تفکر آرنت در حیات ذهن (قسمت اول)


نوشته زهره روحی


رویکرد آرنت در کتاب «حیات ذهن» تماماً فلسفه‌مدار است: اندیشه‌ای که غایتی جز خود نمی‌شناسد، یا به بیانی مناسب‌تر اندیشه‌ای که غایتش را در خود می‌جوید (آرنت، 1391: 193،219 ). اندیشیدن در حصارهای فلسفة محض، بدون هر گونه روزنه‌ای به روی جهان اجتماعی؛ اندیشه‌ای که احتمالا تاریخچة آن برمی‌گردد به فلسفة یونان و باور جمعی متفکران یونانی: نامیرا شدن از طریق تفکر؛ باور به اینکه فلسفه، «انسان‌های میرنده را قادر می‌سازد که در جوار چیزهای نامیرنده سکنا گزینند و به این ترتیب نامیرندگی را تا بالاترین حدی که طبیعت بشر اجازه می‌دهد به کف آورند یا با خودشان بپرورانند» (همان:193) . آرنت این توضیح را هم می‌دهد که فلسفه‌ورزی که مشخصة خداگونگی است، در آن‌چه ارسطو بدان   (theoretike energeia ) و یا فعالیت نظری می‌گوید صدق می‌کند: پرداختن به فعالیتی که فی‌نفسه ما را نامیرا می‌کند (همان:203). به گزارش آرنت این نحوة تلقی چندان پایدار نمی‌ماند زیرا با مرگ اسطورة خدایان پیشاالمپی، فیلسوف اکنون درمی‌یابد نمی‌تواند به نامیرا بودن خدایان اعتماد کند، به همین دلیل از این پس غایت خود را نه در تلاش برای دست یافتن به موقعیت نامیرای خدایان، بلکه بر چیزی متمرکز می‌کند که از آن هم پایدارتر است: بر هستی؛ به گفتة آرنت از این زمان به بعد است که «هستی که نه زاده شده است و نه مرگ می‌شناسد، … خدای حقیقی فلسفه [بخوانیم یگانه غایت فلسفه] شده است» (همان: 201). و فلسفه هم نه تنها جایگزین دین، بلکه تنها طریق دیانت گردید (همان:202). تذکر به تناظر و یگانگی تفکر و هستی، را آرنت از زبان پارمنیدس به گوش‌مان می‌رساند که معتقد است هستی و اندیشیدن امری واحدند (همان : 221 ، 203).
از سوی دیگر، آرنت سراغ اندیشه و باورهای «رومی» هم می‌رود که بر خلاف یونانی‌ها، چنین غایتی در فلسفه و اندیشه ورزی نمی‌دیدند. از نظر آنها فلسفه صرفاً ابزار رهایی بود. به بیانی به باور فرد رومی آدمی از طریق تفکر می‌توانست از جهانی که از آن ناامید و ناخشنود است، برای لحظاتی بگریزد (همان: 224). یعنی با «کناره گیری» از جهان روزمره. آرنت با پروراندن این باور می‌گوید: «حقیقتاً اولین انگیزة تفکر به کرات باید با انگیزة گریختن از جهانی که تحمل‌ناپذیر شده است، یکی بوده باشد» (همان:226).  بنابراین شاید بتوان گفت، فرار از این جهان تحمل‌ناپذیر نیازمند «منِ اندیشنده‌ای» است تا با غور و بررسی‌هایش ابزار آن را فراهم می‌سازد…
اکنون با چنین تزی، آرنت بر آن است تا با استقبال از تفکر یونانی، و پیوند زدن آن با دیدگاه رومی، جایگاهی متافیزیکی و یا به اصطلاح المپی برای فعالیت‌های ذهنی بر پا سازد. به طوری که جهت اثبات «ذات مند بودنِ» تفکر، مشتاقانه دو فصل از کتاب «حیات ذهن»‌اش را به نمود و فعالیت‌های ذهنی در جهانی از نمودها، اختصاص می‌دهد. تلاشی که در نهایت به دو گانه‌سازی‌ها منجر می‌گردد. و از قضا بحث حاضر به رویکرد دو گانة آرنت به این دو گانه‌سازی‌ها می‌پردازد. زیرا هر چند در خصوص «تفکر»، و فعالیت‌های ذهنی با آرنتی مواجه هستیم که باوری ذات‌پندار نسبت به ذهن دارد، اما نمی‌توان از آشنایی وی با تفکر رومی مبنی بر «تحمل‌ناپذیریِ جهان» ـ آن‌هم به منزلة انگیزه‌ای برای تفکر ـ صَرفِ نظر کرد. زیرا بیانگر وقوف وی به جایگاه سیاسی تفکر در قلمرو عمومی است. چنان‌ که به صراحت از هستیِ سیاسیِ  این «منِ اندیشنده» در جهان نیز سخن گفته است:
«جان کلام در اینجا این است که هر گاه از حدود عمر خودم تجاوز می‌کنم (یا استعلا پیدا می‌کنم) و شروع می‌کنم به تأمل دربارة این گذشته در هیئت داوری دربارة آن و تأمل دربارة آینده در قالب درافکندن طرح‌های اراده، آنگاه تفکر دیگر فعالیتی که به لحاظ سیاسی در حاشیه باشد نیست. و چنین تأملاتی به ناگزیر در وضعیت‌های اضطراری سیاسی پیش می‌آیند» (همان:281).
بنابراین به رغم اذعان به مداخلة پیوستة تفکر در قلمرو عمومی (یا سکونت در موقعیت‌های اجتماعی و سیاسیِ جهان روزمره)، معلوم نیست که به چه دلیل آرنت خود را (به پیروی از کانت) مقید به تمایزات کلاسیک می‌کنند: تمایز بین «عقل» و «فهم»، و در نتیجه درگیرشدن با «شناخت یقینی». شناختی که هرچند به نظر می‌رسد با توجه به دورة تاریخی کانت (تجدیدنظر در روابط اجتماعی و قوانین حقوقی و همچنین امید به آینده و جنبش روشنگریِ طبقة متوسط)، که درصدد سست کردن «یقین»های دردسر ساز دینی بود، به یاری ثنویت اندیشیِ دگربارة کانت، بار دیگر راه برای وسوسة مجدد ضرورت «شناخت یقینی» باز شد. شاید بتوان گفت به لحاظ اجتماعی، اثر زیان‌بخش فلسفه‌های ثنویت‌اندیش در این است که ساختار ذهنی کسانی که مبتلا به آن هستند، همواره ناگزیر است تا چیزی را «اصل» قرار دهند. در نتیجه راه را برای گروهی که خود را مفسر آن اصل و یا برگزیدن آن اصل و یا خویشاوندان آن اصل و یا …می‌شمارند، باز می‌کند. راهی که منابع قدرت و ثروت را برای گروهی که به اصطلاح خود را از برگزیدگان می‌دانند به ارمغان می‌آورد.
اگر ردّ سخن آرنت را بگیریم، همان گونه که گفته شد، سر از «تمایز متافیزیک» کانتی در می‌آوریم. گرچه فلسفه کانت آزادسازی متافیزیکی را به بار می‌آورد اما در خصوص «شناخت» نتوانست قدم آخرا را بردارد. بنا بر استدلال کانت، ذهن، با وجود تمامی تلاشی که دارد از دست یافتن به «شناخت یقینی» عاجز است ؛ به باور وی با وجودی که معرفت و یا شناخت یقینی، چیزی نیست که عقل و تفکر بتواند بدان راه برد، اما با این حال محرک اصلی آن و یا شاید مناسب‌تر باشد بگوییم، بسترساز قلمرو فکری عقل است. به گفتة آرنت به لحاظ هستی‌شناختیِ استعلایی، موضوعات عقل و تفکر: «اگرچه ناشناختنی هستند، اعلی درجة اهمیت وجودی [یا اگزیستاسیال] را برای انسان دارند ـ آنگاه باید فرض بر این باشد که سر و کار تفکر و عقل با آن چیزی نیست که دریافت [فهم] با آن سر و کار دارد» (همان:33).
قائل شدن تمایز بین عقل و فهم از نگاه آرنت چنانکه خواهیم دید به شکافی منجر می‌شود که در فلسفة حیات ذهنِ وی از «زمینه»، «فکر» و یا «هستی»، از موجودیت و شرایط زیست آن‌ها منفک است (همان:80). یعنی اگر فی‌المثل وی به زمینه می‌اندیشد، تصور می‌کند اندیشیدن به آن جدا از متن است. و یا اگر دربارة «فکر» می‌اندیشد، باز تصور می‌کند می‌تواند آن را جدا از هستیِ موضوعی آن در نظر آورد. حال آن که «زمینه» تنها زمانی به منزلة زمینه فهمیده می‌شود که پیشاپیش چیزی به مثابه متن برای آن وجود داشته باشد. از سوی دیگر با تجربیات جامعه‌شناسی انتقادی بوردیو، ـ بر خلاف فلسفه حیات ذهن آرنت ـ ، نشان داده می‌شود که در آنچه که بدان معرفت، فرهنگ، زبان، متن و زمینه می‌گوییم قدرت کم و بیش مسلطی وجود دارد که همگی آن‌ها را تحت شعاع خود قرار می‌دهد. چنانچه می‌گوید: «فقط زبان، فرهنگ و معرفتی وجود دارد که در هر متن و زمینه‌ای، کم و بیش مسلط است» (بوردیو ، 1389 : 21).
اما این را هم باید بدانیم که ابژه (یا عین) برای آنکه به منزلة موضوعی برای اندیشه درآید، نیازمند جهان مادی و ساحت اجتماعی آن است. به بیانی اگر بر این باور باشیم که فقط انسان‌ها هستند که از قدرت درک مرگ و یا بی‌عدالتی برخوردارند، زمانی معتبر است که دریابیم این شعور (درک مرگ یا بی‌عدالتی) امری خود به خودی نیست بلکه چیزی است برخاسته از فرایند «جهان‌مندیِ» آدمی. یعنی خواه‌ ناخواه تار و پود هستی‌اش تاریخی، زمانی، اجتماعی،  مکانی و همواره در ارتباط با موقعیت‌های مادی و اجتماعیِ خود و دیگری است. از این‌رو می‌توان گفت، این اعتقاد آرنت که «هستی چیزی از جنس فکر است» که «انتظار نداریم به ادراک حواس درآید یا موجب احساسی شود» (همان : 80)، نگرشی ایده‌آلیستی است: نگرشی با گرایش شدید به جدا کردنِ نمود از شرایط خود.
به راستی تلاش آرنت بر آن است تا به ذهن وضعیتی استعلایی و متافیزیکی دهد. قوه‌ای که به باور او گرچه خودش بخشی از جهان است و یا به عبارتی «از این جهان است»، اما از این امکان برخوردار است که بی‌آنکه آن‌را ترک کند، از این جهان کناره گیرد (همان 73)؛ البته ماهیت این کناره‌گیری فعالیت محض ذهنی است. فعالیتی که از نظر وی جدا از هرگونه وضعیتی عینی و مادی است. او در تأیید نظر خود از اتین ژیلسون هنگامی که خواسته بودند تا سرگذشتش را بنویسد چنین نقل می‌کند: «آدمی هفتاد و پنج ساله باید گفتنی‌های بسیاری دربارة گذشته‌اش داشته باشد اما اگر تنها به شیوة فیلسوف زیسته باشد، بی‌درنگ در می‌یابد که گذشته‌ای ندارد» (همان: 69).
به هر حال جالب است بدانیم آرنت با الهام از «کناره‌گیری از واقعیتِ» رومی (البته با حذف وضعیت‌های اضطراری سیاسی)، به سراغ پروراندن جهانی می‌رود که ظاهراً نخستین بار توسط یونانی‌ها خلق شده بود. جهانی که به قول آرنت «ناکجا» است: «اگر بخواهیم دقیق سخن بگوییم، منِ اندیشنده، که در میان کلیات در میان ذوات دیدارناپذیر، سیر می‌کند، در هیچ جا نیست. او به معنای مؤکد کلمه بی‌وطن است» (همان: 294). وانگهی یکی از مشخصه‌های بسیار مهم «منِ اندیشنده»، از نظر آرنت «تنهایی» است. چنان که معتقد است ویژگیِ بارز حیات ذهن در با خود بودن و با خود مراوده داشتن است (همان: 114). مسلما عمل تفکر، عاری از تأمل و با خود خلوت کردن نیست، اما به نظر می‌رسد «خودِ» متفکر و اندیشمندِ مورد نظر آرنت، خودی است خارج از فرایند اجتماعی و در نتیجه بی‌نیاز به دیگری؛ خودی که آگاهی‌اش بر این تصور است که می‌تواند فارغ از جهان و مسائلش به اصول موضوعة فکری‌اش دست یابد. مسلما منظورمان «خودتنها انگاری» نیست که اتفاقاً آرنت خود نیز بدان انتقاد دارد (همان: 74). بلکه منظور پنداشت غیر اجتماعی تفکر و متفکر است. «خودِ متفکری» که به نظر می‌رسد هستیِ غایب و یا کناره‌گرفته از جهان دارد و می‌تواند فرسنگ‌ها دور از هستی اجتماعی شکل گیرد؛ به همین دلیل به فراییند تاریخی، مکانی و زمانی خویش به لحاظ وجودی باور ندارد. خود متفکری که ظاهراً فریب خصلت بازی گوشانة ذهن اجتماعی را می‌خورد و تصور می‌کند ساعت‌ها سرگرم شدن با تأملات فکری و فراموش کردن گذر زمان و مکان و اتفاقات، می‌تواند به طور واقعی زمان و مکان را به لحاظ واقعیت هستی‌شناسانه ، به حالت تعلیق درآورد! در حالی که این فقط و فقط استعاره‌ای شاعرانه است که همگی هم از این اصطلاح استفاده می‌کنیم بی‌آنکه به لحاظ عقلانی و منطقی به آن باور داشته باشیم.
(ادامه دارد…)