ترجمه، جمع‌آوری و نگارش مجید افسر

مجله جنوب جهانی

نقد دسته‌بندی «توتالیتاریسم»: بررسی انتقادی مفهومی از دومینیکو لوسوردو

بخش اول: مقدمه و بنیان‌های نظری

درآمدی بر یک مفهوم مناقشه‌برانگیز
دومینیکو لوسوردو، اندیشمند مارکسیست برجسته ایتالیایی، در جستار ژرف‌کاوانه «نقد دسته‌بندی کلیت‌گرایی»، به واکاوی و ارزیابی انتقادی مفهوم مناقشه‌برانگیز «کلیت‌گرایی» (Totalitarianism) می‌پردازد. این انگاره که به‌ویژه در دوران قطب‌بندی جنگ سرد، کارکردی محوری یافت، به مثابه ابزاری ایدئولوژیک برای سنجش و قیاس نظام‌های سیاسی گوناگون به کار گرفته شد. لوسوردو در این اثر روشنگرانه، نشان می‌دهد که چگونه این مفهوم، اغلب به شکلی گزینشی و بدون در نظر گرفتن بسترهای پیچیده تاریخی، اقتصادی و ژئوپلیتیک، مورد بهره‌برداری قرار گرفته است.
اهمیت پژوهش لوسوردو از آن روست که برخلاف رویکرد مسلط در محافل آکادمیک که کلیت‌گرایی را صرفاً برساخته رژیم‌های معین (به‌طور اخص شوروی استالینی و آلمان نازی) قلمداد می‌کند، او این مفهوم را در پهنه‌ای وسیع‌تر از تاریخ به تحلیل می‌کشد. لوسوردو با ارائه انبوهی از مستندات تاریخی، استدلال می‌نماید که بسیاری از خصیصه‌های منتسب به نظام‌های «کلیت‌گرا»، در دل دموکراسی‌های غربی و امپراتوری‌های استعماری نیز ریشه دوانده‌اند، اما این موارد غالباً در تحلیل‌های مبتنی بر نظریه کلیت‌گرایی به اغماض سپرده می‌شوند.

چندگانگی معنایی کلیت‌گرایی

یکی از ارکان بنیادین نقد لوسوردو، ماهیت چندوجهی و چندلایه مفهوم کلیت‌گرایی است. او نشان می‌دهد که این واژه از بدو پیدایش، حامل دو معنای متمایز بوده است:
۱. معنای ایجابی (جامعیت و فراگیری): در این تلقی، کلیت‌گرایی دلالت بر جامعیت و فراگیری یک ایدئولوژی یا نظام فکری در پاسخگویی به پرسش‌های اساسی و وجودی انسان دارد. برای نمونه، کارل بارت، الهی‌دان نامدار پروتستان، از «کلیت‌گرایی قانونی» پیام مسیحیت سخن به میان می‌آورد. در این سیاق، کلیت‌گرایی نمایانگر نوعی انسجام درونی و شمولیت یک نظام فکری است.
۲. معنای سلبی (سلطه تمامیت‌خواهانه): در این کاربرد که امروزه غلبه یافته است، کلیت‌گرایی به مثابه نقدی بر رژیم‌هایی به کار می‌رود که سودای اعمال کنترل مطلق بر تمامی زوایای حیات اجتماعی و فردی را در سر می‌پرورانند. مکتب انتقادی فرانکفورت، به‌ویژه چهره‌های شاخصی چون هورکهایمر و آدورنو، حتی از مفهوم «سرمایه‌داری کلیت‌گرا» سخن می‌گفتند و بر این باور بودند که نظام سرمایه‌داری نیز می‌تواند ساختارهای کلیت‌گرا را بازتولید نماید.
لوسوردو استدلال می‌کند که در طول دوران پرتنش جنگ سرد، معنای منفی این مفهوم به شکلی گزینشی و هدفمند برای تقبیح و محکوم نمودن رژیم‌های کمونیستی و فاشیستی به کار گرفته شده است، این در حالی است که:
– جنبه‌های مشابه و هم‌سنخ در دموکراسی‌های غربی (نظیر پدیده مک‌کارتیسم، سرکوب جنبش‌های حقوق مدنی، و سیاست‌های استعماری) به عمد نادیده گرفته شده‌اند.
– زمینه‌های پیچیده تاریخی و ژئوپلیتیک که بستر شکل‌گیری این رژیم‌ها را فراهم آوردند (مانند جنگ‌های خانمان‌سوز، محاصره‌های اقتصادی طاقت‌فرسا، و تهدیدات مداوم خارجی) در تحلیل‌های رایج لحاظ نشده‌اند.
– مشابهت‌های ساختاری و بنیادین میان برخی سیاست‌های اعمال شده در غرب (مانند سیاست‌های تبعیض نژادی در ایالات متحده) و رژیم‌های فاشیستی کمتر مورد توجه و مداقه قرار گرفته‌اند.
لوسوردو با لحنی انتقادی می‌نویسد:

«کلیت‌گرایی به مفهومی بدل گشته است که کارکردی ایدئولوژیک بر کارکرد تحلیلی آن سایه افکنده است. این مفهوم، به جای آنکه پیچیدگی‌های سترگ تاریخی را آشکار سازد، اغلب در پرده نهان ساختن آن‌ها نقش ایفا می‌کند.»

همین چندگانگی معنایی و کاربرد گزینشی مفهوم کلیت‌گرایی، شالوده استدلال لوسوردو برای نقد بنیادین این دسته‌بندی و پیشنهاد رویکردی بدیل را تشکیل می‌دهد؛ رویکردی که بسترهای تاریخی، اقتصادی و ژئوپلیتیک را در کانون توجه قرار می‌دهد.

بخش دوم: هانا آرنت و دگردیسی مفهوم کلیت‌گرایی در سپهر جنگ سرد
هانا آرنت و اثر سترگ «منشأ کلیت‌گرایی»

هانا آرنت، بی‌گمان، یکی از تاثیرگذارترین متفکران در عرصه نظریه‌پردازی پیرامون مفهوم کلیت‌گرایی به شمار می‌رود. لوسوردو در تحلیل خود، توجه ویژه‌ای به تطور و دگرگونی آثار آرنت، به‌ویژه اثر ماندگار «منشأ کلیت‌گرایی» (The Origins of Totalitarianism) معطوف می‌دارد. این کتاب که نخستین بار در سال ۱۹۵۱ منتشر شد، تأثیری ژرف و دیرپا بر درک معاصر ما از پدیده کلیت‌گرایی نهاده است.
لوسوردو نشان می‌دهد که طرح اولیه کتاب آرنت که در کوران جنگ جهانی دوم شکل گرفته بود، رویکردی به مراتب متفاوت‌تر را دنبال می‌کرد:

۱. نسخه اولیه (پیش از ۱۹۴۷): در این طرح اولیه، آرنت استعمار و نژادپرستی (به‌ویژه یهودستیزی انگلیسی و امپریالیسم بریتانیا) را به عنوان پیش‌زمینه‌های اصلی و تعیین‌کننده ظهور رژیم‌های کلیت‌گرا معرفی می‌نمود. او ارتباطی مستقیم و وثیق میان سیاست‌های استعماری اروپا و برآمدن فاشیسم برقرار می‌ساخت.
۲. نسخه نهایی (۱۹۵۱): با آغاز دوران پرتنش جنگ سرد، آرنت تحت تأثیر فضای ایدئولوژیک حاکم قرار گرفت و در نسخه نهایی کتاب، کانون توجه خود را از نقد استعمار به مقایسه محدود میان شوروی استالینی و آلمان نازی معطوف نمود. در این نسخه، نقد صریح استعمار رنگ باخت و جایگاه اتحاد شوروی به عنوان یک رژیم کلیت‌گرا در کنار آلمان نازی برجسته گردید.
لوسوردو این دگرگونی در رویکرد آرنت را نمونه‌ای بارز از تأثیرگذاری جنگ سرد بر تولید دانش آکادمیک قلمداد می‌کند. او بر این باور است که این تغییر جهت، بازتاب‌دهنده فشارهای سیاسی آن دوران است که آرنت را به سوی همسویی با گفتمان ضدکمونیستی غالب سوق داد.

ناهمگونی‌های درونی در تار و پود آثار آرنت

لوسوردو به ناهمگونی‌ها و تناقضاتی در آثار آرنت اشاره می‌کند که گواهی بر این چرخش فکری تحت تأثیر فضای ملتهب جنگ سرد است:

۱. دیدگاه آرنت پیرامون اتحاد شوروی:
– در سال ۱۹۴۲، آرنت اتحاد شوروی را به سبب «حل مسئله ملیت‌ها» و ایجاد یک جامعه چندقومیتی ستوده بود.
– اما در نسخه نهایی کتاب (۱۹۵۱)، استالین را متهم به ایجاد «جریان بی‌شکل» انسانی و نابودی هویت‌های فرهنگی می‌نماید.

۲. تغییر در تحلیل ریشه‌های نازیسم:
– در نسخه‌های اولیه، آرنت بر نقش محوری امپریالیسم و استعمار در شکل‌گیری نازیسم تأکید وافری داشت.
– در نسخه نهایی، این تأکید کمرنگ شده و جای خود را به تحلیلی می‌دهد که نازیسم و استالینیسم را به عنوان دو نمود از یک پدیده واحد (کلیت‌گرایی) معرفی می‌کند.
لوسوردو این تغییرات را مصداقی از «سیاست‌زدگی در عرصه علم» تلقی می‌کند و با لحنی انتقادی می‌نگارد:

«دگردیسی در آثار آرنت به وضوح نشان می‌دهد که چگونه مفهوم کلیت‌گرایی از یک ابزار تحلیلی بی‌طرفانه به یک سلاح کارآمد در زرادخانه جنگ سرد بدل گشت. این تغییر بنیادین سبب گردید تا بخش مهمی از تحلیل اولیه و روشنگرانه او درباره نقش تعیین‌کننده استعمار و نژادپرستی در ظهور فاشیسم به حاشیه رانده شود.»

ناکارآمدی رویکرد قیاسی (Deductivism)
یکی از نقدهای اساسی لوسوردو به آرنت و دیگر نظریه‌پردازان کلیت‌گرایی، اتخاذ رویکرد «قیاسی» (Deductivist) در تحلیل پدیده‌های تاریخی است. در این روش، پدیده‌های پیچیده تاریخی (همچون استالینیسم) به عنوان نتیجه‌ای منطقی و اجتناب‌ناپذیر از یک ایدئولوژی خاص (مارکسیسم) تلقی می‌شوند.
لوسوردو این رویکرد را به دلایل متعددی ناکارآمد و گمراه‌کننده می‌داند:

۱. نادیده گرفتن بسترهای تاریخی: این رویکرد، شرایط تاریخی و اجتماعی خاص (مانند جنگ داخلی روسیه، محاصره اقتصادی طاقت‌فرسا، تهدیدات مداوم خارجی) را که نقش تعیین‌کننده‌ای در شکل‌گیری استالینیسم ایفا نمودند، نادیده می‌گیرد.
۲. تقلیل‌گرایی ایدئولوژیک: پیچیدگی‌های سترگ تاریخی به ذات یک ایدئولوژی تقلیل داده می‌شوند، این در حالی است که عوامل متعددی در شکل‌گیری رژیم‌های سیاسی دخیل هستند.
۳. دوگانه‌انگاری ساده‌انگارانه: این رویکرد، جهان را به دو قطب متضاد تقسیم می‌کند: دموکراسی‌های غربی (خوب) و رژیم‌های کلیت‌گرا (بد)، بدون در نظر گرفتن تناقضات درونی و پیچیدگی‌های هر یک از این نظام‌ها.
لوسوردو در مقابل این رویکرد قیاسی، رویکردی تاریخی-ماتریالیستی را پیشنهاد می‌کند که در آن شرایط مادی، ژئوپلیتیک و تاریخی شکل‌دهنده به رژیم‌های سیاسی در کانون توجه قرار می‌گیرند.

تأثیر جنگ سرد بر گفتمان کلیت‌گرایی
لوسوردو بر این باور است که فضای ملتهب جنگ سرد سبب گردید تا مفهوم کلیت‌گرایی از جایگاه یک ابزار تحلیلی بی‌طرفانه به یک سلاح ایدئولوژیک کارآمد بدل شود:
۱. کاربرد یک‌سویه و جانبدارانه: در حالی که انتقاد از کلیت‌گرایی می‌توانست شامل جنبه‌های سرکوبگرانه در غرب (نظیر پدیده مک‌کارتیسم، نژادپرستی نهادینه شده، و سیاست‌های استعماری) نیز باشد، اما در عمل، این انتقادات صرفاً علیه رژیم‌های کمونیستی و فاشیستی به کار گرفته شد.
۲. مصونیت غرب از نقد: در این گفتمان مسلط، غرب به عنوان نقطه مقابل و آنتی‌تز کلیت‌گرایی معرفی گردید، این در حالی است که بسیاری از سیاست‌های اعمال شده در آن (مانند سرکوب جنبش‌های داخلی، سیاست‌های استعماری خشونت‌آمیز، نژادپرستی نهادینه شده) با معیارهای کلیت‌گرایی همخوانی داشتند.
۳. ابزار جنگ روانی: مفهوم کلیت‌گرایی به سلاحی قدرتمند در جنگ روانی و تبلیغاتی دوران جنگ سرد بدل گشت و کارکرد علمی و تحلیلی آن تحت‌الشعاع کارکرد سیاسی و ایدئولوژیک آن قرار گرفت.
لوسوردو با ارائه این تحلیل روشنگرانه، زمینه را برای نقدی عمیق‌تر و جامع‌تر از مفهوم کلیت‌گرایی و ارائه چارچوبی نظری جایگزین فراهم می‌سازد که در بخش‌های آتی به تفصیل به آن پرداخته خواهد شد.
بخش سوم: نقد رویکرد قیاسی و مقایسه با فاشیسم
محدودیت‌های رویکرد قیاسی در تحلیل کلیت‌گرایی
لوسوردو یکی از انتقادات محوری خود را متوجه رویکرد «قیاسی» (Deductivist) در نظریه کلیت‌گرایی می‌سازد. این رویکرد که در آثار متفکرانی چون آرنت، هایک، پوپر و تالمن به چشم می‌خورد، تلاش دارد تا پدیده‌های پیچیده تاریخی را به عنوان نتایج منطقی و اجتناب‌ناپذیر ایدئولوژی‌های خاصی تفسیر نماید. برای مثال، استالینیسم به عنوان فرجام منطقی مارکسیسم و نازیسم به عنوان محصول نهایی ایده‌های رمانتیک آلمانی معرفی می‌شوند.

لوسوردو با لحنی انتقادی می‌نگارد:
«رویکرد قیاسی، تاریخ را به منطق صرف ایده‌ها تقلیل می‌دهد و شرایط مادی، نیروهای اجتماعی و زمینه‌های ژئوپلیتیک را که نقش اساسی در شکل‌گیری رژیم‌های سیاسی ایفا می‌کنند، به کلی نادیده می‌گیرد.»

او برای نشان دادن ناکارآمدی این رویکرد در تبیین پیچیدگی‌های تاریخی، به موارد زیر اشاره می‌کند:
۱. تنوع در رژیم‌های کمونیستی: اگر استالینیسم نتیجه منطقی و اجتناب‌ناپذیر مارکسیسم بود، چرا تمامی رژیم‌های کمونیستی به استالینیسم منتهی نشدند؟ برای مثال، یوگسلاوی تحت رهبری تیتو، مجارستان پس از قیام ۱۹۵۶، و چکسلواکی در دوره مشهور به «بهار پراگ» مسیرهای کاملاً متفاوتی را پیمودند.

۲. شرایط تاریخی خاص اتحاد شوروی: در اتحاد شوروی، عواملی همچون:
– جنگ داخلی خونین پس از انقلاب اکتبر (۱۹۱۸-۱۹۲۱)
– مداخله نظامی چهارده کشور خارجی در امور داخلی روسیه
– محاصره اقتصادی طاقت‌فرسا و انزوای بین‌المللی
– تهدید دائمی حمله نظامی خارجی
نقشی بسزا و تعیین‌کننده در شکل‌گیری نظام استالینی ایفا نمودند که در تحلیل قیاسی به کلی نادیده گرفته می‌شوند.

۳. تفاوت بنیادین بین تئوری و عمل: لوسوردو نشان می‌دهد که بسیاری از سیاست‌های اتخاذ شده توسط استالین (مانند دکترین «سوسیالیسم در یک کشور») در تضاد آشکار با اندیشه‌های اصلی مارکس و لنین قرار داشت، و این امر گواهی می‌دهد که این سیاست‌ها نه نتیجه منطقی یک ایدئولوژی، بلکه واکنش‌هایی عملگرایانه و تاکتیکی به شرایط تاریخی خاص بودند.

نازیسم و فردگرایی: تناقضی آشکار در نظریه کلیت‌گرایی
لوسوردو در نقدی دیگر به نظریه کلیت‌گرایی، به تناقض آشکار در تفسیر ایدئولوژی نازیسم اشاره می‌کند. او نشان می‌دهد که برخلاف تصور رایج و غالب، نازیسم در عین تأکید وافر بر جمع (نژاد و ملت)، نوعی فردگرایی افراطی را نیز ترویج می‌نمود:

۱. تأکید بر فردیت و شخصیت در ایدئولوژی نازی: هیتلر در اثر مشهور خود «نبرد من» (Mein Kampf) و دیگر نوشته‌هایش، مکرراً از «فردیت» و «شخصیت» دفاع نموده و آن را در تقابل با «جمع‌گرایی مارکسیستی» قرار می‌داد. او «شخصیت» را به مثابه «نیروی خلاق» و محرک انسان قلمداد می‌کرد.
۲. حفظ مالکیت خصوصی: نازیسم برخلاف کمونیسم، نه تنها مالکیت خصوصی را حفظ نمود، بلکه فرایند خصوصی‌سازی گسترده‌ای را نیز در آلمان به اجرا گذاشت.
۳. همکاری تنگاتنگ با سرمایه‌داری: نازی‌ها روابط نزدیک و تنگاتنگی با صنعتگران و سرمایه‌داران بزرگ برقرار نمودند و از حمایت مالی و سیاسی آن‌ها برخوردار بودند.

لوسوردو با لحنی انتقادی می‌نگارد:

«نظریه کلیت‌گرایی با قرار دادن نازیسم و کمونیسم در یک مقوله واحد، تفاوت‌های بنیادین و اساسی این دو ایدئولوژی و نظام سیاسی را به کلی نادیده می‌گیرد. در حالی که کمونیسم – با تمامی انحرافات و کژروی‌هایش – به دنبال برابری اقتصادی و اجتماعی بود، نازیسم نظامی طبقاتی و نژادپرستانه را ترویج می‌کرد که در آن سلسله‌مراتب نژادی جایگزین اصل برابری انسان‌ها می‌شد.»


شباهت‌های ساختاری با دموکراسی‌های غربی
یکی از انتقادات اساسی لوسوردو به نظریه کلیت‌گرایی، این است که بسیاری از ویژگی‌هایی که به رژیم‌های «کلیت‌گرا» نسبت داده می‌شوند، در دموکراسی‌های غربی نیز به اشکال گوناگون وجود داشته‌اند. او برای اثبات این ادعای مهم، مثال‌های متعددی را ذکر می‌کند:

۱. محدودیت‌های جدی آزادی بیان در ایالات متحده :
– پدیده مک‌کارتیسم در دهه ۱۹۵۰ که هزاران نفر را به دلیل عقاید سیاسی و وابستگی‌های احتمالی به کمونیسم از مشاغل خود اخراج کرد و زندگی آن‌ها را تحت‌الشعاع قرار داد.
۲. ایجاد و اداره کمپ‌های کار اجباری:
– برپایی اردوگاه‌های اجباری برای نگهداری شهروندان ژاپنی‌تبار در ایالات متحده در طول جنگ جهانی دوم، که نمونه‌ای از سلب آزادی‌های اساسی بر اساس قومیت بود.
– وجود کمپ‌های کار اجباری در مستعمرات امپراتوری‌های بریتانیا و فرانسه، که نشان‌دهنده استفاده از کار اجباری در راستای منافع استعماری بود.
۳. وقوع کشتارهای اداری و نسل‌کشی:
– کشتار بومیان در قاره آمریکا، استرالیا و آفریقا توسط نیروهای استعماری اروپایی، که نمونه‌های هولناکی از حذف سیستماتیک گروه‌های جمعیتی به شمار می‌روند.
– قحطی‌های مصنوعی و تحمیلی در هند تحت حاکمیت استعماری بریتانیا، که منجر به مرگ میلیون‌ها نفر شد و نشان‌دهنده بی‌توجهی نظام استعماری به جان انسان‌ها بود.
۴. اعمال نظارت گسترده دولتی:
– برنامه‌های جاسوسی گسترده FBI علیه فعالان حقوق مدنی و سیاسی در ایالات متحده در دوران جنگ سرد و پس از آن، که حریم خصوصی و آزادی‌های فردی را نقض می‌کرد.
– اعمال سانسور و کنترل شدید بر جریان اطلاعات در دوران جنگ و بحران‌های ملی در کشورهای غربی.

لوسوردو با ارائه این نمونه‌های تاریخی نشان می‌دهد که پدیده «کلیت‌گرایی» منحصر به رژیم‌های خاص نبوده، بلکه می‌تواند در شرایط تاریخی معین (مانند جنگ‌های فراگیر، بحران‌های عمیق اقتصادی، یا احساس تهدیدات جدی خارجی) در هر نظام سیاسی، از جمله دموکراسی‌های غربی، ظهور و بروز یابد.

«آنچه تحت عنوان «کلیت‌گرایی» شناخته می‌شود، نه صرفاً محصول یک ایدئولوژی معین، بلکه برآیند شرایط پیچیده تاریخی، ژئوپلیتیک و بحران‌های اجتماعی است که دولت‌ها را به اتخاذ تدابیر استثنایی و تمرکز قدرت سوق می‌دهد. تفاوت اساسی اغلب در این است که این اقدامات در رژیم‌های غربی معمولاً به عنوان «موقتی» و «ضروری» توجیه می‌شوند، در حالی که در مورد رژیم‌های «دیگر»، به عنوان ذات و ماهیت آن نظام‌ها تلقی می‌گردند.»

این تحلیل روشنگرانه نشان می‌دهد که مرز میان دموکراسی و کلیت‌گرایی به مراتب سیال‌تر و پیچیده‌تر از آن است که نظریه‌پردازان سنتی کلیت‌گرایی ترسیم می‌کنند، و این مفهوم نیازمند یک بازنگری اساسی و دقیق است.

بخش چهارم: کلیت‌گرایی و ساختارهای نژادی
پیوند نازیسم با سیاست‌های نژادی ایالات متحده

لوسوردو در تحلیل دقیق خود نشان می‌دهد که یکی از جنبه‌های حیاتی و تعیین‌کننده نازیسم که در نظریه‌های رایج کلیت‌گرایی اغلب به آن بی‌توجهی می‌شود، سیاست‌های نژادی و ژنتیکی آن است. او با ارائه شواهد مستند تاریخی، ارتباطی مستقیم و معنادار بین سیاست‌های نژادی رژیم نازی و الگوهای موجود در ایالات متحده برقرار می‌سازد:

۱. جداسازی نژادی به عنوان یک الگو:
– قوانین موسوم به «جیم کرو» (Jim Crow) در ایالت‌های جنوبی آمریکا و نظام نهادینه شده جداسازی نژادی، به عنوان یک الگو و منبع الهام برای تدوین قوانین نژادی نورنبرگ (۱۹۳۵) در آلمان نازی عمل کردند.
– آدولف هیتلر در کتاب خود «نبرد من» (Mein Kampf) به صراحت از قوانین مهاجرت و جداسازی نژادی در ایالات متحده به عنوان یک نمونه موفق یا دست‌کم قابل توجه یاد می‌کند.
۲. نقش پیشگامانه ایالات متحده در علم اصلاح نژاد (Eugenics):
– ایالات متحده در اوایل قرن بیستم، پیشگام در توسعه و اجرای برنامه‌های «اصلاح نژاد» بود، که شامل قوانین مربوط به عقیم‌سازی اجباری افراد «نامناسب» و محدودیت ازدواج بین نژادهای مختلف می‌شد.
– نازی‌ها بسیاری از ایده‌ها و روش‌های خود در زمینه اصلاح نژاد را مستقیماً از دانشگاه‌ها و مراکز تحقیقاتی آمریکایی الهام گرفتند.
۳. منشأ اصطلاح «زیرانسان» (Untermensch):
– اصطلاح نژادپرستانه «زیرانسان» که توسط نازی‌ها به طور گسترده برای تحقیر و بی‌ارزش شمردن گروه‌های جمعیتی خاص (به‌ویژه اسلاوها و یهودیان) به کار می‌رفت، نخستین بار توسط نویسنده آمریکایی به نام لاتروپ استادارد (Lothrop Stoddard) در سال ۱۹۲۵ مطرح شد و سپس به ادبیات نژادپرستانه نازی‌ها راه یافت.
این تحلیل دقیق نشان می‌دهد که نازیسم نه صرفاً یک رژیم «کلیت‌گرا» به معنای عام، بلکه نتیجه یک ترکیب پیچیده از ایدئولوژی نژادی افراطی، ساختارهای سرمایه‌داری و میراث استعماری بود.

نقد دسته‌بندی حکومت تک‌حزبی
نظریه‌های سنتی کلیت‌گرایی اغلب «حکومت تک‌حزبی» را به عنوان یکی از ویژگی‌های تعیین‌کننده و اساسی آن معرفی می‌کنند. لوسوردو این دیدگاه را ناکافی و تا حدی گمراه‌کننده می‌داند:
– شبهات ساختاری بین کمونیسم و فاشیسم: متفکرانی چون هایک و تالمن تلاش می‌کنند تا شباهت‌های ساختاری بین سازماندهی حزب سوسیال دموکرات آلمان، حزب کمونیست و حزب ناسیونال سوسیالیست را برجسته کنند. با این حال، لوسوردو استدلال می‌کند که این شباهت‌ها بیشتر ناشی از شرایط تاریخی خاص (مانند تجربیات جنگ و مقاومت) بوده تا ریشه در ایدئولوژی‌های بنیادین آن‌ها داشته باشد.
– تأثیر الگوهای دینی و نظامی: لوسوردو اشاره می‌کند که هیتلر برای سازماندهی حزب نازی و نیروهای اس‌اس، از ساختار سلسله مراتبی کلیسای کاتولیک و نظم آهنین ارتش الهام گرفت، در حالی که بلشویک‌ها در سازماندهی حزب خود از ساختار حزب سوسیال دموکرات آلمان الگوبرداری کردند.
این تحلیل نشان می‌دهد که پدیده «حزب نظامی-دینی» یک برساخته تاریخی است و نه یک نتیجه منطقی و اجتناب‌ناپذیر از یک ایدئولوژی خاص.
در مسیر بازتعریف مفهوم کلیت‌گرایی
لوسوردو پیشنهاد می‌کند که برای درک دقیق‌تر پدیده کلیت‌گرایی، باید آن را نه صرفاً به عنوان یک ایدئولوژی خاص، بلکه به عنوان پیامد و برآیند شرایط تاریخی ویژه تعریف کنیم:

– تأثیر «جنگ کلی» (Total War): مفهوم «جنگ کلی» که پس از تجربه جنگ جهانی اول اهمیت یافت، نشان می‌دهد که دولت‌ها در شرایط بحران‌های فراگیر و تهدیدات موجودیتی، ساختارهای سیاسی و اجتماعی سنتی را به حالت تعلیق درآورده و به دنبال اعمال کنترل مطلق بر تمامی جنبه‌های جامعه می‌روند.

– اهمیت زمینه‌های جغرافیایی-سیاسی: کشورهایی که به طور مستقیم در معرض تهاجم نظامی و اشغال خارجی قرار داشتند (مانند اتحاد شوروی و آلمان در طول جنگ جهانی دوم)، تمایل بیشتری به سوی اشکال مختلف کلیت‌گرایی نشان دادند، در حالی که کشورهایی مانند ایالات متحده، با وجود داشتن قوانین تبعیض‌آمیز، این شرایط را تجربه نکردند.

کلیت‌گرایی به مثابه ایدئولوژی جنگ در دوران معاصر
در نهایت، لوسوردو استدلال می‌کند که نظریه کلیت‌گرایی خود به یک ایدئولوژی جنگ در دوران معاصر تبدیل شده است:
– تداوم استفاده از واژگان جنگ سرد در قرن بیست و یکم: استفاده از اصطلاحاتی مانند «تکفیری‌گرایی» و «دیکتاتوری مذهبی» در قرن بیست و یکم، در واقع تداوم همان الگوی قدیمی است و به توجیه جنگ‌های جدید (مانند حمله به عراق و مداخله در فلسطین) کمک می‌کند.
– تناقض اجرایی و حمایت از خشونت: نظریه کلیت‌گرایی، در حالی که خود را منکر ظلم و ستم معرفی می‌کند، غالباً از سیاست‌های خشونت‌آمیز و سرکوبگرانه علیه دشمنان فرضی حمایت می‌کند (مانند حمایت از کودتاهای ضدکمونیستی و کشتارهای وسیع در اندونزی و آمریکای لاتین).
نتیجه‌گیری
لوسوردو در پایان استدلال می‌کند که نظریه سنتی کلیت‌گرایی به دلیل ناکارآمدی خود در تبیین پیچیدگی‌های تاریخی و اجتماعی، نیازمند یک بازنگری اساسی و جامع است. او پیشنهاد می‌کند که به جای رویکردهای تقلیل‌گرایانه ددکتیو و ایدئولوژیک، از یک منظر مارکسیستی و تاریخی به بررسی دقیق شرایط مادی، میراث استعماری و پدیده «جنگ کلی» بپردازیم. تنها این رویکرد می‌تواند به ما کمک کند تا درکی عمیق‌تر و دقیق‌تر از پدیده‌های کلیت‌گرایانه داشته باشیم و از تکرار اشتباهات گذشته در آینده جلوگیری کنیم.