
نوشته بهزاد عسگری
نقدی مارکسیستی به روبرت کورتس: تحلیل تهیسازی انقلاب از محتوای ماتریالیستی
واکاوی انتقادی ایدئالیسم نو-فویرباخی و تأکید بر بازگشت به ماتریالیسم دیالکتیکی
مقدمه: آناتومی یک انحراف نظری
روبرت کورتس در تحلیل خود از مفهوم «کار» به منزله یک مقولهی متافیزیکی و شبه-مذهبی، نمونهای بارز از انحراف ایدئالیستی در بطن نظریهی انتقادی را به نمایش میگذارد. آنچه او تحت عنوان «نقد رادیکال» ارائه میدهد، در واقع بازگشتی است به همان آفت فلسفیای که مارکس در «ایدئولوژی آلمانی» (۱۸۴۵) از آن تحت عنوان «فلسفهی نقادی» یاد کرده بود: تقلیل تضادهای مادی و تاریخی به مباحث انتزاعی و فراتاریخی.
همانگونه که مارکس و انگلس در یازدهمین تز از «تزهایی دربارهی فویرباخ» تصریح کردهاند: «فیلسوفان تنها جهان را به شیوههای گوناگون تفسیر کردهاند؛ اما مسئله اصلی، تغییر آن است.» کورتس با تبدیل «کار» به یک شبح متافیزیکی، دقیقاً مسیر عکس را برمیگزیند: او تغییر جهان را به سطح صرفاً یک تفسیر فلسفی فرو میکاهد.
۱. تخریب ماتریالیسم تاریخی: از پراکسیس کار به ایدئولوژی
نادیده گرفتن دیالکتیک کار-طبیعت
مارکس در «سرمایه» (جلد اول، فصل هفتم) کار را چنین تعریف میکند:
«کار فرآیندی است میان انسان و طبیعت، فرآیندی که در آن انسان فعالیت خود را با طبیعت میانجی، تنظیم و کنترل میکند. او در مقابل مواد طبیعی به عنوان نیرویی طبیعی عمل میکند… با اینکه بر طبیعت خارجی اثر میگذارد و آن را تغییر میدهد، همزمان طبیعت خود را نیز تغییر میدهد.»
این تعریف به روشنی نشان میدهد که کار از دیدگاه مارکس نه یک «نفرین الهی» یا «جبر متافیزیکی»، بلکه فعالیت بنیادین انسان در بستر تکامل تاریخی اوست. کورتس با چشمپوشی از این بُعد دیالکتیکی، کار را به موجودیتی ثابت و صرفاً منفی تقلیل میدهد.
تحریف مفهوم بیگانگی
مارکس در «دستنوشتههای اقتصادی-فلسفی ۱۸۴۴» چهار گونهی بنیادین از بیگانگی کار را شناسایی میکند:
۱. بیگانگی کارگر از محصول کار خود.
۲. بیگانگی از خودِ فعالیت تولیدی.
۳. بیگانگی از گونهی انسانی (Gattungswesen) یا سرشت نوعی خود.
۴. بیگانگی از دیگر انسانها.
تمامی این اشکال بیگانگی ماهیتی تاریخی و دگرگونپذیر دارند، نه اینکه ذاتیِ کار باشند. مارکس مینویسد:
«کار بیگانهشده… کار را به مثابهی فعالیت خودِ کارگر، به فعالیتی تبدیل میکند که به دیگری تعلق دارد؛ کار رنج است، نه لذت؛ کار توسعهی آزادانهی انرژیهای ذهنی و فیزیکی نیست، بلکه بدن را میکوبد و ذهن را ویران میکند.»
کورتس این تمایز حیاتی میان کار بیگانهشده (در شرایط سرمایهداری) و کار انسانی (در جامعهی کمونیستی) را نادیده گرفته و همهی آنها را تحت عنوان کلی «مذهب کار» خلاصه میکند.
۲. سوءتفسیر رابطهی مارکسیسم و پروتستانتیسم: وبر در تقابل با مارکس
رد تز وبری توسط مارکسیسم کلاسیک
کورتس به صورت ضمنی، تز ماکس وبر در «اخلاق پروتستانی و روح سرمایهداری» را پذیرفته و مارکسیسم را ادامهی آن میپندارد. اما مارکس خود در «سرمایه» (جلد اول، فصل ۳۱: «پیدایش سرمایهدار صنعتی») نشان میدهد که اخلاق پروتستانی نتیجهی تحولات اقتصادی بود، نه علت آن:
«در واقع، روشهای خشن [انباشت بدوی] همگی از قدرت دولت، قدرت متمرکز و سازمانیافتهی جامعه استفاده میکنند تا فرآیند تبدیل شیوهی تولید فئودالی به شیوهی سرمایهدارانه را تسریع کنند و دورهی گذار را کوتاه سازند.»
ایدئولوژی در برابر پراکسیس
آنتونیو گرامشی در «دفترهای زندان» این تفاوت بنیادین را چنین بیان میکند:
«فلسفهی پراکسیس [مارکسیسم] خود را به عنوان نظریهای میفهمد که در تقابل با تمام ایدئولوژیها قرار دارد، چرا که ایدئولوژیها ماهیتی زودگذر و توهمی دارند.»
کورتس با قرار دادن مارکسیسم در زمرهی «مذاهب سکولار»، دقیقاً همان کاری را میکند که گرامشی علیه آن هشدار داده بود: تبدیل علم به ایدئولوژی.
۳. نقد روششناختی: متافیزیک در تقابل با دیالکتیک
فقدان تحلیل کلیت
مارکس در «مقدمهای بر نقد اقتصاد سیاسی» (۱۸۵۷) روش خود را چنین تبیین میکند:
«کلیت انضمامی [concrete totality] به عنوان کلیت تفکرات، به منزلهی انضمامیِ تفکر، در واقع محصول اندیشیدن و درک است؛ اما هرگز محصول مفهومی که خارج از شهود و تصور اندیشیده میشود، بلکه پرداختن شهود و تصور به مفاهیم است.»
کورتس به جای تحلیل کلیت نظام سرمایهداری (شامل کار، سرمایه، دولت، و ایدئولوژی)، تنها یک عنصر (کار) را جدا کرده و آن را شیطانی جلوه میدهد. این رویکرد ضد-دیالکتیکی است.
نادیده گرفتن تضاد طبقاتی
انگلس در «آنتی-دورینگ» مینویسد:
«تاریخ جامعهی انسانی تا کنون تاریخ مبارزهی طبقاتی بوده است… این تضادها در هر دورهای شکل متفاوتی به خود گرفتهاند، اما همیشه استثمار بخش عظیم جامعه توسط اقلیت کوچک شکل اساسی بوده است.»
کورتس با تمرکز بر «کار به طور کلی»، نقش تقسیم طبقاتی کار در تولید بیگانگی را به کلی نادیده میگیرد.
۴. پسامدرنیسم و سیاستزدایی: از مارکوزه تا کورتس
نقد مکتب فرانکفورت و وارثان آن
هربرت مارکوزه در «انسان تکبُعدی» (۱۹۶۴) رویکردی مشابه کورتس را اتخاذ کرده و بر «کار بردگانه» تأکید ورزید. اما مارکس قبلاً این نگرش را پیشبینی و در «ایدئولوژی آلمانی» نقد کرده بود:
«تولید ایدهها، تصورات، آگاهی، در ابتدا مستقیماً با فعالیت مادی و روابط مادی انسانها درآمیخته است… آگاهی هرگز چیزی جز وجود آگاه نمیتواند باشد، و وجود انسانها فرآیند زندگی واقعی آنان است.»
انفعال نظری در مواجهه با بحران عملی
در حالی که میلیاردها کارگر در جهان تحت استثمار هستند، کورتس «رهایی از کار» را پیشنهاد میکند. این نگرش یادآور حکایت فیلسوفی است که هگل نقل میکند: «وقتی واقعیت با نظریهام موافق نیست، پدا به حال واقعیت!»
جرج لوکاچ در «تاریخ و آگاهی طبقاتی» (۱۹۲۳) این انحراف را شیانگاری (reification) نامید:
«مشکل شیانگاری این است که… روابط انسانی شکل اشیا به خود میگیرند و بدینگونه شکلهایی میآفرینند که اگرچه انسانی و اجتماعی هستند، ولی مانند قوانین طبیعی ثابت و فراتاریخی جلوه میکنند.»
۵. جایگزین انقلابی: بازگشت به مارکس واقعی
کار به عنوان پراکسیس رهاییبخش
مارکس در «نقد برنامهی گوتا» (۱۸۷۵) آیندهی کمونیستی را چنین ترسیم میکند:
«در مرحلهی بالاتر جامعهی کمونیستی، پس از آنکه تقسیم بردگانهی کار از میان رفت؛ پس از آنکه تضاد میان کار ذهنی و جسمانی نیز ناپدید شد؛ پس از آنکه کار نه تنها وسیلهی زندگی، بلکه اولین نیاز زندگی گردید؛ پس از آنکه نیروهای مولد نیز همراه با توسعهی همهجانبهی افراد افزایش یافت… تنها در آن صورت میتوان افق محدود حقوق بورژوایی را به طور کامل پشت سر گذاشت و جامعه بر پرچم خود میتواند بنویسد: از هر کس بر اساس تواناییاش، به هر کس بر اساس نیازش!»
این نقلقول نشان میدهد که مارکس هدف نهایی را «رهایی از کار» نمیداند، بلکه تبدیل کار به فعالیت آزادانه و خلاق.
استراتژی انقلابی عملی
ولادیمیر لنین در «دولت و انقلاب» (۱۹۱۷) مسیر عملی این تحول را نشان میدهد:
«کمونیسم زمانی امکانپذیر است که بهرهوری کار تا حدی بالا رود که مردم به طور داوطلبانه بر اساس توانایی خود کار کنند… اما این «خود به خود» نخواهد آمد. این مستلزم توسعهی عظیم نیروهای مولد است.»
سوژهی انقلابی علیه ایدئالیسم
مائو تسه تونگ در «دربارهی تضاد» (۱۹۳۷) این نکتهی حیاتی را بیان میکند:
«تضاد وجود دارد در همهی فرآیندهای پدیدههای عینی و تفکر ذهنی و همهی این فرآیندها را از ابتدا تا انتها فرا میگیرد… بدون تضاد، بدون مبارزه، بدون توسعه.»
کورتس با طرد تضاد طبقاتی و تأکید بر «رهایی انتزاعی»، در واقع امکان تغییر انقلابی را نفی میکند.
۶. نقد ایدئولوژیک: کورتس و نئولیبرالیسم پنهان
همسویی ناخواسته با سرمایهداری
وقتی کورتس از «اتوماسیون» و «رشد نیروهای مولد» به عنوان عوامل «بیمعنایی کار» سخن میگوید، ناخودآگاه به گفتمان نئولیبرال از «جامعهی پساکار» مشروعیت میبخشد. این گفتمان که توسط دانیل بل در «آمدن جامعهی پساصنعتی» (۱۹۷۳) مطرح شد، هدف آن انحراف از مبارزهی طبقاتی است.
نقد مارکسیستی اتوماسیون
مارکس خود در «گروندریسه» (۱۸۵۷-۱۸۵۸) دربارهی ماشینآلات نوشته است:
«تا جایی که ماشینآلات توسعهیافتهاست، سرمایه ثابت… شکل مجسم دانش اجتماعی عمومی است… اما این توسعهی نیروهای مولد… همزمان توسعهی قدرت سرمایه علیه کار است.»
نکتهی کلیدی این است که تکنولوژی خود به خود رهاییبخش نیست؛ مالکیت وسایل تولید تعیین میکند که تکنولوژی در خدمت رهایی باشد یا استثمار.
۷. نتیجهگیری: ضرورت بازگشت به پراکسیس انقلابی
سه درس اساسی از نقد کورتس
۱. ایدهآلیسم همواره به انفعال سیاسی میانجامد: هنگامی که مسائل مادی به مباحث صرفاً فلسفی تبدیل میشوند، امکان تغییر عملی از دست میرود.
۲. نادیده گرفتن تضاد طبقاتی، موجب ماندگاری نظام استثمار میشود: کورتس با تمرکز بر «کار به طور کلی»، از نقد سرمایهداری به عنوان یک نظام طبقاتی فرار میکند.
۳. هر نقدی که سوژهی انقلابی را حذف کند، در نهایت ضدانقلابی است: بدون طبقهی کارگر به عنوان نیروی مادی تغییر، هیچ «نقد رادیکالی» نمیتواند به تحول اجتماعی منجر شود.
فراخوان برای مارکسیسم
در مقابل ایدئالیسم کورتس، باید به سه اصل بنیادی مارکسیسم بازگشت:
۱. ماتریالیسم تاریخی: جامعه محصول کنش انسانها است، نه قوانین فراتاریخی.
۲. دیالکتیک: تضادها محرک توسعه هستند، نه مانع آن.
۳. پراکسیس انقلابی: نظریه باید در خدمت تغییر عملی جهان باشد.
کلام آخر: از فویرباخ تا کورتس
مارکس در یازدهمین تز دربارهی فویرباخ نوشت: «فیلسوفان تنها جهان را به شیوههای مختلف تفسیر کردهاند؛ مسئله این است که آن را تغییر دهیم.» کورتس با تبدیل «کار» به یک مسئلهی متافیزیکی، دقیقاً مسیر عکس را طی میکند: از تغییر جهان به تفسیر فلسفی آن بازمیگردد.
مبارزهی طبقاتی ادامه دارد – نه در قالب مباحث فلسفی، بلکه در کارخانهها، کشتزارها، و خیابانهای جهان. وقت آن رسیده که از «نقد کار» به سازماندهی کارگران برای واژگونی سرمایهداری بپردازیم.
«پرولتاریای تمام کشورها، متحد شوید! شما چیزی برای از دست دادن ندارید جز زنجیرهایتان. جهانی برای به دست آوردن دارید.» – مانیفست حزب کمونیست، ۱۸۴۸

