مجید افسر
مجله جنوب جهانی

سخن آغازین

پرده‌دری از ماهیت بورژوایی ژست چپ‌گرایانه

در سپهر پرآشوب اندیشه در ایران معاصر، طنین گفتمانی فریبنده از حلقوم برخی روشنفکران به اصطلاح چپ‌گرا برمی‌خیزد که علت العلل مصائب جامعه را نه در تار و پود مناسبات عینی اقتصادی و ساختارهای طبقاتی ریشه‌دار، بلکه در رخوت فرهنگی، فقدان موهوم «دموکراسی» و غیبت پنداری «گفتگوی چندجانبه» جستجو می‌کند. این نگرش که در اوراق پراکنده تارنماهای چپ لیبرال با ادعای گزاف چپ‌گرایی رادیکال دمکراتیک خودنمایی می‌کند، در حقیقت، تبلوری از انحراف تئوریک و عدول عملی از اصول بنیادین پیکار طبقاتی است؛ همان بیماری نوپای چپ‌روی که لنین تیزبینانه آن را عارضه‌ای کودکانه خواند.

این نوشتار، با استناد به آموزه‌های سترگ لنینیسم و تجربیات تابناک جمهوری خلق چین، به نقدی ریشه‌دار از این گفتمان می‌پردازد و نشان می‌دهد که چگونه این رویکرد، با وجود نقاب فریبنده چپ‌گرایی، در عمل، آگاهانه یا از سر جهل، در خدمت مطامع امپریالیسم و هژمونی افسارگسیخته غرب قرار می‌گیرد.

۱. زوال پیکار طبقاتی: گسست بنیادین از جوهر چپ لیبرال

نظریه‌پردازان به‌ظاهر چپ‌گرای لیبرال ایرانی، معضل اساسی جریان چپ را در «نقد ناکافی گذشته»، «بی‌اعتنایی نابخشودنی به جنبش‌های فمینیستی و زیست‌محیطی» و «دلباختگی به الگوهای شکست‌خورده سوسیالیستی» قلمداد می‌کنند. اما در این تحلیل سطحی و گمراه‌کننده، مفهوم محوری مارکسیسم-لنینیسم، یعنی پیکار بی‌امان طبقاتی، به کنج انزوا رانده شده و جای خود را به لفاظی‌های فرهنگی و دغدغه‌های هویتی می‌دهد.

لنین، آن تحلیل‌گر انقلابی، در اثر جاودان خود، «دولت و انقلاب» (۱۹۱۷)، با صراحت تمام اعلام می‌کند: «تاریخ تمامی جوامع تاکنون موجود، تاریخ پیکار طبقاتی است.» اما در تفسیرهای التقاطی چپ لیبرال، مفاهیمی بی‌رمق و بورژوایی چون «دموکراسی رادیکال»، «حقوق بشر جهان‌شمول» و «تقلیل نقش دولت» جایگزین اصل بنیادین مبارزه با استثمار طبقاتی می‌شود.

این انحراف تئوریک آشکار، دقیقاً همان نکته‌ای است که مائو تسه تونگ، آن استراتژیست بی‌بدیل انقلاب، در مقاله روشنگرانه «درباره تضاد» (۱۹۳۷) به آن اشاره می‌کند: «کسانی که تضاد اساسی جامعه، یعنی تضاد طبقاتی را به بوته فراموشی می‌سپارند، از مسیر پرفروغ مارکسیسم منحرف شده و به ورطه لیبرالیسم مبتذل سقوط می‌کنند.»

۲. تجربه جمهوری خلق چین: پاسخی عملی به اوهام چپ‌نشینان
در حالی که چپ لیبرال ایرانی با بی‌اعتنایی تحقیرآمیز از «تقلید کورکورانه از سوسیالیسم روسی و چینی» سخن می‌راند، جمهوری خلق چین در عرصه عمل، دستاوردهایی خیره‌کننده رقم زده است:

– نجات بیش از ۸۰۰ میلیون انسان از گرداب فقر مطلق (به گواه آمار بانک جهانی، ۲۰۲۱).
ـ ایجاد وسیع‌ترین نظام تأمین اجتماعی جهان با پوشش فراگیر بیش از یک میلیارد نفر.
ـ تبدیل شدن به دومین اقتصاد بزرگ جهان، علی‌رغم تحریم‌های ظالمانه امپریالیستی.
ـ سرمایه‌گذاری‌های عظیم در زیرساخت‌های عمومی که به شکل‌گیری بزرگترین شبکه قطار سریع‌السیر جهان انجامیده است.

شی جین‌پینگ، دبیرکل حزب کمونیست چین، در کنگره بیستم حزب (۲۰۲۲) با قاطعیت اعلام کرد: «ما سوسیالیسم را نه با شعارهای توخالی، بلکه با عمل پیگیر و ارتقای ملموس سطح زندگی مادی مردم به اثبات رسانده‌ایم.»
در مقابل این دستاوردهای سترگ، چپ لیبرال ایرانی در خلوت عاج‌نشینی روشنفکری خود، از «دموکراسی رادیکال» و «تکثرگرایی بی‌خاصیت» سخن می‌گوید، بی‌آنکه طرحی مشخص و عملی برای مبارزه با فقر جانکاه، بیکاری فراگیر و نابرابری طبقاتی فزاینده ارائه دهد.

۳. مکتب فرانکفورت و چپ فرامادی: ریشه‌های انحطاط

چپ لیبرال ایرانی عمیقاً تحت تأثیر آموزه‌های مکتب فرانکفورت و جریان موسوم به «چپ نو» غربی قرار دارد. این مکتب فکری با عدول آشکار از محوریت پیکار طبقاتی، به انتقادات فرهنگی سطحی روی آورد و در عمل، مبارزه اصیل با نظام سرمایه‌داری را به حاشیه راند.
لنین دوراندیش، در اثر روشنگرانه «امپریالیسم، بالاترین مرحله سرمایه‌داری» (۱۹۱۶)، هشداری به‌موقع داده بود که «لیبرال‌های بورژوا و اپورتونیست‌ها با تمام قوا تلاش می‌کنند تا مبارزه طبقاتی را به مباحثات فرهنگی بی‌خاصیت تقلیل دهند و بدین وسیله از رویارویی جدی با امپریالیسم جهانی طفره روند.»
نوشته سست‌بنیان «مسیر پرسنگلاخ چپ» با تأکید موهوم بر «پذیرش تکثرگرایی» و «اتحاد با جریان‌های دموکراتیک بورژوایی»، دقیقاً همان مسیری را می‌پیماید که لنین آن را «سازش خائنانه با بورژوازی» می‌دانست. این دیدگاه انحرافی، به جای مبارزه ریشه‌کن با نظام سرمایه‌داری، خواهان اصلاحات بی‌خاصیت در چارچوب آن است؛ همان فریبی که لنین در «دولت و انقلاب» آن را «اغواگری توده‌ها» نامید.

۴. هراس از جنوب جهانی و همسویی با هژمونی غرب

نگاه از بالا به پایین و تحقیرآمیز چپ لیبرال ایرانی به تجربیات سوسیالیستی در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین، ریشه در نوعی نژادپرستی فرهنگی پنهان و خودباختگی در برابر فرهنگ مسلط غرب دارد. آنها، به تقلید کورکورانه از روشنفکران غرب‌زده، هر تجربه سوسیالیستی غیرغربی را با برچسب‌های کلیشه‌ای «اقتدارگرا» و «ناکارآمد» تخطئه می‌کنند.

این در حالی است که کشورهایی مانند:
– چین: با اجرای برنامه مترقی «شکوفایی مشترک»، موفق به کاهش چشمگیر ضریب جینی (شاخص نابرابری) از ۰.۴۹ در سال ۲۰۰۸ به ۰.۴۶ در سال ۲۰۲۰ شده است (بر اساس آمار رسمی دولت چین).
– ویتنام: علی‌رغم مصائب طاقت‌فرسای جنگ امپریالیستی، توانسته است نرخ فقر را از ۷۰٪ در دهه ۱۹۹۰ به کمتر از ۱۰٪ در سال ۲۰۲۰ برساند.
– کوبا: با وجود تحریم‌های ظالمانه ۶۰ ساله، دارای نظام بهداشتی رایگان و یکی از پایین‌ترین نرخ‌های مرگ و میر نوزادان در جهان است.
– بولیوی: تحت رهبری ایوو مورالس، با ملی کردن منابع طبیعی و اجرای برنامه‌های جامع اجتماعی، نرخ فقر را از ۶۰٪ به ۳۵٪ کاهش داد.

چپ لیبرال با نادیده گرفتن این دستاوردهای درخشان و تأکید وسواس‌گونه بر «نقص در گفتمان حقوق بشر» در کشورهای سوسیالیستی، عملاً همان خط استدلالی نخ‌نمای امپریالیسم غرب را تکرار می‌کند. مائو تسه تونگ در سخنرانی بصیرت‌بخش «درباره دموکراسی نوین» (۱۹۴۰) به درستی می‌گوید: «آنان که از دموکراسی بورژوایی غرب تقلید می‌کنند، در عمل به نیروهای امپریالیستی خدمت می‌کنند.»

۵. توهم دموکراسی بی‌طبقه و انکار دیکتاتوری پرولتاریا

چپ لیبرال با تأکید یک‌جانبه بر «دموکراسی رادیکال» و «کاهش نقش دولت»، آگاهانه یا از سر ناآگاهی، اصل کلیدی لنینیسم، یعنی ضرورت دیکتاتوری پرولتاریا در مرحله گذار پرپیچ و خم به سوسیالیسم را به محاق می‌برد.

لنین، آن تئوریسین بی‌همتا، در اثر کوبنده «انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد» (۱۹۱۸) با قاطعیت می‌نویسد: «میان دموکراسی بورژوایی فریبنده و دیکتاتوری رهایی‌بخش پرولتاریا، یک دوره انقلابی طولانی و سرنوشت‌ساز وجود دارد. دموکراسی بورژوایی همواره محدود، صوری و در عمل، ابزاری در دست ستمگران و استثمارگران است.»
تجربه تاریخی چین به روشنی نشان می‌دهد که برای غلبه بر عقب‌ماندگی‌های مزمن تاریخی و مقاومت جانانه در برابر فشارهای بی‌امان امپریالیستی، نیاز به دولتی قدرتمند، متمرکز و هدفمند است که منافع طبقه کارگر و زحمتکشان را نمایندگی کند. دنگ شیائوپینگ، معمار هوشمند اصلاحات اقتصادی چین، در سخنرانی مشهور خود در سال ۱۹۹۲ با بصیرت تمام گفت: «بدون رهبری حزب کمونیست و دولت سوسیالیستی، چین در گرداب هرج و مرج فرو خواهد رفت و هدف والای توسعه و رفاه برای عموم مردم محقق نخواهد شد.»
۶. راهی به سوی رهایی: بازگشت به اصول لنینیسم و همبستگی با جهان ستمدیده

برای شکل‌گیری یک جریان چپ اصیل و انقلابی در ایران، ضروری است که:

۱. پیکار طبقاتی را در کانون تحلیل‌ها و فعالیت‌های خود قرار دهد: به جای پرداختن به مباحثات انتزاعی و بی‌خاصیت درباره «دموکراسی رادیکال»، باید بر مسائل ملموس و عینی زندگی توده‌های مردم، مانند فقر فزاینده، بیکاری گسترده، گرانی کمرشکن مسکن و نابرابری‌های اقتصادی عمیق تمرکز کند.

۲. از تجربیات درخشان سوسیالیستی در جنوب جهانی درس بیاموزد: به جای تحقیر نابخردانه تجربه چین و دیگر کشورهای سوسیالیستی، باید با نگاهی انتقادی اما سازنده و با رویکردی مبتنی بر همبستگی، دستاوردهای ارزشمند آنها را بررسی کرده و از آنها الهام بگیرد.

۳. مبارزه بی‌امان با امپریالیسم و هژمونی سلطه‌گرانه غرب را در اولویت قرار دهد: جریان چپ واقعی نمی‌تواند نسبت به سلطه امپریالیستی بی‌تفاوت بماند. همان‌گونه که لنین تیزبینانه گوشزد کرده بود: «مبارزه اصیل با امپریالیسم جهانی بدون مبارزه قاطع با اپورتونیسم داخلی غیرممکن است.»

۴. برنامه‌ای عملی و مشخص برای بهبود شرایط مادی زندگی عموم مردم ارائه دهد: چنانکه شی جین‌پینگ در سیاست مترقی «شکوفایی مشترک» مطرح کرده است، هدف غایی سوسیالیسم باید ارتقای همه‌جانبه سطح زندگی مادی و معنوی توده‌های زحمتکش باشد.

سخن پایانی

چپ لیبرال ایرانی با پناه بردن به گفتمان‌های فرهنگی و انتزاعی، از رویارویی شجاعانه با واقعیت‌های تلخ مبارزه طبقاتی طفره می‌رود و آگاهانه یا ناآگاهانه، به تقویت هژمونی امپریالیسم غرب یاری می‌رساند. آنچه امروز جریان چپ در ایران به آن نیازمند است، نه رویکردهای فرامادی و بی‌خاصیت مکتب فرانکفورت، بلکه بازگشت قاطعانه به اصول بنیادین لنینیسم در مبارزه طبقاتی و اعلام همبستگی بی‌دریغ با نیروهای ضدامپریالیستی در سراسر جهان است.
همان‌گونه که مائو تسه تونگ، آن رهبر فرزانه، به درستی گفته بود: «انقلاب، بزم نیست؛ نوشتن مقاله نیست؛ نقاشی کشیدن یا گلدوزی کردن نیست؛ انقلاب، قیام است، یک عمل خشونت‌آمیز است که به واسطه آن یک طبقه، طبقه دیگر را سرنگون می‌کند.»
چپ واقعی باید از برج عاج روشنفکری خود فرود آید  و دل بستن به چپ های روزنامه ای دست شوید و در صفوف فشرده توده‌های ستمدیده، برای تحقق تغییرات بنیادین در شرایط مادی زندگی آنها، بی‌امان مبارزه کند. این است درس بزرگ لنینیسم و تجربه پیروزمند انقلاب چین.
در جهانی که امپریالیسم همچنان قدرت مسلط و ویرانگر است، مبارزه طبقاتی و ضدامپریالیستی نه یک انتخاب، بلکه یک ضرورت تاریخی و یک تکلیف انقلابی است.