لیبرالیسم غربی و تحول به سمت نگرش‌های توتالیتاریسم‌گونه

اسمعیل فه‌ره‌را

ترجمه جنوب جهانی


لیبرالیسم به عنوان یک ایدئولوژی سیاسی، به معنای اصولی بودن حقوق فردی، آزادی عقیده، آزادی بیان، و تساوی حقوق برای همه است. اما در سال‌های اخیر، در برخی کشورهای غربی، شاهد تحولاتی در این نظام ارزش‌ها هستیم که به ظاهر با لیبرالیسم کلاسیک همخوانی ندارد. این تحولات می‌توانند به دو عامل عمده زیر منسوب شوند:
  چالش‌های اجتماعی و فرهنگی:
ظاهرا افزایش مهاجرت به کشورهای غربی و تنوع فرهنگی، باعث شده است که برخی از افراد و گروه‌ها احساس تهدید به هویت فرهنگی خود کنند. این احساس تهدید، می‌تواند به رشد نگرش‌های نژادپرستانه و ضد مهاجرتی منجر شود.
ظهور سوگیری فرهنگی (Cultural Bias)در جوامع غربی، در برخی موارد، سیاستمداران و نهادهای دولتی در کشورهای غربی، به جای تشویق تعامل مثبت بین فرهنگ‌ها، سیاست‌هایی را دنبال می‌کنند که می‌توانند به نوعی «تعصب معکوس» تبدیل شوند. این وضعیت می‌تواند باعث ایجاد اضطراب و واکنش‌های شدیدتر در برابر دیگران شود.
سیاست‌های اجتماعی و اقتصادی:
در برخی کشورهای غربی، سیاست‌های اقتصادی که به نفع گروه‌های خاص در اقلیت طراحی شده‌اند، باعث شده است که برخی از مردم احساس محرومیت کنند. این احساسات می‌توانند به رشد نگرش‌های ضد سیستمی و حتی ضد دموکراسی منجر شوند. سیاست‌های ایدئولوژیک: در برخی مواقع، سیاستمداران و نهادهای قدرت، به جای تشویق آزادی شخصی، سیاست‌هایی را دنبال می‌کنند که به نوعی «نظام‌مندی اجباری» منجر میشود. این وضعیت می‌تواند به تقلیل از آزادی‌های فردی منجر شود و شبیه به نظام‌های توتالیتاریسم عمل کند.
تفاوت بین توتالیتاریسم نژادپرستانه در حال حاضر و فاشیسم جنگ جهانی دوم
بنیاد ایدئولوژیک: فاشیسم در جنگ جهانی دوم بر پایه اعتقاد به برتری نژادی و ملی بنا شده بود. آلمان نازی به دنبال ایجاد یک «اروپا خالص» بود که تنها شامل «نژاد آریایی» باشد. این ایدئولوژی به صورت مستقیم به کشتار جمعی(هولوکاست) و جنگ‌های عظیم منجر شد.فاشیسم یک نظام توتالیتاریسم کامل بود که تمامی جنبه‌های زندگی انسانی را تحت کنترل قرار می‌داد. این سیستم به وسیله یک پیشوای واحد (مثل هیتلر) مدیریت می‌شد و هیچگونه آزادی فردی وجود نداشت.
توتالیتاریسم نژادپرستانه در حال حاضر: در مقابل فاشیسم کلاسیک، توتالیتاریسم نژادپرستانه در حال حاضر به صورت غیرمستقیم عمل می‌کند. این نوع از نژادپرستی معمولاً به وسیله سیاست‌های اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی اعمال می‌شود و ممکن است به صورت «محرکانه» یا «آرام» عمل کند. در کشورهای ظاهرا دموکراتیک مدرن، توتالیتاریسم نژادپرستانه ممکن است به صورت نهادی و غیرمستقیم ظاهر شود. به جای استفاده از نیروی فیزیکی، از سیاست‌های اجتماعی، رسانه‌ها، و حتی قوانین استفاده می‌شود تا گروه‌های خاصی را تحت فشار قرار دهند. در دوران فعلی، رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی نقش مهمی در شکل‌گیری نگرش‌های نژادپرستانه دارند. این رسانه‌ها می‌توانند به نحوه تفکر مردم در مورد گروه‌های مختلف تأثیر بگذارند و حتی تصورات نادرست را تقویت کنند.
مشابهت‌ها و تفاوت‌ها: هر دو نظام (فاشیسم و توتالیتاریسم نژادپرستانه در حال حاضر) به دنبال کنترل اجتماعی هستند، اما روش‌های آن‌ها متفاوت است. هر دو نظام از نگرش‌های نژادپرستانه و تبعیضی برخوردارند، اما در فاشیسم، این تبعیض به صورت مستقیم و شدید بود، در حالی که در توتالیتاریسم نژادپرستانه امروزی، این تبعیض ممکن است به صورت غیرمستقیم و نهادی انجام شود.
فاشیسم یک نظام مرکزی‌گرا و تک‌فردی بود، در حالی که توتالیتاریسم نژادپرستانه امروزی ممکن است در قالب یک سیستم دموکراتیک عمل کند. در فاشیسم، قدرت به وسیله نیروی فیزیکی و ترور اعمال می‌شد، در حالی که در توتالیتاریسم نژادپرستانه امروزی، از روش‌های نرم‌تری مثل سیاست‌های اجتماعی، اخراج از محیط کار و تحصیل، ندادن پست ها به افراد بیگانه و تهاجم رسانه‌ ای استفاده می‌شود.
تحول‌های سیاسی و اجتماعی در کشورهای غربی، اگرچه به ظاهر به لیبرالیسم و آزادی فردی وفادارند، اما در برخی مواقع می‌توانند به روش‌هایی مشابه توتالیتاریسم منجر شوند. این وضعیت ناشی از چالش‌های اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی است که کشورهای غربی با آن‌ها رو به رو هستند. با این حال، تفاوت اصلی بین فاشیسم جنگ جهانی دوم و توتالیتاریسم نژادپرستانه امروزی، در روش‌های اعمال قدرت و ساختار قدرت قرار دارد.
به نظر می‌رسد که جوامع غربی باید به دنبال راهکارهایی باشند که هم اصول لیبرالیسم را حفظ کنند و هم چالش‌های اجتماعی و فرهنگی را حل کنند.
اصول بنیادی ادعایی لیبرالیسم
لیبرالیسم به معنای کلاسیک، با تأکید بر آزادی فردی، حقوق برابری، و حکومت قانون (Rule of Law) شناخته می‌شود. اصول بنیادی لیبرالیسم شامل:
– آزادی فردی: حق هر فرد برای تصمیم‌گیری مستقل در زندگی خود.
– حقوق بشر: احترام به حقوق اساسی انسان، از جمله آزادی بیان، آزادی مذهب، و آزادی انتخاب.
– اقتصاد بازار: اعتقاد به اقتصاد بازار آزاد و نقش بسیار محدود و کوچک دولت در اقتصاد.
– دموکراسی: اهمیت دادن به روش‌های دموکراتیک در تصمیم‌گیری‌های سیاسی.
با وجود این، لیبرالیسم دارای ریشه های توتالیتاریستی یا استبدادی است. در واقع، بعضی از اصول لیبرالیسم می‌توانند در شرایط خاص، به شکل‌هایی تغییر کنند که به توتالیتاریسم شباهت داشته باشند.
هسته‌های توتالیتاریسم در لیبرالیسم
یکی از مشکلات پتانسیل لیبرالیسم این است که اگرچه بر آزادی فردی تأکید دارد، اما در عمل، اغلب برای محافظت از «جامعه» یا «کشور»، از آزادی‌های فردی کاسته می‌شود. این موضوع می‌تواند به نوعی توجّه به «جمع بی شکل و فرم» در مقابل «فرد» منجر شود، که در شرایط خاص می‌تواند به راحتی به توتالیتاریسم تبدیل شود.
برای مثال در دوران بحران یا بحران‌های اقتصادی، دولت‌های لیبرال ممکن است حقوق فردی را محدود کنند (مانند نظارت بر ارتباطات، محدودیت‌های حرکت، و غیره) به نفع «امنیت ملی» یا «اقتصاد کشور».
لیبرالیسم اقتصادی به طور کلی با تأکید بر اقتصاد بازار و نقش محدود دولت در اقتصاد همراه است. اما این وضعیت می‌تواند به تسلط سیستم سرمایه‌داری منجر شود، که در نهایت به عدم برابری اقتصادی و اجتماعی منجر می‌شود. این عدم برابری می‌تواند به ایجاد گرایش‌های ضد سیستمی و حتی توتالیتاریسم منجر شود.
در برخی کشورهای غربی، تمرکز سرمایه در دست چند نفر کمیتی و افزایش نابرابری اقتصادی، باعث شده است که مردم احساس محرومیت کنند و به سمت گروه‌هایی که پیشنهادهای ساده‌گونه و استبدادی دارند (مثل ترامپ یا موسولینی) متمایل شوند.
لیبرالیسم مدرن به طور خاص به سیاست‌های اجتماعی و فرهنگی توجه زیادی دارد، که ممکن است به نوعی «سوگیری فرهنگی» منجر شود. اگر این سیاست‌ها به نحوی طراحی شوند که فقط به یک گروه خاص کمک کنند و گروه‌های دیگر را محروم کنند، می‌توانند واکنش‌های ضد نظامی را تقویت کنند مانند اقشار و گرایش های همدست و متحد لیبرالیسم.
در برخی کشورهای غربی، سیاست‌هایی که به نظر می‌رسند فقط به یک گروه اقلیتی کمک می‌کنند، می‌توانند واکنش‌های نژادپرستانه و ضد مهاجرتی را تقویت کنند.
لیبرالیسم می‌تواند تحت فشارهای سیاسی و اقتصادی به شکل‌های مختلفی تبدیل شود. به عنوان مثال، در اواخر قرن ۱۹ و اوایل قرن ۲۰، ایتالیا با بحران‌های اقتصادی و اجتماعی رو به رو بود. موسولینی، با استفاده از نارضایتی مردم از سیستم لیبرال، به سمت یک نظام استبدادی و توتالیتاری حرکت کرد. در ایالات متحده، ترامپ با استفاده از نارضایتی مردم از سیستم سیاسی و اقتصادی موجود، به سمت یک گرایش ملی‌گرا و ضد سیستمی حرکت کرد. در حالی که ایلون ماسک، با استفاده از تسلط خود بر فناوری و اقتصاد، به نوعی «شخصیت مرکزی» در سیستم لیبرال تبدیل شده است.
در شرایطی که سیستم لیبرال ضعیف یا بحرانی باشد، شخصیت‌های قدرت‌مند می‌توانند به راحتی جامعه را به سمت توتالیتاریسم هدایت کنند. این شخصیت‌ها معمولاً با استفاده از نارضایتی مردم، و نبود گزینش چپ و انقلابی سعی می‌کنند قدرت را به دست بیاورند.
ترامپ در ایالات متحده، با استفاده از نارضایتی مردم از سیستم سیاسی و اقتصادی، به سمت یک گرایش ملی‌گرا و ضد سیستمی حرکت کرد. در حالی که ماسک، با تسلط خود بر شرکت‌های فناوری و اقتصادی، به نوعی «شخصیت مرکزی» در سیستم لیبرال تبدیل شده است.
لیبرالیسم از همان ابتدا هسته‌هایی را در خود حمل می‌کند که می‌توانند تحت شرایط خاص به توتالیتاریسم یا استبدادی منجر شوند.
استفاده از مهاجران به عنوان نیروی کار ارزان
یکی از نقدهای اصلی بر لیبرالیسم مدرن، به ویژه در کشورهای صنعتی، این است که نظام‌های اقتصادی لیبرال به دنبال استفاده از مهاجران به عنوان منبعی از نیروی کار ارزان و قابل تنظیم هستند. این سیاست معمولاً شامل:
– ورود مهاجران برای انجام کارهای سخت: در کشورهای غربی، بسیاری از شهروندان محلی به دلایل مختلف (مانند استانداردهای زندگی بالا یا شرایط کاری سخت) از انجام برخی کارها اجتناب می‌کنند. در این حالت، مهاجران به عنوان جایگزینی برای انجام این کارها به کشور وارد می‌شوند.
– افزایش رقابت در بازار کار: ورود مهاجران به بازار کار می‌تواند باعث افزایش رقابت شود، که در نتیجه، حقوق و شرایط کاری برای همه کارگران کاهش پیدا کند.
این سیاست که تنها برای سودجویی بیشتر اجرا میشود می‌تواند باعث ایجاد تنش‌های اجتماعی بین شهروندان محلی و مهاجران شود. مردم محلی ممکن است احساس کنند که حقوق و فرصت‌های آن‌ها به دلیل وجود مهاجران کاهش یافته است.
اقتصاد غیر صنعتی و دلالان مای سرمایه ودولت‌ها و سیاستمداران به جای بررسی علل اساسی مشکلات اقتصادی (مثل نابرابری اقتصادی یا سیستم سرمایه‌داری)، از مهاجران به عنوان «برنده‌گان سیستم»، مفتخورها یا «دلیل» مشکلات موجود استفاده کنند. این رویکرد می‌تواند به تقویت نگرش‌های نژادپرستانه و ضد مهاجرتی منجر شود.
وقتی کشورهای غربی با بحران‌های اقتصادی یا اجتماعی مواجه می‌شوند، اغلب سیاستمداران و رسانه‌ها به دنبال یافتن «دشمن» برای توجیه مشکلات هستند. در این حالت، مهاجران به راحتی به عنوان «دشمن داخلی» شناسایی می‌شوند. برای سیاستمداران، توضیح دادن علل پیچیده بحران‌های اقتصادی یا اجتماعی (مثل سیستم سرمایه‌داری، نابرابری اقتصادی، یا سیاست‌های نادرست دولت) به صرفه نیست. به جای اینکه به علل اساسی بپردازند، آسان‌تر است که مهاجران را به عنوان «گوشت قربانی» مشکلات شناسایی کنند.
ترس و تنش می‌توانند به عنوان ابزاری برای تقویت حمایت مردم از سیاستمداران حاکم مورد استفاده قرار بگیرد. وقتی مهاجران به عنوان «دشمن» شناسایی می‌شوند، سیاستمداران می‌توانند مدعی شوند که با محدود کردن یا اخراج آنها مشغول وطنپرستی و «دفاع از ملت» هستند.
بنابراین بین لیبرالیسم و فاشیسم یک اخوت عمیق و ریشه دار برقرار بوده و هست.