امپریالیسم و استعمار استقرارگرای سفید در نظریه مارکسیستی – جان بلامی فاستر

در

,

نوشته‌ی جان بلامی فاستر
ترجمه مجله جنوب جهانی

مفهوم استعمار استقرارگرایانه همواره یکی از عناصر کلیدی نظریه مارکسیستی امپریالیسم بوده است، مفهومی که طی یک و نیم قرن گذشته به تدریج تحول یافته است. امروزه، ظهور مجدد جنبش‌های قدرتمند بومی در مبارزات مربوط به بقا فرهنگی، زمین، حاکمیت و به رسمیت شناخته شدن، همراه با مقاومت در برابر نسل‌کشی‌ای که دولت اسرائیل بر مردم فلسطین در سرزمین‌های اشغالی تحمیل کرده است، باعث شده که مسئله‌ی استعمار استقرارگرایانه به یکی از مباحث محوری در مناظرات جهانی تبدیل شود. در این شرایط، بازخوانی و بازسازی درک مارکسیستی از رابطه‌ی میان امپریالیسم و استعمار استقرارگرایانه گامی حیاتی در حمایت از جنبش‌های بومی و مبارزه‌ی جهانی علیه امپریالیسم محسوب می‌شود.

چنین بازخوانی و بازسازی‌ای در تحلیل‌های مارکسیستی این حوزه به‌ویژه از آن جهت اهمیت دارد که طی ربع قرن گذشته، یک پارادایم جدید در مطالعات استعمار استقرارگرایانه پدید آمده است. این پارادایم، که نخستین‌بار در استرالیا توسط اندیشمندانی برجسته مانند پاتریک وُلف و لورنزو وِراچینی پایه‌گذاری شد، اکنون به یک حوزه‌ی مطالعاتی مجزا در سطح جهانی تبدیل شده است—حوزه‌ای که در شکل غالب خود در دانشگاه‌ها بر «منطق محض حذف» تمرکز دارد. به این ترتیب، استعمار استقرارگرایانه به‌عنوان یک مقوله‌ی تحلیلی مبتنی بر اجتماعات خودمختار مهاجران، از استعمار به‌طور کلی و از امپریالیسم، استثمار و طبقه جدا شده است. در این چارچوب، استعمار استقرارگرایانه اغلب به‌عنوان یک نیروی جهانی مستقل و خودبسنده توصیف می‌شود. به گفته‌ی وِراچینی: «این یک قدرت استقرارگرایانه بود که به هژمون جهانی تبدیل شد… بسیاری از اشغال‌های آمریکایی در سراسر جهان، اشغال‌های استقرارگرایانه هستند.» امروزه این دیدگاه مطرح است که نه تنها مستعمرات استقرارگرایانه‌ی «خالص» یا آرمانی مانند ایالات متحده، کانادا، استرالیا، نیوزیلند و اسرائیل را می‌توان در این چارچوب