
افسانهی اندیشهی ۱۹۶۸ و روشنفکران فرانسوی: فتیشیسم کالای تاریخی
گابریل راکهیل
منتشرشده شده در مانتلی ریویو
ترجمه مجله جنوب جهانی
«بورژوازی خردهپا از مبارزهی طبقاتی بیم دارد و آن را تا به پایان منطقیاش، تا به هدف اصلیاش، پیش نمیبرد.»
– ولادیمیر ایلیچ لنین
«رویدادها، دیالکتیک واقعی تاریخاند.»
– آنتونیو گرامشی
تحلیلی دیالکتیکی از ۱۹۶۸
همانند هر جنبش اجتماعی و سیاسی بزرگ، آنچه تحت عنوان «رویدادهای مه ۱۹۶۸» شناخته میشود، ابعادی گوناگون و تضادهای درونی بسیاری دارد. نمیتوان آنها را با یک معنا یا مفهوم یکدست خلاصه کرد، چرا که خود این وقایع عرصهی واقعیِ کشمکشهای طبقاتی بودند؛ جایی که گروههای مختلف برای کسب قدرت، در جهتهای متضاد تلاش میکردند. این امر نه تنها دربارهی گذشته بلکه دربارهی اکنون نیز صادق است، چرا که نبرد بر سر معنای تاریخی این وقایع، هنوز ادامه دارد.
رویکردی دیالکتیکی به ۱۹۶۸، نخست با پذیرش پیچیدگی بیپایان این رخدادها آغاز میشود، اما در عین حال میکوشد تا با تجریدی سنجیده و کاربردی از دل این پیچیدگی، چارچوبی مفهومی به دست دهد که برخی از ویژگیهای بنیادین این وقایع را روشن کند. چنین چارچوبی میتواند در سطوح متفاوتی از انتزاع شکل گیرد و از این رو تحلیل چندساحتی (multi-scalar) را ممکن سازد؛ تحلیلی که هم توانایی دارد تا تصویر کلان از رویداد ارائه دهد و هم بر جزئیات ظریف تمرکز کند. برای آنکه این تحلیل ثمربخش باشد، باید میان این سطوح گوناگون، رابطهای منسجم وجود داشته باشد؛ بهگونهای که در درون یکدیگر جای گیرند.
در این نوشتار، ابتدا چارچوب کلی را بهطور مختصر شرح میدهم و سپس به بررسی یکی از عناصر خاص آن میپردازم: نقش روشنفکران فرانسوی و بهطور مشخصتر، آنچه «نظریهی فرانسوی» نام گرفته است. در قیامهای سال ۱۹۶۸ فرانسه، دستکم دو نیروی اصلی در صحنه حضور داشتند. از یک سو، جنبش جوانان و دانشجویان نسل انفجار جمعیت پس از جنگ جهانی دوم قرار داشت، که بخشی از آن از گسترش طبقهی متوسط پساجنگ و افزایش سریع جمعیت دانشجویی ناشی میشد. این جنبش عمدتاً با روحیهای ضدنظام مستقر شناخته میشد و آنطور که میشل کلوسکار توصیف میکند، سرشار از «آزادیخواهی عصیانگرانه» بود؛ گرایشی که گاه بیهیچ مرزی با ضدکمونیسم آشکار (نظیر آنچه در شخصیت دانیل کوهن-بندیت دیده میشد) پیوند میخورد. از سوی دیگر، شاهد بسیج عظیم کارگران بودیم؛ اعتصابی که به بزرگترین اعتصاب تاریخ اروپا تبدیل شد و دستاوردهای ملموسی برای طبقهی کارگر به بار آورد. در حالیکه نیروی نخست، عمدتاً به جریان چپ نو، با گرایشهای لیبرتر و فرهنگی وابسته بود، نیروی دوم گاه با عنوان سیاستورزی «چپ کهنه» در مبارزهی کار علیه سرمایه شناخته شده است.
تاریخنگاری بورژوایی، بیش از هر چیز، شورشهای دانشجویی در قلب پاریس را از سال ۱۹۶۸ در حافظهی جمعی نگه داشته است: سنگربندیها در محلهی لاتن، اشغال سوربن، شعارهای آزادیخواهانه و مانند آن. بخش قابلتوجهی از روشنفکران—از آنارشیستها و مائوئیستها گرفته تا تروتسکیستها، سوسیالیستهای لیبرتر و مارکسیستها—با نوشتارها و همچنین حضور در خیابان و اشغالها، از این جنبشها حمایت کردند. اما روشنفکران مارکسیست-لنینیست، اغلب استراتژیِ سیاسی جنبشهای دانشجویی را که بیسازمان، خردهبورژوایی و گاه ضدکمونیستی میدانستند، مورد نقد قرار دادند؛ آنان این گرایشها را چپگرایی کودکانه (gauchisme) و مبتلا به توهم وجود شرایط انقلابی تلقی میکردند. با این حال، بسیاری از همین روشنفکران، جنبش جوانان را بهعنوان محرکی جدی برای ورود به مرحلهی جدیدی از مبارزهی طبقاتی میدیدند و با قدرت از جنبش کارگری پشتیبانی میکردند.
نکتهی اساسی آن است …..

