
عوامفریبی در خدمت سرمایهداری انحصاری
وعدهی «سوسیالیستی» فاشیسم
اریک هونِه
دوران ما ارگان حزب کمونیست آلمان
ترجمه مجله جنوب جهانی
از دیرباز، یکی از اصول اساسی برنامههای احزاب فاشیستی، نمایش خود بهعنوان «حزب مردم عادی» بوده است. این احزاب با خطاب قرار دادن کارگران، خویشفرمایان کوچک و حتی اقشار فقیر، خود را حامی آنان در برابر «نخبگان حاکم» معرفی میکنند. در همین راستا، گاه تا آنجا پیش میروند که حتی از واژهی «سوسیالیسم» برای توصیف خود استفاده میکنند.
اگر همانطور که گئورگی دیمیتروف میگوید، فاشیسم در قدرت را بهعنوان دیکتاتوری تروریستی ارتجاعیترین بخشهای سرمایهی مالی در نظر بگیریم، این تصویر از فاشیسم کاملاً در تضاد با ماهیت واقعی آن قرار دارد. اما این تناقض چگونه توضیح داده میشود؟
تحقیر «عوام»
در امپراتوری آلمان، سیاستهای جناح راست عمدتاً بر پایهی حمایت از سلطنت و دفاع از سرمایهی کلان و زمینداران بزرگ استوار بود. جریان اصلی راست نه میتوانست و نه میخواست با تودههای مردم ارتباط برقرار کند. در این محافل، تحقیر «عوام» کاملاً مشهود بود.
اما جنگ جهانی اول، طبقهی حاکم را با چالش بسیج مردم برای جنگ و پذیرش مرگهای میلیونی روبهرو کرد. این تلاش، در نهایت، ناکام ماند. شور و شوق اولیهی جنگ، بهزودی در وحشت جنگهای سنگری رنگ باخت.
در سال ۱۹۱۸، مشخص شد که سلطنت حمایت خود را در میان مردم از دست داده است. هزاران کارگر آلمانی با پرچمهای سرخ در خیابانها راهپیمایی کردند و خواهان جمهوری و حتی سوسیالیسم شدند. آنها تجربه کرده بودند که نظام پیشین چه سرنوشتی برایشان رقم زده بود: در زمان صلح، نیروی کار؛ در زمان جنگ، گوشت دم توپ. بدین ترتیب، نیروهای سیاسیای که این نظام را پشتیبانی کرده بودند، بیاعتبار شدند و جناح راست در بحرانی عمیق فرو رفت.
جستجوی راهی برای بازگشت به قدرت
با امضای پیمان ورسای، سرمایهداری انحصاری آلمان به این نتیجه رسید که باید هرچه سریعتر از شر این رژیم تحمیلی غرامتها خلاص شود. طبقهی حاکم شکست در جنگ جهانی اول را برنمیتابید، زیرا باور داشت که امپریالیسم آلمان نیز بهطور طبیعی مستحق جایگاهی در میان قدرتهای جهانی است. برای تحقق این هدف، جنگی تازه و حتی عظیمتر از جنگ ۱۹۱۴ باید برنامهریزی میشد.
با این حال، این جنگ دوباره طبقهی کارگر را در فقر و فلاکت فرو میبرد. اما جنگ مدرن بدون بسیج کامل ملت غیرممکن بود. پس چگونه میشد مردم را به پذیرش مسیری وادار کرد که برخلاف منافع آنها بود؟
«ناسیونالسوسیالیستها»
پاسخ این پرسش، فاشیسم بود. از این پس، جناح راست دیگر با نخوت و برتریجویی با تودهها مواجه نمیشد، بلکه خود را مدافع و حامی آنها جلوه میداد.
چنین تفکری در سال ۱۹۱۸ در انجمن توله (Thule-Gesellschaft) در مونیخ نیز رواج داشت. این انجمن، محفلی از نژادپرستانِ یهودستیزِ علاقهمند به علوم غریبه بود. اعضای آن عمدتاً از ثروتمندان بودند و در هتل لوکس «چهار فصل» اقامت داشتند. هرچند تفکرات این گروه بهشدت تحتتأثیر خرافات بود، اما در یک نکته واقعبینانه عمل میکرد: نفوذ سیاسی تنها از طریق دسترسی به طبقهی کارگر، که تا آن زمان تحت سلطهی جناح چپ بود، امکانپذیر بود.
به همین منظور، یکی از اعضای این انجمن به نام کارل هارر، در تأسیس یک حزب جدید مشارکت کرد: «حزب کارگران آلمان»، که بعدها به حزب ناسیونالسوسیالیست کارگران آلمان (NSDAP) تبدیل شد، یعنی یک «حزب کارگری سوسیالیستی»!
فریبکاری در قالب «سوسیالیسم»
در سال ۱۹۲۰، آدولف هیتلر کنترل حزب را به دست گرفت. او نام حزب را به «NSDAP» تغییر داد و یک برنامهی ۲۵ مادهای ارائه کرد که با آن برخوردی «عملگرایانه» صورت میگرفت. این مسئله شامل مادهی ۱۳ برنامه نیز میشد که در آن خواستار ملیسازی تراستها شده بود.
با این حال، این موضوع برای صنعتی بزرگی مانند فریتز تیسن مشکلی ایجاد نمیکرد، تا جایی که از سال ۱۹۲۳ حزب نازی را با کمکهای مالی فراوان حمایت کرد. برخلاف تیسن، برخی از صاحبان کارخانهها از شعارهای «سوسیالیستی» حزب نازی نگران شده بودند. در این میان، گولایتر نازی در زاکسن، مارتین موتشمان، یکی از این سرمایهداران به نام فریتش را آرام کرد و گفت:
«نگذارید شعارهایی مانند «مرگ بر سرمایهداری»، که ما روی پوسترهایمان مینویسیم، شما را نگران کند. این شعارها ضروری هستند. شما باید درک کنید که تنها با شعارهایی مانند «ملیگرایی آلمانی» یا «ملیگرایی»، هرگز نمیتوانیم به هدف خود برسیم. ما باید زبان کارگران سوسیالیست خشمگین را به کار بگیریم، در غیر این صورت آنها هرگز در حزب ما احساس راحتی نخواهند کرد. ما نمیتوانیم برنامهی واقعی خود را علنی کنیم، زیرا این کار اجرای آن را از ابتدا غیرممکن میسازد.»
این اعتراف صریح با گزارشهای افسر ارتش و عضو حزب نازی، ریچارد شرینگر، دربارهی گفتوگوهایش با هیتلر و گوبلز در سال ۱۹۳۱ نیز مطابقت داشت. گوبلز برنامههای حزب، از جمله «شکستن بردگی بهره» را صرفاً شعارهایی توخالی توصیف میکرد و میگفت که ترجیح میداد حزب نازی اصلاً برنامهای ارائه نمیکرد. هیتلر نیز تأکید داشت که میخواهد «هر کس سهم خود را بگیرد، هم کارگر و هم کارفرما».
این گفتوگوها در نهایت شرینگر را متقاعد کرد که به حزب کمونیست آلمان (KPD) بپیوندد.
دشمنان کارگران
عملکرد نازیها نیز دقیقاً مطابق با این رویکرد بود، مانند موضعگیری آنها در قبال همهپرسی سال ۱۹۲۶ دربارهی سلب مالکیت بدون غرامت از خاندانهای سلطنتی. این مطالبه عمدتاً از سوی احزاب سوسیال دموکرات (SPD) و کمونیست (KPD) مطرح شد، اما برخی از اعضای حزب دموکراتیک آلمان (DDP) و حزب مرکز کاتولیک نیز از آن حمایت کردند. حزب نازی (NSDAP) در این مقطع برداشت خود از «سوسیالیسم» را به نمایش گذاشت: به جای سلب مالکیت از شاهزادگان، پیشنهاد کرد که اموال یهودیان مهاجر از اروپای شرقی مصادره شود.
فریبکاری نازیها در مبارزات کارگری
اعتصاب کارکنان شرکت حملونقل برلین (BVG) در سال ۱۹۳۲، هنوز هم بهعنوان نشانهای از نزدیکی ادعایی میان حزب نازی (NSDAP) و حزب کمونیست (KPD) مطرح میشود. درست است که سازمان ناسیونالسوسیالیستی واحدهای کارگری (NSBO) – همچون کمونیستها – در آغاز از این اعتصاب حمایت کرد، اما خیلی زود مشخص شد که این حمایت هیچ ارتباطی با دفاع از منافع طبقهی کارگر ندارد.
مدت کوتاهی پس از آغاز اعتصاب، NSBO فعالیتهای ضداعتصاب را پیش برد و با مدیریت شرکت BVG دربارهی راههای پایان دادن به این اعتراضات مذاکره کرد. این اقدامات نهتنها به فروپاشی تقریباً کامل NSBO در برلین انجامید، بلکه حزب نازی در انتخابات رایشستاگ در نوامبر ۱۹۳۲ نیز دچار کاهش شدید آرا شد.
پس از اینکه حزب نازی در جریان مبارزهی طبقاتی چهرهی واقعی خود را نمایان ساخت، سرمایهداران بزرگ برای حمایت از هیتلر دست به کار شدند. آنها با ارائهی «درخواست صنعتگران» به رئیسجمهور وقت، پل فون هیندنبورگ، خواستار انتصاب او به مقام صدراعظمی شدند. در ۳۰ ژانویه ۱۹۳۳، هیتلر بهعنوان صدراعظم منصوب شد. اما برخلاف آنچه در برنامهی حزب نازی وعده داده شده بود، هیچگونه سلب مالکیتی از شرکتهای انحصاری رخ نداد؛ در عوض، سرکوب و ترور علیه جنبش کارگری آغاز شد.
نازیهای «چپگرا»
نیروهای فاشیستیای که هنوز تلاش میکنند افسانهی «سوسیالیسم از راست» را زنده نگه دارند، اغلب به برادران اشتراسر اشاره میکنند؛ دو فردی که از سوی برخی بهعنوان نمایندگان «شاخهی چپ» حزب نازی معرفی شدهاند. اما تصور اینکه جریان برادران اشتراسر میتوانست جایگزینی برای فاشیسم هیتلری باشد، اشتباه است. تفاوت آنها با جناح اصلی NSDAP تنها در این بود که بیش از گوبلز به بازی با شعارهای دروغین «سوسیالیستی» علاقه داشتند، اما این مسئله آنها را صادقتر نمیکرد.
گرگور اشتراسر، که بهعنوان «چپگرای» این جریان شناخته میشد، در سال ۱۹۳۲ به یک روزنامهنگار آمریکایی گفت:
«ما مالکیت خصوصی را به رسمیت میشناسیم. ما ابتکار خصوصی را به رسمیت میشناسیم. (…) ما مخالف ملیسازی صنعت هستیم. ما مخالف ملیسازی تجارت هستیم.»
او در سال ۱۹۳۴، در جریان «کودتای روهم»، به قتل رسید. اما همانگونه که کورت گوسوایلر در پژوهشهای خود نشان داده است، او نه بهعنوان یک مخالف چپگرای نازیها، بلکه بهعنوان نمایندهی تراست شیمیایی IG Farben کشته شد. در واقع، او در رقابت میان گروههای سرمایهداری انحصاری برای تعیین مسیر آیندهی حکومت، در برابر صنایع سنگین شکست خورد.
برادرش، اتو اشتراسر، در سال ۱۹۳۰ از حزب نازی جدا شد و سازمانی به نام «جامعهی مبارزهی ناسیونالسوسیالیستهای انقلابی» (KGRNS) را تأسیس کرد. اما حتی این انشعاب بهاصطلاح «چپگرایانه» نیز در برابر بررسی جدی، ادعای سوسیالیستی بودن خود را از دست میدهد.
اتو اشتراسر مدلی برای «مشارکت در مدیریت» در صنایع ارائه داد که در آن، کارفرمایان، کارگران و دولت نقش داشتند. اما همانگونه که انتظار میرفت، اکثریت سهام به صاحبان صنایع اختصاص مییافت. او همچنین از «هموطن آلمانی» تقدیر کرد که «سهم شخصی او از مالکیت، سود و مدیریت، از طریق عملکرد برتر و مسئولیتپذیری بیشتر افزایش مییابد.»
به بیان ساده، از دیدگاه اشتراسر، این کارفرما بود که بهعنوان «اصلیترین نیروی مولد» مطرح میشد و از امتیازات طبقاتی خود کاملاً «بهحق» برخوردار بود.
مردان کوچک
حزب راستگرای پیشرو در آلمان امروز، یعنی آلترناتیو برای آلمان (AfD) نیز خود را بهعنوان «حزب مرد کوچک» معرفی میکند. اما در حال حاضر، این حزب بیشتر به الگوهای فکری نئولیبرالیسم متوسل میشود؛ دیدگاهی که حتی در میان بخشهایی از طبقهی کارگر نیز توانسته است به گفتمان غالب تبدیل شود.
در قلب فریبکاری این حزب، رد مداخلات دولتی برای تنظیم و کنترل امور قرار دارد. در این راستا، آنها به اقدامات سرکوبگرانهی دولتهای بورژوایی – مانند مقررات مربوط به کرونا – استناد میکنند. علاوه بر این، انتقادات مربوط به هزینههای دولتی را از تمرکز بر امتیازات ثروتمندان و شرکتهای بزرگ منحرف کرده و آن را به هزینههای صرفشده برای پناهجویان معطوف میکنند. بهطور کلی، این حزب خواستار کاهش مالیاتها و محدود کردن هزینههای دولتی است.
این جریان، برابری ظاهری را وعده میدهد، اما در عین حال، مردم را به دشمنی با اقشار پایینتر از خودشان ترغیب میکند: فقرای جامعه تشویق میشوند که خشم و نفرت خود را نه متوجه ثروتمندان، بلکه متوجه فقیرترین اقشار کنند.
اگر در حال حاضر، دماگوژی صریحاً «سوسیالیستی» در میان جناح راست آلمان نقش فرعی دارد، این امر به این دلیل است که فضای عمومی تودهای برای پذیرش گفتمان سوسیالیستی وجود ندارد. اما در اوایل دههی ۱۹۹۰ اوضاع متفاوت بود. در آن زمان، حزب ناسیونالدموکرات آلمان (NPD) هنگام فعالیت در ایالتهای شرقی آلمان، بهطور آشکار از ایدههای سوسیالیستی استفاده میکرد. نمونهای مشابه از این تاکتیک، تا امروز در دماگوژی «صلحطلبانه» AfD در شرق آلمان قابل مشاهده است.
چشمانداز آیندهی پروپاگاندای راستگرا
اینکه پروپاگاندای راستگرا چگونه تحول خواهد یافت، هنوز مشخص نیست. اما میتوان انتظار داشت که فاشیسم با هر تغییری در فضای عمومی جامعه، «ایدئولوژی» خود را مطابق با آن تغییر دهد – چراکه نگاه فاشیسم به ایدئولوژی، نه از روی اصول، بلکه کاملاً مبتنی بر مصلحتگرایی و منافع است.
منابع نفوذ فاشیسم
فاشیسم موفق به جذب تودهها میشود، زیرا بهشکلی دماگوژیک به عمیقترین مشکلات و نیازهای آنها پاسخ میدهد. این جریان، نهتنها تعصبات ریشهدار در میان مردم را شعلهور میسازد، بلکه احساس عدالتخواهی و حتی سنتهای انقلابی را نیز برای اهداف خود مصادره میکند.
چرا فاشیستهای آلمان، که خدمتگزاران سرمایهداری بزرگ و دشمنان مرگبار سوسیالیسم هستند، خود را در برابر تودهها «سوسیالیست» معرفی میکنند و به قدرت رسیدن خود را «انقلاب» مینامند؟
زیرا آنها میخواهند از باور مردم به انقلاب و تمایل آنها به سوسیالیسم بهرهبرداری کنند – احساسی که در قلب میلیونها کارگر آلمانی زنده است.
(…)
فاشیسم، با نیرنگ و بیشرمی خود، تمام اشکال دیگر واکنش بورژوایی را تحتالشعاع قرار میدهد. این جریان، عوامفریبی خود را مطابق با ویژگیهای ملی هر کشور، و حتی ویژگیهای طبقات مختلف اجتماعی در یک کشور، تنظیم میکند.
و در این میان، تودههای خردهبورژوازی و حتی بخشی از کارگران، که تحت فشار فقر، بیکاری و ناامنی به مرز یأس و استیصال کشیده شدهاند، به قربانیان فریبکاری اجتماعی و شوونیستی فاشیسم تبدیل میشوند.
— گئورگی دیمیتروف: «تهاجم فاشیسم و وظایف انترناسیونال کمونیستی»

