
نوشته سوزانا گومز
ترجمه مجله جنوب جهانی
مرکز مطالعات پراکسیس اخیراً شانزدهمین شماره نشریه پرولتری خود را منتشر کرده است که در آن به بررسی تحول دموکراسی از زمان ظهور سرمایهداری میپردازد. اهمیت محتوای این نشریه از آن روست که از زمان بحران جهانی 2008، بحث پیرامون بحران دموکراسی از نو جان گرفته و اخیراً نیز نگرانیها از ظهور اشکال اقتدارگرایانه با گرایشهای فاشیستی در جهان رو به افزایش است. از این رو، اگرچه مطالعه این محتوا نیازمند اندکی تلاش است، اما اهمیت سیاسی والای آن، انگیزه لازم برای خواندن آن را فراهم میآورد؛ خواندنی که ما نیز با این بررسی مختصر، امیدواریم آن را تشویق کنیم.
این سند با اشاره به ریشههای دموکراسی مدرن و تأثیر آن بر انقلابهای بورژوایی قرن نوزدهم آغاز میشود. سپس پیشرفتهای آن را در قرون نوزدهم و بیستم بررسی میکند و چرخشها و تفسیرهای مجدد آن را از منظر تفکر پسامدرن در اواخر قرن بیستم مورد توجه قرار میدهد. در ادامه، نقدی بر محدودیتهای آن از دیدگاه مارکسیستی ارائه میدهد. در نهایت، به شناسایی ضرورت یک تحول اجتماعی بنیادین برای دستیابی به نوعی از دموکراسی میپردازد که اشکال واقعی خودگردانی را ممکن سازد.
در بخش نخست، نشریه به تغییرات عمیقی اشاره میکند که با بحران فئودالیسم و گذار به سرمایهداری در اروپای غربی بین قرون پانزدهم تا هجدهم همراه بود. این دوره، دوران تحولی رادیکال هم در جامعه و هم در تصورات رایج درباره جهان بود. اومانیسم، رنسانس، عصر روشنگری و انقلابهای علمی، بخشی از جنبشها و تغییرات در ذهنیت اجتماعی بودند که همزمان با پیشرفت در صنایع دستی رخ دادند و به انقلاب صنعتی اول و گذار به صنایع بزرگ منتهی شدند؛ گذاری که با آن، رابطه سرمایهداری تثبیت شد. در طول این دوره طولانی بحران/گذار، این ایده جا افتاد که فعالیت انسانی هم محیط فیزیکی و هم سازمان اجتماعی را دگرگون میکند و در نتیجه، تصورات کهنه آفرینشگرایانه درباره جهان و انسان فرو ریخت و تصوری که هنوز هم غالب است، یعنی اینکه «انسان» یا فرد، مرکز و بنیاد جامعه بورژوایی جدید است، جایگزین آن شد.
نشریه همچنین تأکید میکند که انتقال قدرت به طبقه سرمایهدار تنها از طریق انقلابهای سیاسی بزرگ -که انقلابهای انگلستان (1642-1651)، آمریکا (1775-1783) و فرانسه (1789-1899) برجستهترین آنها هستند- یا از طریق تحولات از بالا، همانطور که در اتحاد آلمان و ایتالیا رخ داد، امکانپذیر شد. با این حال، آنچه در همه آنها مشترک بود، این بود که شکلگیری جامعه بر اساس افراد، که فرض میشد دارای عقل و آزادی هستند، به عنوان یک امر طبیعی تحمیل شد؛ کیفیاتی که از طریق آنها دموکراسی در معنای لیبرالی آن توجیه شد. بنابراین، «پذیرش» فرد به عنوان حاکم، خودمختار و آزاد، کلیدی بود که گفتمان جمهوری (res-publica) و دموکراسی بورژوایی، که ظاهراً بر قراردادهای اجتماعی که آن افراد را تعیین میکردند استوار بود، بر آن بنا نهاده شد.
با این وجود، دوره طولانی بحران/گذار که طی آن نظام کهنه فئودالی فرو ریخت، منجر به شکل اصلی دیگری از استثمار و سلطه سیاسی شد؛ شکلی که در آن طبقه بورژوای جدید قدرت خود را از طریق استثمار پرولتاریا گسترش میدهد. سپس تقسیم بندی کهنه جامعه به طبقات اجتماعی، شکل خود را به اشکال دیگری تغییر داد که در آنها استثمار و سلطه با تمام خشونت خود آشکار نمیشوند. و چنین نتیجهای نمیتواند در روشنایی روز آشکار شود، زیرا کاملاً با وعده آزادی، برابری و برادری که ظاهراً باید ویژگی نتیجه انقلابهای سیاسی شکلدهنده جامعه مدرن جدید باشد، در تضاد است.
از این رو، دشواریای که متفکران آن دوره، عمدتاً فلاسفه و اقتصاددانان، با آن روبرو بودند، چگونگی توجیه مناسب این امر بود که افراد جدا و خودخواه، دولت و حکومت را به وجود میآورند. راه حل فرضی، مبتنی بر این فرض بود که عقل به عنوان واسطهای در برخورد بین افراد، یعنی بین تقسیم جامعه، عمل میکند. به این ترتیب، دموکراسی به بخشی از گفتمانی تبدیل شد که بورژوازی از طریق آن قدرت جدید خود را توجیه میکرد و مهمتر از آن، بازتولید تقسیم اجتماعی طبقاتی را طبیعی و پنهان میساخت.
در بخش دوم مقاله توضیح داده میشود که نقد بهجای انگلس و مارکس بود که امکان نشان دادن خلأها و تناقضهای ذاتی در مفهوم بورژوایی دموکراسی را فراهم آورد. به طور خاص، نوشتههای مارکس جوان نشان میدهد که چگونه مفهوم لیبرالی حقوق صرفاً از مالکان محافظت میکند و در عین حال حقوق جامعه فقیر را نادیده میگیرد. علاوه بر این، مارکس موفق میشود این نکته را مطرح کند که درک مناسب دولت و نهادهای آن بدون تبیین روابط اجتماعی متناظر با شرایط مادی تولید غیرممکن است.
مارکس توضیح داد که در سرمایهداری، تولید به صورت فردی و غیرمتمرکز انجام میشود و به همین دلیل، محصول کار انسانی ضرورتاً شکل کالا به خود میگیرد. با توجه به این شرایط، محصول کار تنها میتواند تحت واسطه پول با یکدیگر مرتبط شده و مبادله شود. این نوع روابط است که منجر به آن میشود که «فرد» تنها به عنوان مالک کالا وجود داشته باشد؛ شرطی که امکان تصاحب، اندوختن و استفاده از پول به عنوان وسیلهای برای خرید وسایل تولید و نیروی کار را فراهم میآورد. این وسایل و نیروی کار برای تولید و استخراج ارزش اضافی (اضافه ارزش)، که پایه سود سرمایهداری است، به کار گرفته میشوند.
در ادامه این بخش تأکید میشود که سرمایه یک رابطه اجتماعی است که به عدهای اجازه میدهد عدهای دیگر را استثمار کنند و علاوه بر آن، با نیاز به انباشت بیوقفه مشخص میشود. به همین دلیل، هم سرمایهداران و هم پرولتاریا تابع روابط و پویاییهای تولید و بازتولید اجتماعی هستند که بر آن حاکم نیستند؛ زیرا رقابت آنها را مجبور میکند تا فرآیندهای نوآوری دائمی ایجاد کنند که در آنها به طور سیستماتیک از وسایل تولید بیشتر و کارگران مستقیم کمتری استفاده میشود. نتایج این امر، افزایش تعداد بیکاران پرولتر، تمرکز شدید سرمایه و بحرانهای مکرر انباشت است. به همین دلیل است که حاکمیت و آزادی فرد، صرفاً ظاهری است، زیرا قوانین انباشت هستند که واقعاً آنها را تعیین میکنند. به همین دلیل است که جامعه تقسیم طبقاتی خود را بازتولید میکند و قدرت سرمایه توسط حقوق بورژوایی مشروعیت یافته و تقویت میشود. از این رو، نتیجهگیری این است که دموکراسی تحت سرمایهداری وظیفه قانونی و مشروعیت بخشیدن به رابطه اجتماعی استثمار را بر عهده دارد.
در بخش بعدی، نشریه ما را به سیر تحولات سیاسی و اجتماعی که از نیمه دوم قرن نوزدهم تا اواخر قرن بیستم رخ داد، میبرد. از یک سو، فراز و نشیبهایی را نشان میدهد که از طریق آنها جمهوریهای اروپایی تثبیت شدند و چگونه در این میان، مبارزات پرولتاریا و سایر اقشار جامعه برای گسترش حقوق مدنی، سیاسی و اجتماعی حیاتی بود. تأکید میکند که چگونه انقلاب روسیه در سال 1917 به منبع فشاری برای کشورهای سرمایهداری تبدیل شد و چگونه در پی آن، این کشورها تلاش کردند تا از طریق گسترش سیاستهای دولت رفاه، پرولتاریا را ادغام کنند؛ شرایطی که خود بورژوازی از اواخر قرن بیستم به منظور مدیریت بحران انباشت سرمایه، به تخریب آن پرداخته است.
همچنین، در بخش چهارم اشاره میشود که بحران دموکراسی نمایندگی و بورژوایی از اوایل قرن بیستم وجود داشته است. در این بخش به سرعت شاخههای مختلفی که به تبیین این بحران پرداختهاند، بررسی میشود؛ با مفاهیم پیشنهادی وبر آغاز شده و با مشارکتهای کارل اشمیت، آدورنو و هورکهایمر، سی. رایت میلز، رابرت دال و در نهایت تحلیلهای نوربرتو بوبیو و جووانی سارتوری در اواخر قرن بیستم ادامه مییابد. یک عنصر مشترک در میان گرایشهای مختلف، شناسایی جدایی بین نخبگان و اکثریتهای مردمی به عنوان منبع این بحران بود. با این حال، نکته جالب توجه در این بخش این است که نشان میدهد چگونه مواضع لیبرال در برابر محتوای کلاسیک دموکراسی عقبنشینی کرده و در نسخه دموکراسی رویهای خود، آن را به مکانیسمهای صرف رقابت برای تصمیمگیریهای جمعی تقلیل داده و آشکارا به توجیه نتایج تاریخی ناپایدار بسنده میکنند.
بخش پنجم به بازنگریهای دموکراسی از منظر گرایشهای پسا مارکسیستی و پسامدرن، که در اواخر قرن بیستم غالب بودند، میپردازد. این سند به طور خلاصه مسیری را تشریح میکند که از طریق آن، طرح فکری مدرن به چالش کشیده میشود؛ با تأکید بر عدم امکان شناخت واقعیت و در عوض، بنا نهادن پایههای آنچه تفسیرها خواهند بود، زیرا «انسان» همواره در زندان ابدی جهان نمادین گرفتار است. از این وضعیت، غلبه بخت و اقبال محض در تغییرات اجتماعی و همچنین گرایش خاصی که بیعملی اجتماعی را ترویج میکند، ناشی میشود. در ادامه تأکید میشود که اگرچه گرایشهای پسامدرن امکان ساخت مفاهیم بدیع دموکراسی، به عنوان نوعی فرآیند دائمی، و از این طریق گسترش به رسمیت شناختن برخی تفاوتهای اجتماعی و گسترش حقوق «اقلیتها» را فراهم آوردهاند، اما فراموشی دائمی آنها نسبت به شرایط مادی که جامعه کنونی بر آن استوار است، منجر به آن شد که دیدگاه آنها از ضرورت اساسی غلبه بر رابطه سرمایهداری جدا شود.
این سند بر نقد مارکس از تفکر بورژوایی تأکید میکند؛ تفکری که روابط اجتماعی را به مفاهیم صرف تقلیل میدهد. در این راستا، برجسته میسازد که از نظر مارکس، مفاهیم «به اشکال ذهنی پذیرفتهشده توسط جامعه تبدیل میشوند» و از این رو، عینیت یافته و سازنده همان شرایط مادی میشوند. با این حال، تحلیل واقعیت از دیدگاه مارکس بر حرکت خود سرمایه و روابط متناقض و سازنده آن استوار است. از همین رو، او میتواند سرمایه را به عنوان یک نیروی جوهریشده (یا خودمختارشده) شناسایی کند که اصل غیرعقلانی انباشت برای انباشت را بر کل جامعه تحمیل میکند. بدین ترتیب، سرمایه صرفاً یک مفهوم یا یک روایت نیست، بلکه یک رابطه اجتماعی عینی است و تمام بحث در همین جا نهفته است؛ زیرا واقعاً میتوان گرایشها یا نظمی را که سرمایه بر اساس آن عمل میکند، شناسایی کرد. این گرایشها از یک مرحله بحران/گذار جدید -یعنی یک مرحله انقلابی- عبور میکنند که در میانه آن، شرایط برای تلاش طبقه پرولتاریا جهت تحقق واقعی تغییر تاریخی بالقوه بهبود مییابد.
بخش هفتم -که سند با آن به پایان میرسد- مطرح میکند که دموکراسی تحت سرمایهداری یک امر محال است، اگر منظور از آن اعمال خودگردانی بر شرایطی باشد که کل اجتماع از طریق آن بازتولید میشود. علاوه بر این، اشاره میکند که دموکراسی شکلی متناقض دارد؛ زیرا پیش از خودمختاری و آزادی افراد، آنچه حاکم است، حرکت خودکار غیرعقلانی انباشت سرمایه برای انباشت است که چیزی جز دیکتاتوری آن نیست. با این حال، همین شکل دموکراسی موفق میشود نه تنها فقدان آزادی فردی، بلکه خود مبارزه طبقاتی را نیز پنهان کند؛ زیرا به عنوان سازوکاری ارائه میشود که از طریق آن افراد و سازمانهایشان قواعد جمعی را تعیین میکنند که در آن گفتگو، احترام و قواعد رقابت که فرآیند سیاسی را مشخص میکنند، اولویت دارند.
و دقیقاً در مواجهه با همین شکل متناقض که دموکراسی تحت سرمایهداری را تشکیل میدهد، مواضع پرولتری باید اشکال مبارزه خود را تنظیم کنند. زیرا دموکراسی در حالی که وظیفه اصلیاش توجیه و مشروعیت بخشیدن به تقسیم اجتماعی و استثمار است، مجبور میشود حقوق و اشکال مشارکت را گسترش دهد؛ شرایطی که امکان ساخت فضاهای حیاتی برای توسعه سازمان پرولتری و مردمی را فراهم میآورد. این مبارزه برای تثبیت مواضعی است که هدفشان شکلدهی به روابط اجتماعی جدید و دموکراسی با محتوای واقعی است؛ یعنی مبارزهای که هدف آن فرو ریختن محدودیتهای تنگ و رسمی تحمیلشده توسط دیکتاتوری سرمایه است.
نشریه در ادامه میگوید: «بنابراین، فضاها ساخته و کسب میشوند، با این آگاهی که این پیروزیها همواره جزئی هستند؛ زیرا باید در درون روابط و قدرتی که مشخصه جهان سرمایهداری و دموکراسی محدود و صوری آن است، عمل کنند. از همین رو، شعار راهنما، تلاش برای به نهایت رساندن دموکراسی صوری حاکم تحت سرمایهداری است، به این امید که اشکال برتر و نوظهور بتوانند از آن جوانه بزنند.» این سند با پیروی از انگلس هشدار میدهد که در این چارچوب مبارزه، بورژوازی میتواند قانونیت خود را زیر پا گذاشته و اشکال کاملاً اقتدارگرایانه و فاشیستی را مستقر کند؛ گرایشی که در برخی مناطق جهان در حال تقویت است و در مواجهه با آن باید به یاد داشت که شکل خاصی که سلطه سیاسی از طریق دموکراسی به خود میگیرد، برای توسعه بعدی مبارزات پرولتری از اهمیت بسزایی برخوردار است.

