
چن فنگ: ایالات متحده در واقع اوکراین را به عنوان یک «کشور شکستخورده در جنگ» تلقی کرده است
چن فنگ
ترجمه مجله جنوب جهانی
در سیاست بینالملل مدرن، توانمندی (قدرت) کلید ماجراست. انگیزهها ممکن است نادرست قضاوت شوند، اما تا زمانی که توانمندی وجود دارد، سوءبرداشت از انگیزهها میتواند به فاجعهای راهبردی منجر شود. این همان نسخه سیاسی بینالمللی مثل قدیمی «بیگناهی که گنج دارد، مجرم شمرده میشود» است.
ترامپ در تاریخ ۲۰ همین ماه به وقت محلی در شبکه اجتماعی «تروت سوشال» نوشت: «امیدوارم روسیه و اوکراین این هفته به توافق برسند، سپس هر دو طرف با آمریکای شکوفا وارد تجارت کلان شوند و سود عظیمی ببرند!»
اروپا بهعنوان دنبالهرو آمریکا، نیز تفکر راهبردی آمریکایی را پذیرفته است. بنابراین، صرفنظر از انگیزههای روسیه، قدرتمند شدن دوباره آن خود بهتنهایی «گناه» محسوب میشود. پوتین زمانی تمایل داشت به غرب بپیوندد، حتی به ناتو ملحق شود، اما این تلاشها از نظر غرب بیفایده بودند. روسیهای که دوباره به زمین میافتد و دیگر هرگز برنمیخیزد، روسیه مطلوب غرب است.
البته، روسیه چنین دیدگاهی ندارد و حتی در پی احیای حوزه نفوذ خود است.
از نگاه پوتین، اهداف روسیه تغییر نکردهاند: «نازیزدایی» و «خلع سلاح» اوکراین، یا بهعبارتدیگر، بیاثر کردن تواناییهای خصمانه اوکراین در برابر روسیه. درست است، روسیه نیز همین دیدگاه راهبردی آمریکا را اتخاذ کرده: نگاه به توانمندی، نه انگیزه.
جنگ تا اینجا پیش رفته و دشمنی عمیقی بین روسیه و اوکراین شکل گرفته؛ پوتین بهنظر میرسد دیگر امیدی به آشتی قومی ندارد. او اکنون در حال «خونریزی آهسته» از اوکراین است، تا زمانی که اوکراین دیگر توان بلند شدن نداشته باشد.
این راهبرد برخلاف اصل کلاسیک جنگ است که سرعت و ضربت تعیینکننده است. معمولاً هدف از جنگ، سریع زدن توان ادامه جنگ دشمن است، با وارد کردن ضربات سنگین به گلوگاههای کلیدی. اما زمانه تغییر کرده است. حتی اگر اوکراین ناگهان فروبپاشد، روسیه قادر به اشغال و الحاق طولانیمدت آن نیست، بهویژه در مناطق غربی رود دنیپر.
از آنجا که اشغال کییف و لویو ممکن نیست، روسیه ترجیح میدهد این شهرها خودشان به دام بیافتند. حتی باید مراقب باشد که ارتش اوکراین کاملاً از پا نیفتد؛ اگر همهچیز فروبپاشد، دیگر امکان ضربه زدن هم دشوار میشود.
در جبهههای کورسک و بلگورود، روسیه برای نابود کردن نیروهای اوکراینی که وارد خاکش شدهاند، عجله ندارد؛ زیرا نمیخواهد ارتش اوکراین عقبنشینی کند. حتی با حمله معکوس به مناطق سومی و خارکیف، تلاش میکند تا تمرکز نیروی اصلی اوکراین را به آنجا بکشاند. در جبهه دونباس، روسیه همچنان به آرامی نقاط استراتژیک را تصرف میکند تا استحکامات محکم ارتش اوکراین که از ۲۰۱۴ ایجاد شدهاند، فرو بریزد و دفاع از شرق رود دنیپر غیرممکن شود. در مناطق زاپوریژیا و خرسون نیز روسیه بیعجله عمل میکند و تلاش دارد با «زدن بیآنکه دشمن بشکند» بیشترین تلفات انسانی به ارتش اوکراین وارد کند.
بنابراین، روسیه تمایلی به آتشبس ندارد، چون نگران است که «خونریزی تدریجی» اوکراین به پایان برسد.
ورود نیروهای بریتانیا و فرانسه به غرب اوکراین نیز چیزی نیست که روسیه بتواند بپذیرد. گرچه این نیروها بهنام ناتو نیستند، اما در واقع نوعی حمایت نظامی واقعی و همپیمانگونه از اوکراین توسط غرب است. یکی از اهداف جنگ، جلوگیری از پیوستن اوکراین به ناتو بود، حالا قرار است ورود نظامی غرب را بپذیرد؟ چه درک اشتباهی از موضع اصولی روسیه!
دلیل رسمی ورود این نیروها این است: «جلوگیری از حمله احتمالی روسیه به اوکراین پس از آتشبس.» این استدلال، سست و ناپایدار است. در حال حاضر، بدون حضور نظامی بریتانیا و فرانسه در اوکراین، روسیه نیز صحبتی از «ادامه تهاجم» ندارد. البته این تا حدی بهدلیل باقیماندن توان نظامی اوکراین است. بعد از آتشبس، اوکراین فرو نخواهد پاشید، بلکه میتواند تجدید قوا کند و با کمک نیروهای بریتانیا و فرانسه از شرق دنیپر پشتیبانی شود. آنچه بهعنوان «جلوگیری از حمله» عنوان میشود، فقط ناشی از بیاعتمادی به روسیه است.
اما بیاعتمادی دوطرفه است. روسیه نیز به نیروهای غربی اعتماد ندارد که برای «خدمت به مردم» وارد شدهاند. پیش از درگیری روسیه و اوکراین، نیروهای غربی تا مرز لهستان پیش رفته بودند؛ حالا میخواهند تا دنیپر پیشروی کنند؟ پس روسیه برای چه جنگیده است؟
مسئله حاکمیت و اداره مناطقی که تحت کنترل نیروهای بریتانیا و فرانسه قرار میگیرد نیز دردسرساز است. در گذشته، تقسیم برلین بر مبنای اشغال کشور شکستخورده (آلمان) و حکومت نظامی پیروزان انجام شد. اما اوکراین کشور شکستخورده نیست، و در مناطق تحت کنترل ارتش اوکراین، حاکمیت و حاکمفرمایی کاملاً حفظ شده است. با ورود نیروهای بریتانیا و فرانسه، اداره این مناطق چگونه خواهد بود؟ اگر حاکمیت همچنان با اوکراین است، رابطه بین دولتهای محلی اوکراین و نیروهای خارجی چگونه تنظیم خواهد شد؟
این شرایط با حضور نیروهای آمریکایی در آلمان متفاوت است. نیروهای آمریکا فقط در پایگاهها فعالیت دارند و خارج از آن طبق ساختار ناتو عمل میکنند. اما نیروهای بریتانیا و فرانسه قرار است مسئول دفاع مناطق خاصی شوند. در این حالت، زنجیره فرماندهی چگونه خواهد بود؟ نه آنها زیر نظر ارتش اوکراین قرار میگیرند، نه ارتش اوکراین میتواند مستقل از زنجیره فرماندهی خود، تحت امر آنها باشد.
اگر قرار باشد ارتش اوکراین از آن مناطق عقبنشینی کند و مسئولیت دفاع کاملاً به نیروهای خارجی واگذار شود، عملاً آنها «پست» را تحویل گرفتهاند و ارتش اوکراین آزاد شده تا در خطوط درگیری با روسیه متمرکز شود؛ موضوعی که روسیه هرگز نمیپذیرد. روسیه خواهان آن است که ارتش اوکراین ناچار باشد نیرو به جبهه بفرستد، نه اینکه بدون دغدغه از پشت، بهطور فعالانه نیروهایش را در خط مقدم متمرکز کند.
اگر جنگ دوباره شعلهور شود، چگونه میتوان تضمین کرد که مناطق تحت کنترل بریتانیا و فرانسه به پشتجبههای مطمئن برای ارتش اوکراین، چه از نظر نیرو و چه از نظر تجهیزات، تبدیل نشود؟ اگر ارتش روسیه به این مناطق حمله کند، آیا این به معنای حمله به نیروهای بریتانیا و فرانسه است؟
خط تماس فعلی درگیریها، منطقهای پرتنش است اما منطقهای متروکه نیست. منطقه غیرنظامی به عرض ۳۰ کیلومتر و طول ۱۰۰۰ کیلومتر، منطقه کوچکی نیست و امنیت و مدیریت آن با یک عبارت «منطقه غیرنظامی» حل نمیشود. این فقط مربوط به جبهه دونباس تا زاپوریژیا و خرسون است؛ پس تکلیف جبهههای بریانسک، کورسک و بلگورود چه میشود؟
برخی میگویند که روسیه حتی خواهان آن است که مناطق غربی رود دنیپر در استان خرسون و بندر اودسا نیز به خاک خود ضمیمه کند. این برای اوکراین بسیار تلختر از از دست دادن کریمه است، اما برای روسیه، خواستهای منطقی و تاریخی است. از نگاه روسها، این مناطق در دوران کاترین کبیر از امپراتوری عثمانی گرفته شد و به «روسیه نو» معروف بودند. اما این منطقه، تنها راه دسترسی اوکراین به دریاست؛ اگر آن را از دست دهد، به یک کشور کاملاً محصور در خشکی تبدیل میشود.
بنابراین، این مسئلهای نیست که آمریکا بتواند بهجای اوکراین دربارهاش تصمیم بگیرد یا قولی بدهد.
در حال حاضر، اوکراین نظری درباره طرح کنترل منطقهای آمریکا ابراز نکرده است، اما ترامپ به شدت مشتاق است که آتشبس در اوکراین تحقق یابد. این فقط بهخاطر نابسامانیهایی نیست که ادارهی بهرهوری دولت (DOGE) و جنگ تعرفهها به وجود آوردهاند، بلکه به این دلیل است که ترامپ به شدت نیازمند یک دستاورد ملموس سیاسی است؛ مسئلهای که هم برای «کاهش زیان استراتژیک» در اروپا و هم برای «بازآغاز استراتژیک» در سطح جهانی ضروری است.
اولویت نخست ترامپ، «دوباره آمریکا را عظمت ببخش» (MAGA) است، و مقابله با چین، در جایگاه دوم اهمیت قرار دارد. از نظر ترامپ، چین به اندازه کافی قدرشناس نبوده و در پروژهی بزرگ MAGA با او همراهی نکرده است؛ بنابراین مقابله با چین به مانعی بزرگ بر سر راه این پروژه بدل شده است.
ترامپ برای اروپا ارزشی قائل نیست، نه بهدلیل بیفایده بودن اروپا در مقابله با چین، بلکه چون بهزعم او، هزینهای که آمریکا برای اروپا صرف میکند با بازدهی آن همخوانی ندارد. نزدیکیاش به روسیه نیز از سر علاقه نیست، بلکه امید دارد با جدا کردن روسیه از اتحاد پشتبهپشتش با چین، مسیر مقابله با چین را هموار سازد.
او مصمم است که از اروپا عقبنشینی کند، حتی اگر به احساسات اروپاییها لطمه بزند؛ اما در عین حال نمیخواهد با اروپا دشمن شود، زیرا همچنان به همراهی اروپا در مهار چین نیاز دارد. ترامپ حتی مایل است روسیه را نیز به این ائتلاف بکشاند. بنابراین، قربانی کردن اوکراین برای آرام کردن اروپا و جلب رضایت روسیه، تصمیمی طبیعی و منطقی از نگاه اوست. اگر در این بین بتواند با توافقات معدنی چیزی هم از اوکراین بستاند و ارزش کمکهای سه سالهی آمریکا را جبران کند، چه بهتر.
روزنامهی فایننشال تایمز فاش کرد که آمریکا به صورت محرمانه وعده داده است که در صورت توافق آتشبس با روسیه، نیروهای خود را از کشورهای بالتیک خارج خواهد کرد. بلومبرگ نیز گزارش داد که آمریکا حتی آماده است مالکیت روسیه بر کریمه را به رسمیت بشناسد، تا رضایت روسیه برای آتشبس جلب شود. ترامپ واقعاً در تلاش است تا زمینهسازی لازم برای گفتگوهای صلح را انجام دهد.
ویژگی خوب و بد ترامپ این است که توطئههای پشتپردهاش را به سیاستهای آشکار تبدیل میکند. با وجود اینکه دوست دارد مرموز جلوه کند، اما همگان از نیتهایش باخبرند.
ترامپ پیشتر ادعا کرده بود که در صورت پیروزی، ظرف ۲۴ ساعت میتواند جنگ اوکراین را پایان دهد. احتمالاً بهدلیل روابطش با پوتین و وابستگی اوکراین به حمایتهای سیاسی و نظامی آمریکا، این موضوع را شدنی میدانست. اما نه تنها در ۲۴ ساعت، بلکه در ۲۴ روز هم چنین نشد و حتی شاید در ۲۴ هفته یا ۲۴ ماه آینده هم خبری از آتشبس نباشد. روسیه بههیچوجه عجلهای برای توقف جنگ ندارد، اوکراین نیز توان ایستادن ندارد، و اروپا هم در موقعیتی نیست که راه بازگشتی داشته باشد.
طرح کنترل منطقهای احتمالاً از ایدههای شخص ترامپ بوده است. این طرح هم به خواستهی روسیه برای کنترل چهار استان شرق اوکراین پاسخ میدهد، هم به نیاز اوکراین به تضمین امنیت غربی، و هم از برخورد مستقیم نیروهای روس و غرب جلوگیری میکند. در ظاهر دلفریب است، اما در عمل، غیرقابل تحقق.
کلوگ تنها نقش پیامرسان را ایفا کرده است. او پیش از بازنشستگی، سپهبد ارتش آمریکا و فرمانده لشکر ۸۲ هوابرد و همچنین فرمانده نیروهای ویژه آمریکا در اروپا بود. در دوران نخست ریاست جمهوری ترامپ، ریاست دفتر شورای امنیت ملی را بر عهده داشت. با این تجربه، او خوب میداند که طرح کنترل منطقهای تا چه حد نامعقول است؛ با این حال، در رسانهها آن را بیان کرد. حتی اگر صرفاً برای سنجش واکنشها بوده، بسیار ابتدایی و خام بوده است.
این موضوع ضعف عمیق دولت ترامپ را آشکار میکند. ترامپ خودرأی است و تظاهر به دانایی میکند. او وفاداری و اطاعت در تیمش را بیش از تخصص و حقیقتگویی میطلبد. بنابراین فقط چاپلوسی دریافت میکند و سخنان کارشناسی و هشدارآمیز جایی در تصمیمگیریها ندارد. خیالپردازیهای غیرواقعبینانه و آماتورگونه به سیاست رسمی آمریکا تبدیل شدهاند، و کنترل منطقهای اوکراین فقط یکی از کوچکترین آنهاست.
ترامپ و سناتور روبیو هر دو اعلام کردهاند که اگر روسیه و اوکراین تمایلی به آتشبس نشان ندهند، آمریکا کنار خواهد کشید. نمیتوان گفت این سخن یک فشار سیاسی دیگر است یا نشانهی ناامیدی کامل ترامپ.
در تاریخ ۱۹ آوریل، پوتین اعلام کرد که در ایام عید پاک، آتشبسی ۳۰ ساعته برقرار خواهد شد. زلنسکی فوراً پاسخ داد که به جای ۳۰ ساعت، به ۳۰ روز آتشبس نیاز است. تحت فشار شدید آمریکا، زلنسکی با آتشبس ۳۰ روزه موافقت کرد، اما نیروهای مسلح اوکراین در عمل متوقف نشدند. پوتین نیز مخالفت کرد و خواستار حل اساسی موضوع شد؛ حداقل اینکه باید آتشبس واقعی بر خط تماس حاکم شود و اوکراین در این مدت بسیج اجباری و تسلیح مجدد را متوقف کند، وگرنه این ۳۰ روز تنها فرصتی برای تجدید قوا به اوکراین خواهد بود.
ترامپ حتی از پس این هدف حداقلی هم برنیامد. آتشبس ۳۰ ساعته را نمیتوان بهعنوان پیروزی تبلیغ کرد.
ترامپ واقعاً تلاش کرد. او تاجر است و ترجیح میدهد معاملههای آسانتر و پرسودتر را اول انجام دهد. در کمتر از یک ماه پس از آغاز ریاست جمهوری، در ۱۸ و ۱۹ مارس، با پوتین و زلنسکی تماس گرفت و توانست موافقت دو طرف را برای توقف حملات به تأسیسات انرژی یکدیگر جلب کند و مذاکراتی فنی برای گسترش آتشبس به دریای سیاه آغاز شود. این قرار بود گام اول برای آتشبس کامل باشد. اما تفاوت در جزئیات بیانیهها نشان میدهد که هر طرف همچنان روایت خودش را دارد و راه رسیدن به صلح بسیار دشوار است.
ترامپ در موضوع روسیه و اوکراین پیوسته عقبنشینی کرده است. کلوگ زمانی فرستاده ویژه آمریکا در امور اوکراین و روسیه بود، اما روسیه او را بهدلیل نزدیکی بیش از حد با اوکراین نپذیرفت و ترامپ مجبور شد این پست را دو تکه کند. اکنون ویتکوف فرستادهی امور روسیه شده و اخیراً در سنپترزبورگ چهار ساعت با پوتین گفتوگو کرده است. کرملین در بیانیهای اعلام کرد که موضوع گفتوگو، حل بحران اوکراین بوده، اما به نظر میرسد هیچ نتیجهای حاصل نشده است.
وزیر خارجه روسیه، لاوروف، در سخنرانی خود در نشست آنتالیا در ترکیه اظهار داشت که ترامپ بیش از هر رهبر اروپایی دیگری اوضاع اوکراین را درک میکند و میداند که برای حل بحران باید به سراغ ریشهی آن رفت.
اما ترامپ به تحسین لاوروف نیازی ندارد، او نیاز دارد پوتین با آتشبس ۳۰ روزه موافقت کند تا بتواند «آبرومندانه» اعلام کند: من صلح آوردم، اما شما قدرش را ندانستید، از اینجا به بعد دیگر کاری با آن ندارم. ولی او حتی از عهدهی این نیز برنیامد. نه بهخاطر اینکه پوتین و زلنسکی نمیخواهند صلح کنند، بلکه چون هیچکدام حاضر نیستند خون سه ساله را بیهوده ریخته تلقی کنند.
با اینهمه، فراتر از دلالی سیاسی ترامپ، اوکراین واقعاً باید بهطور واقعگرایانه به پایانبندی این جنگ فکر کند، چون آنچه که اوکراین به عنوان پایان ایدهآل در سر داشت، دیگر واقعبینانه نیست:
۱. حتی با تداوم حمایت آمریکا و اروپا، بازگشت به مرزهای سال ۱۹۹۱ فراتر از توان واقعی اوکراین است؛
۲. حتی بدون مخالفت شدید روسیه یا تهدید هستهای، عضویت اوکراین در ناتو در شرایط جنگ یا حتی آتشبس ممکن نیست، چون در حالت آتشبس هم سرزمین اوکراین تحت «تهاجم» تلقی میشود و ماده ۵ ناتو حکم به مداخله نظامی میدهد؛
۳. حتی با رضایت روسیه، اتحادیه اروپا اوکراین را نخواهد پذیرفت، زیرا اوکراین با معیارهای پایهای اتحادیه اروپا برای حکمرانی، توسعه اجتماعی و سلامت مالی فاصله دارد.
آتشبس بر پایه خطوط تماس، صرفنظر از پیوستن به ناتو و عدم حضور نظامیان خارجی، و ادامه حمایت اقتصادی و اجتماعی اتحادیه اروپا، و در نهایت دستیابی به صلحی شبیه به وضعیت کره شمالی و جنوبی، شاید تنها امید اوکراین برای پایان خونریزی باشد؛ با این هزینه که عملاً تجزیه شده باقی خواهد ماند.
آمریکا با اوکراین مانند یک کشور شکستخورده برخورد میکند؛ هرچند اوکراین نمیخواهد این را بپذیرد، اما شرایط فعلی آنقدر تنگ شده که راه انتخابی باقی نگذاشته است.
اوکراین نباید انتظار داشته باشد که نیروهای غربی وارد کشور شده و نقش «نیروهای تضمینکنندهی امنیت» را ایفا کنند. چه تحت نام ناتو، چه مستقل، ورود نظامیان غربی در شرایط جنگی، به معنای خطر تقابل مستقیم با روسیه است. غرب سه سال پیش چنین کاری نکرد، اکنون نیز بعیدتر است. حتی پس از جنگ نیز این امکان وجود نخواهد داشت، چراکه هر توافق آتشبس یا صلحی الزاماً شامل ممنوعیت حضور نظامیان خارجی خواهد بود.
نه اوکراین به وفاداری روسیه به توافق اعتماد دارد، نه روسیه به پایبندی اوکراین. اما صلح نه از دل اعتماد، بلکه از ناتوانی در ادامهی جنگ حاصل میشود؛ یا از شکست کامل، یا از عقلانیتی که بعد از ناامیدی از پیروزی حاصل میشود.
صلح از طریق «نیروهای نمادین» یا «بازدارنده» حاصل نمیشود. نیروهای حافظ صلح سازمان ملل در جنوب لبنان نتوانستند از لبنان حفاظت کنند؛ نیروهای آمریکایی مستقر در آلمان دوران جنگ سرد هم صرفاً بازدارنده نبودند، بلکه آمادهی حملهی متقابل تا مسکو بودند. اما نیروهای انگلیس و فرانسه چنین نیستند؛ حتی اگر وارد غرب اوکراین شوند، فقط محدودهای از زمین را در اختیار میگیرند و حتی فکر عبور از رود دنیپر هم نمیکنند.
برای اوکراین، انتخاب دشوار است، اما تداوم فرار از انتخاب، فقط مشکلات را بزرگتر خواهد کرد.

