
ترجمه مجله جنوب جهانی
پافشاری مردم فلسطین بر حق آزادیشان با هر وسیلهی ممکن، همراه با نمایش هولناک و پیوستهی ماهیت نسلکش رژیم «اسرائیل»، سبب شده است که دیدگاه چپها و ترقیخواهان غربی نسبت به آرمان ما رفتهرفته دقیقتر شود. با این حال، این دیدگاه هنوز هم رنگ و بوی استعمار و نگاه از بالا دارد. امروزه، اصرار بر «راهحل دو دولتی» که از سر بدبینی است، تنها نهادهایی را رسوا میکند که نمیخواهند یا نمیتوانند به طور جدی به مسئلهی آزادی ما بپردازند.
سرمایهداری و استعماری که آن را تغذیه کرده است، خودبهخود از بین نمیرود، هرچند تضادهای درونیاش آن را بیش از پیش در وضعیت دشواری قرار میدهد. اگر نیروی سازمانیافتهای از تودههای تحت ستم آن را سرنگون نکند، این نظام قادر است با سوءاستفاده از این واقعیت که کسی پاسخگوی رنج و مرگ نیست، خود را بازسازی کرده و با شرایط متغیر تطبیق دهد. یکی از شیوههای تطبیق استعمار با مقاومت در برابر آن، تقسیم سرزمینهای قابل اشغال به دولتهای گوناگون است؛ به این صورت که بخشی برای بومیان در نظر گرفته میشود و بخش دیگر محل سکونت شهرکنشینان یا تحت نفوذ آنها قرار میگیرد. این راه حلی بود که برای الجزایر در نظر گرفته شد اما به جایی نرسید. همین راه حل برای مهار ویتنام انقلابی به کار رفت و دهها سال کشتار به بار آورد. این همان راه حلی است که نتایج «بسیار عالی» برای صلح در کره داشته است و روشی تاریخی برای تصرف تدریجی سرزمینهای بومیان آمریکا در جریان فتح غرب بوده است. هرگاه ایجاد یک دولت دستنشانده ممکن نبوده، از سیاست «تفرقه بینداز و حکومت کن» استفاده شده است؛ به این ترتیب که مرزها طبق میل غرب تعیین شده، اقوام از هم جدا شده و ساختارهای دولتی تحمیلی برای ایجاد تنش بین هویتهای مختلف به وجود آمده، برخی بر دیگران برتری داده شده و نفرت فرقهای تضمین شده است تا امکان رهایی از بین برود. هر جا که لازم بوده، استعمار خود را با اعطای استقلالهای ظاهری به شکل استعمار نو تطبیق داده است.
این سیاست در منطقهی شام عربی به توافق سایکس-پیکو انجامید که فرهنگ دیرینهی عربی را تقسیم کرد تا از شکلگیری پروژهای مستقل که منافع انگلوارانهی غرب را به خطر بیندازد، جلوگیری کند. در حالی که تقسیمات فرقهای جدید از سوی واشنگتن و برلین در عراق و سوریه طراحی و تشویق میشوند، طرح «ب» مشابهی نیز برای فلسطین در حال آمادهسازی است. امپریالیستها میپرسند: «اگر بومیان موفق به سرنگونی پایگاه اروپایی به نام ‹اسرائیل› شوند، چه خواهیم کرد؟» این طرح «ب» «دولت دو ملیتی» نامیده میشود و از ظرفیت روشنفکران بومی که سرانجام در برابر منطق استعماری شکست خوردهاند و شهرکنشینان خوشنیتی که زنجیرهای ذهنیشان مانع از تصور پیامدهای کامل دنیایی با بنیانهای متفاوت میشود، بهره میبرد. این طرح «ب» – که بیشتر شبیه یک خواهش است تا یک پیشنهاد جدی – بر پایهی دادن حقوق اسمی به فلسطینیهای استعمارزده و در عین حال از بین بردن حق تعیین سرنوشت آنها برای جا دادن به تثبیت ایدئولوژی صهیونیستی به عنوان یک هویت قومی جدید استوار خواهد بود.
در کنار واقعیتهای کهن که فرهنگ فلسطین عربی را شکل میدهند (اسلام، مسیحیت، یهودیت، دروزیه با ریشههای شامی، مدیترانهای، آفریقایی، ارمنی، کردی، ترکی، چرکسی، اروپایی و غیره)، «ملت» جدیدی سر برخواهد آورد که ویژگی آن مستعمرهگر بودن فلسطین و ساختن روایتی برای توجیه این فتح بر اساس برتری نژادی خواهد بود. به نظر شما چه مشکلی ممکن است پیش بیاید؟
از بین بردن ساختارهای طبقاتی استعماری که جامعهی شهرکنشین را بر اساس نژاد درجهبندی میکنند، یکی از فرصتهای آزادی است که انقلاب فلسطین به کسانی که قرار است مستعمرهنشینان سابق باشند، ارائه میدهد. از آغاز استعمار، یهودیان اروپایی سفیدپوست با تبار آشکنازی رهبری پروژهی اسرائیلی را بر عهده داشتهاند و با انگیزهی سرمایهداری، یهودیان آفریقایی و آسیایی را مجبور کردهاند تا فرهنگها و زبانهای خود را فراموش کرده و به «مستعمرهگران سفیدپوست متمدن» با ویژگیهای یهودی تبدیل شوند. بدیهی است که این برای ایجاد برابری واقعی در مستعمره کافی نیست و شهرکنشینان بر اساس میزان کمتر سفید بودنشان، در ردههای پایینتر جامعه و دولت قرار میگیرند، به طوری که یهودیان سیاه پوست تقریباً به همان بیانسانیتی محکوم میشوند که تمام فلسطینیها را در بر میگیرد، حتی اگر فلسطینیها مو قرمز و ککمکی باشند (از این افراد وجود دارند و دیده میشوند).
نیاز به دادن امتیاز به صهیونیسم از کجا سرچشمه میگیرد؟ آیا هدف یافتن متحدانی قدرتمند برای به دست آوردن اندکی منفعت است؟ آیا این ناشی از نیاز ناخودآگاه به عدم مخالفت کامل با نظم موجود است که ناعادلانه اما به دلیل قابل پیشبینی بودن، راحت به نظر میرسد؟ میتوانم بگویم که این ایده به ندرت از زبان کسی که در اردوگاه پناهندگان زندگی میکند شنیده شده است؛ این بیشتر ایدهی «سفیدپوستان متمدن» یا بومیانی است که به لطف طبقهی اجتماعی خود، در نردبان منزلت انسانی غربی تا جایگاه اساتید و دانشگاهیان بالا رفتهاند.
بیایید رو راست باشیم، برابری حقوق سیاسی به تنهایی در هیچ کجا برابری مادی به ارمغان نیاورده است. پس از مقابله با هیولای نژادپرست و استعمارگر و عقب راندن آن تا فروپاشی نهاد اسرائیلی، چرا باید حیات آن را در آن بخش مراقبتهای ویژهی دو ملیتی حفظ کنیم؟
نه، به هیچ وجه. مستعمرهنشین بودن یک انحراف است، نه یک ملت. باید به استعمار پایان داد تا افراد، چه استعمارشده و چه استعمارگر، بتوانند واقعاً آزاد باشند. ای سفیدپوستان با روپوش سفید، اگر آزمایشهایتان شامل قرار دادن بدنهای ما در لولههای آزمایش است، دست از این کار بردارید.
با این حال، صحبت از فدراسیون یا کنفدراسیون در منطقه بیفایده نیست. نه برای از بین بردن حق تعیین سرنوشت یک فلسطین آزاد و نه برای تثبیت سلسله مراتب نژادی، بلکه برای متحد کردن دوبارهی مردم منطقه. برای پایان دادن به جدایی استعماری سایکس-پیکو. بگذارید قطارها از فلسطین دوباره به بیروت و دمشق برسند. بگذارید شهروندان این کشورها، مانند اردن و فراتر از آن، آزادانه رفت و آمد کنند، همانطور که برای قرنهای متمادی این کار را کردهاند؛ این بار با ساخت یک جمهوری ضد استعماری عربی. ما از یک عربیت ذاتگرا و فرقهگرا صحبت نمیکنیم، بلکه از یک پیوند ضد امپریالیستی، مانند آنچه لیلا خالد بر آن تاکید داشت، آنچه جورج حبش میگفت، آنچه غسان کنفانی در مورد آن مینوشت. یک اتحاد عربی و ضد امپریالیستی که در آن هر فردی آزادانه زبان و هویت غیر استعماری خود، ایمان خود را داشته باشد و ما به عنوان یک ملت حق تعیین سرنوشت خود را اعمال کنیم.
کسانی که جهان را در تریبونها یا دفاتر سازماندهی میکنند و دربارهی راه حلها سخنرانی میکنند و انتظار دارند که بیعدالتی شورشیانی با دنیای جدید در قلبهایشان به وجود نیاورد، چه درک اندکی از واقعیت دارند.

