نویسنده: آنتونیو رودریگز سالوادور
منتشرشده در گرانما ارگان دفتر سیاسی حزب کمونیست کوبا
ترجمه مجله جنوب جهانی


پیش از این، برای ورود به یک فروشگاه یا بانک پولی پرداخت نمیشد. امروز اما برای ورود به فروشگاه یا بانک، باید تلفن همراه بخرید و هزینه‌ی اینترنت پرداخت کنید. انگار که برای نشستن روی صندلی مقابل پیشخوان یا استفاده از دستگاه خودپرداز پول میپردازید. 
هر کسی ممکن است بگوید: تلفن همراه برای ارتباط است؛ از طریق آن از اخبار مطلع میشویم؛ و این درست است؛ اما این دیدگاه حاکمان بازار جهانی نیست. برای آنها، تلفن همراه راهی است تا ما را روی صندلی فروشگاه، رو به ویترین نگه دارند. 
طبیعتاً اکثریت بزرگی از مردم، اگر به جای آنکه با ویدئوها، ریلها یا پستهای تحریک کننده احساسات ابتدایی فریب بخورند، با رساله ای فلسفی یا نمایشی از شکسپیر روبرو شوند، رو به ویترینها نخواهند نشست تا با محصولات جدید خیره شوند. 
یعنی نه فرهنگ و نه عمق تفکر، به نظر برای تجارتِ حاکمان بازار جهانی که سلطه شان شامل رسانه ها و شبکه های اجتماعی بزرگ نیز میشود، سودمند نیستند. 
هر آنچه پیشتر بی سلیقگی محسوب میشد، امروز به عنوان «زیبایی شناسی درست» تبلیغ میشود. این را در موسیقی، سینما، هنرهای تجسمی و البته ادبیات میبینیم. بیش از آنکه بتوان از «استعمار فرهنگی» سخن گفت، شاید باید از «قطع عضو اجتماعی» حرف بزنیم؛ جایی که فرهنگ با یک پروتز مصنوعی جایگزین شده است. 
هوشمندی به نظر خطرناک میآید، چون دانش زمان و تأملی را میطلبد که از تبلیغ کالاها دور است، درحالیکه فرهنگ، معنویت را بر مادیت و «بودن» را بر «داشتن» اولویت میدهد. 
در تبلیغاتشان، شرکتهای بزرگ ادعا میکنند که مشتری محورند، نه محصول محور. نیازهای فردی را بالاتر از سود و سهم بازار میدانند. می خواهند این تصور را ایجاد کنند که نهادهای نیکوکاری هستند که تنها آرزوهای ما را محقق میکنند. 
اما این استدلال تناقضی آشکار دارد. اگرچه خواسته ها به اندازه انسانها متنوع اند، واقعیتهای فناوری و هزینه، تنوع محصولات را شدیداً محدود میکند. چگونه این تناقض حل میشود؟ 
پاسخ ساده است. بیایید بپرسیم: چرا بازار به «فرهنگِ نیندیشیدن» نیاز دارد و در نتیجه جامعه ای از ذهنهای تنبل میسازد که در آن افراد مسحورِ پیش‌پاافتاده‌ها هستند؟ 
دلیل این است که در منطق بازار، از یکسو نیاز به استاندارد سازی خواسته هاست و از سوی دیگر، خلق «فرهنگی» که اجازه دهد کالاهایی با ظاهر فرهنگیِ پرزرق وبرق اما ارزانقیمت تولید شوند. 
برای مثال، برای حاکمان بازار، سودآورتر است که محصولاتی سری سازی شده برای دنیایی فرضی تولید کنند که در آن همه هالووین را در روزی یکسان و با مشخصاتی یکسان جشن میگیرند، تا اینکه محصولاتی متنوع برای دهها سنت متفاوت حول آن تاریخ بسازند. 
نگاهی به فروشگاههای مجازی که محصولات مرتبط با این سنت آنگلوساکسون را میفروشند بیندازید: عنکبوتهای هالووین، جاروها، کدوها، چشمها، عروسکها، خفاشها، شمعدانها، جاروهای جادوگران، چاقوهای خونآلود… صدها محصول ساخته شده از پلاستیک ارزان که سودهایی کلان ایجاد میکنند. این همان «صنعتی سازی فرهنگ» است. 
اما پیشتر، واقعیت بسیار متفاوت بود و فرهنگ برای بازار ارزشی مهم داشت. در روزگاری که بازار تنها در فضاهای فیزیکی فعالیت میکرد، جشنهای مردمیِ برخاسته از سنت، فرصتی برای حداکثرسازی فروش بودند. 
به این ترتیب، موقعیتهای بُرد-بُرد ایجاد میشد. هم فروشنده سود میبرد و هم فرهنگ. تجارت تابع سنت بود، هرچند میتوان گفت بسیاری از سنتها نیز به‌خاطر تجارت زنده میماندند. 
در کشور ما اما شاهد انحرافی از هر دو منطق پیش‌گفته هستیم. هرچند روزانه از طریق شبکه های اجتماعی بمبارانِ پیش‌پاافتاده‌ها را دریافت میکنیم، به بازار مجازیِ ترویج دهنده ی آنها دسترسی نداریم. 
بررسی پیامدهای خطرناک اجتماعی این وضعیت – نظیر ناامیدی، تقلید مضحک از ارزشهای بیگانه، آلودگی زننده‌ی سنتهای خودی و دیگر پدیدههای منفی – از حوصله ی یک مقاله‌ی رسانهای خارج است؛ بنابراین تنها به اشاره ای کوتاه بسنده میکنم. 
در چنین وضعیتی چه باید کرد؟ راه حل هرچند ساده به نظر میرسد، اما آسان نیست: باید نمادهای ارزشی‌مان – اجتماعی، هویتی، تاریخی – را تقویت کنیم که بر مصرف فرهنگیِ همسو با عادات و سنتهای ما اثرگذارند. 
طبیعتاً با توجه به واقعیت اقتصادی کنونی، بودجه های اختصاص یافته به فرهنگ در مناطق، امکان تحقق این هدف را نمیدهند. اما چگونه در سدهی نوزدهم یا بخش بزرگی از سده ی بیستم، بدون هیچ بودجه دولتی برای فرهنگ، این سنتها را حفظ کردیم؟ 
چاره ای نیست جز به کارگیری خلاقیت و سازگاری با زمانه جدید. به قوانینی نیاز داریم که مشوقهای مالیاتی برای فرهنگ ایجاد کنند؛ باید به اشتراکهای مردمی و حامیان فرهنگی بازگردیم و در مناطق، راهکارهایی بیابیم تا «حسابهای جشنها» افزایش یابد. 
پتانسیلهای لازم وجود دارد، فقط باید تلاش کنیم و درک کنیم که اگر فرهنگمان بمیرد، ما نیز به عنوان یک ملت خواهیم مرد. این و نه چیز دیگر، معضلی است که با آن روبرو هستیم.