
آیا محافظهکاری «ضد جهانیسازی» میتواند پایهی ایدئولوژیک جنبش ضد امپریالیستی باشد؟
دیمیتریوس پاتلیس
ترجمه مجله جنوب جهانی
با انتخاب و آغاز به کار دونالد ترامپ، گروهی از راستگرایان افراطی بینالمللی که حامیان حزب جمهوریخواه آمریکا هستند، بار دیگر قدرت گرفتهاند، با «تی پارتی» ایالات متحده بهعنوان پایگاه اصلی رأیدهندگانشان. بسیاری از طرفداران ترامپ او را یک «رهبر ضدسیستم» جهانی میدانند که بهزعم آنها، «ایدهی دولت-ملت» را احیا کرده است، در مقابل «نیهیلیستها/جهانیگرایان داخلی». آنها ترامپ را نهتنها امیدی برای جهانی با «صلح و چندقطبیگرایی» میدانند، بلکه ما را نیز ترغیب میکنند تا از او حمایت کنیم «تا چشماندازهای جنبش ضد امپریالیستی کنونی را تثبیت کنیم!»
اینها نشانههایی از زوال آشکار آگاهی و آشفتگی عمیق ایدئولوژیک و سیاسی در میان بخش مهمی از مردمی است که خود را «ضد امپریالیست» میدانند.
تبلیغات بلندمدت و عملگرایی/تجدیدنظرطلبی فرصتطلبانه، بهویژه در شرایط جنگ جهانی سوم، که توسط گروهی کنترلکنندهی حزب «کمونیست» یونان هدایت شده، در ایجاد این سردرگمی نقش داشته است. موضع خصمانهی این گروه نسبت به هرگونه مبارزهی ضد امپریالیستی برای آزادی ملی و محکوم کردن ضد امپریالیسم بهعنوان «فرصتطلبی»، همراه با ایدئولوژیهای نئولیبرال و پستمدرن مسلط که ملتها را صرفاً «ساختارهای اجتماعی-نمادین» میدانند، باعث شده تا جنبش ضد امپریالیستی به بالاترین سطح سردرگمی و انحراف برسد.
در نتیجه، در برخی محافل «مترقی»، هرگونه اشاره به مفاهیمی مانند ملت، میهن، استقلال ملی و حاکمیت مردمی کشورهای وابسته به امپریالیسم، بهعنوان نشانهای از «ملیگرایی/فاشیسم» محکوم میشود، درحالیکه جهانوطنی امپریالیستی از نوع اتحادیه اروپا-ناتو، بهعنوان «بینالمللگرایی اصیل» معرفی میگردد.
در نبود یک نیروی کمونیستی چپگرای جدی که بتواند احساسات ضد امپریالیستی برآمده از جنگ جهانی سوم را در یک مبارزهی پیروزمندانه سازماندهی کند، مدیریت عمومی این احساسات بدون هیچ مقاومتی به دست نیروهای عمیقاً ریشهدار راست افراطی و فاشیستی سپرده شده است. در این روند، انواع مختلف فاشیسم بهعنوان نیروهایی «میهنپرست»، «ضد سیستم»، «رادیکال»، «ضد امپریالیست» و «ضد جهانیسازی» معرفی و درک میشوند—نیروهایی که گویا فراتر از «تقابل کهنهی چپ و راست» و «ورای تضادهای طبقاتی و منافع» هستند، تنها بازیگرانی که گویا «برای ارزشهای نیاکان، معابد و خانهها» مبارزه میکنند.
در برابر این فریبها، دستکاریهای ایدئولوژیک و سردرگمیهایی که در عمل، محور ایالات متحده-ناتو-اتحادیه اروپا را تقویت میکنند، پلتفرم جهانی ضد امپریالیستی با رویکردی علمی و عینی، جنگ جهانی سوم را بهعنوان یک تقابل میان دو نیرو مستند کرده است:
الف) محور تجاوز امپریالیستی به رهبری ایالات متحده و
ب) سوسیالیسم و ضد امپریالیسم.
بهویژه در مورد ایالات متحده، غیرقابل تصور است که انتظار تغییرات جدی در استراتژی این دولت امپریالیستی، که مارکس آن را «سرمایهدار جمعی» مینامید، یا در شیوهی مشارکت نیروهای تهاجمیترین بخشهای الیگارشی مالی آن در جنگ جهانی سوم داشته باشیم.
بااینحال، تحت تأثیر سازوکارهای ایدئولوژیک و تبلیغاتی مسلط، نوعی «افکار عمومی» شکل گرفته که، درحالیکه تضادهای (اجتماعی-اقتصادی) طبقاتی را «کهنه» تلقی میکند، جنگ جهانی سوم را صرفاً بهعنوان میدان نبردی برای برخی ایدهها، ارزشها و هنجارها میبیند—بهمثابه یک تقابل ایدئولوژیک و سیاسی که از نظر وجودی بین «تاریکی و نور» در جریان است و به دوگانهی زیر تقلیل مییابد:
۱. جهانیگرایان، نیهیلیستهای ملی: مدافعان «چندفرهنگگرایی»، «دستور کار و فرهنگ وُک»، فعالان حقوقی، طرفداران «بازآفرینی بیپایان هویتهای جنسیتی»، «شمول همهی تفاوتها و هویتها» (همراه با چارچوبها و الزامات شرکتی DEI) و
۲. ملیگرایان ضد جهانیسازی، دولتگراها، مدافعان دولت-ملت، «وحدت ملی»، «ارزشهای سنتی اجدادی دربارهی میهن، دین و خانواده [پدرسالارانه]»، تاریخ اولیه، «زمین و خون»، و «باورمندان محافظهکار به ارزشهای سنتی ملی».
نتیجهی این وضعیت، جامعهای است که بیچونوچرا و بدون هیچ تردیدی هرگونه مزخرفات ملیگرایانه، توطئهگرایانه و جهانوطنی را میبلعد، هضم میکند و منتشر میسازد؛ جامعهای که هرآنچه بهنظرش «راه را روشن میکند» و «جانب خودی» را در این دوگانهی «تاریکی در برابر نور» تقویت میکند، بهعنوان «واقعیت» و «کلید فهم جهان» میپذیرد. در اینجا، مانند هر مناظرهی سنتی مبتنی بر ذهنیت گلهای، هیجانگرایی ناشی از واکنشهای شرطی، جایگزین قضاوت عقلانی شده است. هر شعار خام و پیشپاافتادهای، جای هرگونه استدلال علمی را میگیرد.
در ایالات متحده، با سنتهای تاریخی فردگرایی افراطی، رقابتجویی و بیسوادی سیاسی، این دوگانهی ایدئولوژیک-سیاسی درون سیستم حزبی واحدی که برای الیگارشی سرمایهداری بسیار مطلوب است، نهادینه شده است—سیستمی که بهواسطهی «دوحزبیگرایی» ظاهری، نسخههای متناوب خود را حفظ میکند. این دوقطبیگرایی اکنون تمام زیرساختهای فرهنگی، دولت، دولت پنهان، جرایم سازمانیافته، رسانههای سرمایهداری، صنعت سرگرمی، مذهب و غیره را فرا گرفته است.
امروزه در آمریکا:
۱. حزب دموکرات (که عمدتاً نمایندهی منافع الیگارشی مالی و پیوندی ارگانیک با «حباب» جهانی «سرمایهی مجازی» دارد) حامل اصلی ایدئولوژیهای «جهانیگرایان» است؛ و
۲. حزب جمهوریخواه (که امروزه عمدتاً منافع بخشهایی از الیگارشی مرتبط با املاک، صنایع معدنی، بقایای تولید داخلی آمریکا، و انحصارهای فناورانهی تحت حمایت دولت مانند ایلان ماسک را نمایندگی میکند) حامل اصلی ایدئولوژیهای «ضد جهانیسازی» است.
این دوقطبی تنها برای مصرف داخلی نیست. برعکس، بهویژه از دهه ۱۹۸۰، به یک «محصول کلیدی صادراتی» تبدیل شده است—مدلی برای تحمیل دستور کار تخمیر ایدئولوژیکی-سیاسی و ایجاد بحث در مقیاس جهانی، یک «بستر پروکروستی» برای اصلاح مواضع رژیم، و یک جهش در «روایتهای عمومی» و ایدئولوژیهایی با دامنه فراملی.
ایالات متحده و کشورهای مشابه، منبع اصلی خطوط نفوذ، فساد، انحطاط و دستکاری از طریق تأمین مالی گسترده، حمایت آشکار و پنهان از نهادها و سازمانهای «آکادمیک» و همچنین سازماندهی روشمند فراملی احزاب، سازمانها و اتحادیهها از طریق سازمانهای غیردولتی (NGO-ization) هستند—دقیقاً در راستای این دوقطبی.
در واقع، روایت ایدئولوژیکی و سیاسی دموکراتها، با نادیده گرفتن تمام اصول واقعی و منطقی، در چارچوب رقابتهای بلاغی «دوحزبی» بهعنوان الگویی از «چپ» به نمایش گذاشته میشود—گویی که این جریان مترقی یا حتی «مارکسیستی» است، در حالی که جمهوریخواهان آن را بهعنوان حامل «ایدههای رادیکال و بیگانه اروپایی که ارزشهای سنتی اکثریت سفیدپوست را تضعیف میکند» محکوم میکنند. حتی سیاستمداران این جریان را بهعنوان «کمونیست» برچسب میزنند!
در این راستا، برخی ظهور دوباره ترامپ را بهعنوان یک «انقلاب ضدسیستمی» علیه «دولت عمیق» دموکراتها ترسیم میکنند.
سردرگمی در مورد این ایدئولوژیهای غیرمنطقی و خطرناک به دلیل بازتولید آشکار و چندینساله آنها توسط چهرههای تبلیغاتی رسانههای اصلی و رهبری سیاسی طبقه بورژوازی نوظهور روسیه، در چارچوب جستجوی یک «چندقطبی» مبهم، تشدید شده است. پذیرش بیچونوچرا و ترویج سیستماتیک این دستور کارِ آمریکاییمحور نهتنها نشاندهنده ماهیت ضدانقلابی و وابسته طبقه حاکم جدید است، بلکه همچنین بیانگر حضور پررنگِ پایگاههای قدرتمند «ستون پنجم» منافع غربی در داخل ساختار حاکمیت فعلی روسیه است.
این مسئله بهویژه در مورد جنبههای ایدئولوژیکی صدق میکند که نهتنها با نسخههای مختلف عرفان، تاریکاندیشی، ارتجاع و واکنشگرایی گره خوردهاند، بلکه با انواع ایدئولوژیهای فاشیستی و ساختارهای آنها نیز ارتباط دارند. نمونههایی از این روند، پذیرش رسمی و تبلیغ بیشازحد چهرهها و سیاستمداران راست افراطی (لوپن، آلترناتیو برای آلمان [AfD]، لیگا نورد، حزب آزادی اتریش و غیره) بهعنوان «طرفداران روسیه» و «ضدآمریکایی» است. علاوه بر این، تلاشهایی برای ایجاد مشروعیت برای ادعاهای ژئوپلیتیکی برخی مراکز و قطبها بر اساس گرایشهای ارتجاعی و توطئهمحور مانند «ضدجهانیسازی»، «ارزشهای محافظهکارانه»، ساختارهای کلیسایی و فرقهای، پاناسلاویسم، پانترکیسم، و هرگونه «ایدئولوژی ملیگرایانه بزرگ» (ایرِدِنتیسم) صورت میگیرد.
این سیاست نهتنها برای جنبش واقعی ضد امپریالیستی، بلکه برای خود روسیهی بورژوایی نیز بهشدت مخرب است. طراحان این سیاست ممکن است از این حقیقت آگاه نباشند: در کشورهای عضو ناتو، همه گروههای راست افراطی از ابتدا بهعنوان ابزاری در اختیار سرویسهای اطلاعاتی و شبکههای عمیق دولتی و غیردولتی قرار گرفتهاند، که با تبلیغات دیرینه ضدشوروی/ضدکمونیستی آلوده شدهاند—تبلیغاتی که اکنون علیه روسیه، کره شمالی، چین و غیره به کار گرفته شده است. نمونه بارز این واقعیت، مواضع تمام احزاب راست افراطی در پارلمانهای مختلف در مواقعی است که منافع استراتژیک ناتو و ایالات متحده در جنگ جهانی سوم و فراتر از آن مطرح میشود. نمونههای دولت طرفدار موسولینیِ ملونی در ایتالیا و دولت اوربان در مجارستان، که از متحدان ترامپ نیز به شمار میرود، در این زمینه گویا هستند.
یکی از نمونههای بارز این روند، تبلیغ بیشازحد «فیلسوف» بدنام و غیرمنطقی، الکساندر دوگین، است—تبلیغکنندهی ترکیبی التقاطی از دکترینهای فاشیستی، با محوریت ضدشورویگری/ضدکمونیسم، احیای ایدئولوژیهای ارتجاعی اسلاووفیلهای قرون ۱۸ و ۱۹، جنبشهای «صد سیاه» (که پیشزمینهی فاشیسم سلطنتطلب در روسیه تزاری بودند)، نسخهای بدوی از ملیگرایی روسی، عرفان ارتدوکس، و ارائه روسیه بهعنوان حامل یک مأموریت متافیزیکی به نام «اوراسیاگرایی».
ارتباط میان این محافل با سازمان تروریستی نازی «طلوع طلایی» در یونان و مجموعهای از گروههای راست افراطی، ملیگرایانه و فاشیستی در ترکیه و سایر کشورها، به هیچ وجه تصادفی نیست.
در چارچوب روایت «ضدغربی» خود، دوگین، که ذاتاً فاقد اصالت است، به توجیه ایدئولوژی ارتجاعی ساموئل هانتینگتون در «برخورد تمدنها» میپردازد (که خود نیز اثری سرقتشده است!). دوگین تنها میتوانست توسعه و گسترش بریکس (BRICS) را بهعنوان یک «توجیه» برای نظریههای هانتینگتون تفسیر کند. او از اوایل دهه ۱۹۹۰ ایدهی «جنگ علیه اسلام» را در چارچوب نیاز «تمدن غربی برتر» تحت رهبری ایالات متحده برای دستیابی به سلطه جهانی، ترویج کرده است. در راستای این زبالهی نژادپرستانهی هانتینگتونی، که بر وجود فرهنگهای متضاد و ذاتاً ناسازگار و دشمنمحور تأکید دارد، دوگین بهعنوان سخنگوی خودخواندهی ایدئولوژیک روسیه در جنگ جهانی سوم معرفی میشود.
جهانبینی جنگ جهانی سوم بهعنوان یک «جنگ تمدنها» اجتنابناپذیر توصیف میشود! ایدئولوژیهای ارتجاعی و تاریکاندیش مشابه، با هدف تضعیف شکلگیری یک جنبش بالقوه ضد امپریالیستی طراحی شدهاند، زیرا با پنهان کردن ماهیت طبقاتی این درگیری، بهرهکشی شدید امپریالیستی، نواستعمار و ابزارسازی از فاشیسم/نژادپرستی توسط امپریالیسم را مخفی میکنند.
بهجای «نژاد آریایی» هیتلر و «هژمونی تمدن غرب تحت رهبری ایالات متحده» در نظریهی هانتینگتون، دوگینِ سلطنتطلب-فاشیست و اوراسیایی، نسخهی خودش را از سناریوی شوونیستی ارائه میدهد: «برتری و ضرورت سلطهی تمدن اسلاوی و ارتدوکس تحت رهبری روسیهی مقدس و سلطنتی تزاری».
اوج مضحکهی دوگینِ سلطنتطلب-فاشیست، شادی او از پیروزی ترامپ و پیشنهاد او برای «برقراری همزمان سلطنت در روسیه و ایالات متحده» تحت هدایت «رهبران روشنبین»، یعنی پوتین و ترامپ است!
حتی مضحکتر از آن، جشنهای عمومی «فراوطنپرستان» دوگین و مالوفیف در مراسم تحلیف ترامپ بود، درحالیکه ترامپ همزمان روسیه را تهدید به نابودی میکرد اگر شرایط ایالات متحده را نپذیرد. در همین زمان، منتخب ترامپ، ایلان ماسک (حامی علنی و مالی جورجیا ملونی در ایتالیا و حزب «آلترناتیو برای آلمان» که ادعای طرفداری از روسیه دارد) در یک پخش زندهی جهانی، سلام نازی میداد. او و رهبر حزب راست افراطی AfD، هیتلر را «کمونیست» خواندند و سپس در یک سخنرانی در کنگرهی همان حزب فاشیستی، تلاشی بیسابقه برای تبرئهی نازیسم انجام دادند.
تلاش برای ایجاد قطبی مبتنی بر «انحصار ملی روسی»، «ایدهی روسیه»، یک «ماموریت ویژهی متافیزیکی برای مردم روسیه» و «جهان روسی»—آن هم در یک کشور چندقومیتی همچون فدراسیون روسیهی کنونی—نشاندهندهی موضعی ملیگرایانه، توسعهطلبانه و شوونیستی است. چنین رویکردی ناگزیر مردم را از اینگونه «ائتلافها» بیزار میکند.
هیچ جبههی ضد امپریالیستی واقعی و هیچ مبارزهی جدی برای استقلال نمیتواند بر پایهی روایتهای ژئوپلیتیک بورژوایی دربارهی «چندقطبیگرایی» بنا شود—آن هم با الهام از احیای تاریکاندیشی اوراسیایی قرن نوزدهم و افزودن «عمق فلسفی» به هذیانهای غیرعقلانی افرادی مانند دوگین! ملیگرایی/شوونیسم توسعهطلب روسیه با گرایش سلطنتطلب-فاشیستی، نمیتواند بدیلی برای ضدشورویگری/ضدکمونیسم باشد که امروزه به هیستری روسستیزانه و چینستیزانهی امپریالیستها تبدیل شده است.
در همین راستا، خطابهای توطئهمحورِ راست افراطیِ «تیپارتی» ایالات متحده و پیروان آن، با طعمهای متفاوت در سطح بینالمللی منتشر میشود. این جریان، ترکیبی از ایدئولوژیهایی را ارائه میدهد که شامل «ضدجهانیسازی»، ملیگرایی/نژادپرستی، مذهبگرایی، احساسات «ضد مهاجران غیرقانونی»، نظریههای توطئه دربارهی ساخت و انتشار ویروس SARS-CoV-2 توسط «کمونیستهای چینی»، «مبارزه با کاشت میکروچیپها» (که بهزعم آنها «توسط بیل گیتس، سازمان بهداشت جهانی و کمونیستهای چینی طراحی شده است»)، وحشت متافیزیکی تکنوفوبیک از شبکههای 5G، «سمپاشی هوایی»، و دیگر خوراکهای مورد علاقهی علاقهمندان به این ژانر است.
آخرین چیزی که برای طرفداران این توهمات اهمیت دارد، این است که آیا این ادعاها با واقعیت همخوانی دارند یا اینکه از نظر علمی اثبات شدهاند. واضح است که مخاطبان این جریان، محدود به برخی محافل فرقهای حاشیهای نیستند.
محافل سرمایهداری که چنین ایدئولوژیهایی را ترویج میکنند، با تمام فرصتطلبی و عملگرایی ذاتی خود، این کار را با نگاهی کاملاً منفعتطلبانه انجام میدهند: آنها این باورها را بهعنوان یک بستهی ایدئولوژیک پسینی برای توجیه اقدامات از پیش طراحیشدهی خود ارائه میدهند.
این مسئله در سطح عملی، از نحوهی حمایت روسیه از سوریه آشکار شد: در بهترین حالت، این حمایت با حرکات مردد همراه بود و در بدترین حالت، شاهد نوعی سیاست متزلزل و متناقض میان منافع متضاد بود. از یک سو، دولت سوریه، و از سوی دیگر، «شرکا»ی آمریکا-ناتو-اتحادیه اروپا، ایران، دوستان غیرقابل اعتماد ترکیه و رژیم صهیونیستی (از جمله «دوست رجب طیب اردوغان» و «دوست بنیامین نتانیاهو») درگیر این ماجرا بودند.
نمونهی بیسابقهای از منافع متغیر الیگارشی روسیه را میتوان در این واقعیت دید که شایعات حاکی از آن است که ۸۰ درصد از الیگارشهای روسی دارای گذرنامههای اسرائیلی هستند. در چنین شرایطی، در حالی که روسیه در سوریه دارای پایگاههای هوایی و دریایی بود (که میراث بهجا مانده از اتحاد جماهیر شوروی و گواهی بر حمایت واقعی از جنبشهای ضد امپریالیستی و ضد استعماری حزب بعث سوسیالیستی عرب بود)، اما با وجود در اختیار داشتن پیشرفتهترین سامانههای دفاع ضدهوایی و ضد موشکی، اجازه داد ایالات متحده، ناتو و اسرائیل برای یک دهه اهداف نظامی و غیرنظامی در سوریه را بدون هیچ مانعی مورد حمله قرار دهند.
همچنین، همین رهبران روسی بودند که به ترکیه اجازهی ورود به شمال سوریه را دادند تا «منطقهی امن مرزی» ایجاد کند—در ابتدا با گشتهای مشترک روسیه-ترکیه! در نهایت، «دوستانی» که همواره غیرقابل اعتماد بودند، سوریه را بهطور مشترک اشغال و تقسیم کردند—که این امر پیروزی استراتژیکی برای محور امپریالیستی در خاورمیانه بود، و موجودیت فلسطین، لبنان، ایران، یمن و دیگر کشورهای منطقه را به خطر انداخت. به همین دلیل بود که در نشست روسیه-ایران در ۱۷ ژانویه ۲۰۲۵، شاهد توافقی نسبتاً سرد و صرفاً نظامی بودیم.
چه کسی میتواند از چنین «یکپارچگی» ایدئولوژیک و عملی الهام بگیرد؟
آنچه در بالا گفته شد، همچنین گواهی بر پیامدهای جدایی غیرتاریخی و غیرعلمی، اغراق و مطلقسازی دوگانهی «دولت-ملت» و «جهانیسازی» در چارچوب کلی روابط جهانی (بهویژه روابط تولید) است—و ارتقای این دوگانه به سطح «تناقض اصلی عصر ما»، حتی بالاتر از تضادهای طبقاتی، و نیز بالاتر از تقابل چپ و راست یا تقابل فاشیسم و ضدفاشیسم.
همانطور که دیمیتری نوویکوف، معاون کمیته مرکزی حزب کمونیست فدراسیون روسیه (PCFR)، به درستی و مکرراً تأکید میکند، امروزه بسیاری از افراد بهسرعت در حال جایگزینی رویکرد علمی به جامعه، یعنی رویکرد «شکلگیری اجتماعی-اقتصادی» مارکسیسم تاریخی-مادی، با «رویکرد بورژوایی به فرهنگهای جداگانه» هستند. او اشاره میکند که امروزه «خیلیها از برخورد تمدنها سخن میگویند. اما […] نباید مبارزهی طبقاتی، رویکرد طبقاتی و روشهای تحلیلی مارکس، انگلس و لنین را فراموش کنیم. در اینجا نکات بسیاری برای درک جهان مدرن و ارزیابی چشماندازهای آن حائز اهمیت است.»
دانش پایهی علمی در اقتصاد سیاسی مارکسیستی و نظریهی اجتماعی بهوضوح نشان میدهد که هیچ دولت-ملتی معادل، برابر یا هموزن وجود ندارد—و همچنین هیچ ایدهای در مورد آنها که در یک سطح قرار داشته باشد. ملتها، دولتها، اتحادهای منطقهای، ائتلافها و غیره (و ایدئولوژیهای همراه آنها)، عناصر ارگانیکِ روابط اقتصادی (سیاسی، نظامی، فرهنگی و غیره) هستند که در مقیاس جهانی بهشدت نابرابر و استثمارگرانه عمل میکنند. در این میان، سازوکارهای عظیم شرکتهای چندملیتی انحصاری، نقشی تعیینکننده دارند.
نمایندگان سرمایه، بسته به موقعیتشان، یا شعارهای ملیگرایانه، شوونیستی و نژادپرستانه را ترویج میکنند (مانند ترامپ، بولسونارو، میلی، ملونی، اوربان و غیره) یا رویکرد «جهانیگرایانه»ی بورژوایی را تبلیغ میکنند (مانند دموکراتهای آمریکایی و شبکهی تحت حمایت سوروس). این دو، دو روی یک سکه هستند—هر دو، بیانگر منافع اساساً یکسان الیگارشی سرمایه هستند.
تفاوت این دو قطب، بیش از آنکه در تضادهای استراتژیکِ عمیق باشد، در تأکیدات نسبی و اولویتبندیهای سرمایهی فردی و فرصتطلبیهای ناشی از آنها نهفته است. درواقع، آنها صرفاً تاکتیکهای متفاوتی برای حفظ همان ساختار اساسی سرمایهداری-امپریالیستی هستند که در مراکز امپریالیستی جهانی حاکم است.
هدف این دو قطب، پنهانسازی سازوکار طبقاتی استثمار سرمایه در سطوح ملی، منطقهای و جهانی است، درحالیکه همزمان تلاش میکنند ماهیت هرچه بیشتر مخرب و ویرانگر سلطهی سرمایه را کتمان کنند و مانع از شکلگیری هرگونه تفکر دربارهی تنها آلترناتیو ممکن برای بقای جامعه شوند: یعنی اتحاد انقلابی بشریت (سوسیالیسم-کمونیسم).
درحالیکه شرایط لازم و کافی برای تحقق این اتحاد، در تمامی سطوح، بیش از هر زمان دیگری در حال بلوغ است:
پیشرفتهای علمی و فناورانهی خلاقانه که میتواند در خدمت بشریت قرار گیرد،
توسعهی نیروی کار،
نیاز به برنامهریزی در تولید و تأثیرات آن بر طبیعت و جامعه،
ضرورت جلوگیری از نابودی زیستمحیطی و/یا جنگی، توسعهی فضایی، و غیره.
در این چارچوب، مسئلهی ملی نیز نقشی بسیار مهم ایفا میکند، اما نه بهصورت مجزا، بلکه بهعنوان بخشی ارگانیک از هدف راهبردی اتحاد جهانی انقلابی. زیرا مبارزات مردم و مناطق برای حاکمیت ملی/مردمی، مبارزه با امپریالیسم و نواستعمار، جزء لاینفک مبارزهی طبقاتی جهانی و عنصری ضروری از فرایند انقلابی بینالمللی است.
در این میان، مبارزات ملتها و کشورهایی که سطح توسعهی آنها متوسط یا کمتر از متوسط است، نقشی کلیدی دارند، زیرا موقعیت و نقش آنها در توازن قدرت جهانی، این امکان را فراهم میآورد که به «حلقههای ضعیف» تبدیل شوند—بهویژه در شرایط جنگ جهانی سوم—و به بستری مناسب برای بروز وضعیتهای انقلابی بدل گردند.
در مقابل، هنگامی که «عظمت» یک دولت-ملتِ متعلق به متروپلهای نظام امپریالیستی جهانی مطرح میشود، بهویژه ابرقدرت هژمونیکِ محور تجاوز امپریالیستی، درواقع به خطرناکترین، غیرانسانیترین و مخربترین نیروهای نظام سرمایهداری-امپریالیستی جهانی اشاره دارد.
در بهترین حالت، سادهلوحی است که کسی بخواهد در کنار بخشی از سرمایهی انحصاری چندملیتی که ترامپ نمایندهی آن است، بایستد—آنهم با این توهم که هدف او «عظمت دوبارهی آمریکا» است، درحالیکه این صرفاً تلاشی برای مهار افولِ جناح آمریکایی سرمایهی جهانی و تحکیم و گسترش سلطهی انگلی آن با نسلکشیهای جدید است.
هیچ توهمی نباید داشت که این مسیر، بهنوعی، میتواند «اهداف انقلابی» را در سطح ملی یا بینالمللی محقق کند.
بیانیههای برنامهای ترامپ و دولتی که او برای بازگرداندن «عظمت آمریکا» تأسیس کرده است، کاملاً روشن هستند:
هژمونی ایالات متحده از طریق قدرت نظامی و اقتصادی،
تحمیل هزینهی نظامی سالانهی ۵٪ از تولید ناخالص داخلی به اعضای ناتو،
جنگ اقتصادی از طریق اعمال تعرفهی ۱۰۰٪ بر واردات کشورهای بریکس (BRICS) و ۲۵٪ بر کانادا و مکزیک،
تأکید بر برتری دلار بهعنوان ارز ذخیرهی جهانی و حفظ کنترل ایالات متحده بر نهادهای بیندولتی که درصدد حاکمیت جهانی هستند.
بازگرداندن عملیات تولید صنعتی گروههای انحصاری آمریکایی به داخل خاک ایالات متحده، احیای سلطهی این کشور در فناوریهای پیشرفته (مجتمع نظامی-صنعتی، هوش مصنوعی، میکروالکترونیک، صنایع هوافضا، زیستفناوری، نانوفناوری و غیره) از طریق ادغام و واگذاری مستقیم مناصب و وظایف کلیدی دولتی به نمایندگان برجستهی الیگارشی سرمایه،
تلاش برای مهار، تطمیع موقتی یا رشوه دادن به الیگارشی روسیه،
تمرکز بر جنگ در آسیای شرقی (جمهوری دموکراتیک خلق کره، جمهوری خلق چین)،
گسترش آشکار از طریق مجموعهای از الحاقها/تصاحبهای اجباری بهمنظور در اختیار گرفتن منابع طبیعی استراتژیک (از جمله در کانادا و گرینلند، که میتوانند خودکفایی بینظیری را در منابع طبیعی در بلندمدت تضمین کنند، و همچنین فراهم کردن دسترسی به منابع قطب شمال همتراز با روسیه)، با اهداف جنگی و صنعتیسازی مجدد،
کنترل شریانهای استراتژیک دریایی (کمربند قطب شمال، مکزیک، پاناما و غیره)، تمامی اقیانوسها و دریای مدیترانه،
تسلط بر آمریکای لاتین از طریق تغییر رژیم و کنترل کامل،
تقویت رژیم صهیونیستی جنایتکار و بهرهگیری ابزاری از «عامل کُردی» برای نابودی مشترک محور مقاومت در آسیای غربی و مرکزی (با ایران، متحدانش و فضای پساشوروی بهعنوان اهداف اصلی)،
ترویج پاکسازی قومی در سرزمینهای اشغالی فلسطین، همراه با افزایش گستردهی تأمین تسلیحاتی رژیم صهیونیستی، درحالیکه همزمان اردن و مصر را تحت فشار قرار میدهند تا «فلسطینیان را از غزه بیرون کنند»،
اعتقاد به «ارزشهای سنتی» همراه با لغو نهادینهی «دستورکار بیداری» (woke agenda) و غیره.
سادهلوحی در برابر امپریالیسم
بنابراین، زمانی که برخی افراد اهداف استراتژیک رژیم گروههای انحصاری فوق را با ضدیت با امپریالیسم، منافع ملتهای تحت ستم، طبقهی کارگر و انقلاب اشتباه میگیرند، کاملاً روشن است که آنها در خدمت چه منافعی هستند و در آبهای گلآلود بحران سیستمیک جنگ جهانی سوم، چه نوع «ابزارهای مفیدی» را صید میکنند…
تا چه حد میتوان گلهی طرفداران ترامپ، که از فاشیستهای افراطی تا نئوفاشیستها را شامل میشود، یا همتای «شاهینهای جنگطلب دموکرات» او را «نیرویی مترقی» دانست؟
برخی افراد و سازمانها تحولات آمریکا و جهان را با سادهسازی خطرناک در چارچوب دوقطبی «جهانیگرایان در برابر ضدجهانیگرایان»، «چندفرهنگگرایان لیبرال» در برابر «ملیگرایان محافظهکار»، یا «مؤمنان به ارزشهای سنتی سکولار ملت» بهعنوان نوعی «انقلاب» علیه «دولت عمیق آمریکا» تفسیر میکنند. این سردرگمی، پژواک مستقیم تبلیغات رسمی کرملین است.
البته، این رویکرد نیازی به اشاره به پایهی طبقاتی این قطبهای متخاصم ندارد و این واقعیت را نادیده میگیرد که هر دو، نسخههایی از فاشیستیشدن یک ابرقدرت در حال افول هستند که در رأس محور بحرانزدهی یورو-آتلانتیک قرار دارد و درگیر جنگ است. هیچ اشارهای به سازوکار جهانی استثمار و انحراف ابرسودهای انحصاری توسط قدرتهای امپریالیستی تحت رهبری ایالات متحده و ویرانی جهانی که برای حفظ سلطهشان تجویز میکنند، وجود ندارد—بهویژه اکنون که افول، تزلزل و زوال آنها در شرایط جنگ جهانی سوم امپریالیستی، بیش از پیش آشکار شده است.
لزوم برخورد علمی و مارکسیستی
بشریت و جنبشهای مترقی، ناگزیرند با مسائلی مواجه شوند که حل آنها بدون دانش «منطق تاریخ»، اقتصاد سیاسی جهانی در مرحلهی کنونی امپریالیسم، و مطالعهی سازوکار استثمار فوقالعادهی جهانی، اتحادهای امپریالیستی منطقهای و جریانهای سرمایه، غیرممکن است.
برخی، مانند گروه اپورتونیستی که حزب «کمونیست» یونان را کنترل میکند، به ترویج الگوهای متافیزیکی و پوچ با ریشههای آلتوسری میپردازند، که بر اساس آن «ساختارهای اجتماعی-اقتصادی ملی» را مستقل از یکدیگر فرض کرده و بهجای تحلیل ماتریالیستی-دیالکتیکی، به طرح مفاهیمی مکانیکی همچون «وابستگی متقابل»، «هرمهای طبقاتی»، «اتحادیهها» و «ائتلافها» متوسل میشوند.
در غیاب یک نظریه و روششناسی انقلابی، راه برای انواع ایدههای غیرعقلانی و تقویت دکترینهای ارتجاعی، ژئوپلیتیکی، نژادپرستانه و غیره باز میشود.
ضرورت ایجاد یک جبههی ضد امپریالیستی جهانی
پلتفرم جهانی ضد امپریالیستی در تمامی سطوح— نظری، ایدئولوژیک، عملی و سازمانی— در تلاش است تا نیروهای ضد امپریالیستی و سوسیالیستی را در یک جبههی پیروزمندانه هماهنگ کند، جبههای که توانایی درهمشکستن خطر مرگبار محور تجاوز امپریالیستی تحت رهبری ایالات متحده را داشته باشد.
این مبارزه، نیازمند هشیاری ایدئولوژیک عمیق است تا بتوان از تلههای دوقطبیسازیهای بسیار خطرناک، مصنوعی، گمراهکننده و فریبنده عبور کرد؛ مانند «جهانیسازی در برابر ضدجهانیسازی»، «نئولیبرالیسم افراطی پستمدرن در برابر سنتگرایی نئومحافظهکار افراطیِ ارزشهای نخستین» و غیره.
توسعه و بهکارگیری خلاقانهی نظریهی انقلابی، وظیفهای ضروری برای کمونیستها و شرطی اساسی برای بازسازی جنبش کمونیستی جهانی است تا بتواند بار دیگر بهعنوان پیشاهنگ جنبش انقلابی ضد امپریالیستی و پیشگام چشمانداز سوسیالیستی عمل کند.
