
ترجمه مجله جنوب جهانی
گوش کنید: روزگاری سیارهای به نام زمین وجود داشت که در محیطی اغلب نامهربان، میلیونها انسان در آن زندگی میکردند. مهمترین دغدغه آنها در طول تاریخ، کار کردن و تلاش برای زنده ماندن بود. در آغاز، یعنی از زمانی که حضور انسان در این پنجمین سیاره بزرگ منظومه شمسی به اثبات رسید، مردم بهصورت گروهی زندگی میکردند، هیچ مازادی فراتر از تأمین نیازهای اساسی خود تولید نمیکردند و در نتیجه، دارایی انباشته نمیشد. آنچه تولید میکردند را میان خود تقسیم میکردند، به همین سادگی! و چون توسعه نیروهای تولیدی در حدی نبود که کار مازاد برخی، دیگران را از کار کردن معاف کند، استثمار امکانپذیر نبود. ازاینرو، روابط اجتماعی آنها بر پایه اشتراک بود و چون طبقات اجتماعی وجود نداشتند، هیچ نیازی به دولتی برای تنظیم این روابط احساس نمیشد. کارل مارکس – همان اقتصاددان، فیلسوف و تاریخدان تیزبین و سرسخت را به یاد دارید که نظریهای علمی برای گذار از سرمایهداری ارائه داد؟ – این شیوه زندگی را «کمونیسم اولیه» نامید، جامعهای که در آن مالکیت خصوصی هیچ جایگاهی نداشت.
اما همین مالکیت خصوصی بود که بعدها، با تصاحب اموال توسط اقلیتی آزمند و سرکش، اوضاع را برای کسانی که این اموال را با کار خود تولید میکردند، به هم ریخت. جوامعی که در طول تاریخ، تحت تأثیر پویایی دیالکتیکی، درگیر نبرد طبقاتی شدند: بردگان و عوام در روم باستان، رعایا و سرفها در قرون وسطی، و پرولتاریا در جامعه سرمایهداری بورژوایی. این تضادهای طبقاتی، همانطور که میبینید، قرنها دوام آوردند.
هیچچیز ابدی نیست
تا آنکه روزی در اکتبر ۱۹۱۷، انقلابی سرسخت دیگر به نام ولادیمیر ایلیچ، معروف به لنین، به همراه شوراهای کارگران و سربازان، کاخ زمستانی پتروگراد را تصرف کرد. این رویداد بهطور تجربی ثابت کرد که «رنجدیدگان زمین» میتوانند همهچیز باشند. و جهان با تحقق سوسیالیسم واقعی، حقیقی دگرگون شد! انقلابی که همچون آتشی بر پنج قاره گسترده شد و سرمایهداری بیرحم را به گوشهای راند.
اما زمان بیرحمانه گذشت، نه بدون درد و فاجعه. و بار دیگر، همانگونه که در قرن نوزدهم رخ داد، علیه این انقلاب مردمی، همان زبونترین و نفرتانگیزترین عناصر زمین، حتی در درون خودش، متحد شدند. و در سرزمین امید طبقه کارگر، نبردی شکست خورد. و اتفاقی که نباید میافتاد، رخ داد. سرمایهداری، با همه زخمهایش، دوباره سر برآورد و کارگران – بهویژه جوانان – خود را بیپناه، سرخورده و در معرض فرهنگ منحط بورژوازی یافتند.
حقوق اجتماعی و کارگری، بهدلیل دفاع نکردن از آنها با تمام وجود، نابود شدند. و در روزی شوم، یک هیتلر تازهکار، در حلقهای از وزرای میلیاردر و فاشیستها، بیپرده تصمیم گرفت که همهچیز را نابود کند: حقوق بشر، آزادی بیان، حاکمیت ملی، دموکراسی، محیط زیست، و… و زمین رنجکشیده، دیگر تاب این بیشرمی امپریالیستی را نیاورد و از چهار سوی خود، منفجر شد و از هم پاشید.
امروز، از جایی دوردست، پس از این انفجار عظیم، در کهکشانی دیگر از جهان بیکران، این فاجعه هولناک را روایت میکنم تا وجدانهای خفته یا بیتفاوت را بیدار کنم و از وقوع چنین تراژدیهایی – که فعلاً خیالی به نظر میرسند – در واقعیت جلوگیری کنیم. زیرا همهچیز قابل تغییر است، هیچچیز ابدی نیست. حتی سرمایهداری حریص و بیرحم در فاز امپریالیستیاش. تنها کافی است که برای سرعت بخشیدن به حرکت تاریخ، بهطور انقلابی سازماندهی شویم، برای خود مبارزه کنیم و ضربه نهایی را وارد کنیم.
چرا که اگر چنین نکنیم، این خطر همچنان ادامه خواهد داشت. همهچیز به ما، به تو بستگی دارد. تو تصمیم بگیر!

