جنگ خانمانسوزانه فاشیسم آلمان در شرق از سوی همه‌ی مورخان به عنوان نسل‌کشی تلقی نمی‌شود. گفت‌وگو با کسنیا چپیکووا



مصاحبه‌کننده: فابیان لیندر

منتشرشده شده در یونگه ولت

ترجمه مجله جنوب جهانی


کسنیا چپیکووا، پژوهشگر تاریخ آلمانی-روسی و نویسنده‌ای صاحب اثر است. او در بنیاد «تاریخ دیجیتال» واقع در سن پترزبورگ مشغول به کار است و همچنین عضو مکاتبه‌ای کمیسیون تحقیق پیرامون نسل‌کشی نازی‌ها علیه مردم اتحاد جماهیر شوروی در انجمن تاریخ نظامی روسیه به شمار می‌رود.
در تاریخ ۸ مه، کسنیا چپیکووا به مناسبت هشتادمین سالگرد رهایی آلمان از سلطه فاشیسم، سخنران مراسمی خواهد بود که توسط نشریه «یونگه ولت» برگزار می‌شود (ساعت ۱۸، سینما بابیلون، برلین). علاقه‌مندان می‌توانند برای کسب اطلاعات بیشتر درباره جزئیات برنامه و تهیه بلیت به وب‌سایت یونگه ولت مراجعه فرمایند.


وضعیت پژوهش‌های تاریخی در خصوص جنگ ویرانگر آلمان در اروپای شرقی چگونه ارزیابی می‌شود؟

بسیاری از متخصصان این حوزه از مفهوم «نسل‌کشی» سخن به میان می‌آورند، در حالی که برخی دیگر با این نظر موافق نیستند. برای نمونه، در ۲۷ ژانویه، سالروز آزادی اردوگاه آشویتس و رفع محاصره لنینگراد، روزنامه «برلینر تسایتونگ» مصاحبه‌ای را با گوتس آلی، یکی از برجسته‌ترین پژوهشگران این زمینه، منتشر کرد. وی به صراحت اظهار داشت که برنامه‌های رهبری نازی برای گرسنه و منجمد ساختن پنج میلیون نفر در لنینگراد و سپس نابودی کامل شهر، و نیز طرح‌های مشابه برای مسکو، نیات آشکارا نسل‌کشانه داشته‌اند. در عمل، نزدیک به یک میلیون غیرنظامی قربانی تحقق نسبی این برنامه‌ها شدند. از این رو، آلی خواستار به رسمیت شناخته شدن محاصره لنینگراد به عنوان یک نسل‌کشی است و معتقد است که جنگ علیه لهستان از سال ۱۹۳۹ و علیه اتحاد جماهیر شوروی از سال ۱۹۴۱ با چنین برنامه‌هایی پیوند خورده بود.
همچنین، مورخ برجسته، کریستیان اشترایت، در آثار خود از اصطلاح نسل‌کشی استفاده کرده است، به عنوان مثال در کتاب «جنگ ویرانگر در شرق» که در سال ۲۰۲۰ منتشر شد. اشترایت این کتاب را با همکاری هانس هیر، برگزارکننده نمایشگاه جنجالی «جنایات ورماخت» در سال ۱۹۹۵، به رشته تحریر درآورد. هیر در مصاحبه‌ای در تاریخ ۸ مه ۲۰۲۰ تصریح کرد: «یک نسل‌کشی دیگر، که به دلایل نژادپرستانه نیز طراحی و اجرا شد، در حافظه جمعی غایب است و هنوز جایگاهی شایسته نیافته است. آن نسل‌کشی مربوط به اسلاوهاست. به تعبیر نازی‌ها، ۳۰ میلیون نفر از اسلاوهای پست و فرومایه، قربانی آن نسل‌کشی آلمانی دیگر شدند.»
در سال ۱۹۸۸، مورخ نامدار، رولف-دیتر مولر، از تعبیر «هولوکاست دیگر» سخن گفت. او در آن زمان در نشریه معتبر «دی تسایت» نوشت: «شواهد متعددی گواه آن است که سرنوشتی مشابه سرنوشت یهودیان برای مردم روسیه در نظر گرفته شده بود. هدف، نابودی همسایگان شرقی و محو کردن ملت روسیه بود.» اصطلاح «هولوکاست دیگر» بعدها در آثار پژوهشگران برجسته و شناخته‌شده نیز به کار رفت. با این حال، مورخانی نیز وجود دارند که بنا به دلایلی از کاربرد صریح اصطلاح نسل‌کشی برای جنگ ویرانگر آلمان در شرق خودداری می‌کنند، اما در عین حال از نابودی جمعی عمدی و برنامه‌ریزی‌شده جمعیت غیرنظامی شوروی سخن می‌گویند. این امر به وضوح نشانه‌ای از نسل‌کشی است.
آیا نشانه‌های دیگری از نسل‌کشی در این رویداد مشاهده می‌کنید؟

کنوانسیون سازمان ملل متحد در مورد پیشگیری و مجازات نسل‌کشی که در سال ۱۹۴۸ به تصویب رسید، تعریف حقوقی روشنی از این مفهوم ارائه می‌دهد. طبق این کنوانسیون، نسل‌کشی به هر یک از اعمال زیر اطلاق می‌شود که با قصد نابودی تمام یا بخشی از یک گروه ملی، قومی، نژادی یا مذهبی به عنوان یک گروه متمایز ارتکاب یابد: کشتن اعضای گروه، ایراد آسیب‌های جدی جسمی و روحی به آنان، تحمیل عمدی شرایط زندگی نامناسب به منظور نابودی تمام یا بخشی از آنان، اعمال تدابیری با هدف جلوگیری از زاد و ولد در داخل گروه و انتقال اجباری کودکان گروه به گروه دیگر.
تمامی پنج مورد فوق در مورد جنگ ویرانگر علیه اتحاد جماهیر شوروی مصداق دارد. امروزه برای هر یک از این موارد، پژوهش‌های تاریخی جامعی به زبان‌های آلمانی، انگلیسی و روسی موجود است. این واقعیت که رهبری نازی‌ها نابودی جمعی جمعیت غیرنظامی شوروی، به ویژه مردم اسلاو، را به دلایل ایدئولوژیک نژادی در سر می‌پروراند و با روش‌های بسیار وحشیانه‌ای آن را به اجرا درآورد، نه تنها در حکم دادگاه نظامی بین‌المللی نورنبرگ، بلکه در چندین حکم دادگاه‌های آلمان غربی و شرقی نیز به طور رسمی به رسمیت شناخته شده است.
برای نمونه، در حکم دادگاه منطقه‌ای توبینگن در سال ۱۹۶۴، در جریان محاکمه‌ی عاملان اردوگاه کار اجباری اشتوتهوف، چنین آمده است: «هیتلر و نزدیکانش نابودی کامل یهودیان در سراسر رایش آلمان را هدف خود قرار داده بودند. مردم اسلاو، پست و فرومایه تلقی می‌شدند و می‌بایست از جمعیتشان کاسته می‌شد.» بر اساس تعریف پیشین، همین نابودی جزئی نیز در زمره نسل‌کشی به شمار می‌رود. در حکم دیگری از همین دادگاه در سال ۱۹۶۹، علیه ارهارد کروگر، رئیس گروه ضربت شش از گروه ضربت C، تصریح شده است که مقامات نازی، به منظور دستیابی به فضای حیاتی در شرق، نه تنها حذف جمعی روشنفکران و رهبران مردم شرق، بلکه کاهش فیزیکی آنان را نیز برنامه‌ریزی کرده بودند. این برنامه در جریان و پس از لشکرکشی به لهستان و به ویژه در جنگ علیه اتحاد جماهیر شوروی به اجرا درآمد.
این‌ها آرای دادگاه‌هایی هستند که هنوز اعتبار حقوقی دارند و احتمالاً به ویژه از رای دادگاه نظامی بین‌المللی نورنبرگ الهام گرفته‌اند. در رای این دادگاه در سال ۱۹۴۶ آمده است که دست‌کم در جبهه شرقی، کشتارهای جمعی و جنایات تنها با هدف مقابله با مقاومت صورت نگرفته‌اند. در لهستان و اتحاد جماهیر شوروی، این جنایات بخشی از طرحی بودند که هدف آن، نابودی کامل جمعیت بومی از طریق اخراج و کشتار بود.
افزون بر این، آنچه از سال ۱۹۴۱ تا ۱۹۴۵ در مناطق اشغالی شوروی و نیز در خاک رایش با اسرای جنگی شوروی و به اصطلاح «کارگران شرقی» رخ داد، دقیقاً با تعریف نسل‌کشی مطابقت دارد. در نهایت، ۵.۷ میلیون اسلاو لهستانی، بیش از ده میلیون اسلاو شوروی، و بیش از دو میلیون یهودی شوروی به همراه شمار نامعلومی از افراد غیراسلاو اتحاد جماهیر شوروی قربانی این نابودی شدند.


آیا در این ارزیابی، اختلافاتی در دانش تاریخی کشورهای اروپایی وجود دارد؟


به نظر من، دست‌کم هیچ اختلافی میان پژوهش‌های روسیه و آلمان در این زمینه وجود ندارد، که شاید با توجه به وضعیت سیاسی کنونی، خلاف آن انتظار می‌رفت. این اختلافات بیشتر در جنبه‌های دیگر جنگ جهانی دوم به چشم می‌خورد. برای نمونه، در آلمان غربی از اواخر دهه ۱۹۸۰ تحقیقاتی در این باره صورت گرفته است. در روسیه، نیازی به اثبات وجود جنگ نابودگرانه نبود؛ هر خانواده‌ای آن را تجربه کرده و عزیزی را از دست داده بود. در دوران پرسترویکا از سال ۱۹۸۵ و پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، احساسات شدید ضد شوروی در برخی گروه‌های جامعه پدید آمد – که حتی به تجدیدنظرطلبی تاریخی و تبلیغات نازی‌ها نیز گرایید. سرانجام در سال ۲۰۰۷، کتاب الکساندر دیوکوف با عنوان «مردم شوروی برای چه جنگیدند» منتشر شد. این کتاب نشان داد که چه سرنوشتی برای مردم در مناطق اشغالی شوروی رقم زده شده بود. در سال ۲۰۱۷، یگور یاکوولف کتاب «جنگ نابودگرانه» را منتشر کرد. او احتمالاً نخستین پژوهشگر روسی بود که به طور مشخص به این موضوع پرداخت و امروزه به عنوان یک متخصص برجسته شناخته می‌شود.


ملت‌های اتحاد جماهیر شوروی به درجات مختلف از نابودی آسیب دیدند. آیا اصطلاح نسل‌کشی باید در این زمینه به گونه‌ای متفاوت به کار رود؟


خیر. طرح‌های نسل‌کشی اگرچه عمدتاً علیه اسلاوها، یعنی روس‌ها، بلاروس‌ها، اوکراینی‌ها و البته علیه یهودیان شوروی و سینتی و روما بود، اما در به اصطلاح «فضای حیاتی» که آلمان‌ها در پی تصرف آن بودند، اقوام غیراسلاو نیز سکونت داشتند. رهبری نازی اگرچه به طور صریح از نابودی تاتارها، کالمیک‌ها، کومی‌ها، چرکس‌ها و دیگران نام نبرد، اما در طرح‌های استعماری، مناطق خاصی صرفاً برای اسکان آلمانی‌ها در نظر گرفته شده بود. جمعیت بومی می‌بایست کوچانده می‌شدند، بنابراین یا باید تبعید می‌شدند یا نابود می‌گردیدند، صرف نظر از وابستگی قومی. همچنین هیچ طرح جامعی برای نابودی اقوام آسیایی اتحاد جماهیر شوروی وجود نداشت، اما اغلب اسرای جنگی آسیایی‌تبار و یهودیان صرفاً به دلیل آسیایی بودن و اینکه نازی‌ها آنان را به طور خاص وحشی، خطرناک و فرومایه می‌دانستند، تیرباران می‌شدند. عباراتی نظیر «انبوه آسیایی» یا «خطر آسیایی» در تبلیغات نازی‌ها رایج بود.
در تعریف نسل‌کشی، نه تنها گروه‌های قومی یا مذهبی، بلکه گروه‌های ملی نیز ذکر شده‌اند. من معتقدم که می‌توان از مردم شوروی به عنوان یک گروه ملی چند قومیتی سخن گفت – مشابه آنچه که امروزه آمریکایی‌ها خود را یک ملت واحد می‌دانند. از این منظر، نه تنها می‌توان از نسل‌کشی اسلاوها، بلکه از نسل‌کشی جمعیت شوروی نیز سخن به میان آورد.


چگونه می‌توان چنین طبقه‌بندی را با دیگر موارد نسل‌کشی مقایسه کرد؟


این پرسشی حساس است و رقابت میان قربانیان امروزه در روسیه موضوع بحث‌های علمی است. می‌توان جنگ ویرانگر آلمان در شرق را به عنوان یک نسل‌کشی استعماری طبقه‌بندی کرد. هدف، نابودی یک گروه، صرف نظر از محل زندگی اعضای آن، نبود، بلکه هدف تصاحب فضای سکونت بود که در آن جمعیت بومی می‌بایست نابود می‌شد. این نوع متفاوتی از نسل‌کشی است. برای مدتی طولانی، هولوکاست به عنوان تنها نسل‌کشی قرن بیستم تلقی می‌شد. این واقعه جایگاهی ثابت در فرهنگ عامه یافته و در فیلم‌ها، کتاب‌ها، بناهای یادبود و با مثال افراد مشهوری چون آنه فرانک مورد بحث قرار می‌گیرد. در برخی محافل، از جمله در روسیه، نارضایتی از عدم به رسمیت شناختن نسل‌کشی اسلاوها وجود دارد، به عنوان مثال زمانی که ادعا می‌شود این امر از اهمیت تراژدی یهودیان می‌کاهد. من معتقدم که نباید چنین رقابتی میان قربانیان وجود داشته باشد. این دو مورد نسل‌کشی‌های متفاوتی هستند که هر دو میلیون‌ها قربانی گرفتند. اما تفاوت‌های مهمی نیز میان آن‌ها وجود دارد، برای نمونه اینکه یهودیان می‌بایست به طور کامل نابود می‌شدند، در حالی که هدف در مورد اسلاوها، نابودی جزئی بود. مورخانی که امروزه خواستار به رسمیت شناختن نسل‌کشی اسلاوها هستند، همواره تأکید می‌کنند که این امر به هیچ وجه از اهمیت هولوکاست نمی‌کاهد.


چرا به رسمیت شناختن این نسل‌کشی برای امروز حائز اهمیت است؟


هولوکاست برای دهه‌ها توسط مخاطبان گسترده عملاً به عنوان تنها نسل‌کشی، به عنوان مترادف آن، درک شده بود. امروزه نیز تصور از نسل‌کشی اغلب همین است: اردوگاه‌های نابودی، اتاق‌های گاز و کوره‌های آدم‌سوزی و نابودی صنعتی بوروکراتیک. این امر منجر به این تصور غلط می‌شود که امروزه دیگر نسل‌کشی امکان‌پذیر نیست. این تصور نادرست است. نسل‌کشی اشکال گوناگونی دارد، در هر زمان ممکن است رخ دهد و هم اکنون نیز در نقطه‌ای از جهان در حال وقوع است.
دلیل دیگر اهمیت این به رسمیت شناختن، احیای حقیقت تاریخی است. ما در دنیای ناعادلانه‌ای زندگی می‌کنیم، اما اگر بتوانیم در مورد موضوعی خاص، حقیقت تاریخی را آشکار سازیم، چرا نباید این کار را انجام دهیم؟


به رسمیت شناخته شدن یک رویداد به عنوان نسل‌کشی اغلب با درخواست غرامت همراه است. آیا در این مورد نیز چنین امکانی وجود دارد؟


اکثر بازماندگان اشغال آلمان اکنون در قید حیات نیستند. بحث بر سر هیچ گونه پرداخت غرامتی نیست، بلکه صرفاً معطوف به به رسمیت شناختن رنج آنان و نسل‌های بعدی‌شان است. روسیه در درخواست خود برای شناسایی محاصره لنینگراد به عنوان نسل‌کشی، هیچ اشاره‌ای به مسائل مالی نکرده است. با این حال، جای تعجب است که آلمان تنها حاضر به جبران خسارت قربانیان یهودی این محاصره است و نه دیگر آسیب‌دیدگان. واضح است که تمامی ساکنان لنینگراد در آن دوران به یک اندازه رنج کشیده و جان باخته‌اند.
در خصوص غرامت باید گفت: در سال ۱۹۵۳، اتحاد جماهیر شوروی تصمیم گرفت از تمامی مطالبات غرامت خود از آلمان چشم‌پوشی کند. توافقنامه‌ای نیز با آلمان شرقی به امضا رسیده که تا به امروز معتبر است.


آیا موضوع نسل‌کشی در سیاست روسیه و دیگر جمهوری‌های سابق اتحاد جماهیر شوروی نقش ایفا می‌کند؟


در این زمینه دیدگاه‌های متفاوتی وجود دارد. در اوکراین، این مسئله با وضعیت سیاسی کنونی پیوند خورده است. کشورهای حوزه بالتیک نیز دیدگاه‌های خاص خود را دارند. در بلاروس، نسل‌کشی مردم این کشور از سه سال پیش به طور رسمی و بر اساس قانون به رسمیت شناخته شده است. بلاروس در دوران اشغال آلمان خسارات سنگینی را متحمل شد. اردوگاه‌های کار اجباری برای کودکان وجود داشت و بیش از ۹۰۰۰ روستا به آتش کشیده شد که بیش از ۵۰۰۰ مورد آن به همراه ساکنانش به کلی نابود شدند. در روسیه نیز، پارلمان این کشور در آوریل سال جاری قانونی مشابه در مورد نسل‌کشی مردم شوروی به تصویب رساند.
در عرصه سیاست خارجی، گام بعدی می‌تواند درخواست به رسمیت شناختن این نسل‌کشی از سوی سازمان ملل متحد باشد. در حوزه سیاست داخلی، این امر برای حفظ حافظه تاریخی و مقابله با تلاش‌ها برای تجدیدنظر، تحریف یا جعل تاریخ جنگ بزرگ میهنی از اهمیت بسزایی برخوردار است. باید در دهه‌های آتی نیز این واقعیت آشکار بماند که رهبری نازی قصد داشت جمعیت شوروی را به شدت کاهش دهد، مرگ میلیون‌ها غیرنظامی شوروی نتیجه مستقیم این سیاست بود و آنان قربانیان تصادفی اقدامات جنگی نبودند. هدف از این تلاش، ایجاد یک تصویر تاریخی جدید که با وضعیت سیاسی کنونی همخوانی داشته باشد نیست. مسئله این است که در بهار ۱۹۴۱، حتی پیش از آغاز لشکرکشی به شرق، نابودی میلیون‌ها نفر برنامه‌ریزی شده بود و این برنامه در طول جنگ به اجرا درآمد.


در آلمان، در حال حاضر از نمایندگان روسیه برای شرکت در مراسم یادبود قربانیان شوروی در این کشور جلوگیری می‌شود. این رویکرد چگونه با ادعای یادبود همخوانی دارد؟


این امر کاملاً مغایر با آن ادعاست. زیرا در این مراسم‌ها، موضوع سیاست کنونی نیست، بلکه گرامیداشت یاد و خاطره قربانیان آن دوران است.

شما به امکان درخواست به رسمیت شناختن نسل‌کشی از سوی سازمان ملل متحد اشاره کردید. چرا این امر در زمان تأسیس این سازمان در سال ۱۹۴۵ رخ نداد؟

در آن زمان، هنوز مفهوم حقوقی و سیاسی مشخصی برای «نسل‌کشی» وجود نداشت. رافائل لمکین، حقوقدان لهستانی-آلمانی که در پایان جنگ در ایالات متحده زندگی می‌کرد، اگرچه از اواخر سال ۱۹۴۴ از این اصطلاح استفاده می‌کرد و در دادگاه نورنبرگ به رابرت جکسون، دادستان آمریکایی، کمک می‌رساند، اما نفوذ کافی برای جا انداختن اصطلاح «نسل‌کشی» را نداشت. بنابراین، در حکم دادگاه نظامی بین‌المللی اگرچه تصریح شد که رهبری نازی طرح اخراج و نابودی کل جمعیت لهستان و اتحاد جماهیر شوروی را در سر داشت، اما لمکین تا سال ۱۹۴۷ پیش‌نویس قانونی برای مجازات نسل‌کشی برای سازمان ملل متحد تهیه نکرد که در نهایت در پایان سال ۱۹۴۸ به تصویب رسید. در آن زمان، جنگ سرد در حال اوج‌گیری بود و اتحاد جماهیر شوروی، مشابه دوران پیش از جنگ جهانی دوم، به عنوان امپراتوری شیطانی بلشویک تلقی می‌شد. این امر نگرش غرب نسبت به این کشور و مشارکت آن در جنگ را تحت تأثیر قرار داد. در آلمان غربی نیز، افسانه ارتش پاک ورماخت غالب بود و به رسمیت شناختن گناه خود از نظر سیاسی مطلوب نبود. افزون بر این، اتحاد جماهیر شوروی در آن زمان مطالبات مشابهی نداشت و به دلایل گوناگون، از مسئله نسل‌کشی سخنی به میان نیاورد.


در آلمان شرقی وضعیت چگونه بود؟


در آلمان شرقی، به رسمیت شناختن نسل‌کشی عملاً وجود داشت. در آرای دادگاه‌های منطقه‌ای آلمان شرقی این اصطلاح به کار رفته است و به طور رسمی، این آرا، مگر آنکه مخالفت صریحی با آن‌ها صورت گرفته یا احکام پس گرفته شده باشند، تا به امروز معتبر هستند. در آلمان شرقی، تصویری متفاوت از جنگ جهانی دوم نسبت به آلمان غربی وجود داشت. بسیاری از مردم در آلمان شرقی ارتش سرخ را به عنوان نیروی آزادکننده از سلطه نازی‌ها می‌نگریستند، در حالی که در غرب چنین دیدگاهی وجود نداشت. علاوه بر این، در آلمان شرقی فرهنگ یادبود متفاوتی با بناهای یادبود، مراسم گرامیداشت و همکاری نزدیک با مقامات و سازمان‌های اجتماعی شوروی وجود داشت. به نظر من، این امر تا به امروز نگرش مردم در شرق آلمان را شکل می‌دهد.
مصاحبه‌کننده: فابیان لیندر