
ماریو آگیریانو
ترجمه جنوب جهانی
«وحشت، وحشت» آخرین کلماتی است که آقای کورتز، تبدار و در حال مرگ، در پایان رمان قلب تاریکی به زبان میآورد. در این اثر، جوزف کنراد وحشیگری استعمار اروپایی در آفریقا را، بر اساس تجربیات شخصیاش در کنگوی بلژیک، به تصویر کشید. و در واقع، وحشت همان نشانهای است که بر سرنوشت کشوری سایه انداخته که تاریخ خونین و سبعانهی امپریالیسم را به شکلی متمرکز در خود جای داده است.
امروز، وحشت کنگو از خلال شبکهی تاریک و پیچیدهی تجارت جهانی به ما میرسد؛ شبکهای که در آن عرق و خون ریختهشده در پشت پردهی فرآیند تولید، از دیدهها پنهان میماند. این وحشتی است که درون فناوریهای درخشان و وعدههای «گذار سبز»، درون ریزپردازندهها، باتریهای همهجا حاضر، خودروهای برقی و پهپادهای نظامی هراسانگیز نهفته است. هیچیک از اینها بدون کولتان، کبالت و مسی که در شرایطی غیرانسانی از معادن کنگو استخراج میشود، کار نخواهند کرد. وحشت، چهرهی اجتنابناپذیر انباشت سرمایهداری است، جایی که پیشرفتهترین فناوریها بر بستر سلطهی وحشیانهی طبقاتی ممکن میشوند، و انبوه سودهای فزاینده با خون کارگران رنگین گشته است.
بین سالهای ۱۸۸۵ تا ۱۹۰۸، بیش از دو میلیون کیلومتر مربع از سرزمین جمهوری دموکراتیک کنونی کنگو، ملک شخصی لئوپولد دوم، پادشاه بلژیک بود. برآورد میشود که در دوران حکومت بیرحمانهی او، ۱۰ میلیون نفر جان باختند. در قرون گذشته، کنگو و آنگولا دستکم سه میلیون برده را به مستعمرات فرامرزی اروپا تحویل داده بودند. در سال ۱۹۰۸، این سرزمین به مستعمرهی دولت بلژیک بدل شد و این وضعیت تا سال ۱۹۶۰ ادامه داشت. در آن دوران، میانگین امید به زندگی در این کشور به ۴۰ سال نمیرسید.
هنگامی که موج استعمارزدایی در سراسر جهان، بلژیک را ناچار به برگزاری انتخابات آزاد کرد، رهبر ضداستعماری، پاتریس لومومبا، به قدرت رسید. اما بلافاصله با مداخلهی بلژیک، که از پروژههای تجزیهطلبانه حمایت میکرد تا کنترل استعماری خود را بر منابع کشور حفظ کند، مواجه شد. کمتر از یک سال بعد، لومومبا ابتدا به دست نیروهای سازمان ملل، و سپس توسط شورشیانی که از حمایت سازمان سیا و دولت بلژیک برخوردار بودند، دستگیر و در سال ۱۹۶۱ تیرباران شد. کمیسر بلژیکی، ژرار سوئته، بر حل کردن جسد او در اسید سولفوریک نظارت داشت. او در سال ۲۰۰۰ اعتراف کرد که یک دندان از لومومبا را بهعنوان یادگاری نزد خود نگه داشته است.
از آن زمان، وحشت هرگز این کشور را رها نکرده است. کنگو گرفتار دیکتاتوریهای پیدرپی، جنگهای تقریباً دائمی و اسارت در یوغ امپریالیسم باقی مانده است. در سال ۱۹۶۵، امپراتوری آمریکا از کودتای ژنرال موبوتو حمایت کرد، فردی که به حاکم بیرقیب کشوری تبدیل شد که در سال ۱۹۷۱ بهطور موقت نام خود را به جمهوری زئیر تغییر داد. دهههای پس از آن، مملو از استبداد شدید، غارت نواستعماری و فسادی گسترده بود که در لفافهی ریاکارانهی ناسیونالیسم آفریقایی عرضه میشد. اما موبوتو نتوانست بحران سیاسی دههی ۹۰ را، که از یکسو با قطع حمایت غرب و از سوی دیگر با بحران پناهجویان ناشی از نسلکشی رواندا تشدید شده بود، مهار کند. دوران پس از سقوط او به درگیریای منطقهای در ابعاد گسترده انجامید که با عنوان جنگ جهانی آفریقا شناخته میشود، مرگبارترین جنگ از زمان جنگ جهانی دوم.
دستهای غرب، پنهان یا آشکار، پشت تمامی این درگیریها حضور دارند—گاهی از طریق عوامل نیابتی که منافع شخصی خود را نیز دنبال میکنند. در واقع، جنگ و خشونت سیاسی بیرحمانه، با شدتهای متفاوت، هیچگاه کنگو را از دههی ۹۰ تاکنون ترک نکرده است. در هفتههای اخیر، حملهی گروه شورشی ام۲۳ که از سوی رواندای همسایه تأمین مالی میشود، بیش از ۲۰۰۰ کشته و هزاران آواره بر جای گذاشته است. گزارشهای اخیر حاکی از آن است که صدها زن در شهر گوما مورد تجاوز قرار گرفته و زنده در آتش سوزانده شدهاند. و همواره همان زمینهی شوم تکرار میشود: نبرد بیپایان بر سر منابع، جنگی که توسط مراکز امپریالیستی غرب برای تأمین بیوقفهی ثروت طبیعی این کشور هدایت یا تسهیل میشود و با بیرحمی تمام توسط قدرتهای محلی اجرایی میگردد.
در حالی که شرق جمهوری دموکراتیک کنگو در آتش میسوزد، رسانههای غربی یا این خبر را پنهان میکنند یا آن را در چارچوبهای آشنای «جنگهای قبیلهای» و «تنشهای قومی» بررسی میکنند؛ چارچوبهایی که به مخاطب این امکان را میدهند تا ریشهی بحرانهایی را که آفریقا را به ویرانی کشانده، در تصورات استعماری جستجو کند که این درگیریها را تلویحاً به «وحشیگری» جوامع آفریقایی نسبت میدهند. این روایت دروغین و ذاتگرایانه، در نهایت، برای تطهیر نقش غرب به کار میرود؛ غربی که حتی میتواند خود را بهعنوان نیروی متمدنی معرفی کند که قرار است صلح را در جهان سومی برقرار سازد که فقر و مصیبتش ساختهی خود اوست. نامرئی ساختن وضعیت دائمی وحشتی که بر کنگو سایه افکنده، در خدمت امپریالیسمی است که باید ردپای خود را پاک کند؛ امپریالیسمی که رشد سرسامآور فناوری را به بهای رنج میلیونها قربانی در معادن جهنمی، کارگاههای غیرانسانی و درگیریهای خونین ممکن میسازد. پیامبران سوسیالدموکرات «توافق سبز جدید» (Green New Deal) در این پنهانکاری همانقدر نقش دارند که بانوان اشرافی اتریشی که در سالنهای مجلل، با گردنهای آراسته به الماسهای خونین، به ریتم مارش رادتسکی کف میزنند.
تا زمانی که بقایای متلاشیشدهی جنبش کارگری غرب همچنان در چنگال بوروکراسیای باقی بمانند که تنها دغدغهاش دفاع از منافع صنفی خود است، هم آن «گذار زیستمحیطی» پرطمطراق و هم رفاه نسبیای که هنوز میتواند طبقات کارگر را در غرب مهار کند، همچنان به ساختار وحشیانهی امپریالیسم وابسته خواهند ماند. وفاداری به دولت خودی و فرآیندهای ملی انباشت سرمایه، خیانتی است به پرولتاریای بینالمللی؛ همان پرچم دیرینهی سوسیالدموکراسی، چه در گذشته و چه امروز.
زیرا پرولتاریا تنها زمانی میتواند خود را بهعنوان یک طبقهی سیاسی تعریف کند که خود را بهعنوان یک طبقهی بینالمللی درک کند؛ آنهم با حفظ استقلال کامل از قدرتهای بزرگ سرمایهداری و مزدوران کوچک آنها. اتحاد با کسانی که در تاریکترین اعماق معادن کنگو عرق میریزند، تنها از طریق مبارزهی قاطع علیه طبقهی سرمایهدار جهانی ممکن است؛ سرمایهداریای که بر کوههایی از ارزش اضافیِ استخراجشده از طبقهی کارگر بنا شده و در قالب دولتهایی تجلی یافته که قدرت آن را تثبیت میکنند. این مبارزه، همبستگی با تودههای جنوب جهانی را میطلبد که برای رهایی از یوغ قدرتهای امپریالیستی و مستبدان داخلی خود در تلاشاند.
در مقیاس جهانی، تنها یک دیدگاه ضد امپریالیستی و انقلابی است که میتواند چالشهای موسوم به «گذار زیستمحیطی» را بدون تبدیل آن به یک نمایش فریبکارانهی تابع منطق سود سرمایهداری، و بدون آلوده شدن آن به خون میلیونها کارگر، پاسخ دهد. سرمایهداری جهانی، تاروپود پیچیدهای از بربریت است که در آن، کولتانی که با دستان کودکانه استخراج میشود، سرانجام به اعداد صعودی در تالارهای بورس نیویورک تبدیل میگردد. در مقابل، بینالمللگرایی پرولتری تنها پتکی است که میتواند این زنجیرهی جهنمی را در هم بشکند.

