
مجید افسر
مجله جنوب جهانی
سخن آغازین
در ژرفای اثر «فلسفه چیست؟»، ژیل دلوز و فلیکس گتاری، آن دو معمار اندیشه پستمدرن، به بازآرایی ماهیت فلسفه همت گماشته و آن را در کسوت «آفرینش مفاهیم» بازتعریف مینمایند. این دو ژرفاندیش، با توسل به مفاهیمی بدیع چون جغرافیای فلسفی، زمین و آیندگان، و با کاوشی در نسبت میان فلسفه، هنر و دانش، ساختاری نظری را پی میریزند که امواج تأثیر آن، سپهر تفکر معاصر را درنوردیده است. اما پرسش بنیادینی همچنان پابرجاست: آیا این رویکرد، با تمامی شکوه نظریاش، میتواند پژواکگوی نیازهای رهاییبخش جانهای به ستوه آمده در عصر چنگال افکن سرمایهداری متأخر باشد؟
این مختصر، با دیدگانی نقاد و روحی جستجوگر، در پی آن است تا مهمترین آموزههای دلوز و گتاری در این اثر را از منظرگاه فلسفه مارکس به محک سنجش درآورد و نمایان سازد که چگونه تأکید یکجانبه بر مفهومسازی انتزاعی، آنگاه که از زمینه مادی حیات و تار و پود روابط تولید غافل میماند، میتواند فلسفه را به خلوتگاهی بدل سازد که از غوغای مبارزات راستین طبقات فرودست بسی دور افتاده است. این نقد، نه از سر انکار ارزشهای نظری این دو اندیشمند، بلکه از دل دغدغه پیوند استوارتر میان ساحل نظر و دریای عمل انقلابی برمیخیزد.
خاک و خاستگاه اندیشه: جدال جغرافیا و جوهر تاریخ
دلوز و گتاری در صفحات «فلسفه چیست؟»، مفهوم بدیع «جغرافیای فلسفی» را پیش مینهند و بر نقش محوری «زمین» و «قلمرو» در تکوین جوهر اندیشه فلسفی پای میفشارند. آنان استدلال میآورند که فلسفه نه صرفاً زاییده تجریدات ذهنی، بلکه ریشه در خاک و اقلیمهای خاص دارد. این نگرش در نگاه نخست، همنوایی با روح ماتریالیسم مارکسیستی را تداعی میکند، اما در ژرفا، از مسیر ماتریالیسم تاریخی فاصله میگیرد.
از دیدگاه مارکسیسم، «زمین» نه صرفاً یک مفهوم جغرافیایی یا حتی زیستمحیطی، بلکه بستر عینی مناسبات تولید است. مارکس در «ایدئولوژی آلمانی» با قاطعیت اعلام میدارد: «شیوه تولید زندگی مادی، فرآیند کلی زندگی اجتماعی، سیاسی و فکری را رقم میزند.» این بدان معناست که «زمین» در معنای راستین آن، عرصه کارزار طبقاتی و شبکه پیچیده روابط اجتماعی تولید است.
جغرافیای فلسفی دلوز و گتاری، با وجود نقاب ماتریالیستیگرایانهاش، از تحلیل دقیق مناسبات قدرت و استثمار اقتصادی که «زمین» را به کالایی بیجان بدل ساخته و آن را در چنگال منطق سرمایه اسیر کرده است، چشم میپوشد. آنان نمیتوانند تبیین کنند چگونه نظام سرمایهداری، «زمین» را از مردمان بومی آن به یغما برده و آن را به چشمهای برای انباشت سرمایه بدل نموده است. در این معنا، جغرافیای فلسفی آنان از بنیانی مادی استوار که بتواند پیوند ناگسستنی میان فلسفه و مبارزات ضد امپریالیستی و ضد سرمایهداری را آشکار سازد، تهی است.
لوکاچ در اثر خود، «تاریخ و آگاهی طبقاتی»، نشان میدهد چگونه شیءوارگی برآمده از نظام سرمایهداری، ادراک ما از مکان و زمان را مسخ میکند. دلوز و گتاری، با وجود نقد روشنگرانه خود بر قلمروزدایی سرمایهداری، نتوانستهاند این رابطه دیالکتیکی میان روابط تولید و فهم ما از «زمین» را به تمامی واکاوی نمایند.
«مردم آینده» یا پرولتاریای اکنونِ در زنجیر؟
یکی از مفاهیم محوری در اندیشه دلوز و گتاری، شبحگونه «مردم آینده» است. آنان بر این باورند که فلسفه برای «مردمانی که هنوز از راه نرسیدهاند» نگاشته میشود و وظیفه فیلسوف، یاری رساندن به «فراخواندن» این آیندگان است. این مفهوم در نگاه نخست، بارقههایی از پتانسیل انقلابی را به نمایش میگذارد، اما از منظر مارکسیستی، گرفتار انتزاعی بیوجه است.
مارکسیسم، سوژه تاریخی دگرگونی انقلابی را نه در هالهای از «مردم آینده»، بلکه در نیروهای واقعی و حاضر در بطن جامعه، بهویژه طبقه کارگر و دیگر گروههای به بند کشیده شده، جستجو میکند. مارکس در مانیفست کمونیست با صدایی رسا اعلام میدارد: «تاریخ تمام جوامع تاکنون موجود، تاریخ مبارزات طبقاتی است.» این بدان معناست که سوژههای تحول انقلابی همواره در دل مناسبات اجتماعی موجود شکل میگیرند، نه در فردایی نامعلوم.
مفهوم «مردم آینده» دلوز و گتاری، با وجود ظاهر رادیکالش، در معرض لغزش به ورطه اوتوپیانیسم انتزاعی قرار دارد. این مفهوم، همانگونه که برخی منتقدان مارکسیست چون آلن بدیو گوشزد کردهاند، میتواند به نوعی گریز از مواجهه با تناقضهای عینی جامعه معاصر و مسئولیتهای سیاسی-اجتماعی فیلسوف بدل شود.
گرامشی در «دفترهای زندان» بر نقش روشنفکران ارگانیک در پیوند با طبقات فرودست تأکید میورزد. این روشنفکران نه برای «مردم آینده» بلکه در پیوند تنگاتنگ با مبارزات راستین کارگران، زنان، سیاهپوستان و دیگر گروههای تحت ستم فعالیت میکنند. مفهوم «مردم آینده» دلوز و گتاری، در غیاب چنین پیوندی، در خطر تبدیل شدن به یک ساختار ذهنی گسسته از واقعیت پیکار طبقاتی قرار دارد.
فلسفه در کسوت «ساخت مفهوم»: ایدئولوژی یا کنش رهاییبخشِ جانهای شیفته؟
محوریترین ادعای دلوز و گتاری در «فلسفه چیست؟» این است که فلسفه در بنیاد خود به معنای «ساخت مفاهیم» است. آنان مینگارند: «فیلسوف کسی است که مفاهیم را اختراع میکند.» این تعریف، با وجود نوآوریاش، از منظر مارکسیستی با محدودیتهای جدی روبرو است.
مارکس در «تزهایی درباره فویرباخ» با صراحتی تکاندهنده اعلام میدارد:
«فیلسوفان جهان را به شیوههای مختلف تفسیر کردهاند؛ اما مسئله بر سر تغییر آن است.» این گزاره بنیادین، تعریفی کاملاً متفاوت از فلسفه ارائه میدهد. از دیدگاه مارکسیسم، فلسفه نه صرفاً «ساخت مفاهیم» بلکه ابزاری برای تحلیل انتقادی واقعیت و راهنمای عمل انقلابی است.
تأکید دلوز و گتاری بر «خلاقیت» فلسفی و «ساخت مفاهیم نو»، اگرچه در برابر جمود دگماتیک سنتهای فلسفی ارزشمند است، اما میتواند به نوعی بتوارهسازی مفهومی منجر شود که در آن، خود مفهومسازی (به جای دگرگونی واقعیت) هدف غایی فلسفه تلقی میگردد. این رویکرد خطر تبدیل فلسفه به فعالیتی نخبهگرایانه و جدا افتاده از پیکارهای اجتماعی را به همراه دارد.
لوکاچ در «تاریخ و آگاهی طبقاتی» نشان میدهد چگونه اندیشه بورژوایی، با انتزاعی ساختن مفاهیم و جدا نمودن آنها از بستر مادیشان، به تداوم سلطه طبقاتی یاری میرساند. خطر نهفته در تعریف دلوز و گتاری از فلسفه آن است که میتواند به جدایی ساحل نظر از دریای عمل انقلابی دامن بزند.
افزون بر این، تمرکز بر مفهومسازی به عنوان جوهر فلسفه، این پرسش را برمیانگیزد که چه کسانی امکان و امتیاز «ساخت مفاهیم» را دارند؟ آیا کارگران، زنان کارگر، کشاورزان و دیگر طبقات تحت ستم، که درگیر مبارزه روزمره برای بقا هستند، میتوانند به این فعالیت بپردازند؟ یا اینکه «ساخت مفهوم» صرفاً به انحصار روشنفکران دانشگاهی با امتیازات طبقاتی خاص درمیآید؟
جغرافیای فلسفی: نقاب امپریالیسمِ خزنده؟
دلوز و گتاری در بحث از جغرافیای فلسفی، به تأثیر فرهنگها و تمدنهای گوناگون بر تکوین اندیشه فلسفی اشاره میکنند. این رویکرد در ظاهر، انحصار فلسفه به سنت غربی را به چالش میکشد و افقهای نوینی برای گفتگوی میانفرهنگی میگشاید. اما از منظر مارکسیستی پسااستعماری، این نگاه هنوز از تحلیل عمیق روابط قدرت استعماری و امپریالیستی که به شکلگیری «جغرافیای فلسفی» انجامیده، غافل است.
ادوارد سعید در اثر روشنگرانه خود، «شرقشناسی»، نشان میدهد چگونه معرفتشناسی غربی، «شرق» را بر اساس نیازهای سلطهطلبانه خود برساخته است. فرانتس فانون در «دوزخیان روی زمین» توضیح میدهد چگونه استعمار نه تنها بر سرزمینها و منابع، بلکه بر ذهنیت و هویت مردمان مستعمره نیز چنگ میاندازد. آنیبال کیخانو مفهوم «استعمار قدرت» را مطرح میکند که نشان میدهد چگونه سلطه امپریالیستی از طریق سلسلهمراتب معرفتی تداوم مییابد.
جغرافیای فلسفی دلوز و گتاری، با وجود تأکید بر تنوع فرهنگی، از تحلیل این مناسبات قدرت استعماری و امپریالیستی که به محو، حاشیهرانی و مصادره سنتهای فکری غیرغربی انجامیده، ناتوان است. آنان نمیتوانند تبیین کنند چگونه نظام سرمایهداری جهانی، از طریق سازوکارهای استعمار، نئوکلونیالیسم و امپریالیسم فرهنگی، «جغرافیای فلسفی» نابرابری را خلق کرده که در آن، سنتهای فکری غیرغربی به حاشیه رانده میشوند.
این نقد بهویژه در عصر جهانیسازی نئولیبرالی اهمیت مییابد، زیرا سرمایهداری متأخر با استفاده از گفتمان «تنوع فرهنگی» و «چندصدایی»، سلطه عمیق اقتصادی و ژئوپلیتیکی خود را پنهان میسازد. یک نقد مارکسیستی پسااستعماری باید نشان دهد چگونه «جغرافیای فلسفی» واقعی، نه بر اساس گفتگوی برابر میان فرهنگها، بلکه در بستر مناسبات نابرابر قدرت جهانی شکل گرفته است.
فلسفه، هنر و علم: ابزارهای ایدئولوژیک یا نیروهای رهاییبخشِ جانهای شیدا؟
دلوز و گتاری در «فلسفه چیست؟» رابطه میان فلسفه، هنر و علم را به کاوش مینشینند. آنان استدلال میآورند که فلسفه با مفاهیم، هنر با احساسات و علم با توابع سروکار دارد. این تفکیک حوزهها، اگرچه به لحاظ روششناختی مفید است، اما از منظر مارکسیستی دچار محدودیتهایی است.
آدورنو و هورکهایمر در «دیالکتیک روشنگری» نشان میدهند چگونه علم و فناوری مدرن، به جای رهایی انسان، به ابزاری برای سلطه بدل شدهاند. آلتوسر در تحلیل خود از «دستگاههای ایدئولوژیک دولت» توضیح میدهد چگونه هنر، ادبیات و نهادهای فرهنگی به بازتولید ایدئولوژی مسلط کمک میکنند. نقد مارکسیستی باید نشان دهد چگونه فلسفه، هنر و علم، بهرغم استقلال نسبیشان، همواره در بستر مناسبات قدرت و روابط تولید عمل میکنند.
تفکیک حوزههای فلسفه، هنر و علم در اندیشه دلوز و گتاری، اگرچه به لحاظ تحلیلی ارزشمند است، اما میتواند به نادیده گرفتن نقش ایدئولوژیک این حوزهها در جامعه طبقاتی منجر شود. از منظر مارکسیستی، این پرسش رخ مینماید که آیا تولید مفاهیم فلسفی، آفرینشهای هنری و دستاوردهای علمی، در بستر نظام سرمایهداری، به بازتولید روابط سلطه مدد نمیرسانند؟
ریموند ویلیامز در «مارکسیسم و ادبیات» نشان میدهد چگونه فرهنگ و هنر، نه حوزههایی مستقل، بلکه بخشی از «کلیت اجتماعی» هستند که در آن، روابط طبقاتی بازتولید میشوند. تحلیل دلوز و گتاری از رابطه فلسفه، هنر و علم، با نادیده گرفتن این کلیت اجتماعی، نمیتواند تبیین کند چگونه این حوزهها در خدمت منافع طبقات مسلط قرار میگیرند و چگونه میتوانند به نیروهایی برای مقاومت و رهایی بدل شوند.
فیلسوف: نقشهنگارِ عقل یا پیکارجویِ رهایی؟
دلوز و گتاری نقش فیلسوف را به مثابه نقشهنگاری توصیف میکنند که «نقشههای مفهومی» ترسیم میکند. این استعاره، اگرچه جذاب است، اما از منظر مارکسیستی، تصویری محدود از نقش اجتماعی-سیاسی فیلسوف ارائه میدهد.
گرامشی در «دفترهای زندان» مفهوم «روشنفکر ارگانیک» را مطرح میسازد؛ روشنفکری که نه در خلوت دانشگاه، بلکه در پیوند ارگانیک با مبارزات طبقاتی و اجتماعی عمل میکند. سارتر در «روشنفکر چیست؟» بر «تعهد» روشنفکر در برابر مسائل زمانه خود پای میفشارد. فانون در «دوزخیان روی زمین» نقش روشنفکران انقلابی در جنبشهای رهاییبخش ملی را به تصویر میکشد.
استعاره «نقشهنگار» برای فیلسوف، اگرچه بر اهمیت تحلیل و فهم پیچیدگیهای جهان معاصر تأکید میکند، اما میتواند به نوعی فاصلهگذاری بین فیلسوف و مبارزات عینی منجر شود. از دیدگاه مارکسیستی، فیلسوف نه صرفاً نقشهنگار، بلکه کنشگری است که در قلب مبارزات اجتماعی، طبقاتی و ضداستعماری قرار دارد.
علاوه بر این، استعاره «نقشهنگاری» میتواند به رابطهای یکسویه بین فیلسوف و «مردم» منجر شود؛ رابطهای که در آن، فیلسوف با فاصلهای معرفتشناختی، واقعیت اجتماعی را «نقشهنگاری» میکند و «مردم» را راهنمایی مینماید. این تصویر، با مفهوم مارکسیستی پراکسیس، که در آن نظریه و عمل در رابطهای دیالکتیکی قرار دارند، در تعارض است.
سخن پایانی
به سوی فلسفهای مارکسیستی در هنگامه سرمایهداریِ دیرپا
نقد مارکسیستی بر «فلسفه چیست؟» دلوز و گتاری به معنای نفی ارزشهای نظری و بینشهای انتقادی این اثر نیست. بیگمان، دلوز و گتاری با به چالش کشیدن سنتهای فلسفی مسلط، گشودن فضاهای نو برای اندیشیدن، و تأکید بر اهمیت خلاقیت و تفاوت، سهمی بس ارزشمند در تاریخ فلسفه معاصر ایفا نمودهاند.
اما این نقد نشان میدهد که رویکرد آنها به فلسفه، با وجود نقاب رادیکالش، از برخی محدودیتهای بنیادین رنج میبرد: غفلت از ماتریالیسم تاریخی و روابط تولید، تمرکز بر «مردم آینده» به جای نیروهای واقعی دگرگونی اجتماعی، فروکاستن فلسفه به «ساخت مفهوم» بدون توجه کافی به کنش رهاییبخش، و نادیده انگاشتن ابعاد ایدئولوژیک فلسفه، هنر و دانش در جامعه طبقاتی.
این نقد، نه از موضع جمود اندیشه، بلکه با هدف غنیسازی تفکر انتقادی در عصر سرمایهداری متأخر صورت میپذیرد. فلسفه مارکسیستی امروز باید بتواند از بینشهای ارزشمند دلوز و گتاری (و دیگر اندیشمندان پسامدرن) بهره جوید، اما این بینشها را در چارچوب یک نظریه انتقادی جامع که بر بنیاد ماتریالیسم تاریخی، مبارزه طبقاتی، و کنش رهاییبخش استوار است، بازسازی نماید.
فلسفه مارکسیستی در دوران سرمایهداری متأخر نمیتواند صرفاً به «ساخت مفاهیم» بسنده کند. این فلسفه باید بتواند تحلیلی انتقادی از سرمایهداری جهانیشده، امپریالیسم نئولیبرالی، بحران زیستمحیطی، و اشکال نوین سلطه و استثمار ارائه دهد و همزمان، راهنمای عمل انقلابی در جهت رهایی نوع بشر باشد.
مارکس در «تزهایی درباره فویرباخ» نگاشت: «فیلسوفان جهان را به شیوههای مختلف تفسیر کردهاند؛ اما مسئله بر سر تغییر آن است.» امروز، در هنگامه بحرانهای چندگانه سرمایهداری، این گزاره از همیشه پرمعناتر است. فلسفه باید از «ساخت مفاهیم» فراتر رود و ابزاری برای فهم انتقادی و دگرگونی ریشهای جهان باشد.
منابع و مراجع
* دلوز، ژیل و گتاری، فلیکس (1387). فلسفه چیست؟ ترجمه: محمدرضا آخوندزاده. تهران: نشر نی.
* مارکس، کارل و انگلس، فردریش (1399). ایدئولوژی آلمانی. ترجمه: پرویز بابایی. تهران: نشر چشمه.
* مارکس، کارل (1398). تزهایی درباره فویرباخ. ترجمه: باقر پرهام. تهران: نشر آگاه.
* لوکاچ، گئورگ (1397). تاریخ و آگاهی طبقاتی. ترجمه: محمدجعفر پوینده. تهران: نشر تجربه.
* گرامشی، آنتونیو (1391). دفترهای زندان. ترجمه: عباس میلانی. تهران: نشر اختران.
* آدورنو، تئودور و هورکهایمر، ماکس (1395). دیالکتیک روشنگری. ترجمه: مراد فرهادپور. تهران: نشر گام نو.
* آلتوسر، لویی (1396). ایدئولوژی و ساز و برگهای ایدئولوژیک دولت. ترجمه: روزبه صدرآرا. تهران: نشر چشمه.
* سعید، ادوارد (1380). شرقشناسی. ترجمه: عبدالرحیم گواهی. تهران: نشر تندر.
* فانون، فرانتس (1394). دوزخیان روی زمین. ترجمه: علی شریعتی. تهران: نشر چشمه.
* کیخانو، آنیبال (1398). «استعمار قدرت و استعمارزدایی معرفت». ترجمه: بهرنگ صدیقی و فائزه تقیزاده. فصلنامه نقد فرهنگی, شماره 15 و 16.
* ویلیامز، ریموند (1377). مارکسیسم و ادبیات. ترجمه: اکبر معصومبیگی. تهران: نشر چشمه.
* سارتر، ژان پل (1380). «روشنفکر چیست؟». در: ادبیات چیست؟ ترجمه: ابوالحسن نجفی و مصطفی رحیمی. تهران: نشر نیلوفر.
امیدوارم این پایانبندی و فهرست منابع برای شما مفید باشد. اگر سوال دیگری دارید، خوشحال میشوم پاسخ دهم.

