
نوشتهی آنتونیو تورس
ترجمه مجله جنوب جهانی
در آغاز پرآشوب و عجیب دههی ۱۹۹۰، گروه تروتسکیستی ال میلیتانت موعظه میکرد که «رژیمهای استالینیستی» در حال فروپاشی در اروپای شرقی، از جمله اتحاد جماهیر شوروی، در آستانهی یک دگرگونی اساسی هستند. این گروه سقوط این رژیمها را بهعنوان «انقلابهای واقعی پرولتاریایی» معرفی میکرد که این بار قرار بود برنامهی انقلابی کارگری را بهطور خطی و بدون توقف، نقطهبهنقطه اجرا کنند. این «انقلابها» بهگفتهی این گروه، از طریق طرد «بوروکراسی استالینیستی» که برای دههها آرمانهای پرولتاریا را مصادره کرده بود و با آنچه خودشان «تروتسکیسم» مینامیدند (گاه ناآگاهانه، گاه کاملاً آگاهانه)، هدایت میشدند. نیازی به گفتن نیست که این «انقلابهای پرولتاریایی» قرار بود آغازی برای یک «انقلاب بزرگ جهانی پرولتاریا» باشند که به «انحراف سوسیالیسم در یک کشور» پایان دهد.
پیشتر، ارنست مندل، تئوریسین برجستهی دبیرخانهی متحد انترناسیونال چهارم، که به جناح تروتسکیستی رقیب ال میلیتانت در اسپانیا تعلق داشت، در دههی ۱۹۸۰ از سندیکای لهستانی همبستگی (سولیدارنوش) بهعنوان پیشگام یک «انقلاب کارگری ضدبوروکراتیک» یاد کرده بود. سپس، در دههی ۱۹۹۰، در مورد میخائیل گورباچف، رهبر شوروی، اظهار داشت که با وجود «غیرممکن بودن اصلاح بوروکراسی استالینیستی»، او «نیتهای خوبی» دارد و اصلاحات بازکننده و «دموکراتیککنندهی» او باید مورد ارزیابی مثبت قرار گیرند.
امروز، پس از گذشت ۳۰ سال، نهتنها در اروپای شرقی و اتحاد جماهیر شوروی فروپاشیده، هیچ «انقلاب پرولتاریایی» مشاهده نکردهایم، بلکه در ابتدا شاهد اجرای درمانهای شوک نئولیبرالی بهشدت خشونتآمیز و در ادامه تثبیت رژیمهای سرمایهداری در این کشورها بودهایم که اغلب در ناتو و اتحادیهی اروپا ادغام شدهاند. اکنون، تمام آن سخنان پرطمطراق که گاه بهصورت تحلیلهای جدی و گاه بهشکل سخنان خطابی مطرح میشدند، بیشتر شبیه به توهمات یا پیشگوییهای جادوگران تلویزیونی نیمهشب بهنظر میرسند، جادوگرانی که تنها آنچه را که مردم دوست دارند بشنوند، به آنها میگویند.
فروپاشی سوسیالیسم شوروی و دموکراسیهای مردمی اروپایی، همچنین مدلهای سوسیالیستی خاص یوگسلاوی و آلبانی، نه سرآغاز «انقلابی پرولتاریایی» بلکه فاجعهای در ابعاد مختلف بود: ژئوپلیتیکی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و انسانی. وسعت این فاجعه چنان است که حتی امروز، پس از ۳۰ سال، همچنان پیامدهای آن بر این کشورها سایه افکنده است. و نه، این کشورها «بهشتهای سوسیالیستی» نبودند؛ در واقع، آنها قادر به حل مشکلات خود نشدند و در نتیجهی خودشیفتگی و نبود دقت و هشیاری انقلابی، به بازگشت وحشیانهترین و بیرحمانهترین سرمایهداری منجر شدند که سلطهی امپریالیستی یکجانبهی ایالات متحده را تثبیت کرد.
برخلاف روایت تروتسکیستی، مسیر ساخت سوسیالیسم یک خط مستقیم نیست که جادویی از نقطهی A به B حرکت کند، بدون تلاطم، بدون عقبگرد، بدون مراحل مختلف. اینگونه نیست که شور انقلابی تودهها همواره زنده باشد، یا هرگز نیازی به توافقها و اتحادهای تاکتیکی نباشد، یا اینکه تفاوتهای ملی و فرهنگی نادیده گرفته شوند.
اگر پیشبینیهای تروتسکیسم در مورد فروپاشی شوروی و دموکراسیهای مردمی امروز بهنظر توهمآمیز بیاید، تحلیلهای این جریان دربارهی تحولات پس از «بهار عربی» – بهویژه در مورد لیبی و سوریه – یا درگیری اوکراین از سال ۲۰۱۴ تاکنون نیز به همان اندازه نامعقول است. در این زمینه، دو نکتهی اساسی باید در نظر گرفته شود:
۱. با اینکه این بحث از تروتسکیسم، سازمانها و نظریهپردازان آن آغاز شد، اما این دیدگاهها، با تفاوتها و پیچیدگیهای خاص خود، از مرزهای تروتسکیسم فراتر رفته و توسط دیگر جریانهای مارکسیستی – حتی آنهایی که سرسختانه ضدتروتسکیست هستند – و همچنین توسط سوسیالدموکراسی و انشعابات پستمدرن یوروکمونیسم پذیرفته شدهاند.
۲. این دیدگاهها کاملاً در خدمت ژئوپلیتیک سرمایهداری در مرحلهی امپریالیستی آن قرار گرفتهاند، بهویژه در شرایطی که ایالات متحده تلاش میکند سلطهی جهانی خود را به هر قیمتی حفظ کند.
بنابراین، هدف این مقاله نه ساختن یک مترسک از تروتسکیسم برای تخلیهی ناکامیهایمان است، و نه بررسی اینکه آیا برخی از سازمانها با سرویسهای اطلاعاتی همکاری دارند یا از نهادهای دولتی خاصی تأمین مالی میشوند – هرچند این مسئله میتواند جالب باشد. هدف اصلی، تحلیل ریشهای گفتمانهای خاص و ارائهی یک نقد منسجم است. اما چرا؟
این مقاله نه یک تمرین صرفاً روشنفکرانه است و نه تلاشی برای بستن پروندهی بحثهای نظری دربارهی سرمایهداری در مرحلهی امپریالیستی. بلکه هدف اصلی آن، ارائهی ابزارها و روشهای تحلیلی برای مبارزان کمونیست و انقلابیون ضد امپریالیست است تا بتوانند فراتر از این چارچوبهای خطی، خشک، آرمانگرایانه و ایدهآلسازیشده بیندیشند که در بخشهای وسیعی از چپ خودخواندهی مارکسیستی رواج دارد.
با دنبال کردن این هدف، مجموعهای از نکات یا موضوعات رایج در استدلالهای آن دسته از جناحهای چپ که در خدمت ژئوپلیتیک امپریالیسم هستند را بهصورت مختصر برمیشماریم. این اختصار بهمنظور حفظ سادگی و روانی بحث است تا در نهایت زمینهای برای تأملات گستردهتر در آینده فراهم شود.
نگاه تلهولوژیک (غایتشناسانه)
بهطور خاص، تروتسکیسم و همچنین برخی دیگر از جریانهایی که خود را مارکسیستی میدانند، در دام نگرشهای تلهولوژیک نسبت به انقلابها و تحولات اجتماعی افتادهاند. بهعبارت دیگر، این تغییرات را امری گریزناپذیر تلقی میکنند، همچون زنجیرهای از رویدادها که بر اساس قوانین خاصی بدون وقفه رخ خواهند داد. در این نگاه، قوانین علوم طبیعی یا فیزیک بدون در نظر گرفتن پیچیدگیهای علوم اجتماعی، بهویژه ماتریالیسم تاریخی، به این حوزه تعمیم داده میشوند. چنین نگاهی به دلیل خطی بودن، امکان عقبگردها را حذف میکند و مشکلات و شکستها را صرفاً بهعنوان توقفهای موقتی در مسیری از پیش تعیینشده مینگرد.
بوروکراسی
در این زمینه، جریانهای تروتسکیستی (و تا حدی مائوئیستی) نقش پررنگی داشتهاند. اما نکتهی مهمتر، خطای تحلیلی آنها در این است که هرگونه توقف در مسیر انقلاب، هر دورهی عقبنشینی یا بازسازی نیروها—که در بسیاری از موارد برای سازماندهی بهتر و ایجاد ساختارهای اداری جهت تسهیل زندگی روزمرهی طبقهی کارگر و تودههای مردم ضروری است—را بهعنوان رکود یا مستقیماً «انحطاط بوروکراتیک» تعبیر میکنند. در همان نگاه تلهولوژیک ذکرشده، پرولتاریا همیشه مشتاق و فعال فرض میشود، و در ادامهی همین منطق، دیگر نیازی به متخصصان در حوزههای مختلف احساس نمیشود، زیرا پرولتاریا آنچنان به بلوغ رسیده که هر کارگری میتواند هر وظیفهای را بر عهده گیرد. بنابراین، «بوروکراتها» بهعنوان عناصری در نظر گرفته میشوند که مأموریت آرمانی یک پرولتاریای همیشه در حرکت را مختل میکنند.
در مورد مشخص تروتسکیسم، باید توجه داشت که این جریان معتقد است که توسعهی «سوسیالیسم در یک کشور» بهطور اجتنابناپذیر به بوروکراسی و اقتدارگرایی منتهی خواهد شد.
اقتدارگرایی و سرکوب
هر فرآیند انقلابی—خواه دموکراتیک، پرولتاریایی یا رهاییبخش ملی—به سرکوب نیاز دارد. در واقع، هر نظام سیاسی، و حتی فراتر از آن، تمام روابط اجتماعی تولید که بر پایهی اقتصادی مشخصی استوار هستند، نیازمند اعمال سرکوب و اصول اقتدار هستند. همهی تناقضات را نمیتوان از طریق روشهای دموکراتیک و مشارکتی حل کرد؛ بنابراین، پرسش اساسی این است که چه چیزی سرکوب میشود، چه کسی سرکوب میشود و چرا.
سرکوبِ رفتارهایی که در تقابل با یک روند تحول اجتماعی مترقی قرار میگیرند، همیشه متناسب و عادلانه نیست. تنها در تحلیلهای آرمانی و غیرمادیگرایانه از واقعیت است که هرگونه ناعدالتی یا زیادهروی در سرکوب حذف میشود. این سخن توجیه هیچگونه بیعدالتیای نیست، بلکه صرفاً تلاشی برای ارائهی یک نگاه زمینهمند به مسئله است. هر انقلاب سوسیالیستی به دنبال تثبیت نوعی اصل اقتدار بوده است، و حتی تروتسکی نیز در این مورد توافق داشت. اقدامات بحثبرانگیز خود او، مانند سرکوب قیام کرونشتات یا حمایت او از نظامیسازی اتحادیههای کارگری—بر خلاف نظر لنین—گواهی بر همین واقعیت است.
بنابراین، تحلیل اقتدارگرایی و سرکوب نباید بر اساس دیدگاههای انتزاعی یا ایدهآلگرایانه صورت گیرد، بلکه باید بهصورت مشخص و عینی بررسی شود. در عین حال، نباید به فرصتطلبی دچار شد و سرکوب یا اقتدارگرایی را صرفاً به این دلیل که از سوی یک رهبر انقلابی محبوب یا سازمانی با گرایش ایدئولوژیک مطلوب اعمال شده، نادیده گرفت.
بحران دائمی رهبری پرولتاریا
مسئلهی رهبری پرولتاریا یکی از بزرگترین موضوعاتی است که تقریباً بهطور انحصاری در تروتسکیسم بهعنوان یک فتیلهی اساسی مطرح شده است. هیچکس در چارچوب مارکسیسم اهمیت رهبری انقلابی را انکار نمیکند، اما تمرکز افراطی بر این مسئله باعث شده که جریانهای تروتسکیستی به تحلیلهای یکجانبهنگر دچار شوند و هرگونه رابطهی دیالکتیکی میان رهبری و تودهها را نادیده بگیرند.
آیا هر دولت سرمایهداری، یک دولت امپریالیستی است؟
این پرسش تنها محدود به تروتسکیسم نیست؛ در واقع، گرایشی وجود دارد که تقریباً در خارج از تروتسکیسم بیش از درون آن، هر دولت سرمایهداری را امپریالیستی میداند. همانطور که پیشتر توضیح دادیم، قصد ما تبدیل کردن تروتسکیسم به یک مترسک برای انتقاد نیست. به همین دلیل، سازمانهایی که هیچگونه گرایشی به تروتسکیسم ندارند، مانند حزب کمونیست یونان (KKE) و احزاب همسو با آن، بهویژه در اسپانیا (PCTE) و مکزیک (PCM)، یا سازمانهایی که اخیراً در اسپانیا شکل گرفتهاند، مانند جنبش سوسیالیستی، تا حدی با برخی از مواضع دبیرخانه متحد چهارمین بینالملل همنظر هستند.
البته، هر دولت سرمایهداری لزوماً امپریالیستی نیست. نظام جهانی بهصورت یک هرم سازمانیافته است، همانطور که حزب کمونیست یونان (KKE) استدلال میکند. بااینحال، هر دولتی که سطحی از تمرکز سرمایه، توسعهی سرمایهداری مالی، و توانایی صادرات سرمایه را داشته باشد، بهطور خودکار امپریالیستی محسوب نمیشود. حتی لنین نیز چنین ادعایی نکرده است. یک دولت تنها در صورتی امپریالیستی خواهد بود که این ویژگیها—یعنی پنج مشخصهی معروف لنینیستی از امپریالیسم—آن را به دولتی انگلی تبدیل کنند که بر پایهی استثمار کشورهای پیرامونی تحت سلطه زندگی کند. بنابراین، جمهوری خلق چین و روسیه، حداقل در شرایط کنونی، در این دستهبندی قرار نمیگیرند. این امر به این معنا نیست که چین را نمیتوان یک قدرت اقتصادی دانست یا روسیه را یک قدرت نظامی تلقی نکرد؛ اما این مسائل با تعریف امپریالیسم تفاوت دارند. از سوی دیگر، امکان آن وجود دارد که یک دولت که دارای قدرت اقتصادی یا نظامی است، در آینده به یک دولت امپریالیستی تبدیل شود، اما این صرفاً یک احتمال است و نه یک واقعیت تثبیتشده.
بدبینی فلجکننده در برابر خوشبینی انقلابی
پیش از پایان بحث، لازم است به نکتهی مهمی اشاره کنیم. در برابر آن خوشبینی انقلابی که در تروتسکیسم و سایر جریانهای مشابه دیده میشود، گرایشی مخالف نیز وجود دارد: یک بدبینی فلجکننده و تقدیرگرایی که بر اجتنابناپذیری «انحطاط بوروکراتیک» یا «اقتدارگرایی» و همچنین بر «بحران دائمی رهبری پرولتاریا» استوار است. این گرایش، در نهایت، به نابودی آرمانهای انقلابی پرولتاریا منجر میشود.
چرا برخی از جریانهای چپ مارکسیستی در خدمت امپریالیسم قرار دارند؟
سوال اساسی که در این مرحله باید مطرح شود این است: چرا برخی از جریانهای چپ مارکسیستی در عمل به نفع امپریالیسم عمل میکنند؟
یک پاسخ ساده و سریع میتواند این باشد که سازمانهای تروتسکیستی، مائوئیستی، انورخوجهای، یا حزب کمونیست یونان (KKE) احتمالا توسط امپریالیستها تأمین مالی میشوند. اما مشکل اینجاست که ما هیچ مدرکی برای اثبات این ادعا نداریم و بهدست آوردن چنین مدارکی نیز کار آسانی نیست.
میتوان به نظریهی رامون گروسفوگل، جامعهشناس پورتوریکویی و از نظریهپردازان ضداستعمار و ضدامپریالیسم، اشاره کرد. او نخبگان سرمایهداری جهانی را به دو گروه تقسیم میکند:
1. نئومالتوسیانها که مدافعان یک دولت جهانی هستند و از جنبشهایی مانند فمینیسم و محیطزیستگرایی برای کاهش جمعیت جهانی (تحت چیزی که او آن را اکوفاشیسم مینامد) استفاده میکنند.
2. نخبگان سنتی سرمایهداری که از حاکمیت امپریالیستی، انکار تغییرات اقلیمی، مردسالاری، نژادپرستی و برتریجویی سفیدپوستان غربی حمایت میکنند.
بر اساس این نظریه، نئومالتوسیانها، چپ را جذب و کنترل کردهاند، به همین دلیل است که بخش بزرگی از چپ امروزی، حتی آنهایی که به مارکسیسم انقلابی تعلق دارند، دستورالعملهای این نخبگان را دنبال میکنند.
اکنون زمان آن نیست که دربارهی صحت و مشکلات این نظریه بحث کنیم. در تحلیل شرایط کنونی، برخی از جنبههای نظریهی گروسفوگل ممکن است مفید باشند، اما صحت برخی دیگر هنوز جای تأمل دارد.
بااینحال، به نظر ما اگر چپ توسط این نخبگان سرمایهداری جذب شده باشد، این امر بیشتر در مورد چپهای سوسیالدموکرات، یوروکمونیست یا پستمدرن صدق میکند، نه به همان اندازه در مورد جریانهای مارکسیستی. در سراسر این متن، تلاش کردهایم کلیدهای اساسی برای پاسخ به این پرسش را ارائه دهیم.
اگر در نظر بگیریم که سوریهی بعثی یا لیبیِ تحت حاکمیت جماهیریه رژیمهای «واقعاً سوسیالیستی» نیستند، بلکه دولتهایی «خردهبورژوایی» هستند که در «اقتدارگرایی» و «بوروکراسی» گرفتار شدهاند و از روشهای استالینیستی به ارث برده سرچشمه گرفتهاند، یا اینکه پوتین صرفاً یک وارث دیگر از «استالینیسم» و گرایشهای امپراتوریخواهانهی تزارها است و از این منظر مداخلهی روسیه در اوکراین را باید تحلیل کرد، پس در این چارچوب، نابودی این رژیمها توسط جنبشهایی که فوراً «انقلابی» نامیده شده و شایستهی حمایت تلقی میشوند، ضروری خواهد بود تا زمینه برای انقلابهای واقعی پرولتری فراهم شود.
مهم نیست که امروز لیبی به یک بازار بردهداری غیرانسانی تبدیل شده است. مهم نیست که در سوریه، اقلیتهای قومی و مذهبی سرکوب میشوند، منابع عمومی خصوصیسازی میشوند، و گروههای جهادی تندرو از آسیای مرکزی زنان را ربوده و مورد تجاوز قرار میدهند. مهم نیست که زنان دیگر حقوقی را که پیشتر از آن برخوردار بودند، از دست دادهاند.
همچنین مهم نیست که ناسیونالیسم فاشیستی اوکراینی، که میراثدار همکاری با نازیها در جنگ جهانی دوم است، از سال ۲۰۱۴ و از طریق یک کودتای تحت حمایت غرب، برای مقابله با روسیه به کار گرفته شده است.
همین منطق دربارهی ونزوئلا، کوبا و نیکاراگوئه نیز صدق میکند. در این کشورها، دولتهای فاسد و «خائن به آرمان انقلاب» قدرت خود را از طریق سرکوب حفظ کردهاند، بدون اینکه حتی توجهی به برنامههای استعمار مجدد امپریالیسم آمریکا و دیگر قدرتهای غربی داشته باشند. تحریمها، محاصرهها، بیثباتسازی اجتماعی و اقتصادی، و خرابکاریهای خارجی نادیده گرفته میشوند یا دستکم گرفته میشوند، زیرا در چارچوب تحلیلهای فوق، همهی این رژیمها باید از بین بروند تا جای خود را به یک «دموکراسی» بدهند که در نهایت، بهطور اجتنابناپذیر، به انقلاب پرولتری منجر خواهد شد.
مهم نیست که تجربهی دههی ۹۰ نشان داد که این زنجیرهی حوادث، نه آنگونه که این تحلیلها پیشبینی کردهاند، رخ میدهد و نه آنطور که آنها انتظار داشتند، به نتیجه میرسد. ایدئالیسم ذاتاً جزمگرا است.
همانطور که مارکس روزی با تأسف گفت: «اژدها کاشتم، اما کک برداشت کردم.»

