
در تزهای فویرباخ، مارکس جوان رویکردهای ماتریالیسم تاریخی را بسط میدهد.
ابزاری برای شناخت جهان
منتشر شده در دوران ما ارگان حزب کمونیست آلمان.
ترجمه مجله جنوب جهانی.
هنگامی که کارل مارکس تنها ۲۶ سال داشت، در یک دفتر یادداشت، افکاری را ثبت کرد که عنوان «۱. درباره فویرباخ» را برای آن برگزید. این یادداشتها هرگز برای انتشار در نظر گرفته نشده بودند و صرفاً برای روشن ساختن نظریات فلسفیِ شخصِ مارکس نوشته شده بودند. این متن که بعدها به نام «تزهای فویرباخ» شهرت یافت، احتمالاً پس از مانیفست کمونیست و سرمایه، یکی از معروفترین اسناد مارکسیسم محسوب میشود. این شهرت احتمالاً به دلیل فرم کوتاه و موجز آن نیز هست. بااینحال، اهمیت «تزهای فویرباخ» از این جهت نیست که به دلیل ایجازشان برای درج در تقویمهای دیواری مناسب باشند، بلکه این یازده تز نقطه عطفی در تکامل ماتریالیسم تاریخی به شمار میروند.
لودویگ فویرباخ
مارکس، علاوه بر هگل، تأثیرات فلسفی تعیینکنندهای را از لودویگ فویرباخ دریافت کرد. آثار فویرباخ، ازجمله ماهیت مسیحیت (منتشرشده در سال ۱۸۴۱)، تزهای مقدماتی برای اصلاح فلسفه و اصول فلسفه آینده (منتشرشده در سال ۱۸۴۳)، تأثیر محسوسی بر اندیشه مارکس داشتند. فویرباخ در فلسفه خود، انسان و «ماهیت» او را در مرکز توجه قرار داد. به باور او، انسان در دین و در مفهوم خدا، در واقع ماهیت خود را موضوع تأمل قرار میدهد: «موضوع انسان چیزی جز ذات عینیشدهی خود او نیست.» به عبارتی، انسان در واقع به پرستش ذات خویش میپردازد. او دین را «نخستین و البته غیرمستقیمترین خودآگاهی انسان» میدانست و بر این باور بود که دین، بهخودیخود، هیچ محتوای مستقلی ندارد. در دیدگاه فویرباخ، انسان، نقطه آغاز، مرکز و پایان دین است.
در حوزه فلسفه، فویرباخ خواستار «نگاه کردن به اشیا و موجودات در واقعیت عینیشان» بود. نظریهپرداز مارکسیست، یوزف شلایفشتاین، که در سال ۱۹۹۲ درگذشت، درباره فویرباخ چنین اظهار نظر کرده است: «هرگز در آلمان، زبانی عمیقتر و پرقدرتتر علیه دین و هرگونه تفکر ماورایی و روحگرایانه شنیده نشده است.»
در نوشتههایی که مارکس تا اواسط دهه ۱۸۴۰ تألیف کرد، تأثیر نظرات فویرباخ در او بهوضوح قابل مشاهده است. بااینحال، مارکس در همان زمان از فلسفه فویرباخ فراتر رفت. این امر را میتوان با بررسی دستنوشتههای اقتصادی-فلسفی که او در سال ۱۸۴۴—یعنی حدود یک سال پیش از نگارش تزهای فویرباخ—نوشت، نشان داد. مارکس در بخش فلسفی این اثر، از جمله به مفهوم «نوع» (Gattung) پرداخت. به باور او، انسان یک «موجود نوعی» (Gattungswesen) است. از یکسو، انسان «نوع، هم نوعِ خود و هم نوع سایر چیزها را، بهطور عملی و نظری، به موضوع تأمل خود تبدیل میکند». از سوی دیگر، او «خود را بهمثابه موجودی عام، و بنابراین آزاد، در نظر میگیرد».
زندگی اجتماعی
مفاهیم «نوع» و «موجود نوعی» در فلسفه فویرباخ نیز جایگاه مرکزی داشتند. به اعتقاد او، انسان از آن رو دارای آگاهی است که میتواند خود را بهعنوان یک نوع در نظر بگیرد، یعنی بتواند از خود بپرسد که جوهره انسان چیست. پس از طرح این پرسش، فویرباخ به دنبال پاسخ آن رفت: جوهره انسان، «عقل، اراده و قلب» اوست. او استدلال میکرد که «عشق» باید به پدیدهای «بیواسطه» بدل شود و انسان باید «انسان را به خاطر خودِ انسان دوست بدارد». با وارد کردن یک واسطه سوم—یعنی خدا—«جوهر عشق از بین میرود».
مارکسِ جوان در دستنوشتههای اقتصادی-فلسفی همچنان از اصطلاحات فویرباخ، مانند «موجود نوعی»، بهره برد، اما او ویژگیهای این مفهوم را بهگونهای کاملاً متفاوت تعریف کرد. به نظر مارکس، «زندگی نوعی، هم در انسان و هم در حیوان، از نظر فیزیکی شامل این امر میشود که انسان (همانند حیوان) از طبیعت غیرآلی تغذیه میکند». طبیعت، «بدن غیرآلی» انسان است و او باید «همواره با آن در تعامل باشد تا زنده بماند». اما مارکس، با فراتر رفتن از فویرباخ، «زندگی تولیدی» را بهعنوان ویژگی اساسی «زندگی نوعی» و «شخصیت نوعی» انسان معرفی کرد.
مارکس در همین اثر، اهمیت جامعه را برای فرد مورد تأکید قرار داد. او تفکیک سختگیرانه میان فعالیت فردی و فعالیت جمعی را رد کرد. حتی زمانی که فردی به فعالیتی ظاهراً کاملاً شخصی مشغول باشد—مثلاً نوشتن یک متن—او همچنان «بهعنوان یک انسان، یعنی بهعنوان یک موجود اجتماعی، فعالیت میکند». زیرا هم زبان و هم مواد مورد استفاده نویسنده، «بهعنوان یک محصول اجتماعی در اختیار او قرار گرفتهاند، و حتی خودِ وجود او نیز نوعی فعالیت اجتماعی است». مارکس چنین نتیجهگیری کرد: «فرد، موجودی اجتماعی است. بنابراین، ابراز زندگی او چیزی جز بیان و تأیید زندگی اجتماعی نیست».
کار بیگانهشده
یکی از فصلهای دستنوشتههای اقتصادی-فلسفی با عنوان «کار بیگانهشده» نگاشته شده است. مارکس در این بخش، رابطه کارگر با محصول کارش را نوعی «بیگانگی» و «ازخودبیگانگی» توصیف کرد، زیرا محصول کار، در برابر تولیدکننده خود، بهعنوان «وجودی بیگانه» و «قدرتی مستقل» ظاهر میشود.
ازآنجاکه زندگی تولیدی، یعنی کار، جوهره نوعیِ انسان است، بیگانگی از کار نیز به معنای بیگانگی از خودِ نوع انسانی خواهد بود. تفاوت بنیادی مارکس با فویرباخ در این بود که او ازخودبیگانگی انسان را نه در عرصه انتزاعیِ ماهیت، بلکه در حوزه فعالیت عملی جای داد. مارکس حتی یک گام فراتر رفت و صنعت را «کتاب گشودهشدهی نیروهای ذاتی انسان، و روانشناسی انسانیای که بهصورت محسوس موجود است» توصیف کرد. او این امر را مورد انتقاد قرار داد که صنعت تاکنون صرفاً بهمثابه امری بیرونی و منفک از انسان در نظر گرفته شده است، گویی که هیچ ارتباطی با «ماهیت انسان» ندارد.
به باور مارکس، تاکنون تنها دین، سیاست، هنر و ادبیات بهعنوان تجلی نیروهای ذاتی انسان و کنشهای نوعی او در نظر گرفته شدهاند. او در برابر این واقعیتِ بیگانهشده، آرمانی را مطرح کرد: کمونیسم.
مارکس کمونیسم را «ادغام مجدد یا بازگشت انسان به خود» تعریف کرد. به نظر او، کمونیسم «الغای مثبت مالکیت خصوصی بهمثابه ازخودبیگانگی انسان و بنابراین، تصاحب واقعی ماهیت انسانی توسط خودِ انسان و برای انسان است». تنها کمونیسم میتواند «حل واقعی تضاد میان وجود و ماهیت» باشد.
مارکس در برابر واقعیتی که آن را بیگانهشده از ماهیت انسانی میدانست، آرمانی انسانگرایانه مطرح کرد—آرمانی که، به گفته شلایفشتاین، «آرمان کارِ غیر بیگانهشده» بود. مارکس از منظر این آرمان به تحلیل واقعیت پرداخت. اما این رویکرد یک پیامد داشت: او در دستنوشتههای اقتصادی-فلسفی، مالکیت خصوصی را نه علت، بلکه نتیجهی ازخودبیگانگی قلمداد کرد: «مالکیت خصوصی، محصول، نتیجه و پیامد ضروری کار بیگانهشده، یعنی رابطهی بیرونی کارگر با طبیعت و با خود اوست». شلایفشتاین تأکید میکند که در این مرحله، تفکر مارکس هنوز وارونه بود: «این ساختار انتزاعی باعث شد که در تحلیل او، آنچه در واقع علت و منشأ ازخودبیگانگی کار بود، بهعنوان نتیجه ظاهر شود».
مارکس بر روی پاهای خود
شلایفشتاین، در ارزیابی مواضعی که مارکس در دستنوشتههای اقتصادی-فلسفی توسعه داده بود، نوشت: «مارکس، در آغاز تحلیل خود از بیگانگی، هنوز از بستری که فویرباخ (…) آماده کرده بود، فاصله نگرفته بود. همچنین، استفاده او از مقولاتی غیرتاریخی مانند «ماهیت انسانی»، «موجود نوعی» و «زندگی نوعی» نشاندهنده تأثیرات عمیق فویرباخ بر تفکرش در آن زمان است.» اما شلایفشتاین ادامه میدهد: «توسعه فکری مارکس در سال ۱۸۴۴ متوقف نشد، بلکه در واقع، دستنوشتههای اقتصادی-فلسفی تازه نقطه آغاز آن بود.»
پایهگذاری ساختار نظریای که امروزه بهعنوان مارکسیسم میشناسیم، تنها یک سال بعد صورت گرفت. مارکس در بهار ۱۸۴۵ تزهای فویرباخ را نوشت.
بسیاری از ایدههایی که در دستنوشتههای اقتصادی-فلسفی شکل گرفته بودند، در این اثر تعمیق یافتند. مارکس، در این روند، از کاستیهای فلسفه فویرباخ که تا آن زمان بر تفکر خودش نیز تأثیر گذاشته بودند، عبور کرد.
او در نقد فویرباخ نوشت که هرچند فویرباخ «ماهیت دینی را در ماهیت انسانی حل میکند»، اما در همین نقطه متوقف میشود و «حالت دینی را بهطور مستقل ثابت نگه میدارد». ازاینرو، او ناچار است که «از سیر تاریخی انتزاع کند (…) و یک فرد انسانیِ انتزاعی و منزوی را پیشفرض بگیرد». مارکس نتیجه میگیرد که فویرباخ، به همین دلیل، فقط میتواند ماهیت انسانی را بهعنوان یک «نوع» (Gattung) درک کند، یعنی بهعنوان یک کلیت درونی و خاموش که افراد متعددی را بهطور طبیعی به یکدیگر پیوند میدهد. با این نقد، مارکس مفهوم «نوع» را کنار گذاشت. او استدلال کرد که فویرباخ درنمییابد که «حالت دینی خود یک محصول اجتماعی است و فرد انتزاعیای که او تحلیل میکند، به یک شکل اجتماعی معین تعلق دارد».
مارکس، که در دستنوشتههای اقتصادی-فلسفی انسان را بهعنوان محصول جامعه در نظر گرفته بود، اکنون گامی اساسی به جلو برداشت و موضع خود را بهطور تاریخی بسط داد: انسان، محصول یک شکل خاص از جامعه تاریخی است.
درک کنش انسانی
علاوه بر این، مارکس «فعالیت حسی انسانی» را بهطور کامل در مرکز تفکر خود قرار داد. او فلسفه فویرباخ را بهعنوان یک «ماتریالیسم نظارهگر» نقد کرد، زیرا این فلسفه «تنها رابطه نظری را بهعنوان رابطه اصیل انسانی در نظر میگیرد». اما، به باور مارکس: «تمام زندگی اجتماعی اساساً عملی است. همه رمز و رازهایی که نظریه را به عرفان سوق میدهند، راهحل عقلانی خود را در کنش انسانی و در درک این کنش مییابند.»
با این موضعگیری، مارکس دیگر اجازه نمیداد که امکان نتیجهگیریهای نادرست—مانند آنچه پیشتر در دستنوشتهها رخ داده بود، یعنی جابجایی علت و معلول—وجود داشته باشد. این تحول را میتوان در ایدئولوژی آلمانی (نوشتهشده در ۱۸۴۵/۴۶) مشاهده کرد. در این اثر، مارکس بیگانگی را نه بهعنوان علت مالکیت خصوصی، بلکه بهعنوان نتیجه آن تحلیل کرد.
از آن پس، همانطور که فریدریش انگلس بعدها بیان کرد، «جهانبینی ماتریالیستی به معنای واقعی کلمه جدی گرفته شد». تواناییهای انسان برای شناخت جهان، با توسعه ماتریالیسم تاریخی، به ابزاری قدرتمندتر و غنیتر مجهز شد.

