نبرد زندگی با مرگآوران و ویرانهسازان

مرتضی محسنی

دانش و امید، شماره ۲۸، اسفند ۱۴۰۳

 

«من خود چون ویرانهای در میان ویرانهها ایستادهام»[1]

سخنان دونالد ترامپ رئیس‌جمهور جدید ایالات متحده آمریکا قبل و بعد از رفتن به کاخ سفید در مورد کانادا، گرینلند، پاناما، مکزیک و… موجب شده است که بسیاری بدون توجه به علل بنیادی این گنده‌گویی‌ها، متعجب شوند و یا آن را ناشی از شخصیت ترامپ بدانند. اگر نتوانیم بنیان‌های مسائل و معضلات سیاسی، اجتماعی جوامع انسانی را به صورتی دیالکتیکی و تاریخی بشناسیم و به‌ویژه شناخت دقیقی از جهان پیرامونمان و آنچه در حال رخ‌دادن است، در مقطع «دگرگونی بزرگ ساختاری» درک کنیم، خواسته یا ناخواسته همسو با سود برندگان از «رفتار شخصی ترامپ» عمل کرده‌ایم. شاهدیم که ایالات متحده آمریکا در یک هم‌پیمانی جنایت‌کارانه با سرمایۀ جهانی، صهیونیسم، و ارتجاع منطقه‌ای، نوار غزه را با خاک یکسان کرد و اکنون هم در حال اجرای همان برنامه در کرانه باختری رود اردن، سوریه، لبنان، و به شکل دیگری در اوکراین و یا کنگو، سودان و کشورهای ساحل آفریقا است و احتمالاً در آینده‌ای نه‌چندان دور آمریکای لاتین و شرق آسیا و حتی اروپا هم با آن روبرو خواهند شد.

هم‌زمان همان نیروی جهنمی قادر نیست جهنم آتش کالیفرنیا را مهار کند و هزاران و بلکه میلیون‌ها انسان کشور خود را از این فلاکت نـجات دهد، همچنان که در بخش‌های مختلف درمانی، آموزشی و دیگر خدمات اجتماعی هم با مشکلات عدیده‌ای مواجه است که خود، آن‌را «جهان‌سومی» می‌نامند. باید معنای این «قدر قدرت عاجز» را در چارچوب شناختی بنیادین جستجو کرد و این «تضاد وجودی» را در میانۀ این رویدادها یافت. مگر آنکه یا خود، بخشی از سودبران از این وضعیت، یعنی صاحب سرمایه و وابسته به سرمایه جهانی، و یا زائده آن، و یا فاقد دانش کافی برای درک و دریافت آنچه پیرامونمان می‌گذرد، باشیم. یعنی از دانشی که می‌تواند این قدرت را به ما بدهد که پیچیدگی و درهم‌تنیدگی‌های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی زمانه خود را تمیز دهیم و درک درستی از رویدادهای به‌شدت متناقض و متناقض‌نما داشته باشیم، بهره‌ای نبرده باشیم.

تصور بر این است که با خوانشی واقع‌بینانه و مبتنی بر شناختی تاریخی و دیالکتیکی، همۀ این وقایع به‌ظاهر متضاد را می‌شود در یک بستۀ شناختی از جهان ارائه داد که البته شاید نتواند همۀ جزئیات را برایمان توضیح دهد و قابل‌پذیرش سازد؛ اما، دیدگاهی کلی و دربرگیرنده سویه‌های مختلف و به‌ظاهر متناقض از جهان امروز و همه آنچه در آن می‌گذرد را بر ما مکشوف می‌سازد و ما را به این شناخت می‌رساند که خط کلی سیر تاریخ به همراه تمامی پیشرفت و پسرفت‌ها، بایدها و نبایدها، برای جوامع انسانی با رشد و تکامل ناموزون آن، امری طبیعی و غیر قابل ‌اجتناب است. ما با جهانی بس پیچیده طرفیم که در برخی پیچ‌های تاریخی خود نیازمند اذهانی بسیار نقاد و وقاد است که بتواند روند درست را از میان این پیچ و خم‌ها و تناقضات بیرون کشیده تا مسیر عمومی به‌سوی جهانی فارغ از سلطه طبقات و گروه‌هایی برآمده از دل این تاریخ پرفرازونشیب بیرون کشیده و نقشه راهی شدنی بر ما بگشاید.

اکنون انسان‌هایی که توسط سرمایه با انواع و اقسام ابزارهای رنگارنگ احاطه شده‌اند، به «ویرانه‌هایی» بدل گشته‌اند که در میانه این ویرانه‌ها و ویرانه‌سازی‌های ماشین عظیم سرمایه ایستاده‌اند و چاره‌ای ندارند جز اینکه یا خود به ابزارهای ویرانه‌سازی بپیوندند و یا در برابر تمامی این ویرانه‌کن‌ها بایستند. به بیان دیگر، یا در کنار ویرانه‌کنندگان هستیم و یا مقابل آن؛ راه دیگری وجود ندارد و هر آنکه دم از «راه سوم» می‌زند در واقع دارد سنگ و کلوخ‌های ویرانه‌ها را در راه می‌افکند.

ادبیاتی که رئیس‌جمهور کنونی ایالات متحده آمریکا با آن سخن می‌گوید، یادآور ویرانه‌سازهای اوایل و اواسط سدۀ گذشته است که هم‌زمانی شکستن یکی از همان ویرانه‌سازها در لنینگراد می‌تواند ما را به کُنه علل و دلایل این ویرانه‌سازی‌ها رهنمون سازد. همه این جنایات و ویرانه‌سازی‌ها، ویژگی ذاتی آن چیزی است که کارل مارکس دو سده پیش به‌درستی و راستی بر انسان‌ها روشن ساخت و اکنون نیز راه دیگری جز تکیه و تأکید بر آن مسیری که او و ادامه‌دهندگان پس از او گشودند، وجود ندارد. اکنون، شرایط این زمان، باز هم با تکیه بر بنیان همان تفکر دچار تغییراتی شده و می‌توان و باید این تغییرات و ویژگی‌ها را همواره پیش چشم داشت. جهانی که اکنون به ما رسیده هم حاصل هر آن چیزی است که سرمایه بر آن بنا ساخته و حالا به جایی رسیده که در حال ویران ساختن آن همه کار و زحمتی است که خود بانی آن بوده و میلیون‌ها انسان نادار آن را ساخته‌اند.

پیش چشمان ما مردمانی، با اعتقاداتی که گاهی با آنچه ما می‌پنداریم، تفاوت‌ها و گاه تضادهایی دارند، با روش و شیوۀ خود، در برابر ویران‌کنندگان ایستاده‌اند و جان خود را در این راه می‌دهند و با افتخار هم، چنین می‌کنند؛ پس، آینده را باید از آن کسانی دانست که این راه را برگزیده‌اند. حال اگر آبشخور و محمل اندیشه‌ها هم به‌ظاهر یکسان نباشند، چه غم؛ اذهان ما در آن، چیزی یکسان است که می‌خواهد و می‌تواند جلو این ویرانه‌سازی‌ها را بگیرد و تمامی همّ و غمّش را بر این قرار داده که نگذارد ویرانه‌سازها به‌کار خود بپردازند و از میانه این آوارها، بار خود را ببندند.

ما هم در سوی دیگر، به همان چیزی می‌اندیشیم که این خیل عظیم انسانی به آن فکر می‌کنند، بدین معنا که ما در کنار هم هستیم و نمونۀ درخشان آن را در یکی از این ویرانه‌ها می‌بینیم که انسان‌هایی با اندیشه‌هایی به ظاهر متناقض در کنار هم، با ویرانه‌سازها در حال نبردند؛ خود تکه نانی ندارند و کودکان‌شان از گرسنگی و سرما و بیماری پرپر می‌شوند، ولی با نگهداری شایسته از اسرای دشمن، عرق شرم بر رخسار مدعیان «آزادی، دمکراسی، تمدن» می‌نشانند. این کرداری است که مایۀ غبطه برای همه مدعیان است و همین‌جاست که باید فریاد برآورد که «گل همین جاست، همین جا باید رقصید»[2] و دست در دست هم ابتدا دست ویرانه‌سازها را قَلَم کرد؛ و سپس ساخت، کاشت، گل کاشت و با همرهان به‌دور این گل‌ها رقصید و از زبان شاعر خواند که: «بر این زمین عبث مرو، بیافرین، بیافرین»[3] و باز از زبان شاعر دیگری در عصری دیگر گفت که:

عشق ما را پی کاری به جهان آورده است

ادب این است که مشغول تماشا نشویم[4]


۱. لرد بایرون هنگام بازدید از پمپئ (منظومه زیارت چایلد)

 

۲. کارل مارکس

[3]. احسان طبری

[4]. . صائب تبریزی