
حمید علوی
آن جریانات منتسب به مارکسیستهای غربی که به عنوان تشکلی سیاسی با داعیه سوسیالیسم جمهوری خلق چین را یکسره کشوری سرمایهدار میخواند، نمودی بارز از کجفهمی دگماتیک و بیبصیرتی عمیق نسبت به مختصات تاریخی و مادی چین است. این نگرش، که چین را از زمرهی کشورهای سوسیالیست خارج میسازد، نه تنها از هرگونه بنیاد نظری استواری تهی است، بلکه در عمل، به تضعیف جبهه ضدامپریالیستی میانجامد. در این رساله، نقدی ژرف و جامع بر این مواضع ارائه خواهد شد و دفاعی اصولی از صراط توسعه سوسیالیستی چین به میان خواهد آمد.
نگارندگان نوشته های رنگارنگ که سوسیالیسم را با معیارهایی صوری و سطحی مورد سنجش قرار میدهند؛ حضور سرمایه خصوصی و سازوکار بازار را بیواسطه با سرمایهداری همارز میپندارند، حال آنکه خود مارکس در اثر سترگ خویش، «نقد برنامه گوتا»، به صراحت تأکید ورزیده که جامعه کمونیستی در مرحله بدوی خویش، ناگزیر همچنان ردپاهایی از جامعه کهن را در خود خواهد داشت. او میفرماید: «آنچه که در اینجا با آن روبهرو هستیم، جامعهای است کمونیستی، نه آنگونه که بر پایههای خویش رشد کرده، بلکه آنگونه که تازه از زهدان جامعه سرمایهداری پا به عرصه وجود نهاده و بدینسان، از هر جهت – اقتصادی، اخلاقی و فکری – کماکان خالهای مادرزادی جامعه کهنی را که از بطن آن برخاسته، در خود جای داده است.» حزب کمونیست چین، با درکی ژرف از این اصل بنیادین مارکسیستی، مسیر «سوسیالیسم با ویژگیهای چینی» را برگزیده است. این صراط، بر پایه شرایط خاص چین، که کشوری از لحاظ اقتصادی عقبمانده بود، تدوین و طراحی شده است. دنگ شیائوپینگ بر این نکته تأکید فراوان داشت که «در حال حاضر، سطح نیروهای مولده چین آنقدر نازل است که امکان استقرار بیواسطه نظام برنامهریزی متمرکز میسر نیست.»
برخلاف مارکسیست های منزه طلب، دولت چین همچنان مهارتی مقتدرانه بر بخشهای حیاتی اقتصاد اعمال میکند. برای مثال، شرکتهای دولتی چین ۸۰٪ از تولید نفت و ۹۰٪ از تولید برق کشور را در کنترل خویش دارند و چهار بانک بزرگ دولتی چین، ۶۰٪ از داراییهای نظام بانکی کشور را در اختیار گرفتهاند. همچنین، خاک و زمین، سامانههای ریلی، هوایی و دریایی، جملگی زیر نظارت مستقیم دولت قرار دارند و شرکتهای اصلی ارتباطی، همگی دولتی هستند. چین از رهگذر برنامههای پنجساله، اهداف توسعه را تبیین کرده و منابع را به سوی اولویتهای ملی رهنمون میشود. این شیوه از برنامهریزی، که بر مبنای مالکیت عمومی بر ابزارهای تولید استوار است، به هیچ روی قابل قیاس با برنامهریزی در کشورهای سرمایهداری نیست.
مارکسیستهای غربی ادعا میکند که طبقه کارگر چین دستخوش استثمار است، اما این نگرش از توجه به دستاوردهای عظیم چین در بهبود سطح زندگی تودهها غافل است. بیش از ۸۰۰ میلیون نفر از چنبره فقر رهایی یافتهاند، حقوق و مزایای کارگران در دو دهه اخیر، ده برابر شده است، نظام بهداشت و آموزش عمومی، دامنه گستردهتری یافته و نرخ بیکاری در سطح پایین ۴-۵٪ حفظ شده است. وجود بخش خصوصی در چین بر پایه نظریه لنین در برنامه اقتصادی نپ و نظریه مائو درباره «بورژوازی ملی» توجیهپذیر است. این بخش تحت نظارت و بازرسی کامل و هدایت دولت کارگری عمل میکند و نقشی مکمل در بالندگی نیروهای مولده ایفا مینماید.
آنان، چین را به امپریالیسم متهم میسازد، اما این اتهام، از هرگونه بنیان واقعی بیبهره است. چین در چهل سال گذشته به هیچ جنگی وارد نشده و تنها یک پایگاه لجستیکی در جیبوتی دارد (در برابر ۸۰۰ پایگاه نظامی ایالات متحده). طرح عظیم زیرساختی «کمربند و جاده» (BRI)، که بزرگترین پروژه توسعهای در تاریخ بشر به شمار میرود، بر مبنای منافع متقابل بنا نهاده شده و اهدافی ضدامپریالیستی را در پی دارد؛ از جمله یاری رساندن به توسعه کشورهای جهان سوم، بدون قید و شرط سیاسی، و انتقال فناوری به جای حفظ انحصار تکنولوژیک.
بسیاری از مارکسیستهای غربی، از جمله نگارندگان سند آلمانی، گرفتار دام نگاه یورومحوری شدهاند. آنان از چین انتظار دارند که دقیقاً همان صراطی را طی کند که در اروپا پیموده شده، غافل از آنکه شرایط تاریخی و مادی هر کشور، متمایز از دیگری است. این مارکسیستهای دوگماتیک، اصل بنیادین مارکسیسم چینی یعنی «جویای حقیقت از وقایع» را نادیده گرفته و در پی تحمیل الگوهای از پیش تعریف شده هستند، حال آنکه این اصل بر لزوم انطباق نظریه با مختصات واقعی تأکید میورزد.
دستاوردهای مسلم چین سوسیالیستی، شامل رشد اقتصادی بیبدیل با میانگین ۹٪ در چهار دهه، تبدیل شدن به دومین اقتصاد جهان، و پیشتازی در فناوریهای پیشرفته (۵G، هوش مصنوعی، انرژیهای تجدیدپذیر) است. در حوزه عدالت اجتماعی نیز، کاهش نابرابری در درآمد، دسترسی همگانی به خدمات بهداشتی و آموزشی، و برنامههای حمایتی اجتماعی گسترده به چشم میخورد. همچنین در زمینه حراست از محیط زیست، چین بزرگترین سرمایهگذار در انرژیهای تجدیدپذیر در جهان است و تعهد به خنثیسازی کربن تا سال ۲۰۶۰ را نیز دارد.
اتهامات مطرح شده پیرامون اویغورها، بخشی از کارزار اطلاعاتی غرب علیه چین است. حقیقت آن است که چین برنامههای توسعه اقتصادی و فرهنگی گستردهای در سینکیانگ به اجرا درآورده که موجب ارتقاء سطح زندگی تمامی اقوام این منطقه شده است. ناآرامیهای هنگکنگ نیز بیشتر ناشی از نفوذ بیگانگان و تلاش برای ممانعت از ادغام طبیعی این منطقه با چین بود تا جنبشی مردمی واقعی.
توفیق چین در آمیزش توسعه اقتصادی با حفظ استقلال سیاسی، الگویی بس جذاب برای کشورهای جهان سوم مهیا ساخته است؛ این کشورها میتوانند بدون تسلیم شدن به شروط ستمگرانه نهادهای مالی غربی، راه توسعه را طی کنند. چین با پشتیبانی از چندجانبهگرایی و مخالفت با یکجانبهگرایی آمریکایی، نقشی بسزا در شکلدهی به نظمی عادلانهتر در جهان ایفا میکند. نقد حزب کمونیست آلمان بر چین، مولود نگاهی دوگماتیک و عاری از درک عمیق از مختصات واقعی چین است. این رویکرد نه تنها به ادراکی صحیح از سوسیالیسم راه نمیبرد، بلکه در عمل، به تضعیف جبهه ضدامپریالیستی میانجامد. چین با مسیر «سوسیالیسم با ویژگیهای چینی» نشان داده است که میتوان در شرایط جهانیسازی سرمایهداری، مسیری مستقل را پیمود و به بالندگی اقتصادی-اجتماعی دست یافت. این تجربه ارزشمند نه تنها برای خود چین، بلکه برای تمامی کشورهای در حال توسعه و جنبش سوسیالیستی جهانی حائز اهمیت فراوان است. کمونیستهای راستین باید به جای پرداختن به انتقادات سطحی و بیفایده، از تجربه چین درس بیاموزند و راههای عملی برای پیشبرد آرمانهای سوسیالیستی در شرایط قرن بیست و یکم باز یابند. تنها از این طریق است که میتوان امید به آیندهای روشنتر برای بشریت داشت.
در این میان، نکتهای بس درخور تأمل است؛ آن دسته از مارکسیستهای غربی، در حالی که در ظاهر امر، بیهیچ قید و شرطی، حمایت خود را از سوسیالیسم کوبایی اعلام میدارند، همزمان به ویتنام و جمهوری خلق چین تاخته و آنان را منحرف از مسیر سوسیالیستی و کشورهایی سرمایهدار و امپریالیست میخوانند. این راحتیطلبان سوسیالیست غربی ذرهای به این نکته بنیادین وقع نمینهند که همین کوبایی که امروز به واسطه تحریمهای بیرحمانه امپریالیستی، دستخوش مشکلات عظیم اقتصادی است، از نزدیکترین دوستان و حامیان جمهوری خلق چین و ویتنام و احزاب کمونیست حاکم بر این دو کشور به شمار میرود. کوبا نه تنها از این کشورها با عنوان متحدین استراتژیک خود یاد میکند، بلکه رشد و روند سوسیالیسم در چین و ویتنام را میستاید و معتقد است که راه و مسیر کوبا نیز در آینده چنین خواهد بود. خوشرقصی مارکسیستهای غربی، تنها برای آنکه خود را رادیکال و انقلابی بنمایند، همچون پاشیدن خاک به چشم سوسیالیسم در خود کوبا نیز عمل میکند؛ چه آنکه کوچکترین رفرمها و تحولات اقتصادی در کوبا نیز توسط آنان محکوم شده و کوبا را متهم به انحراف از مسیر کمونیسم و سوسیالیسم میکنند، در حالی که برای مشکلات اقتصادی عظیم کوبا – که حاصل محاصره اقتصادی امپریالیستی ایالات متحده آمریکا و کشورهای غربی است – هیچ نسخه قابل اتکایی نداشته و تمامی پیشنهادهای آنان، در مقابل مشکلات واقعی کشورهای سوسیالیستی، همچون اسباببازیهای پلاستیکی کودکان بیاثر و ناچیز مینماید.
چرا جنوب جهانی به مارکسیسم غربی پشت میکند؟
بیدلیل نیست که با حرکت به سمت کشورهای جنوب جهانی، اعتبار و نفوذ کشورهایی چون جمهوری خلق چین، ویتنام و کوبا افزایش مییابد، در حالی که از وزن و جایگاه مارکسیسم غربی کاسته میشود. دلیل این امر واضح است: کشورهای جنوب جهانی با چالشهای ملموس و عمیق فقر، عقبماندگی و شرایط دشوار زندگی انسانها دست و پنجه نرم میکنند. این واقعیت به آنها درکی عمیق میبخشد که پیمودن مسیر سوسیالیسم نه تنها آسان نیست، بلکه سرشار از دستاندازها، مسیرهای سنگلاخ و موانع عظیم است.
تفاوت رویکرد احزاب کمونیست جهان جنوب و مارکسیستهای غربی
این دشواریها احزاب کمونیست در جهان جنوب را وادار میکند تا در بسیاری از تصمیمگیریهای خود، واقعیتهای موجود و شرایط عینی جامعه را به دقت بررسی کنند و همواره به دنبال راهحلهایی عملی و منعطف باشند که بتوانند از سد مشکلات عبور کنند. برخلاف مارکسیستهای غربی که غالباً در انتظار یک انقلاب جهانی نشستهاند، کمونیستهای جهان جنوب تصمیم گرفتند مسیری مستقل و پر از چالش را طی کنند. آنها به جای تکیه بر ایدهآلهای نظری، به دنبال راههایی برای بهبود زندگی مردم خود در همین لحظه و در بستر واقعیتهای موجود هستند.
تناقض انتظارات مارکسیستهای غربی
درخواستهای مارکسیستهای غربی از کمونیستهای جهان سوم گاهی چنان تناقضآمیز و دور از واقعیت است که گویی شما در میانه یک جنگ سیاسی، مثلاً در فلسطین اشغالی یا نوار غزه، به مردمی که زیر بمباران بیامان صهیونیستها و امپریالیستها تکهتکه میشوند، اینگونه گوشزد کنید: «رفقا! جبهه خلق برای آزادی فلسطین یک سازمان واقعی مارکسیستی نیست، چرا که با حماس ارتجاعی مسلمان همکاری میکند! یا جریانات جناح چپ الفتح، نمایندگان واقعی طبقه کارگر نیستند! شما برای رسیدن به دیکتاتوری واقعی پرولتاریا در غزه، میبایستی صف خود را از آنها جدا کرده و یک جبهه مستقل در برابر اسرائیل و امپریالیسم تشکیل دهید و در برابر ارتجاع مذهبی و چپ سنتی صف دفاع از حقوق دگباشان و حفاظت محیط زیست تشکیل دهید. و از هر نوع همکاری با نیروهای غیر کمونیستی دست بشویید! تنها راه رسیدن به بهشت و فردای بهتر این است، آمین یا رب العالمین!»
واقعگرایی در برابر آرمانگرایی محض
این مثال نشان میدهد که چطور آرمانگرایی محض، بدون درک واقعیات میدانی و ضروریات مبارزه، میتواند به بیراهه برود و عملاً به تضعیف نیروهای پیشرو منجر شود. در مقابل، احزاب کمونیست در جهان جنوب با درک عمیق از شرایط سخت و فوریتهای موجود، رویکردی عملگرا و واقعگرایانه در پیش گرفتهاند که به آنها اجازه میدهد برای دستیابی به اهداف بزرگتر، همکاریها و ائتلافهای تاکتیکی را نیز در نظر بگیرند.
عمق فاجعهبار چنین تحلیلهای جزمی در آنجاست که در حالی که آمریکا و متحدانش، به گواهی بسیاری از کارشناسان حتی راستگرا و همپیمان آمریکا، خود را برای جنگی بزرگ علیه جمهوری خلق چین آماده میکنند، این به اصطلاح کمونیستهای پاکباخته با پافشاری بر مواضع غیرعلمی خود، عملاً آب به آسیاب امپریالیسم تجاوزگر میریزند. آنان با طرح چنین دیدگاههای غیرعلمی، میکوشند تا اتحاد میان احزاب کمونیست جهان و احزاب کمونیست چین و ویتنام را تضعیف کنند و عملاً به سربازانی در رکاب امپریالیسم بدل میشوند.
این رویکرد گواهی میدهد که آنان به خوبی از آنچه مینویسند و به زبان میآورند، آگاه هستند. انتقاد از سیاستهای جمهوری خلق چین، ویتنام یا حتی کوبا حق طبیعی هر نیروی انقلابی است؛ اما تضعیف نیروهایی که حتی در ظاهر غیرسوسیالیست هستند و در برابر امپریالیسم مقاومت نشان میدهند و میکوشند مانعی بر سر راه جنگهای امپریالیستی باشند، خدمتی نابخردانه به امپریالیسم و متحدانش است.
۱. ماهیت امپریالیسم: بازخوانی لنینی در برابر تقلیلگرایی اروپامحور لنین در کتاب «امپریالیسم: بالاترین مرحلهٔ سرمایهداری» تصریح میکند که امپریالیسم، مرحلهای از تمرکز سرمایه و ادغام سرمایه مالی و صنعتی در کشورهای پیشرفته است که منجر به سلطهٔ اقتصادی، سیاسی و نظامی این کشورها بر جهان میشود:
> «امپریالیسم عبارت است از سرمایهداری در آن مرحلهای از رشد که در آن سلطهٔ انحصارات و سرمایهٔ مالی برقرار شده، صدور سرمایه در درجهٔ فوقالعاده مهمی قرار دارد، تقسیم جهان میان تراستهای بینالمللی آغاز شده، و تقسیم کل سرزمین زمین بین بزرگترین کشورهای سرمایهداری پایان یافته است.» (لنین، امپریالیسم، فصل هفتم، ۱۹۱۶)
۲. چین و مرحلهٔ گذار: سنت نپ و منطق گذار از سرمایهداری
> «سرمایهداری دولتی در شرایطی مانند روسیه نه تنها خطر نیست، بلکه نجاتبخش است.» (لنین، درباره مالیات عوضی، ۱۹۲۱)
> «تحت دیکتاتوری پرولتاریا، ما میتوانیم سرمایهداری را به خدمت بگیریم، تا در نهایت آن را از میان برداریم.» (لنین، همان)
۳. طبقه و دولت در چین:
> «نمیتوان از حقوق، بهعنوان انعکاس ایدئولوژیک مناسبات مادی، به ماهیت آن مناسبات پی برد؛ بلکه باید از تولید و مناسبات واقعی آن آغاز کرد.» (مارکس، پیشگفتار بر نقد اقتصاد سیاسی، ۱۸۵۹)
> «دولت در دست پرولتاریا، تنها زمانی میتواند ابزار سلطهٔ طبقاتی سابق را نابود کند که خود به ابزار سلطهٔ انقلابی کارگران تبدیل شود.» (انگلس، منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت، ۱۸۸۴)
۴. دیسکورس مارکسیستی در برابر مارکسیسم فرهنگی غربی:
> «هژمونی، یعنی رهبری فکری و اخلاقی پیش از سلطهٔ مستقیم؛ و این رهبری درون نهادها و زبان و عرف مستقر میشود.» (گرامشی، دفترهای زندان)
۵. جهان جنوب و دیالکتیک تاریخی مقاومت:
> «انقلاب چین بخشی از انقلاب جهانی پرولتاریا است. ما نهتنها در برابر سرمایهداری داخلی بلکه در برابر امپریالیسم جهانی نیز میجنگیم.» (مائو تسهتونگ، در باب دموکراسی نوین، ۱۹۴۰)
یادداشتها:
مارکس، کارل. (۱۸۵۹). مقدمه بر نقد اقتصاد سیاسی.
انگلس، فریدریش. (۱۸۸۴). منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت.
لنین، ولادیمیر ایلیچ. (۱۹۱۶). امپریالیسم، بالاترین مرحله سرمایهداری.
لنین، ولادیمیر ایلیچ. (۱۹۲۱). درباره مالیات عوضی.
مائو تسهتونگ. (۱۹۴۰). در باب دموکراسی نوین.
گرامشی، آنتونیو. (۱۹۳۰–۳۵). دفترهای زندان.

