چاوِ کارگرانِ غریب

آزاده شعبانی

منتشرشده شده در کانال تلگرام مجله دانش و امید

در زادگاهِ مادری من، در میان کوه‌های سر به فلک کشیدۀ ایوان، وقتی کسی در غربت می‌میرد، می‌گویند: «چاوه دانه». «چاو دادن»، چیزی مثل زنگِ کلیسا است که معلوم نیست برای چه کسی به صدا در می‌آید، اما معلوم است که خبر از «مرگ» می‌دهد؛ مثل صدای مور و شین زنی تنهاست که عزیز از دست داده است… عزیزی را در غربت از دست داده است.
من و شیما، دو تا بچۀ کوچک بودیم که چاوِ پدرش را دادند! یادم نیست آن روز مدرسه بودیم یا نه، اما یادم هست که صدای ضجۀ عمه‌ام، مادر شیما، هنوز بعد از سال‌ها در گوشم هست.

بخش اول
پدر شیما کارگر بود. نه کارگرِ کارخانه با لباس فرم، نه کارگری با حقوق ثابت. نه! کارگرِ روزمزد بود. یکی از هزاران مردِ ایوانی که چمدان‌های کهنه‌شان را بستند و رفتند تا در کویت، تا برای فرزندانشان جان بکنند. اما هم جان کندند، هم جان باختند. مثل پدربزرگم که سی سال در کویت قابلۀ ساختمان‌ها بود؛ مثل عموهایم که برگشتند اما با ریه‌هایی پر از گرد و غبار و با دست‌هایی پر از پینه.
آن روز پدر شیما در یک انفجار جان شریفش را از دست داد. گفتند «اتفاقی» بود. و ما خانوادۀ کارگران، همیشه قربانی «اتفاق‌ها» هستیم. جنازه‌اش را آوردند توی یک تابوت سفید، بی‌سروصدا، بی‌حاشیه، فقط با همان چاوِ همیشگی.

بخش دوم
فردا روز کارگر است. اما در ایوان ما، هر روز، روز کارگر است!
روز کارگر که می‌شود، من یاد مردان شهرم می‌افتم. یاد پدر شیما می‌افتم که دیگر هرگز برنگشت؛ یاد پدربزرگم که پیر شد توی غربت؛ یاد همسایه‌مان که از طبقۀ سوم ساختمان در کویت افتاد و مرد.
و زن‌ها… مادرها …
زن‌های ایوانی بلندقامت‌تر از آن چیزی هستند که به نظر می‌رسد. مادربزرگ من، مادر شیما، زن عمویم، یک سر و گردن بلندتر از زن‌های دیگر هستند. صبح تا شب روی زمین‌های کشاورزی کار می‌کردند، و بچه‌ها را تر و خشک می‌کردند. هم زن خانه بودند هم زن بیرون! شب‌ها احتمالا از خستگی در خلوت‌شان بغض می‌کردند، اما روز بعد دوباره برمی‌خاستند. زن‌ها، قهرمان‌های گمنام این قصه بودند.

بخش سوم
و دوباره چاو مرگ…
امروز خبر مرگ تعدادی از مردان جوانِ ایوان را آوردند، که در اسکلۀ شهید رجایی بندرعباس کار می‌کردند. تصویرشان را دیدم – چه جوانانی! چه جوانانی! و چه صورت‌های غرق آرزویی…
و دوباره چاو…
دوباره همان قصۀ تکراری. قصۀ کارگرِ مهاجر؛ قصۀ دست‌های پینه بسته؛ قصۀ زن‌هایی که تنها می‌مانند و باید بار زندگی را به دوش بکشند. نمی‌دانم روز کارگر را باید تبریک گفت یا تسلیت.
فقط می‌دانم که در ایوانِ من، هر روزی که چاوِ مرگِ کارگری از غربت می‌آید، روز کارگر است.
هر روزی که زنی، هم‌ پدر می‌شود هم مادر، روز کارگر است.
هر روزی که جوانی آرزوهایش را در گورستان‌های غربت دفن می‌کند، روز کارگر است.
و ایوانِ من…
ایوانِ من همیشه در انتظار است. در انتظارِ چاوهایی که از راه می‌رسند، در انتظار مردانی که هرگز برنمی‌گردند، در انتظار روزی که شاید عدالت بیاید.
روز کارگر فقط یک روز در تقویم نیست.
روز کارگر، هر روزِ زندگیِ کسانی است که در سکوت رنج می‌کشند و در سکوت می‌میرند.