
جیانگ هوی: ادبیات جنوب جهانی؛ چگونه میتوان از سلطه فرهنگی غرب گسست؟
جیانگ هوی
ترجمه مجله جنوب جهانی
ویرایش مجید افسر
جیانگ هوی
پژوهشگر و استاد راهنمای دکتری دانشکده زبانهای خارجی دانشگاه نرمال ژجیانگ
یادداشت ویراستار چینی: وضعیت کنونی و شرایط پیدایش تاریخی رایج ادبیات جنوب جهانی چیست؟ مفهوم نقد ادبی «ادبیات جنوب جهانی» چه چالشهایی را در برابر مفهوم سنتی «ادبیات جهان» برمیانگیزد؟ و چه نسبتی با «ادبیات جهان سوم» در گذشته دارد؟ این پرسشها به گونهای فزاینده برای محافل پژوهشی ادبی چین اهمیت یافتهاند. خیزش جمعی «جنوب جهانی» به مثابه نشانهای آشکار از تحولات سترگ جهانی تلقی میگردد. در این چشمانداز کلان تاریخی، پژوهشگران ادبیات چین نیز وظیفه دارند تا در باب پیدایش، ماهیت و سیر تحول آتی ادبیات جنوب جهانی، تبیینهای لازم را ارائه دهند.
این مقاله با تمرکز بر «ادبیات آفریقا» به عنوان دریچهای برای نگرش به «ادبیات جنوب جهانی»، میکوشد تا ارزیابی اولیهای از «وضع موجود» ارائه دهد: ادبیاتی که امروزه از جنوب سر برمیآورد، همچنان نیازمند نامگذاری از سوی شمال است؛ نویسندگان جنوبی فاقد شناخت کافی از یکدیگر و زبان مشترک هستند؛ و خوانندگان جنوبی آثار ادبی جنوب را مطالعه نمیکنند. به دیگر سخن، ادبیات جنوب تا حد زیادی در چنگال سلطه فرهنگی شمال گرفتار است. بازار سرمایه فرهنگی کشورهای جنوبی توانایی لازم برای دگرگونی این وضعیت را ندارد. در چنین بستری، جنبشهای هنری مردمی در دل «ادبیات جهان سوم» چه بسا نیروی تاریخی اصیلی باشند که بتوانند جان تازهای به ادبیات جنوب ببخشند.
این مقاله در شماره بهار سال 2025 مجله «مطالعات شرقی»، در بخش ویژه «معضلات فرهنگی و آینده جنوب جهانی» به چاپ رسیده است. نویسنده، پژوهشگر و استاد راهنمای دکتری دانشکده زبانهای خارجی دانشگاه نرمال ژجیانگ است.
[نوشته ویراستار چینی/جیانگ هوی]
یک. ارزیابی وضعیت کنونی در مطالعات ادبیات آفریقا
پژوهشهای داخلی در حوزه ادبیات آفریقا، اکنون بیشتر بر مطالعه نویسندگان و آثار متمرکز است و از شرایط تاریخی پیدایش ادبیات آفریقا غفلت ورزیده میشود.
شرایط تاریخی مورد نظر در اینجا عبارتند از: خاستگاه مدرن ادبیات آفریقا، سازوکارهای تولید آن (شامل آفرینش نویسندگان، نشر و توزیع آثار، تثبیت آثار به عنوان آثار کلاسیک و غیره)، میزان استقبال از ادبیات آفریقا در میان مخاطبان آفریقایی، آگاهی انتقادی ادبیات آفریقا (شامل نظریه و نقد ادبی)، جایگاه ادبیات آفریقا در منظومه ادبیات جهان و ادبیات جهان سوم و غیره. مسائل اخیر اغلب به عنوان موضوعات حوزه مطالعات خارجی ادبیات تلقی میشوند و از این رو، روشهای پژوهشی مبتنی بر «مطالعات داخلی» آنها را نادیده میانگارند. این غفلت بیگمان پیامدی خواهد داشت و آن اینکه خوانندگان چینی تنها شناختی سطحی از ادبیات آفریقا خواهند داشت و به دشواری میتوانند در میان این دانش پراکنده، تصویر جامعی از تاریخ ادبیات آفریقا را مشاهده کنند.
به واقع، در مطالعات ادبیات آفریقا، اگر فاقد نگرشی از بیرون باشیم، هیچ تحلیل ژرفنگرانه متنی و پژوهش درباره نویسنده به عمق نخواهد رسید. ما میپذیریم که شناخت خوانندگان از ادبیات آفریقا از رهگذر چند اثر دلخواهشان شکل میگیرد و ارزش پژوهش در این حوزه، سرانجام در تثبیت گزیدهای از آثار برگزیده به مثابه میراث کلاسیک ادبیات آفریقا نمایان میگردد و بر پایه همین زنجیره آثار ارجمند است که ارزیابی و درکی جامع از تاریخ ادبیات آفریقا میسر میشود. مسئله اینجاست که شکلگیری چنین پیکرهای از آثار کلاسیک، تنها با رویکردی تلفیقی از مطالعات داخلی و خارجی امکانپذیر است و فقدان هر یک از این دو، مانع تحقق آن خواهد شد.
پژوهشگران چینی معاصر در حوزه ادبیات آفریقا، نه اینکه فاقد درک جزئیات یک اثر خاص باشند، بلکه بیشتر از فقدان یک آگاهی تاریخی عمیق رنج میبرند؛ آگاهیای که بتواند مبنایی استوار برای این درک فراهم آورد. پژوهشگران ما توانایی تحلیل دقیق متون را دارا هستند، اما بسیاری از این پژوهشها به علوم طبیعی شباهت دارند؛ موضوع مورد مطالعه همواره به شکلی منفرد و ایستا در پهنه تاریخ قرار میگیرد و با بستر پیدایش خود ارتباطی ندارد. چنین پژوهشی فاقد مسئلهمحوری است؛ پژوهشگر به دقت در این پرسشها نیندیشیده است: چرا باید ادبیات آفریقا را مطالعه کنیم؟ چرا باید این اثر خاص را بررسی کنیم؟ چه مسئلهای را میخواهیم مطرح کنیم؟ پس، مسئلهمحوری چیست؟ مسئلهمحوری عبارت است از هدف پژوهشی و قصد تفسیری که پژوهشگر هنگام مشاهده روابط کلی اجتماعی و تاریخی نهفته در پس یک اثر به آن دست مییابد. این امر از محدودیتهای پژوهش داخلی فراتر میرود و تفسیر اثر را به سوی تاریخ شکلگیری آن میگشاید.
به عنوان مثال، مقالات منتشر شده داخلی در مورد جی.ام. کوتزی (J. M. Coetzee) و عبدالرزاق گورنه (Abdulrazak Gurnah) گرایش مشترکی دارند: پژوهشگران چینی در زمینه مسئلهمحوری و معنای آثار تبیینشده، فاقد ایده مستقل هستند و تقریباً به طور کامل از مفاهیم غربی پیروی میکنند و رویکردی کاملاً اقتباسی دارند. کاری که ما انجام میدهیم، ارائه برخی تحلیلهای جزئی برای اثبات صحت درک و تفسیر غربی از کوتزی و گورنه است.
در این پژوهشها، مفاهیم تفسیری اصلی عبارتند از «گشودگی»، «تنوع»، «سیالیت»، «جهانیشدن» و «هویت». پژوهشگران ما هیچ انتقادی به این مجموعه الگوهای اساسی غربی که برای تفسیر ادبیات مهاجرت و ادبیات پسااستعماری به کار میروند، وارد نکردهاند، بلکه آن را مبنای استدلال خود قرار دادهاند. به عنوان مثال، میتوانیم چنین عبارتی را در پژوهشهای مربوط به گورنه مشاهده کنیم: «احساس مکان، آشنایی و هویت جمعی که در مفهوم ‹خانه› نهفته است، در سراسر جهان پراکنده است؛ ‹وطن› دیگر یک مختصات جغرافیایی ثابت نیست، بلکه یک نماد انتزاعی است که به هویت سیالیت و جهانشمولی میبخشد. هدف گورنه این است که نشان دهد، مکان و جهان دیگر یک رابطه ساده شمول و شمولپذیری نیستند، بلکه یکدیگر را میسازند و آنها به طور مشترک الگوی جدید هویت پسامدرن را شکل میدهند که هم محلی و هم جهانی است.» این نوع روایت، یک الگوی استدلالی فراگیر در پژوهشهای مربوط به کوتزی و گورنه است.
دانشمند، یائو فنگ، در مقالهای مشهور به بازاندیشی در وضعیت کنونی پژوهشهای ادبیات آفریقا پرداخته و دیدگاه «مسئله استعمار» را مطرح کرده است. او میگوید: «‹ «مسئله استعمار» باعث میشود که پژوهشهای چینی در زمینه ادبیات آفریقا به سختی بتوانند از چارچوب پژوهشی و دانش تعیینشده توسط غرب رهایی یابند و به نسخهای از مطالعات غربی تبدیل شوند که آفریقا در آن یک ‹شیء فرضی› است. این امر مانع از آن میشود که مسائل پژوهشی مهم به طور مستقل کشف شوند و منجر به تضعیف عاملیت پژوهشگران چینی میگردد.» من کاملاً با دیدگاه یائو فنگ موافقم، به ویژه با پیشنهاد او مبنی بر «تاریخیسازی مجدد نظریههای ادبیات آفریقا که توسط غرب تولید شدهاند». او اشاره میکند:
چنین آموزش و تولید آکادمیک، علاوه بر این، باعث میشود که پژوهشگران جهان سوم توانایی پرداختن به تجربههای ادبی مشخص یا رها کردن پژوهش ادبی از نظریههای انتزاعی و بازمتنگذاری آن را از دست بدهند. لازم است به محافل علمی یادآوری شود که این نظریههای پسااستعماری که به صورت گفتمانهای انتزاعی ظاهر میشوند، در دل رویدادهای تاریخی و جنبشهای فکری پرشور پدید آمدهاند. از این منظر، نظریههای به اصطلاح انتزاعی در بافت آکادمیک غرب لزوماً انتزاعی نیستند، بلکه محصول تعامل و مبارزه متقابل اندیشه آکادمیک و تحولات تاریخی هستند و همچنین محصول پاسخ فعال و آگاهی مسئلهمحور محافل علمی غرب به بحرانهای تاریخی میباشند. علاوه بر این، انتزاعی بودن لزوماً ویژگی ذاتی پیشفرض نظریههای پسااستعماری نیست، بلکه اغلب توسط پژوهشگران جهان سوم تحت تأثیر جریانهای سیاسی تاریخی خاص به این نظریهها نسبت داده یا حتی تحمیل شده است. لازم به ذکر است که این صرفاً «تغییر شکل» نظریهها در جریان «سفر» آنها نیست، بلکه ناشی از «سوءتفسیر» یا انفعال نظری از سوی سوژه دانشی جهان سوم به عنوان دریافتکننده است.
رهایی از بند «مسئله استعمار» و زدودن رخوت نظری؛ دستیابی به بینشهای اصیل در پژوهش ادبیات آفریقا، نه کار آسانی است و نه راه میانبری دارد. تنها مسیر پیش رو، درک ادبیات آفریقا به مثابه جزئی لاینفک از پیکره ادبیات جنوب جهانی است. در این کلیت، تجربه تاریخی ادبیات چین باید به عنوان مرجعی مهم مورد توجه قرار گیرد. با این حال، تجربه ادبیات چین، تنها مرجع و نه مرجع نهایی است؛ چرا که خود نیز نیازمند درک تجارب دیگر ادبیاتهای جنوبی برای فهم بهتر خویش است. ارزش هر فردیت در ادبیات جنوب نباید صرفاً در نسبتش با ادبیات غرب نمایان گردد، بلکه باید در پیوندش با کلیت ادبیات جنوب جلوه کند. این شاید همان مسیری باشد که یائو فنگ برای بازتاریخیسازی پیشنهاد میدهد و تنها از این رهگذر است که آگاهی مسئلهمحورِ خاصِ ادبیات جنوب شکل خواهد گرفت و از تلقینات غرب رهایی خواهیم یافت.
هر پژوهش ادبی معنادار، با ارزیابی وضعیت کنونی حوزه ادبی مورد مطالعه آغاز میشود. مفهوم «وضع کنونی» را وانگ هوی در پژوهش خود درباره «مفاهیم قرن بیستم» مطرح کرد. از نظر او، مفهوم زمان در علوم انسانی و تاریخ، متفاوت از زمان فیزیکی است. در تاریخ بشر، زمان معنادار همواره به وضعیت رویدادهای رخداده اشاره نمیکند، بلکه به وضعیت امکان رویدادهای آتی نظر دارد؛ این زمان، ناتمام، گشوده و نشانگر زمان زندگیِ در راه است. از این رو، چنین زمانی تنها در دل کنشهای تاریخی انسان وجود دارد و نخست به صورت یک آگاهی تاریخی و سپس به شکل مجموعهای از واقعیتها که توسط کنشهای هدایتشده بر اساس این آگاهی خلق شدهاند، تجلی مییابد. و آنچه وانگ هوی «آگاهی تاریخی» مینامد، ارزیابی کنشگر از وضعیت کنونی خویش است؛ این، بنیان برنامهریزی کنشهای آتی است:
از همین روست که مفهوم قرن بیستم صرفاً یک مفهوم دورهبندی یا مقیاس زمانی نیست، بلکه درک کنشگران تاریخی از وضعیت کنونی، و ارزیابی مبانی کنش است؛ هرگونه فهم از گذشته، حال و آینده در دل این دگرگونی شدید آگاهی تاریخی، از نو ترکیب میشود. اگر مفهوم قرن، نشانگر زایش یک مفهوم زمان فراگیرِ سلطهگرانه است، تلاش کنشگران تاریخی برای استفاده از قرن به عنوان مرز نیز همزمان بیانگر مقاومت در برابر نیروهای سلطهگری است که در پی فراگیر کردن این مفهوم زمانی هستند. مفهوم زمانی غربیِ قرن، معنای خود را در درون مقوله سنتیِ وضعیت کنونی مییابد: نیروی سلطهگرانه قرن دقیقاً چیست؟ ناوهای جنگی و توپهای قدرتمند؟ نظام سیاسی؟ شکل فرهنگی؟ شیوه تولید؟ استعمار؟ سرمایهداری؟ امپریالیسم؟ این سلسله پرسشها نیز استراتژیهای فرهنگی و سیاسی متفاوتی را پدید آورده است. بنابراین، مفهوم قرن در لحظه پیدایش خود، با توجه به وضعیت کنونی و ماهیت غیرغایتشناسانه خود، از مفاهیم زمانی معمول متمایز میگردد.
به نظر وانگ هوی، آگاهی تاریخی راستین از ارزیابی وضعیت کنونی نشأت میگیرد. با وامگیری از این بینش، معتقدیم که برای ایجاد آگاهی مسئلهمحورِ مستقل در حوزه ادبیات آفریقا، باید ارزیابی دقیقی از وضعیت کنونی این ادبیات به عمل آوریم. ارزیابی وضعیت کنونی یک نوع ادبی، به معنای داوری درباره ماهیت آن، تاریخ پیدایش و تحولش، روابط قدرت شکلگرفتهاش با دیگر ادبیاتها و روند تغییرات آتی این پیوندهاست. آیا ادبیات آفریقا یک ادبیات پسااستعماری است یا یک ادبیات جنوبی؟
این پرسشی بنیادین در ارزیابی وضعیت کنونی است و به درک رابطه تاریخی پیچیده ادبیات آفریقا با استعمار و پسااستعمار و همچنین روند تحول آتی این رابطه مربوط میشود. ادبیات آفریقای امروز، از نظر تولید نویسنده، زبان ادبی، نشر و توزیع آثار، ارزشهای فکری و هنری آثار آفریقایی و سازوکارهای پژوهش ادبیات آفریقا، همچنان تحت سلطه سرمایه و ایدئولوژی کشورهای استعمارگر پیشین قرار دارد؛ از این منظر، تنها میتوان آن را ادبیات پسااستعماری نامید. افزون بر ادبیات آفریقا، ادبیات دیگر مناطق جنوبی نیز در نظم امپراتوری فرهنگی غرب جای گرفتهاند و جنوب فاقد سازوکار فرهنگی برای مقابله با آن است.
آیا در آینده، جهان ادبیات جنوب ظهور خواهد کرد؟ آیا روابط میان ادبیات کشورهای گوناگون جنوبی مستحکمتر خواهد شد؟ آیا بازار ادبی خاص جنوب پدید خواهد آمد؟ آیا محافل ادبی جنوب خواهند توانست مجموعهای از معیارهای زیباییشناختی هنری متناسب با ویژگیهای تاریخی-اجتماعی جنوب را توسعه دهند؟ این پرسشها در انتظار تفکر پژوهشگران ادبیات چین و دیگر کشورهای جنوبی است. نتایج تفکر و اقدامات ما، سرنوشت آینده ادبیات جنوب را رقم خواهد زد. ادبیات جنوب، مفهومی جغرافیایی نیست، بلکه مفهومی زمانی است؛ این ادبیات در آستانه گذار از کهنه به نو پدیدار میشود و نقطه آغاز شکلگیری یک جهان ادبی نوین است.
دو. وضعیت عمومی ادبیات جنوب
ارزیابی کنونی ما از وضعیت ادبیات آفریقا، بیگمان تفاوت چشمگیری با ارزیابیهای پیشین و همچنین با دیدگاههای غربی خواهد داشت. دلیل این امر، قرار گرفتن جهان در آستانه افول نفوذ جهانی غرب و تسریع روند چندقطبی شدن جهان است. در ساختار سیاسی چندقطبی جهان، جنوب جهانی بیشک به نیرویی سیاسی قابل توجه بدل شده و چین در شکلگیری این نیرو نقشی پیشرو ایفا کرده است. سخنان شی جین پینگ، رئیسجمهور چین، در نشست سران «بریکس+» در قازان روسیه، گویای این واقعیت است: «خیزش جمعی ‹جنوب جهانی’، نشانه بارز دگرگونیهای بزرگ جهانی است. گام برداشتن مشترک کشورهای ‹جنوب جهانی› به سوی مدرنیزاسیون، رویدادی سترگ در تاریخ جهان و دستاوردی بیسابقه در روند تمدن بشری است.»
در مارس 2024، صدها تن از پژوهشگران اندیشکدههای چین و آفریقا در شهر ساحلی دارالسلام تانزانیا، بیانیه مشترکی با عنوان «اجماع اندیشکدههای چین و آفریقا در مورد تعمیق همکاریهای توسعه جهانی» (معروف به «اجماع دارالسلام چین و آفریقا») منتشر کردند که در آن «از جامعه بینالمللی خواسته شده است تا با تکیه بر اصول احترام متقابل، همبستگی و همکاری، گشودگی و برد-برد، و شکوفایی مشترک، همکاریهای توسعه را تعمیق بخشیده و تبادل دانش، تفاهم اندیشه و شکوفایی فرهنگی را ارتقا بخشد.»
روابط قدرت در جهان ادبیات به خودی خود دگرگون نخواهد شد؛ چرا که تولید و مصرف ادبیات از جریان سرمایه جهانی و نظام دولت-ملتها جدا نیست. تنها با تحول دومی است که ادبیات کشورهای گوناگون، جایگاه نوینی در نقشه ادبیات جهان خواهد یافت.
از این رو، «خیزش جمعی ‹جنوب جهانی’» شرایط را برای ظهور عرصه ادبیات جنوب جهانی فراهم میآورد. چگونگی تقویت تعاملات فرهنگی و ایجاد فرهنگ مشترک جنوبی، اندیشه جنوبی و الگوی تمدن مدرن جنوبی در دل همکاریهای گسترده سیاسی و اقتصادی کشورهای جنوبی، وظیفه تاریخی فعالان حوزه علوم انسانی است. برای پژوهشگران ادبیات آفریقا، تصور خلاقانه نوعی «جنوب ادبی» و «ادبیات جنوب»، کاری چالشبرانگیز و در عین حال دارای اهمیت تاریخی است.
ادبیات آفریقای امروز همچنان در مرحله توسعه ادبیات پسااستعماری قرار دارد و هویت جنوبی آن مبهم و نامشخص است. اگر جنبش «سیاهگرایی» (Negritude) که در دهه 1930 در فرانسه ظهور کرد را نقطه آغاز جنبش ادبیات مدرن آفریقا و ادبیات پس از استقلال ملی کشورهای آفریقایی را نشانه شکلگیری ادبیات مدرن آفریقا بدانیم، به وضوح میتوانیم ویژگی ضدامپریالیستی و ضد استعماری ادبیات آفریقا را مشاهده کنیم. روح ادبیات مدرن آفریقا با اندیشههای پانآفریقانیسم و ناسیونالیسم شکل گرفته است. متأسفانه، سیاست و اقتصاد کشورهای آفریقایی پس از استقلال همچنان از سلطه کشورهای استعمارگر پیشین رهایی نیافت و این امر مانع از خیزش سریع آفریقا پس از استقلال شد.
نویسندگان دهه 1970 اگرچه همچنان دارای روحیهای قوی ضدامپریالیستی بودند، اما تمرکز اصلی خود را بر نقد سیاستهای داخلی معطوف کردند. بسیاری از نویسندگان برجسته به همین دلیل به تبعید رفتند و با تکیه بر حمایت نهادهای گوناگون غربی به انتقاد از سیاستهای داخلی ادامه دادند. این امر به طور غیرمستقیم منجر به وابستگی نخبگان ادبی آفریقا به غرب شد و ادبیات آفریقا بار دیگر توسط ادبیات غرب «جذب» شده و به بخشی از ادبیات انگلیسی و فرانسوی جهان بدل گشت و وارد وضعیت ادبیات پسااستعماری شد. جنبش جهانیسازی، کنترل سرمایه فرهنگی غرب بر آفریقا و دیگر کشورهای جنوبی را بیش از پیش تقویت کرد. در همین راستا، گابریل آبومبه، پژوهشگر نیجریهای، به نکتهای کلیدی اشاره میکند:
از نظر منتقدان نواستعماری، فرهنگ غرب خود را در قالب سرمایهداری یا جهانیسازی نشان میدهد و بر آزادی نیروهای عرضه و تقاضا و اقتصاد بازار تأکید میکند. سرمایهداری جهانی با گذشت زمان به امپریالیسم فرهنگی وابسته شده است. این سیستمی است که فرهنگ و ذائقه مردم بومی را پایینتر از امپریالیستها جلوه میدهد. در کشورهای در حال توسعه، مدیران استعماری، مبلغین مسیحی و انسانشناسان ابزارهای اصلی تغییر شیوه زندگی مردم بومی و استقرار فرهنگ غرب بودند. ماهیت این امر، ایجاد اشتیاق به لباسهای مدرن، آموزش، مذهب و دیگر جنبههای فرهنگ غرب بود. ایجاد این اشتیاق به تقاضا برای محصولات غربی تبدیل شد که به طور تجربی، ستون اصلی گسترش بازار محصولات نهایی این کشورها و همچنین بنیان ایجاد روابط تجاری نامتعادل و وابستگی متقابل میان غرب و جهان در حال توسعه بود.
به عبارت دیگر، با ظهور عصر جهانیسازی تحت سلطه غرب، روابط قدرت در درون ادبیات جهان نابرابرتر شده و حتی میتوان گفت، «مسئله شمال و جنوب» در حوزه فرهنگ پدید آمده است. «شمال» و «جنوب» زوج اصطلاحی جدید پس از جنگ سرد هستند که جایگزین مفهوم «جهان سوم» شده و با تکیه بر «روابط قدرت نامتقارن» و «مراحل توسعه نامتوازن»، تفاوتهای میان مناطق گوناگون در عصر جهانیسازی را توصیف میکنند. این زوج مفهومی به طور گسترده در حوزه اقتصاد سیاسی مورد استفاده قرار گرفته است، اما در حوزه پژوهشهای ادبی، پژوهشگران اندکی به آن پرداختهاند. با این حال، اگر به رکود ادبیات جنوب و رونق ادبیات شمال بنگریم، این عدم تعادل عظیم در توسعه فرهنگی و عدم تعادل در توسعه اقتصادی جهان، پدیدهای واحد است.
هنگامی که شمال، «نظریههای توسعه» و «ارزشها»ی خود را بر دیگر مناطق جهان مسلط میسازد، در عین حال معیارهای رتبهبندی ادبیات جهان را نیز در دست میگیرد. جنوب جهانی هیچ جایزه ادبی مختص به «جنوب جهانی» تأسیس نکرده است و نویسندگان جنوبی همچنان کسب جوایز غربی نظیر نوبل ادبیات، بوکر و گنکور را به عنوان بالاترین دستاورد تلقی میکنند. به رسمیت شناخته شدن از سوی غرب، شهرت بینالمللی و منافع اقتصادی قابل توجهی را برای نویسندگان جنوبی به ارمغان میآورد؛ نقد ادبی جنوب جهانی نیز زبان نظری خاص خود را ندارد و پژوهشگران به انتشار مقالات خود به زبان انگلیسی در نشریات آکادمیک غربی افتخار میکنند، اما آنچه در پس این ظاهر «بینالمللی» نهفته است، بهای سنگین «زوال زبان ملی» است؛ مهمتر از همه، ادبیات جنوب در خود جنوب فاقد مخاطب است. کلاسیکهای ادبیات مدرنی که خوانندگان جنوبی با آنها آشنا هستند، تقریباً همگی متعلق به غرب هستند.
به طور خلاصه، پژوهشگری که در پی درک جامعی از ادبیات آفریقا باشد، بلافاصله با دنیای نابرابر ادبی روبرو میشود. ارزیابی وضعیت کنونی ادبیات آفریقا، توصیف ساختار دوگانه ادبیات شمال و جنوب و جستجوی راهی برای خوداثباتی ادبیات جنوب است.
در ادامه، مایلم به طور اجمالی چند وضعیت اساسی ادبیات جنوب را توصیف کنم. مائو تسه تونگ در سخنرانی خود در «نشست ادبیات و هنر یانان» مطرح کرد که «خواننده» مسئله اولویتدار ادبیات و هنر است. این دیدگاه را میتوان به عنوان اصل نخستین در نظریه ادبیات جنوب تلقی کرد.
ما تلاش میکنیم تا بحران واقعی کنونی ادبیات جنوب را با مسئله «خواننده» توصیف کنیم. خوانندگان جنوب جهانی عموماً ادبیات یکدیگر را مطالعه نمیکنند و اساساً خوانندگان ادبیات شمال هستند. ادبیات شمال از همان ابتدا ادبیات جهانی بوده و نه تنها توسط خوانندگان شمالی، بلکه توسط خوانندگان جنوبی نیز خوانده میشود. خوانندگان جنوبی پس از مطالعه ادبیات شمال، بیشتر احساس میکنند که ادبیات خودشان بیارزش است، بنابراین ادبیات جنوب بیشتر مورد بیتوجهی قرار میگیرد و نویسندگان جنوبی نیز به همین دلیل تلاش میکنند برای خوانندگان شمالی بنویسند. بدین ترتیب، روابط نابرابر شمال و جنوب در جهان ادبیات شکل میگیرد. بنابراین، میتوانیم بگوییم: ادبیات جنوب در مرحله کنونی، ادبیاتی بدون مخاطب خاص خود است.
در ادامه با سه مثال، وضعیت کنونی ادبیات جنوب را تشریح میکنیم.
نخستین مثال، میدانیم که سال 2021 به عنوان سال ادبی آفریقا شناخته شد؛ زیرا نویسندگان آفریقایی چندین جایزه مهم ادبی غربی را از آن خود کردند: عبدالرزاق گورنه، نویسنده تانزانیایی مقیم بریتانیا، جایزه نوبل ادبیات را دریافت کرد؛ دیمون گالگوت، نویسنده اهل آفریقای جنوبی، با رمان «وعده» (The Promise, 2021) برنده جایزه بوکر بریتانیا شد؛ داوید دیوپ با رمان «در شب همه خونها سیاهاند» (At Night All Blood Is Black, 2020) جایزه بینالمللی بوکر را از آن خود کرد؛ و محمد مبوگار سار، نویسنده سنگالی، با رمان «پنهانترین خاطره مردان» (La plus secrète mémoire des hommes, 2021) جایزه گنکور را به دست آورد. نویسندگان آفریقایی تقریباً مهمترین جوایز ادبی غربی را در سال 2021 کسب کردند، بنابراین آن سال، سال ادبی آفریقا بود.
کسب جوایز بینالمللی ادبی توسط نویسندگان آفریقایی به معنای به رسمیت شناخته شدن آثار آنها توسط خوانندگان غربی است و این به رسمیت شناخته شدن، فرصتی برای نامگذاری ادبیات آفریقا فراهم میآورد. اما پس از گذشت آن سال، آیا ادبیات آفریقا دوباره به وضعیت بینام و نشان پیشین بازگشت؟ ما معتقدیم که به جای نامیدن سال 2021 به عنوان «سال ادبی آفریقا»، بهتر است آن را «سال سلسله شمالی در ادبیات جنوب» بنامیم. در ادبیات جنوب، بخش بسیار کوچکی مورد تأیید غرب قرار میگیرد و به تبع آن، مورد تأیید جنوب نیز واقع میشود؛ مانند آثار گورنه. این نوع آثار متعلق به سلسله شمالی آثار جنوبی هستند. این سلسله شمالی، نماینده ادبیات جنوب است. محافل پژوهشی ادبیات آفریقا در کشور ما نیز عمدتاً آثار این سلسله شمالی را مورد مطالعه قرار میدهند.
گالگوت و گورنه نمایندگان برجسته جدید این سلسله هستند. گورنه در جزیره زنگبار تانزانیا متولد شد و پس از 20 سالگی به بریتانیا گریخت و به جنوبیِ نجاتیافته توسط شمال بدل گشت. گالگوت درست برعکس او، سفیدپوست است و اجدادش در آفریقای جنوبی زندگی میکردند. او به دلیل آنکه در آثارش احساس بیگانگی و سرگردانی بیریشه را به تصویر کشیده است، به شمالیِ تبعیدشده به جنوب تبدیل شده است. این دو نوع افراد، گروه نویسندگان سلسله شمالی ادبیات جنوب در عصر جهانیسازی را تشکیل میدهند: نویسندگان تبعیدی، نویسندگان مهاجر و نویسندگان پراکنده. آنها نمایندگان نویسندگان جنوبی هستند که مکرراً جوایز دریافت میکنند. وجود و عدم وجود ادبیات آفریقا به خود آفریقا ارتباطی ندارد، بلکه به توانایی ورود به دیدگاه شمال بستگی دارد. این نخستین وضعیت عمومی ادبیات جنوب است که ما مشاهده میکنیم.
دومین مثال، بررسی سفرهای گورنه به جنوب پس از دریافت جایزه است. او به ترتیب به چین (مارس 2024)، هند (ژانویه 2023 و ژانویه 2024)، آفریقای جنوبی (نوامبر 2022) و نیجریه (نوامبر 2022) سفر کرد که میتوانیم این سفرها را «سفرهای جنوبی» بنامیم. ابتدا به وضعیت این سفرها نگاهی میاندازیم.
گورنه در چین با نویسندگان مشهوری چون مو یان، گه فی و سون گانلو دیدار کرد. اما فروش ناگهانی بیش از 20 هزار نسخه (110 هزار جلد) از آثار او، به دلیل حضورش در برنامه پخش زنده دونگ یوهویی بود. این یک رویداد کاملاً تجاری بود و در کل سفرهای جنوبی گورنه، تنها نمونه از این دست به شمار میرفت. او در دیگر نقاط عمدتاً در جشنوارههای فرهنگی شرکت کرد. جشنوارههای فرهنگی در تاریخ مدرن آفریقا همواره روشی مهم برای افزایش شناخت نویسندگان آفریقایی از یکدیگر بودهاند و پژوهش در زمینه ادبیات آفریقا نمیتواند بدون بررسی جشنوارههای فرهنگی آفریقا صورت پذیرد؛ چرا که این جشنوارهها سازوکاری مهم برای تولید گفتمان ادبی آفریقا هستند. در مقابل، پخش زنده فروشندگی، اقدامی صرفاً تجاری و کاملاً بیگانه با تاریخ تولید ادبیات آفریقا یا ادبیات جنوب جهانی است.
شاید میزان فروش آثار گورنه در یک شب در چین، معادل مجموع فروش آن در چندین سال در قاره آفریقا باشد. آیا این آمار، نشانگر شکوفایی ادبیات آفریقا است یا بحران آن؟ اگر آثار یک نویسنده آفریقایی مخاطب چندانی در آفریقا نداشته باشد و در عوض، به دلیل دریافت جایزه، در بازار بینالمللی کتاب با استقبال فراوان روبرو شود، آیا این علامت خطرناکی نیست؟ آیا این دقیقاً نشان نمیدهد که این نویسنده برای مخاطبان بینالمللی ضمنی مینویسد؟ چگونه یک اثر آفریقایی که برای مخاطبان آفریقایی نوشته نشده است، میتواند به یک اثر جنوب جهانی تبدیل شود؟
در عصر جهانیسازی، تولید، توزیع و مصرف آثار ادبی عمدتاً تحت کنترل منطق سرمایه و بازار قرار دارد. تولید فرهنگی بیش از حد بازاری و تجاری، کلیت ادبیات آفریقا را از دایره جنوب جهانی خارج میکند. تبدیل آثار ادبی جنوب جهانی به کالاهای فرهنگی و توزیع آنها در جنوب، واقعیت امروز است. اگر این واقعیت تغییر نکند و پذیرش ادبیات جنوب جهانی کاملاً تحت سلطه بازار باشد، آنگاه حس اصالت ادبی جنوب جهانی شکل نخواهد گرفت.
ماساهیرو میاموتو، پژوهشگر ژاپنی، در مقاله «پژوهش ادبیات آفریقا در ژاپن – وضعیت کنونی و مسائل» میگوید: «پژوهش ادبیات آفریقا در ژاپن، معرفی آثار… عمدتاً متکی به کمک رسانههای تجاری است.» حتی اهدای جایزه ادبی آفریقا (جایزه نوما) توسط کودانشا نیز با اهداف سودآوری تجاری صورت میگیرد. باک لائه بوم، در توصیف وضعیت ترجمه ادبیات جهان سوم در کره جنوبی نیز اشاره میکند که انگیزه اصلی، فرصتهای تجاری است و نه شناخت متقابل نویسندگان و خوانندگان جنوب جهانی. به نظر میرسد سفر گورنه به جنوب، بار دیگر نگرانیهای پژوهشگران ژاپنی و کرهای را تأیید میکند.
هنگامی که گورنه در چین با نویسندگان چینی گفتگو میکرد، تلاش او برای یافتن زبان مشترک مشهود بود و این تنها زبان مشترک برای او، سفر چنگ هو به شرق آفریقا بود. او چندین بار به چنگ هو اشاره کرد تا بر تاریخ طولانی تبادلات فرهنگی چین و آفریقا تأکید کند. در مقابل، نویسندگان چینی که با او گفتگو میکردند، ظاهراً شناخت اندکی از آفریقا داشتند. آنها از بحث مستقیم درباره آثار گورنه اجتناب میکردند و درد و دلتنگی ابدی، موضوع گفتگوی طرفین بود. رابطهای که چین و آفریقا در مبارزه ضد استعماری ایجاد کرده بودند، توسط هر دو طرف نادیده گرفته شد.
در هند، فرح خاتون با گورنه مصاحبه کرد. محتوای این مصاحبه نیز کلی و مبهم بود. خاتون درباره برخی از مسائل اساسی نویسندگی گورنه، از جمله اینکه آیا او در هنگام نوشتن در غرب تحت فشار بوده است یا خیر و اینکه چگونه این جهان متلاطم بر نوشتههای او تأثیر گذاشته است، سؤال کرد. پاسخهای گورنه محتاطانه بود، اما او در میان انبوه رویدادهای بزرگ، به طور خاص به فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی اشاره کرد، بدون اینکه هیچ بحث عمیقی در این باره انجام دهد؛ گویی سیاست موضوعی است که فقط میتوان به آن اشارهای گذرا کرد وگرنه برای هر دو طرف مشکلساز خواهد شد.
در سفرهای متعدد خود به آفریقا، گورنه آشکارا شخص دیگری بود. از لحن صدایش، حالت آرام بدنش و محتوای صحبتهایش، میتوان حس کرد که آفریقا خانه اوست. «بازگشت به خانه» موضوعی بود که او بارها و بارها تکرار میکرد. در نیجریه گفت: پس از تبعید، اولین جایی که در آفریقا به آن بازگشتم، نیجریه بود. امروز، پس از چهل سال، دوباره به اینجا آمدهام و احساس بازگشت به خانه دارم. او همچنین گفت که یکی از نویسندگانی که رساله دکترای خود را درباره او نوشته، ووله سویینکا، برنده جایزه نوبل ادبیات از نیجریه، بوده است. پس از آن، پرسشگر شروع به پرسیدن جزئیات درباره چگونگی آغاز نویسندگی او در سرزمین بیگانه انگلستان، کمکهایی که دریافت کرده، تأثیرات اصلی و چگونگی دستیابی گام به گام به موفقیت کرد. پرسشگر آشکارا به موضوع «بازگشت به خانه» گورنه علاقهای نداشت. چنین پرسشهایی، کنجکاوی عمومی محافل روشنفکری نیجریه را در مورد گورنه منعکس میکرد: چگونه یک نویسنده جنوبی در شمال به موفقیت دست یافته است؟
در آفریقای جنوبی، گورنه از احترام بینظیری برخوردار شد و دانشگاه ژوهانسبورگ به او دکترای افتخاری اعطا کرد. سخنرانی او در دانشگاه ژوهانسبورگ عمدتاً درباره تجربه پراکندگی ریشهدار در تاریخ مدرن آفریقا بود؛ موضوعی که با استقبال گسترده مخاطبان روبرو شد. در سخنرانی کیپ تاون، او اثر نویسنده آفریقای جنوبی، پیتر آبراهامز را برای «بازخوانی» برگزید. «بازخوانی» حامل بار معنایی آشکاری بود؛ «بازخوانی» درک او از ادبیات بود: جوهر داستانهای او درباره زادگاهش «بازخوانی» است؛ زیرا او مدتها پیش آن سرزمین را ترک کرده و با تکیه بر پژوهشهای آکادمیک، مصاحبهها و خاطرات، تاریخ و واقعیت شرق آفریقا را از نو میخواند و تصور میکند. «بازخوانی» نماینده فاصله غیرقابل تقلیل او با زادگاهش، اما در عین حال، نماینده پیوند ناگسستنی او با آن نیز هست.
پس از بررسی جامع سفر گورنه به جنوب، تصور زیر در ذهن ما شکل میگیرد: رویداد بازگشت او به جنوب، روندی سیاسیزدایی و تاریخیزدایی شده بود و به جای آنکه تخیل درباره جنوب را فعال کند، بیشتر بازگویی روایت شمال بود. ما ناگزیر میپرسیم: آیا آگاهی ادبی جنوب جهانی میتواند در این الگوی تعامل رشد کند؟ آیا «بازخوانی» گورنه – متکی بر حافظه، فاصله و حس بیگانگی – میتواند به عنوان روشی برای ساختن سوژه ادبی جنوب عمل کند؟ تاریخ سوژه جنوب جهانی چگونه باید ساخته شود؟
سومین مثال، وضعیت صنعت نشر در آفریقا است. من به این مسئله در مقالهام با عنوان «از ‹مسئله ملی› تا ‹مسئله پسا-ملی› – تحلیل و نقد دو ‹عصر› پژوهش ادبیات آفریقا در غرب» اشاره کردهام. در دوره پسااستعماری، دولتهای کشورهای آفریقایی حمایت اندکی از صنایع فرهنگی به عمل آوردند. صنعت نشر خود آفریقا رو به زوال رفت، کانالهای فروش کتاب به مناطق روستایی گسترده دسترسی نداشتند، نرخ بیسوادی بالا بود و طبقه متوسط نیز فاقد شرایط توسعه بود؛ همه این عوامل منجر به کمبود مخاطب بومی برای آثار ادبی آفریقا شد. خوانندگان بومی عمدتاً کتابهای وارداتی از غرب را مطالعه میکردند. جیمز کاری، ناشر مشهور آفریقایی، مشکلات پیش روی انتشارات مردمی موباری در نیجریه را چنین توصیف کرده است:
در اوایل دهه 1960، نویسندگان جوان نیجریهای و ناشران دلسوز بریتانیایی متوجه شدند که نیجریه قلب صنعت نشر ادبیات در غرب آفریقا و حتی کل آفریقا خواهد بود. با این حال، ما خیلی دیر متوجه شدیم که در عصر نواستعماری به سر میبریم. موباری همواره نویسندگان آفریقایی را به نوشتن درباره موضوعات مهم راهنمایی میکرد. چاپ کتاب آسان بود، اما فروش آن با مشکلات زیادی روبرو بود، حتی در نیجریه فروش کتاب آسان نبود. تمام مسیرهای پستی برای ارسال کتاب به لندن منتهی میشد. تجارت کتاب در داخل قاره آفریقا هنوز آغاز نشده بود و علاوه بر آن، ناشران آموزشی سازمانیافته بریتانیایی همه چیز را کنترل میکردند. البته، در میان آنها تجار خوبی نیز بودند که تلاشهایشان باعث شهرت جهانی نویسندگان آفریقایی در کشورهای انگلیسیزبان شد.
شرکتهای دولتی تأسیسشده توسط دولتهای آفریقایی نیز به دلیل کمبود بودجه با مشکلات زیادی روبرو بودند:
با این حال، دولتهای آفریقایی بیش از حد بر توسعه اقتصادی متمرکز بودند و حمایت اندکی از صنعت ادبیات مدرن به عمل آوردند. این دولتها فرهنگ را صرفاً به عنوان آفرینشها و رقصهای محلی میدانستند که میتوانستند سیاستمداران و رهبران کشورهای بازدیدکننده را سرگرم کنند. قوانین مربوط به حمایت از حقوق نویسندگان و ناشران ناکارآمد بود و قوانین کپیرایت و اجرای آنها رضایتبخش نبود. سیاستهای دولت در قبال نشر سرکوبگرانه بود؛ به عنوان مثال، وضع مالیات بر مواد اولیه چاپ، مانند مالیات بر کاغذ و همچنین مالیات بر قطعات ماشینآلات چاپ: قطعات یدکی، جوهر، رنگ، مواد شیمیایی، فیلم و صفحات حساس به نور. علاوه بر این، آموزش کارکنان صنعت چاپ و نشر نیز ناکافی بود.
در دهههای 1980 و 1990:
صنایع نشر دولتی و خصوصی تحت تأثیر سیاستهای تعدیل ساختاری اجتماعی که در دهه 1980 توسط صندوق بینالمللی پول (IMF) و بانک جهانی ترویج میشد، قرار گرفتند. این امر مشکلات موجود در صنعت نشر را که از ابتدا نیز ضعیف بود، تشدید کرد: کمبود بودجه، موانع تأمین مالی، نرخ بهره بالای 40 درصدی وامهای بانکی، اضافه برداشت، قدرت خرید بسیار پایین کتاب، نرخ بالای بیسوادی (به ویژه نرخ سواد پایینتر در زبانهای خارجی، در حالی که کتابهای خارجی محور اصلی انتشار توسط ناشران مختلف بود)، سیستم توزیع ناکارآمد و سیستم کتابخانههای عمومی ویرانشده. همه این عوامل منجر به نابودی ناشران دولتی و خصوصی شد. انتشارات دانشگاهی نیز به همین ترتیب از مشکل کمبود بودجه رنج میبردند.
من بیش از ده سال در آفریقای جنوبی و مصر زندگی کردهام و شخصاً سلطه سرمایه فرهنگی غرب بر آفریقا را احساس کردهام. این، دلیل اساسی عدم شکلگیری بازار فرهنگی مشترک میان کشورهای جنوبی است. بازار کتاب آفریقای جنوبی تحت تأثیر نئولیبرالیسم، کاملاً تجاری شده و این امر صنعت نشر داخلی را در وضعیتی شکنندهتر قرار داده است. جرمی بورین، مدیر انتشارات جاناتان بال در آفریقای جنوبی، اشاره میکند: «بازار کتاب در آفریقای جنوبی بسیار کوچک است و رمانی که بتواند 2000 نسخه بفروشد، پرفروش محسوب میشود. حجم کم فروش، منجر به افزایش قیمت کتاب میشود» و «در بازار کتاب آفریقای جنوبی، بیشتر کتابهای موجود در قفسهها، کتابهای وارداتی از غرب هستند.»
قیمت کتابهای وارداتی به خودی خود گران است و بیثباتی شدید نرخ ارز در آفریقای جنوبی نیز به این گرانی میافزاید و قیمت آنها را به مراتب بالاتر میبرد. یک کتاب دانشگاهی 207 صفحهای با عنوان «خواندن مسلمانان» که توسط انتشارات دانشگاه ویتواترسرند در آفریقای جنوبی چاپ شده، 352 راند آفریقای جنوبی قیمت دارد که معادل حدود 146 یوان چین است. رمان «خورشید کوچک» نوشته زاکس مدا که در سال 2015 منتشر شده، 246 راند قیمت دارد که با نرخ ارز آن سال، حدود 122 یوان چین میشد. چنین قیمتهایی برای عموم مردم آفریقای جنوبی کاملاً غیرقابل تحمل است. بازار کتاب آفریقای جنوبی، نمایی کوچک از کل آفریقا است: بازار کتاب تنها کتابهای غربی را برای اقلیت نخبگان فراهم میکند و دانش خوانندگان آفریقای جنوبی درباره چین و دیگر کشورهای جنوبی نیز عمدتاً از طریق کتابها و رسانههای غربی به دست میآید. تعامل میان نویسندگان آفریقای جنوبی و دیگر کشورهای جنوبی بسیار محدود است.
در مصر، این کشور باستانی و متمدن، بازار کتاب به مراتب کسادتر از آفریقای جنوبی است. ادوارد سعید، اندیشمند برجسته پسامدرن آمریکایی، در دبیرستان آمریکایی قاهره واقع در منطقه معادی تحصیل کرده بود. بیش از ده سال پیش، یک کتابفروشی مدرن به نام دیوان در کنار این مدرسه افتتاح شد.
کتابفروشیها در قاهره انگشتشمارند و بیشتر آنها کتابهای عربی و تعدادی از پرفروشهای غربی را عرضه میکنند. علاوه بر کتابفروشیهای پراکنده، در خیابانها اغلب دستفروشانی دیده میشوند که کتابهای عربی و پرفروشهای انگلیسی را روی سهچرخهها برای انتخاب عابران چیدهاند. پیش از ظهور دیوان، بازار کتاب قاهره بیروح و مرده بود. سه زن بنیانگذار کتابفروشی دیوان بودند و آن را در سال 2002 تأسیس کردند. ارزیابی آنها در آن زمان چنین بود:
اما شهر ما فاقد کتابفروشیهای مدرن است. در مصرِ آغاز هزاره جدید، صنعت نشر، توزیع و فروش کتاب به دلیل دههها اشتباهات سوسیالیستی فرسوده شده بود. از جمال عبدالناصر، دومین رئیسجمهور مصر، تا انور سادات (سومین) و حسنی مبارک (چهارمین)، دولت نتوانست به خوبی با افزایش بیرویه جمعیت مقابله کند و این امر منجر به بیسوادی، فساد و زوال زیرساختها شد. هر رژیم سیاسی برای سرکوب مخالفان، تولیدات فرهنگی را کنترل میکرد. نویسندگان به کارمندان دولت تبدیل شدند؛ ادبیات بارها و بارها مرگی تدریجی و بوروکراتیک را تجربه کرد. به نظر میرسید در مصر، افراد کمی به خواندن یا نوشتن علاقهمند بودند. در این لحظه رکود فرهنگی، افتتاح یک کتابفروشی غیرممکن به نظر میرسید – اما کاملاً ضروری بود.
از نظر آنها، کتابفروشیهای سنتی قاهره چنین وضعیتی داشتند:
پیش از دیوان، سه نوع کتابفروشی در مصر وجود داشت: کتابفروشیهای دولتی بد ادارهشده، کتابفروشیهای ناشران خاص و مغازههای کوچک محلی که عمدتاً روزنامه و لوازم التحریر میفروختند. کتابفروشیهای دولتی بیشترین تأثیر را بر من گذاشتند. به عنوان یک دانشجوی دانشگاه، اغلب با تاکسی به مرکز قاهره میرفتم؛ جایی که زمانی اصناف ارمنیها، فروشگاههای بزرگ ایتالیاییها و خواربارفروشیهای یونانیها در آنجا وجود داشت. من در امتداد خیابانهای اصلی شهر سفر میکردم؛ خیابانهایی که همگی به نام تاریخهای مهم نامگذاری شده بودند…
در مرکز شهر، وارد کتابفروشیهایی شبیه قبرستان میشدم؛ قفسههایی مملو از کتابهای غبارگرفته. با وجود قفسههای زیاد، نشانه کمی وجود داشت. به نظر میرسید در هر مغازه یک نفر پشت پیشخوان نشسته و در حالی که چای مینوشید، نیمهخواب و نیمهبیدار روزنامه میخواند. از آنها میخواستم در پیدا کردن کتابی کمک کنند؛ آن شخص دمپاییهایش را موقتاً کنار زده و پاشنههای ترکخوردهاش را روی زمین میگذاشت. صدای رادیو را کم نمیکرد، بلکه با زحمت بلند میشد و روی تختههای چوبی جیرجیرکنان راه میرفت و ذرات گرد و غبار را از زمین بلند میکرد.
بنابراین، کتابفروشی دیوان بر اساس ایده «فضای عمومی» هابرماس طراحی شد: محیطی راحت برای مطالعه، کافه، و کتابهایی که از عربی به انگلیسی، فرانسوی و آلمانی گسترش یافته بودند و دستهبندی اصلی کتابها شامل آثار کلاسیک مصر، مطالعات جامعهشناسی و هنر و ادبیات بود. سه بنیانگذار همچنین به طور ویژه سرویس بهداشتی را در کتابفروشی قرار دادند؛ اقدامی جسورانه در مصر که «فضای سوم» را برای قاهرهایها، فراتر از خانه و محل کار، ایجاد کرد.
این «فضای سوم» به جهان متصل بود. با این حال، متأسفانه در این کتابفروشی، خوانندگان تقریباً هیچ اثر ادبی از آفریقای جنوب صحرا و چه رسد به آثار ادبی آسیا و آمریکای لاتین پیدا نمیکردند. بخش انگلیسی علاوه بر پرفروشهای انگلیسی و آمریکایی، شامل آثار کلاسیک ادبیات بریتانیا بود. دیوان حقیقتاً پنجرهای به جهان گشوده بود، اما این پنجره رو به غرب و منطقه خاورمیانه باز میشد و برای سایر مناطق بسته بود.
در مصر نیز، خوانندگان جنوبی، ادبیات جنوب را نمیخوانند.
سه. ادبیات جنوبِ مبتنی بر هنر عامهپسند در آینده
از سه مثال پیشین، میتوان برخی ویژگیهای اساسی ادبیات جنوب را دریافت: ادبیات جنوب نیازمند نامگذاری از سوی شمال است، نویسندگان جنوبی شناخت و زبان مشترک کافی با یکدیگر ندارند و خوانندگان جنوبی آثار ادبی جنوب را مطالعه نمیکنند. شکلگیری این وضعیت انزوا و بیزبانی، دلایل تاریخی عمیقی دارد. قرن بیستم، عصر بزرگ مقاومت مردم جهان در برابر امپریالیسم و استعمار بود. در دل این مقاومت، اشکال گوناگونی از آگاهی جمعی پدید آمد: پانآفریقانیسم در آفریقا، پانعربیسم و جنبشهای اسلامگرایانه در منطقه اسلامی، و جنبش غیرمتعهدها که در کنفرانس باندونگ در سال 1955 با هدف اتحاد مردم آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین ترویج شد. این جنبشهای سیاسی، تعامل، درک و همبستگی میان نویسندگان مناطق مختلف را تقویت کرد.
در چین، ما از دهه 1930 مطالعه «ادبیات ملل ضعیف» را آغاز کردیم. با تأسیس جمهوری خلق چین، این کشور از جنبشهای آزادیبخش ملی آسیا و آفریقا در مبارزه با سلطه استعماری و همچنین از جنبشهای مقاومت پسااستعماری کشورهای آمریکای لاتین که پیشتر مستقل شده بودند، حمایت کرد. در این زمینه، چین «مطالعات ادبیات آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین» با ویژگیهای منحصربهفرد خود را شکل داد. هدف اصلی آن، تقویت تبادل میان نویسندگان مترقی این سه قاره، ترجمه ادبیات مقاومت و مبارزه این کشورها، افزایش درک و حمایت متقابل و ایجاد یک جبهه فرهنگی بینالمللی ضد امپریالیسم و ضد استعمار بود. در نیم قرن از آغاز جنگ سرد تا آزادی ماندلا در سال 1990، این جبهه فرهنگی از انقلاب کوبا، انقلاب ویتنام، انقلابهای مسلحانه موزامبیک و آنگولا در مبارزه با سلطه استعماری پرتغال و همچنین از کنگره ملی آفریقا (ANC) در آفریقای جنوبی برای پایان دادن به آخرین رژیم استعماری باقیمانده در آفریقا حمایت کرد.
در این دوره، توسعه ادبیات آفریقا چندین ویژگی مهم را نشان داد: اول، ادبیات آفریقا و ادبیات آسیا برای نخستین بار به طور گسترده و نزدیک با یکدیگر تماس برقرار کردند. این امر از طریق مجموعهای از کنفرانسهای بینالمللی (مانند کنفرانس باندونگ، کنفرانس همبستگی مردم آسیا و آفریقا، چهار دوره کنفرانس نویسندگان آسیا و آفریقا)، تأسیس انجمن نویسندگان آسیا و آفریقا و تبادل بازدید نویسندگان این دو قاره محقق شد. دوم، دولت ناصر که در سال 1952 به قدرت رسید، تبادلات فرهنگی میان کشورهای عربیزبان شمال آفریقا و خاورمیانه و کشورهای آفریقایی جنوب صحرا را ترویج کرد. مجله ادبی «لوتوس» که در سال 1968 منتشر شد، آثار آفریقایی و آسیایی را به سه زبان عربی، انگلیسی و فرانسوی ترجمه و منتشر میکرد و نقش بسزایی در ارتقای تبادل ادبی میان کشورهای عربیزبان آفریقا و کشورهای آفریقایی جنوب صحرا داشت. سوم، دهههای 1950 و 1960 دوران شکوفایی جنبشهای ملیگرایانه آفریقا و آغاز ادبیات ملیگرایانه بود.
اما کشورهای آفریقایی که تازه استقلال یافته بودند، سرمایه لازم برای سرمایهگذاری در صنایع فرهنگی و نشر را نداشتند. بریتانیا نیز در پی حفظ نفوذ فرهنگی خود بر مستعمرات پیشینش در آفریقا بود. در این راستا، گروه انتشاراتی هاینمن «مجموعه نویسندگان آفریقایی» را راهاندازی کرد و چینوآ آچهبه، نویسنده نیجریهای را به عنوان سردبیر آن منصوب کرد. تحت تأثیر عظیم آچهبه، «مجموعه نویسندگان آفریقایی» بهترین نویسندگان آن زمان آفریقا را برای نوشتن در آن گرد هم آورد و بین سالهای 1962 تا 1985، در مجموع 271 اثر ادبی آفریقایی در این مجموعه منتشر شد. مهمترین مجلات ادبی آفریقا (مجله فرانسوی «حضور آفریقایی»، مجله انگلیسی «تغییر» و مجله «ادیپ سیاه») توسط «انجمن آزادی فرهنگی آمریکا» تأمین مالی میشدند و سرمایهگذار پشت پرده این انجمن، سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) بود.
نویسندگانی که آثارشان در سه مجله فوق منتشر میشد، طبیعتاً نویسندگان «مجموعه نویسندگان آفریقایی» نیز بودند. چه «مجموعه نویسندگان آفریقایی» و چه این مجلات ادبی، هر دو به ترجمه متقابل آثار نویسندگان آفریقایی میان زبانهای فرانسوی و انگلیسی کمک کردند و بدین ترتیب، به نویسندگان آفریقایی کمک کردند تا بر شکافهای میان خود غلبه کرده، همکاریهای فراملی خود را ارتقا بخشند و روحیه پانآفریقانیسم را پرورش دهند.
با این حال، با فروپاشی جنگ سرد و ظهور عصر جهانیسازی، این جبهه فرهنگی دیگر وجود نداشت. همراه با از بین رفتن این جبهه فرهنگی، سازوکارهای ارتقای درک و همبستگی میان نویسندگان آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین نیز از میان رفت. هنگامی که این سازوکارها از بین رفتند، خوانندگان سه قاره آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین نیز از مطالعه ادبیات «آفریقا-آسیا-آمریکای لاتین» دست کشیدند و آرزوی نویسندگان برای شناخت متقابل با شکست مواجه شد. اگر بخواهیم بررسی کنیم، علاوه بر تغییرات محیط سیاسی خارجی، بسیاری از کشورهای جنوبی نیز در روند ایجاد فرهنگ ملی خود دچار اشتباهاتی شدند که منجر به جدایی ادبیات جنوب از مخاطبانش شد.
یکی از بزرگترین اندیشمندان آفریقا، فرانتس فانون، عمیقاً به تحلیل مسئله «فرهنگ ملی» آفریقا پرداخت. او مطرح کرد که سازندگان فرهنگ ملی آفریقا، نخبگان تحصیلکرده غربی هستند و بیگانگی، نشانه مادرزادی این طبقه فرهنگی است. آنها در فرهنگ غرب، احساس بیگانگی کردند و از این رو، اندیشههای ملیگرایانه در آنها شکل گرفت. این ملیگرایی، محصول پیوند با مردم نبود، بلکه ناشی از نوستالژی فرهنگی و تمایل به نشان دادن آفریقای واقعی و متمدن به غرب بود. بنابراین، این گروه از روشنفکران برای یافتن ریشههای ملی به «فولکلور» و «مذهب عربی» روی آوردند:
اگرچه از منظر تاریخی، فعالیتهای روشنفکران مستعمره محدود بود، اما آنها تا حد زیادی از فعالیتهای سیاستمداران حمایت کرده و به آن مشروعیت بخشیدند. در واقع، نگرش روشنفکران مستعمره گاهی جنبهای از پرستش یا اعتقاد مذهبی داشت. اما اگر با دقت تحلیل کنیم، درمییابیم که این نگرش نشان میدهد روشنفکران مستعمره متوجه شده بودند که در حال خطر قطع آخرین رشتههای پیوند خود با مردم هستند. این اعتقاد به وجود یک فرهنگ ملی، در واقع بیانگر تمایلی بود: تمایلی مشتاقانه و نومیدانه برای بازگشت به هر کجا که بود. روشنفکران مستعمره برای اطمینان از آزادی خود و گریز از سلطه فرهنگی سفیدپوستان، احساس میکردند که باید به ریشههای ناشناخته بازگردند و به هر قیمتی، خود را در میان مردم وحشی گم کنند.
زیرا آنها احساس میکردند که در آستانه جنون قرار دارند، در موقعیتی متناقض و احتمالاً غیرقابل غلبه قرار داشتند. آنها از باتلاقی که ممکن بود در آن فرو روند، بیرون کشیدند و آماده بودند تا با خطر از دست دادن جسم و عقل، هر آنچه را یافته بودند، بیمحابا بپذیرند، بر عهده بگیرند و تأیید کنند. روشنفکران مستعمره دریافتند که باید به نمایندگی از همه و در پاسخ به همه سؤالات سخن بگویند. آنها نه تنها مدافع شدند، بلکه موافقت کردند که در کنار دیگران بایستند و از این پس میتوانستند با خیالی آسوده به ترسویی گذشته خود بخندند.
با این حال، بدین ترتیب، نه تنها احساس بیگانگی روشنفکران کاهش نیافت، بلکه تشدید نیز شد. زیرا آداب و رسوم آفریقایی ثابت و لایتغیر نبودند، بلکه با مبارزه مردم علیه ستم استعماری به طور مداوم خود را بازسازی میکردند. «جاودانه سازی» آداب و رسوم آفریقایی توسط روشنفکران آفریقایی نشان میدهد که آنها واقعاً در مبارزه مردم شرکت نکردهاند و گواه جدایی روشنفکران غربزده از فرهنگ انقلابی تودههاست. این، تجلی دیگری از بیگانگی روشنفکران است:
فرهنگ به طور کامل هرگونه شکل ساده را طرد میکند. فرهنگ ذاتاً در تضاد با آداب و رسوم است؛ آداب و رسوم همواره نوعی انحطاط فرهنگی هستند. اگر بخواهیم به سنت بچسبیم و سنتهای متروکه را بازسازی کنیم، نه تنها برخلاف تاریخ عمل کردهایم، بلکه از مردم نیز روی گرداندهایم. هنگامی که مردم از مبارزه مسلحانه و حتی مبارزه سیاسی علیه استعمار بیرحمانه حمایت میکنند، معنای سنت تغییر میکند. در این دوره، تکنیکهای مقاومت منفعلانه ممکن است به شدت محکوم شوند.
فانون، فرهنگ ملی را فرهنگی متصور بود که در فعالیتهای تودههای کارگر برای خلق تاریخ شکل میگیرد. روشنفکران باید با تودههای مردم متحد شوند تا بتوانند این فرهنگ را به درستی درک کرده و در ارتقای کیفیت آن سهیم شوند. او در ابتدای مقالهاش با نقل قولی از سکو توره، دیدگاه «هنر تودهای» خود را بیان میکند:
صرفاً سرودن یک سرود انقلابی برای شرکت در انقلاب آفریقا کافی نیست، باید همراه با مردم انقلاب کرد. همراه با مردم، سرود خود به خود پدیدار خواهد شد.
برای آنکه عمل واقعی باشد، خود باید جزء فعال آفریقا و اندیشههای آن بود، باید جزئی از نیروی مردمی بود که برای آزادی، پیشرفت و خوشبختی آفریقا بسیج شدهاند. خارج از این نبرد یگانه، هیچ جای دیگری برای هنرمند یا روشنفکر وجود ندارد. آنها باید همراه با مردم، کاملاً بسیج شده و خود را وقف این نبرد بزرگ برای آزادی آفریقا و رنجدیدگان کنند.
فانون بر بسیاری از نویسندگان آفریقایی تأثیر گذاشت، نگویگی وا تیونگو، نویسنده بزرگ کنیایی، یکی از آنهاست. او از منظر زبان، از احساس بیگانگی نویسندگان آفریقایی انتقاد میکند:
مسئله این است: ما به عنوان نویسندگان آفریقایی، همواره از روابط اقتصادی و سیاسی نواستعماری بین خود و اروپا و آمریکا شکایت کردهایم. درست است. اما آیا ما با ادامه نوشتن به زبانهای خارجی و ادای احترام به آنها، در سطح فرهنگی به حفظ آن روحیه بردهوار و چاپلوسانه نواستعماری ادامه نمیدهیم؟ چه تفاوتی بین سیاستمداری که میگوید آفریقا نمیتواند از امپریالیسم جدا شود و نویسندهای که میگوید آفریقا نمیتواند از زبانهای اروپایی جدا شود، وجود دارد؟
در آفریقای جنوبی، جنبش آگاهی سیاهپوستان که در اواخر دهه 1960 به اوج رسید، اندیشههای فانون را به ارث برد و با طرح اتحاد روشنفکران با سیاهان، منجر به جنبش هنر عامهپسند آفریقای جنوبی برای بیش از یک دهه در اواخر دهه 1970 شد و سلاحهای فرهنگی برای پیروزی در مبارزه ضد آپارتاید فراهم آورد. من در پژوهشم درباره جنبش هنر عامهپسند آفریقای جنوبی در اواخر دهه 1970، به اهمیت تاریخی شگفتانگیز این جنبش اشاره کردهام:
جنبش هنر عامهپسند، درخشانترین فصل در تاریخ ادبیات مبارزه ضد استعماری آفریقای جنوبی است. در این جنبش، انرژی انقلابی به دلیل انسداد جنبش سیاسی، از طریق مجرای ادبیات فوران کرد و اشکال پرشور اجراهای هنری را در مکانهای تجمع مردم (اعتراضات، میخانهها، جشنوارهها، مراسم عزاداری، جشنها) شکل داد. هنرمندان مردمی که در هنر رپ و موسیقی جاز غرق بودند، پس از ترکیب پیامهای سیاسی مقاومت با اشکال هنری مردمی، مخاطبان بینهایت مشتاق خود را یافتند. تقریباً یک شبه، جنبش هنر عامهپسند بیسابقهای در تاریخ آفریقای جنوبی آغاز شد… مستقیمترین نتیجه آن، اعتماد به نفس فرهنگی و اتحاد سیاسی سیاهان بود.
متأسفانه، پس از به قدرت رسیدن کنگره ملی آفریقا، سیاست «هنر مردمی» ادامه نیافت، بلکه حمایت دولت از امور فرهنگی کاهش یافت و ادبیات به بازار واگذار شد و بسیاری از هنرمندان مجبور شدند برای ویرایش مجلات ادبی و انتشار آثار خود از بودجه سازمانهای غیردولتی غربی استفاده کنند. راه پیش روی اکثر نویسندگان، بینالمللی شدن، جلب توجه انتشارات غربی و داشتن مخاطبان بینالمللی بود تا نویسنده بتواند به بقای خود ادامه دهد. بنابراین، نویسندگان مجبور بودند حدس بزنند که خوانندگان غربی چه چیزی میخواهند ببینند. چند خواننده غربی مایل به دیدن چهره واقعی آفریقا هستند؟ و چند نفر فقط مایل به دیدن آفریقایی هستند که تصور میکنند؟ در سال 2016، لیدودومالینگانی، نویسنده آفریقای جنوبی، با اثر «خاطراتی که از دست دادیم» (Memories We Lost) برنده جایزه ادبی کین شد.
«خاطراتی که از دست دادیم» نخستین اثر لیدودومالینگانی بود و پیروزی او بر دیگر نویسندگان باسابقه آفریقایی نه به دلیل قدرت واقعی نویسندگی او، بلکه به دلیل افشای خرافات و جنبههای تاریک و عقبمانده فرهنگ عامیانه آفریقا بود. در این رمان، فرهنگ سیاهپوستان آفریقای جنوبی همچنان در قرون وسطی به نظر میرسد، خرافات بر روستاها سایه افکنده، نور علم کمسو است و افراد قربانی جهل میشوند. آثار نیک ملونگو در آلمان مورد استقبال قرار گرفت؛ دلیل اصلی آن نه به تصویر کشیدن تغییرات مثبت «کشور رنگینکمان»، بلکه ترسیم چهره جوانان سیاهپوست بیاعتنا، فرصتطلب و متقلب عصر جدید بود. این نوع جوانان «ناامیدکننده» با افق انتظارات خوانندگان آلمانی مطابقت داشت.
این آثار واقعاً «آفریقایی» هستند. لیدودومالینگانی و ملونگو از بیان محاورهای سیاهپوستان استفاده کرده و دارای «اشکال عامیانه» هستند. با این حال، این پوشش اشکال عامیانه بیشتر برای جلب سلیقه زیباییشناختی غرب است. این، استراتژی رایج نویسندگی بینالمللی است که نویسندگان آفریقایی به طور گسترده از آن استفاده میکنند. عبدالرزاق گورنه، برنده جایزه نوبل، در رمان «ستایش سکوت» به طرز ماهرانهای این وضعیت را به سخره میگیرد. قهرمان رمان، آفریقایی است که در بریتانیا زندگی میکند و روشی برای خشنود کردن پدرزن سفیدپوست خود دارد: برآورده کردن ذهنیت ریشهدار استعمارگرانه او. پدرزن معتقد است که آفریقاییها بدون اروپاییها قطعاً آفریقا را به آشوب میکشند و بنابراین، قهرمان شروع به ساختن داستانهایی از این دست میکند که پدرزن دوست دارد بشنود.
ما منکر این نیستیم که لیدودومالینگانی و ملونگو نویسندگان جدی و برجستهای هستند، اما در آفریقای جنوبیِ پس از آپارتاید، شرایط اجتماعی برای ادامه نوشتن «هنر مردمی» دیگر وجود ندارد. در اقتصاد نئولیبرالی، تحقق ارزش فردی، حمایت از حقوق فردی و شناسایی هویتهای چندگانه، تفکر جمعی این جامعه را به شدت نابود کرده است. نویسندگان اگرچه در میان مردم زندگی میکنند، اما به سختی میتوانند برای آنها بنویسند. پدیدهای که فانون بیش از همه از آن میترسید، یعنی جدایی نخبگان از تودهها، نه تنها مدتهاست که به واقعیت پیوسته، بلکه رو به وخامت نیز گذاشته است. این روند در دو جهت زیر تجلی مییابد.
نخست، روشنفکران جنوبی در جستجوی اشکال اصیل و بومی فرهنگ و ادبیات هستند که تحت تأثیر فرهنگ غرب قرار نگرفته باشد، تا با غرب مقابله کنند. در آفریقا، مشهورترین نمونه این جنبش، کتاب «به سوی ادبیات آفریقایی استعمارزداییشده» نوشته سه پژوهشگر نیجریهای است. آنها مطرح میکنند که «ادبیات آفریقا یک موجودیت مستقل است که از تمام اشکال دیگر ادبی جدا و مستقل است. این ادبیات دارای سنتها، الگوها و هنجارهای خاص خود است. مخاطبان آن از مخاطبان دیگر ادبیات اروپایی یا غیراروپایی جدا و اساساً متفاوت هستند. الزامات تاریخی و فرهنگی آن برای توجه و محدودیتهای اعمالشده بر آن نیز کاملاً متفاوت و گاهی حتی کاملاً مخالف الزامات اروپایی است.»
در نظریه ادبی نیز باید استانداردهای آفریقایی تعیین شود: «اعلام اولویت و خودمختاری ادبیات آفریقا، صرف نظر از نحوه تعریف آن، که آن را از دیگر اشکال ادبی متمایز میکند، امری حیاتی است. منظور ما این است که در ارزیابی ادبیات آفریقا، باید معیارهای واقعاً خودمختار اعمال شود.» با این حال، این استانداردهای واقعاً خودمختار کجا هستند؟ تنها میتوان آنها را در ادبیات شفاهی سنتی آفریقا جستجو کرد. این نوع نقد در مقایسه با اندیشههای فانون، فوقالعاده محافظهکارانه به نظر میرسد و از پذیرش ضرورت یادگیری از غرب امتناع میکند. این امر برابر با انکار سنت بزرگ ادبیات مدرن است که نویسندگان آفریقایی در دهههای گذشته آن را بنیان نهادهاند و نتیجه آن، بیشتر جلب تخیل خوانندگان غربی درباره ادبیات آفریقا است.
دوم، نظریهپردازان پسااستعماری مانند اسپیواک و دیگران مطرح میکنند که «نویسندگان نمیتوانند صدای تودههای فرودست باشند.» مسئله مورد توجه اسپیواک بیمعنا نیست. او به سرنوشت غمانگیز از دست دادن سازوکار خودبیانی و تنها قابل بیان بودن صدای جنوب در روایتهای کلان تاریخی (سرمایه، غربمحوری، مردسالاری) اشاره میکند. اما این نظریهپردازان پسااستعماری گروهی بدبین هستند؛ زیرا آنها معتقد نیستند که اتحاد روشنفکران با تودهها و احیای نشاط هنر مردمی، روشی است که میتواند و تنها روشی است که میتواند «ناتوانی فرودستان در بیان خود» را تغییر دهد.
همین نظریهپردازان بودند که رمانهای گورنه را به آثار کلاسیک تبدیل کردند. رمانهای او چهره جدیدی از قهرمانان آفریقایی بیگانه را به تصویر میکشد: او به عنوان مهاجر نمیتواند در فرهنگ بریتانیا ادغام شود، اما با بازگشت به زادگاهش زنگبار نیز نمیتواند تاریخ، مردم و مبارزات واقعی این کشور را درک کند. گورنه، الگوی جدیدی برای نوشتن ادبیات پسااستعماری در عصر جهانیسازی ایجاد کرد.
با این حال، اگر نویسندگان جنوبی میخواهند مخاطبان جنوبی را دوباره به دست آورند، ابتدا باید هنر متعلق به مردم را خلق کنند. در عین حال، هنر مردمی جنوب نیز به جنبشهای سیاسی و نهادهای هنری جدیدی برای تضمین انتشار آن نیاز دارد.

