراری نظم نبود؟
راستی، آیا تصرف ساختمانهای اداری، شما را به یاد اوکراین در ژانویۀ ٢٠١۴ میاندازد؟ درست است؟ یا میگوئید که در آنجا نیز «ناآرامیهای خودانگیخته»، بدون اینکه از خارج تحریک یا کنترل شده باشد، روی داد.
قبل از ادامۀ بحث، مقدمتاً این را بگویم که در آن زمان، افسانهای حاکی از این بر سر زبانها بود که ابوالفضل ائلچیبیک، رهبر «جبهۀ خلق»، در ژانویۀ ١٩٩٠، شخصاً ورود گروهی از تحریککنندگان ترکیه را بمنظور تحریک سربازان شوروی به اقدامات تلافیجویانه به باکو ترتیب داد و در نتیجه، غیرنظامیان کشته شدند. آیا این نیز هیچ حادثهای را یادآوری نمیکند؟ توجه داشته باشید که این هنوز سال ١٩٩٠، زمانی بود که اتحاد جماهیر شوروی هنوز زنده بود، و مفهوم «انقلاب رنگی» هنوز به فرهنگ لغت ما وارد نشده بود. حتی کتاب معروف جین شارپ که راهنمای کودتا محسوب میشود، تنها سه سال بعد انتشار یافت.
اتفاقاً معلوم شد که قتلعامها در باکو، رونوشت وقایع دو سال قبل در سومقائیت بوده است. انگار هر دو فیلمنامه را هم آنجا و هم اینجا یک نفر به تنهایی نوشته است. ظاهراً راندهشدگان از خانه و کاشانۀ خود در ارمنستان و قرهباغ و نجاتیافتهگان از دست «ارمنیهای شرور» به شهر دنج و آرام میرسند (و بسیاری از اقوام و همسایگان واقعاً کشته شدند). آنها فجایع غیرقابل تصوری را تعریف میکنند. پس از این، خونها به جوش میآید، تجمعاتی آغاز میشود و در آنها، ابتدا خواستار پایان دادن به خشونتها و سپس اخراج ارامنه از شهر میشوند. سپس، گروههای «خودجوش» تشکیل میشوند، چاقوها، تبرها، چوبها، آرماتورها، طنابها، ظروف بنزین از قبل آمادهشده در اختیار آنها قرار میدهند و مردم برای جستجوی ارامنه تشویق میشوند. البته، نیازی به جستجوی آنها نبود – رهبران چنین گروهها لیست ارامنه، بشمول نشانی منزل آنها را که فقط در اختیار کارمندان ادارۀ مسکن قرار داشت، در دست داشتند. پس از این، یک کشتار سیستماتیک و وحشیانه آغاز میشود.
افتخار و درود به شرف آن آذربایجانیهایی که نه تنها در همۀ این فجایع شرکت نکردند، بلکه سعی کردند جلوی آن را بگیرند و همسایگان ارمنی خود را پنهان کردند. این واقعاً یک شاهکار مدنی در آن شرایط بود. من هیچ مسئلۀ خاصی با کسانی که مغزشان از طریق تبلیغات با مواد مختلف (که مرتباً توسط تحریککنندگان تهیه میشد) انباشته شده بود، ندارم. آنها عمدتاً جوانانی بودند که مغزشان بسادگی دستکاری شده بود و نمیفهمیدند چه میکنند. من با کسانی مسئله دارم که این کار را تحریک کردند، دستور دادند، جمعیت را تشویق کردند و نشان دادند که کشتن ترسناک نیست.
من در اینجا قصد ندارم قساوتهای قرون وسطایی را که در آن روزها در خیابانهای شهری که زمانی بینالمللیترین شهر اتحاد جماهیر شوروی بود، شرح دهم. من فقط روی این نکتۀ تمرکز میکنم که در آنجا نه تنها هیچ اثری از «اعتراضات خودجوش» وجود نداشت، بلکه یک تشکیلات منظم و خوب سازمانیافته فعالیت میکرد.
در اوایل فوریه، اعضای جبهۀ خلق در ورودیهای باکو تجمعاتی برپا کردند که عملاً به پستهای بازرسی تبدیل شدند و فعالان آنها کلیۀ خودروها، از جمله خودروهای نظامی را متوقف و بازرسی میکردند. در ١٣ ژانویه، شورای دفاع ملی به ریاست الچیبیک تأسیس شد. عصر همین روز، در تجمع بزرگ مردم در میدان مرکزی باکو، نعمت پناهاوف اعلام کرد که در کارخانۀ شمیدت (ستارخان بعدی) اسلحه تولید خواهند کرد. در ١٧ ژانویه، هواداران جبهۀ خلق تجمع مداومی را در مقابل ساختمان کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست آغاز کردند و چوبههای دار- چه برای ارعاب و چه برای اعدام واقعی در میدان نصب کردند. در ١٧-١٨ ژانویه، برای تصرف این ساختمان چندین بار تلاش شد. عصر روز ١٩ ژانویه، مرکز تلویزیون محاصره و تسخیر شد و پخش تلویزیون مرکزی قطع شد. علاوه بر این، پادگانهای ارتش شوروی مستقر در باکو محاصره شدند و خانوادههای نظامیان عملاً گروگان گرفته شدند.
ببخشید! این شورش نیست، پس چیست؟ آیا سرکوب آن موجه نبود؟
رهبری «جبهۀ خلق» زمانی وقاحت و بیشرمی را به نقطۀ اوج خود رساند که با سلب مسئولیت از خود در مقابل کشتارها، آنها را محکوم کرد و مسکو و رهبری آذربایجان را به عدم مداخلۀ عمدی برای توجیه ورود نیروها به باکو و جلوگیری از به قدرت رسیدن جبهه در آذربایجان متهم کرد.
به هر حال، مسکو مداخله کرد. زیرا، نمیتوانست مداخله نکند.
بر اساس خاطرات مقامات مسکو که در آن زمان وارد باکو شده بودند، آنها هنگام دیدار با الچیبیک، اعتبار محمداوف، معاون وی و دیگر رهبران جبهۀ خلق، گفتند که نیروها وارد باکو خواهند شد و محمداوف در پاسخ گفت که با ورود نیروها مقابله خواهد شد.
مارشال دیمیتری یازوف، وزیر دفاع اتحاد جماهیر شوروی میگوید: «آنها تقریباً از تمام پنجرههای شهر تیراندازی میکردند، به همین دلیل، من دستور دادم که هیچ کس دریچهها را باز نکند و سر خود را بیرون نیاورد. به عنوان مثال در پادگان سالیان، تکتیراندازها بلافاصله شش نفر را کشتند. ما مجبور شدیم از نفربر ارتشی همان اتاق زیر شیروانی را که از آنجا تیراندازی میکردند، بزنیم. آنها با آتش توپخانه به گلولهباران کشتیهای ما که در حال تخلیۀ خانواده ملوانان ناوگروه خزر بودند، پاسخ دادند. اتفاق قابل تأمل دیگر این بود که تعدادی از سربازان ما را در قبرستان دستگیر کردند و آنها را با سیم به صلیب بستند. اما به دلیل رسیدن کمک نتوانستند آنها را بکشند».
الکساندر لبدوف، فرمانده نیروهای هوابرد نقل میکند: «یک تانکر ١۵ تنی در بزرگراهی که قرار بود هنگ از آنجا عبور کند، حرکت میکرد و از دریچۀ باز آن، بنزین روی آسفالت میریخت. در حالیکه سوخت ریخته میشد و درپوش از جا کَنده شد، از تاکستانهای اطراف افراد مشعل به دست به سمت جاده سرازیر شدند. ستون ارتش خود را در میان دریای آتش یافت. طرف مقابل دو بار از این روش استفاده کرد. … به این جوانان (سربازان) ١٩- ٢٠ ساله، در هیچ مرحلهای از تربیتشان – نه در مهدکودک، نه در مدارس، نه در مدارس فنی- حرفهای، نه در دبیرستانها و نه در دانشگاهها، هرگز گفته نشده است: بکش! هرگز آنها چنین آموزش ندیدهاند. و هیچ تنفر و کینهتوزی در ضمیر آنها نیست. هیچ تصویری از دشمن در مقابل چشم درونی آنها وجود ندارد. اما اندوه و سرگردانی در وجودشان موج میزند. یعنی آنها با میل و اشتیاق به نبرد نمیروند، اما حُسنخُلق و خیرخواهیشان با سیل توهینها و دشنامها و با شلیک مسلسلها از تاریکی به سرعت ذایل میشود. این سی کیلومتر برای ساکنان ریازان با هفت مجروح در اثر اصابت گلوله و سی نفر مجروح با سنگ، آرماتور و چوب تمام شد».
در پی بررسی رویدادهای آذربایجان، از جمله، حادثۀ «ژانویۀ سیاه» با گروهی از شاهدان عینی شب ٢٠ ژانویه به گفتگو نشستم. چکیدۀ اظهارات آنها چنین بود:
«در شب ١٩ ژانویه منتهی به ٢٠ ژانویه، هزاران نفر از «معترضان مسالمتآمیز باکو» تا ساعتهای نزدیک صبح در شهر، بخصوص در تجمعات مقابل پادگانهای تحت محاصره حضور داشتند. بدنبال قطع برنامههای تلویزیون مرکزی، اوضاع متشنج شد. ما در مقابل ستاد فرماندهی جبهۀ خلق بودیم. درست سر ساعت ٢۴ صدای تیراندازی از پشت بام آن و پارک مشرف به یک مجتمع مسکونی در آن سوی خیابان بلند شد. مدت کوتاهی ادامه یافت: شاید ١٠- ١۵ دقیقه. هر کس در گوشهای پناه گرفت. بعد از قطع صدای تیراندازیها، معلوم شد ۵ نفر در مقابل «ستاد» مجروح شده است. آنها به بیمارستان انتقال یافتند. ساعت از ۴ بامداد گذشته بود. در اثر خستگی، خیلیها به خانه رفتند. ما هم ۵ نفر سوار یک تاکسی به خانه رفتیم. نه هنگام انتقال مجروحان به بیمارستان و نه در راه خانه واقع در حلقۀ اول حومۀ شهر، هیچ نشانی از حضور ارتش شوروی در شهر ندیدیم. در مسیر منزل، در فاصلۀ نسبتا دور از مرکز شهر، در دو جا فقط گروههای٢٠-٣٠ نفری را دیدیم که بیخبر از هر جا، دور آتش حلقه زده، با هم «مشاعره» میکنند. خلاصۀ حادثه را به اطلاع آنها رساندیم. در همین حین، یک کامیون روباز ارتشی رسید. فرمانده آن پیاده شده و در بارۀ وضعیت داخل شهر از ما پرسید. من جلو رفتم و با لحنی آرام اطمینان دادم که وضعت آرام است. همانطور که میبینید در اینجا بچهها نشستهاند دور آتش، مشاعره میکنند. ارتشیها به راه خود و ما هم به راه خود…
صبح زود، با صدای آژیر ماتم ناوگان دریای خزر با شماری از همسایگان به سوی میدان لنین- میدان مرکزی حرکت کردیم. با مشاهدۀ اوضاع شهر انگشت حیرت به دندان ماندم… سطح تمام خیابانهای مرکزی باکو با دقت زرگری گلآذین شده بود. حجم عظیم گلها و امکان تزئین خیابانها به این دلیل حیرتآور بود که با ادعای ورود ارتش به شهر، تدارک چنین مقدار گل، چینش فوقالعاده دقیق آنها و همچنین، قبرهای آماده شده به تعداد کشتهشدگان در فاصله ٣-۴ ساعت غیرممکن به نظر میرسید. در میدان، خبرها و شایعاتی حاکی از این بر سر زبانها بود که اغلب رهبران جبهۀ خلق، از جمله، نعمت پناهاوف، اعتبار محمداوف کشته و تعدادی دیگر از آنها نیز مجروح شدهاند. اما خیلی زود معلوم شد که همۀ اینها مانند ورود ارتش به شهر و سرکوبی «اعتراضات مسالمتآمیز» دروغ است. بطوریکه هیچ کس نمیتوانست ادعای کند که در شب ٢٠ ژانویه تجهیزات نظامی و حتی یک نفر از پرسنل ارتش شوروی را به چشم خود در شهر دیده است.
اعتراض مسالمتآمیز ساکنان باکو؟ واقعاً؟
در آن شب، ٢٩ سرباز شوروی در پادگانهای تحت محاصره و جادهها، ۵ پلیس و ١٧٠ غیرنظامی، نه تنها آذربایجانی در خیابانها کشته شدند. آیا میشد از این تلفات جلوگیری کرد؟ احتمالا بله. اما برخی افراد واقعاً به آن نیاز داشتند.
با همۀ این اوصاف، به جرئت میتوان گفت که مسئول و عامل تمامی آشوبهای آن سالهای شوم تا کشته شدن شمار کثیری از انسانها در ٢٠ ژانویه در باکو، سازماندهان خارجی و داخلی انواع «جبهههای خلق» در جمهوریهای مختلف، تسلیح و آموزشدهندگان شبهنظامیان آنها، از جمله در جمهوری آذربایجان بودند نه ارتش اتحاد شوروی. و هدف از ارتکاب همۀ این جنایات، نابودسازی اتحاد جماهیر شوروی بود که با قدرت گرفتن خروشچوف شروع و استارت مرحلۀ نهایی آن در فوریۀ ١٩٨٧ از ولایت خودمختار قرهباغ زده شد.
در پایان، فکر میکنم یادآوری اظهارات برخی از رهبران «جبهۀ خلق» میتواند نکات مهمی را روشن کند:
ــ «هر چه خون بیشتر ریخته شود، ملت سریعتر شکل میگیرد»، اعتبار محمداوف.
ــ «موج انقلابهای خونین که از رومانی آغاز شد، مقدر بود که آذربایجان را نیز در آغوش بگیرد»، فضائل آقامالییف.
ــ «٢٠ ژانویه بزرگترین پیروزی ماست! مرگ صد یا دویست نفر، در مقایسه با پیروزی، فاجعۀ بزرگی نیست»، نعمت پناهاوف.
ــ «حتی اگر نیمی از مردم بمیرند، مگر چه میشود؟ بهترینها باقی میمانند»، الچیبیک.
به هر حال، آیا این اظهارات باز هم شما را به یاد گفتۀ مشعشعی میاندازد؟
ــ «بگذار فقط نیمی از جمعیت ۴٠ میلیونی اوکراین باقی بماند – این اصلاً وحشتناک نیست»، رومن شوخویچ.
آموزگاران شایسته، شاگردان شایسته!
فنون از میان بردن یک کشور واحد، برانگیختن نفرت بین خلقهای برادر، کمافیالسابق بشدت فعال هستند و افسوس که همچنان پیروزی میشوند.
