
جوانهٔ گفتگو
یادی از اریش فروم به مناسبت صد و بیست و پنجمین سالگرد تولدش.
نوشتهٔ ماریانه گرونمیر
منتشرشده در یونگهولت
ترجمه مجله جنوب جهانی
وقتی از من خواسته شد که متنی کوتاه به مناسبت صد و بیست و پنجمین سالگرد تولد اریش فروم بنویسم، هم خوشحال شدم و هم شرمنده: خوشحال، چون کسانی بودند که به یاد او بودند، و شرمنده، چون من، که بسیار به او مدیونم، این روز را نادیده میگرفتم. و امیدوارم کسانی که در بیست و سوم مارس به یاد او خواهند بود، این کار را صرفاً از سر عادت و وظیفهٔ یادبودهای گوناگون انجام ندهند، بلکه چون من، در این دوران تاریک، دلتنگ او باشند.
این خوشبختی زندگی من بود که در اواسط دههٔ هفتاد قرن گذشته چند بار شخصاً با اریش فروم ملاقات کردم. او را پیش چشم خود میبینم، وقتی به یادش میآورم؛ در آپارتمان کوچک او در لوکارنو، جایی که سالهای پایانی عمرش را پس از تدریس در نیویورک و زندگی در مکزیک سپری کرد. او دیگر به آلمان، که در سال ۱۹۳۴، اندکی پس از به قدرت رسیدن نازیها، ترک کرده بود، بازنگشت. مردی کوچک، ظریف، تقریباً شکننده بود که کمی سخت نفس میکشید. او را میبینم که در صندلی راحتیاش در گوشهٔ اتاق نشیمن کوچک نشسته و از شاهکار تازه تمامشدهاش، «کالبدشکافی ویرانگری انسان»، میخواند. روز بعد برای صرف غذا به رستوران غذای دریایی در کنار دریاچه رفتیم، کوفتههای اردک ماهی، اگر درست به خاطر داشته باشم. وقتی شب هنگام درِ خانهاش از او خداحافظی میکردیم، دربارهٔ پروژهٔ کتابی که امیدوار بود در زمان باقیماندهاش به پایان برساند، برایمان گفت: «داشتن یا بودن: مبانی روانی جامعهای نو». او افزود که این کتاب را مینویسد تا جوانان آلمانی آن را بخوانند. این جمله برایم فراموشنشدنی است. او کتاب را به پایان رساند و دید که در اواخر دههٔ هفتاد در جنبش صلح رو به رشد آلمان بسیار خوانده شد. این کتاب نوعی متن بنیادین برای این جنبش بود.
اگرچه تولد او را از یاد برده بودم، «تصادف» طوری رقم زد که چند روز پیش دلیلی برای به یاد آوردن او پیدا کردم، چون در متن سخنرانیام به بنبست رسیده بودم. اریش فروم، مانند همیشه، کلیدی را به من داد که کمکم کرد. بحث بر سر این بود که چگونه دورانی را که ما، شاهدان و ساکنان آن، در آن زندگی میکنیم، توصیف کنیم تا به جوهرهٔ آن پی ببریم و درگیر موجهای سطحی آن نشویم. اریش فروم جامعهٔ مدرن را از همان سال ۱۹۷۴ «مردهدوست» نامید، یعنی جامعهای که با عشق به امر مردهوار شکل گرفته است. او در «کالبدشکافی ویرانگری انسان» زیر عنوان فصل «مردهدوستی و پرستش تکنیک» دربارهٔ انسان صنعتی نوشت: «دیگر انسانها، طبیعت و ساختارهای زنده در مرکز توجه او نیستند؛ بلکه مصنوعات مکانیکی و غیرزنده جاذبهٔ فزایندهای برای او دارند». هدف او این است که «هر چیز زنده را به مادهٔ مرده تبدیل کند (…); او همهٔ زندگی را به اشیا تبدیل میکند». این «جهتگیری کلی است که واقعیت طبیعی و غیرمصنوعی را انکار میکند». آیا میتوان دقیقتر از این توصیف کرد که چه چیزی در اطراف ما میگذرد؟ ما لحظهای تاریخی را تجربه میکنیم که در آن آمادگی برای جنگ بالاترین اولویت سیاسی است، در آن اقتصاد مبتنی بر رشد، نجات خود را به صنایع تسلیحاتی میسپارد، در آن مردم باور دارند که صلح و آزادی باید با ماشینهای نسلکشی تضمین شوند و زندگی خوب صرفاً مدیون نوآوریهای فنی روزافزون است. در این لحظهٔ جهانی، این جملات که پنجاه سال پیش نوشته شدهاند، قدرتی پیامبرگونه دارند.
ایوان ایلیچ، دوست یک نسل جوانتر از اریش فروم، که او نیز در مکزیک ساکن شده بود، در سال ۱۹۷۱ در «مدرسهزدایی از جامعه» به بینشهایی کاملاً مشابه رسید: «انسان امروزی (…) تلاش میکند جهان را به تصویر خود بیافریند، محیطی کاملاً دستساز انسان ایجاد کند. در این فرآیند، او متوجه میشود که این کار را فقط با یک شرط میتواند انجام دهد: با تغییر مداوم خود برای سازگاری. اکنون باید برایمان روشن شود که خود انسان در خطر است.» بیست سال بعد، ایلیچ این دنیای جایگزین برنامهریزیشده و از نظر فنی ممکن را «محیط تکنوژنیک» نامید، تکفرهنگی از هستی و اندیشه که توسط تکنوکراتهای درههای سیلیکون گوناگون در سراسر جهان دنبال میشود.
دوستی بین فروم و ایلیچ بسیار قابل توجه است. فروم در مقدمهای بر یکی از کتابهای اولیهٔ ایلیچ، این دوستی مهم در زندگی هر دو را چنین توصیف کرد: «نه این مقالات و نه نویسندهٔ آنها نیازی به مقدمه ندارند. با این حال، اگر ایوان ایلیچ به من افتخار داد و از من خواست مقدمهای بنویسم، و اگر من با کمال میل این کار را پذیرفتم، به نظر میرسد هر دوی ما فکر میکردیم چنین مقدمهای فرصتی برای بیان یک موضع و اعتقاد مشترک است، اگرچه برخی از دیدگاههای ما به طور قابل توجهی متفاوت است.» او در طول سالها دیدگاههای خود را اصلاح کرده است. «با این حال، او در هستهٔ نگرش خود وفادار مانده است، و در این هسته ما همعقیدهایم.» چه بزرگواری، بزرگتر به کوچکتر ادای احترام میکند. او به تفاوتهای قابل توجه در دیدگاههایشان اعتراف میکند، اما دقیقاً به این دلیل که به این تفاوتها احترام میگذارند، احساس میکنند از یکدیگر غنی شدهاند، زیرا میدانند که فقط در تفاوت است که جوانهٔ گفتگوی مداوم نهفته است. کسانی که باور دارند همعقیدهاند، چه چیز دیگری برای گفتن به یکدیگر دارند؟
و از چند جملهٔ اریش فروم دربارهٔ دوستی در تفاوت حفظشده چه چیزهایی میتوانیم در فرهنگ گفتگوی ویرانشدهمان، که با خودرأیی و یقین به درستی – همراه با یک آسیب شنوایی نگرانکننده – نابود شده است، بیاموزیم. «اما صلح یعنی با هم صحبت کردن»، یک دانشمند بزرگ و انساندوست دیگر قرن گذشته، اوژن روزناستوک-هوسی، میگوید.

