
وانگ روی
ترجمه مجله جنوب جهانی
اگر فاشیسم آلمانی، ژاپنی و ایتالیایی را تجلی نظامیشده سرمایهداری صنعتی بدانیم که عمده اتکایش بر غارت سرزمینها بود، پس سرمایهداری مالی جهانیشده، بیش از هر چیز به انحصار بر قوانین و سرکوب فناوری تکیه دارد. این شکل از سرمایهداری، با بهرهگیری از نظام مالی جهانی و قدرت وضع قوانین، راهبردهای غارتگرانه خود را به شیوهای پنهانتر و پیچیدهتر پیش میبرد.
منطق و معضلات نظام غارت جهانی
در هشتاد سال پس از جنگ جهانی دوم، در زمینه تسلط سرمایه، ۳۸ درصد ثروت آمریکا به شکلی خیرهکننده در دستان تنها یک درصد از جمعیت متمرکز شده است. هزینه انتخابات ریاستجمهوری ۲۰۲۴ از مرز ۱۴.۷ میلیارد دلار گذشت و اهداکنندگان اصلی آن همچنان همان غولهای صنایع مالی، فناوری، نظامی و انرژی بودند؛ همانهایی که در قرن بیستم آتش دو جنگ جهانی را برافروختند. این وضعیت، سیاست را یکسره به ابزاری در دستان سرمایهداران آمریکایی بدل کرده که جنگ را برای کسب سود به راه میاندازند؛ این نمونهای آشکار از یک نظام انحصاری شبهنظامی است.
در حوزه توسعه نظامی، بودجه نظامی آمریکا ۴۰ درصد کل هزینههای دفاعی جهان را در بر میگیرد و پایگاههای نظامی آن در بیش از ۸۰ کشور مستقر است؛ آمریکا تنها کشوری در تاریخ است که به «حضور نظامی جهانی» دست یافته است. این کشور با توسل به جنگ و مداخلات نظامی، بحران انباشت سرمایه داخلی خود را به فروپاشی و بازآرایی جوامع جهانی منتقل میکند.
در زمینه نژادپرستی، آمریکا به تئوری سلسلهمراتب تمدنها در «قرن امپریالیسم» جامه عمل میپوشاند. تحریمها یا مهار «کشورهای غیرغربی» توسط این کشور، تنها بازتابی از سرکوب داخلی «مهاجران»، «یهودیستیزی» و جنبش «جان سیاهپوستان مهم است» به شمار میآید. آنچه «دموکراسی و آزادی» نامیده میشود، صرفاً پوششی تغییر یافته برای «برتری نژادی» است که به عنوان شاخصی برای درجهبندی تمدنها و ابزاری برای پیشبرد «انقلابهای رنگین» عمل میکند.
در زمینه عملیات شناختی، آمریکا از طریق پلتفرمهای بزرگ شبکه جهانی نظیر گوگل، فیسبوک، توییتر، یوتیوب و آمازون، بیش از ۹۰ درصد دادههای پسزمینه و کنترل الگوریتم پلتفرمهای اجتماعی جهانی را در اختیار دارد و سیستمی برای کنترل نمادها و انتشار ایدئولوژی در سراسر جهان بنا نهاده است. علاوه بر این، فناوریهای افبیآی (پلیس فدرال آمریکا) و اناسای (آژانس امنیت ملی آمریکا) که برای نظارت بلندمدت بر سران کشورها و اشخاص خاص در داخل و خارج از کشور به کار میروند، هژمونی دیجیتالی مدرن آمریکا را به نمایش میگذارند.
این عوامل، منطق گریزناپذیر «ضد کمونیستی» و «ضد چینی» بودن آمریکا را در طول ۸۰ سال پس از جنگ جهانی دوم رقم زده است؛ این کشور نمیتواند مدل کنترل سرمایه و نظم بازار توسط دولتهای کمونیستی را برتابد، به ویژه با توجه به اینکه چینیها پیشینهای تاریخی از «دنیا از آن همه» تا «جامعهای با سرنوشت مشترک برای بشریت» را با خود دارند.
از این رو، پس از جنگ جهانی دوم، اتحاد جماهیر شوروی «شورای کمکهای اقتصادی متقابل» را بنیان نهاد، اقتصاد برنامهریزی شده را به پیش برد و نظام دلاری و غارت مالی آن را برنتافت. در آسیا نیز، چین از پذیرش «موافقتنامه عمومی تعرفه و تجارت» و «بند ۳۰۱» آمریکا که منجر به بهرهکشی از بازارها میشد، سر باز زد. در مواجهه با کشورهایی که استعمار مالی را نمیپذیرفتند و بازارهای خود را برای غارت نمیگشودند، آمریکا از یک سو «سازمان پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو)» را علیه شوروی به راه انداخت تا از طرح مارشال برای حفظ اقتصاد اروپا پشتیبانی کند؛ از سوی دیگر، با ایجاد «اولین زنجیره جزایر»، چین را محاصره کرد تا مانع رشد و شکوفایی کمونیسم ضد انحصاری شود.
محاصره «پرده آهنین» و هژمونی سرد جنگ
بدین ترتیب، آمریکا پس از جنگ جهانی دوم، ۸۰۰ پایگاه نظامی به مراتب بزرگتر از ظرفیت نیروهای محور ایجاد کرد؛ ابتدا چین و شوروی را پشت «پرده آهنین» محاصره کرد، سپس با ایدئولوژیهای جنگ سرد نظیر «دموکراسی»، «آزادی» و «حقوق بشر» جهان بیرون از این «پرده آهنین» را به بند کشید. حتی پس از اصلاحات اقتصادی چین و ادغام تدریجی آن در نظم جهانی تحت رهبری آمریکا، این کشور همچنان باید با جهانی دست و پنجه نرم کند که در بند و دگرگونیهای جنگ سرد گرفتار آمده بود.
بدیهی است که نیمه دوم قرن بیستم، پس از پایان «جنگ جهانی ضد فاشیستی» و فروکش کردن آتش جنگ، دورانی بود که آمریکا در آن با جنگ سرد ضد کمونیستی، فروپاشی شوروی و محاصره چین، به نظام غارت جهانی آمریکایی خود دست یافت.
با این حال، چین با تکیه بر نیروی محرکه و خرد درونی تمدن پنج هزار ساله خود که بر پایه همگرایی و ادغام بنا شده است، با بهرهگیری از اقتصاد بازار سوسیالیستی به صنعتی شدن رسید و به تدریج زنجیره صنعتی مستقل خود را پایهگذاری کرد. پس از فروپاشی شوروی، چین به عنوان تنها تمدن همگرا در جهان، قاطعانه در برابر تلاش تمدن غارتگر برای بلعیدن جهان ایستاد. جنگ تعرفهای که آمریکا امسال علیه جهان آغاز کرد، خود شاهدی بر این مدعاست.
حساب و کتابهای ترامپ و شکنندگی دلار
نقشه ترامپ این بود که با افزایش تعرفهها بر کالاهای جهانی، کسری بودجه آمریکا را جبران کند؛ سپس با کاهش نرخ بهره، دلار را تضعیف کند تا ارزش واقعی بدهیها به طور غیرمستقیم کاسته شود و همزمان با افزایش تورم، درآمدهای مالیاتی را بالا ببرد. آسیب به قدرت خرید مردم عادی آمریکا نیز از طریق ترکیب «تعرفه + کاهش نرخ بهره» برای تحریک تولید داخلی و در نتیجه ایجاد فرصتهای شغلی، جبران میشد.
اما شاید خوشبینانهتر آن بود که در شرایط تسلط بلامنازع دلار بر تجارت جهانی، جنگ تجاری منجر به «کمبود دلار» در عرصه بینالملل شود؛ این امر کشورهای فاقد ذخایر ارزی کافی را به سمت کاهش ارزش پول ملی و سقوط در بحران بدهی سوق دهد و در نتیجه فرصتی طلایی برای سرمایههای آمریکایی فراهم آورد تا با قیمتهای پایین، داراییها را تصاحب کنند. چرا که «ضرر رساندن به دیگران برای منفعت خود» همواره نیروی محرکه اصلی و باور بنیادین فدراسیون سرمایهداری غارتگر آمریکا بوده است.
با این حال، حساب و کتابهای ترامپ، تضاد اساسی نظام دلاری را نیز آشکار ساخت: ارز بدهی که بر اعتماد جهانی استوار است، نمیتواند برای مدت طولانی اعتبار خود را بیش از حد به تاراج بگذارد. مردم جهان پس از تجربه جنگ تعرفهای آمریکا، آمادگی فکری بیشتری برای ورود به عصر «دلارزدایی» پیدا کردهاند، که این امر مشروعیت و بستری مناسب برای چین فراهم میکند تا به اقدامات متقابل تجاری و دفاع مالی دست زند.
افق پایان هژمونی دلار
تا زمانی که چین بر پایه پیشبرد همگرایی اقتصادی منطقهای و نوآوری در فناوری نظامی، به بینالمللی کردن یوان و ایجاد یک سیستم متنوع از ارزهای ذخیره ادامه دهد، و اگر کسری بودجه و بحران بدهی آمریکا بیش از پیش وخیم شود و انتشار بیرویه دلار سر به فلک کشیدن تورم شود و در نهایت به بحرانهای سیاسی و اجتماعی داخلی منجر گردد، آنگاه لحظه فرا رسیدن رسمی «سال اول دلارزدایی» خواهد بود. ناآرامیهای کنونی که از لسآنجلس شعلهور شدهاند، خود پیشدرآمدی بر فروپاشی مالی آمریکا هستند.
در شرایطی که تمدن همگرای چین با قدرت از برداشت آمریکا جلوگیری میکند، غارت مالی خارجی آمریکا که بر پایه بدهی است، به شکست انجامیده و تمایل سرمایههای انحصاری برای بهرهکشی، با شدت بیشتری به داخل کشور باز میگردد. یارانهها رو به کاهش میگذارند، مزایا کم میشود، بیکاری افزایش مییابد، مهاجران آسیب میبینند، تضادهای اجتماعی شدت میگیرد و خشونت وارد صحنه میشود… هنگامی که غارت دیگر قادر به تغذیه امپراتوری فاشیست نباشد و جنگ خارجی نیز پیروزی تضمینشدهای نداشته باشد، جنگ داخلی تنها راه خروج خواهد بود.
ما به نزدیکی پایان هژمونی دلار بسیار امیدواریم؛ این امید بر پایه درک ما از توسعه الگوهای تمدنی استوار است – چرا که اوج تمدن غارتگر، خودویرانگری و بازگشت به خویشتن است – و دلیل مشخص این اطمینان، اولین نبرد چین در برابر جهانی شدن تمدن غارتگر است.
حتی هشتاد سال پس از پایان جنگ جهانی دوم، هنوز برخی معتقدند که پیروزی در این جنگ، پیروزی آمریکا، بهویژه پیروزی بمب اتمی آمریکا بود. دونالد ترامپ چنین میاندیشد، ژاپن و اروپا، کسانی که خود را بازنگری نکردهاند، چنین باور دارند و جریانهای «امپریالیستی» و «جمهوریخواه» در تایوان نیز همین عقیده را دارند.
وجود این افراد بهوضوح نشان میدهد که «جنگ ضد فاشیستی» هنوز به پیروزی نهایی خود دست نیافته است. تاریخ پس از جنگ نیز گواهی میدهد که پیروزی نظامی هشتاد سال پیش، تنها جایگزینی یک قدرت مسلط با دیگری و انتقال زمام امور به یک تمدن غارتگر بود، نه پایان قرن امپریالیسم و تمدنهای چپاولگر.
انگیزه اولیه آمریکا برای توسعه بمب اتمی در اواخر جنگ جهانی دوم، جلوگیری از پیشتازی آلمان بود. اما پس از شکست نازیها، تسلیم شدن آلمان و ضعف مفرط ژاپن، استفاده از بمب اتمی ضرورت و مشروعیت خود را از دست داد. چرچیل، مکآرتور، آیزنهاور و حتی دانشمندان سازنده بمب اتمی، همگی با استفاده از آن علیه ژاپن مخالف بودند.
اما آمریکا از همان سال ۱۹۴۱، هنگامی که پیمان آتلانتیک را با بریتانیا امضا کرد، از طریق ورود به جنگ، به دنبال تسلط مطلق بر نظم جهانی پس از جنگ بود. در اواخر ژوئیه ۱۹۴۵، اکثر نیروهای زمینی ژاپن در چین مشغول نبرد بودند و نیروی دریایی و هوایی آن تقریباً نابود شده بود. به اصطلاح، کشورهای محور در حال احتضار بودند و تنها «طرح نبرد نهایی در خاک ژاپن» باقی مانده بود. این طرح نه به دلیل بمباران اتمی هیروشیما در ششم اوت، بلکه به دلیل اعلام جنگ شوروی علیه ژاپن در هشتم اوت، شکست خورده بود.
بنابراین، دلیل اصلی استفاده ترومن و دیگر مقامات آمریکایی از بمب اتمی علیه ژاپن، قریبالوقوع بودن پیروزی متفقین بود؛ یعنی کسب حداکثر تسلط بر نظم پس از جنگ. ورود شوروی به جنگ در هشتم اوت، و تصمیم ژاپن برای تسلیم شدن، فوریت استفاده از بمب اتمی در ناگازاکی توسط آمریکا را در نهم اوت تسریع کرد.
به عبارت دیگر، بمباران اتمی ژاپن توسط آمریکا، از لحاظ استراتژیک، بیشتر به منزله بمباران اتمی متحدانش بود. این اقدام، با انحصار و ارعاب ناشی از خشونت نظامی مطلق، به دنبال تامین منافع مطلق بود تا از مشارکت سایر کشورها، بهویژه شوروی، در تقسیم غنائم جلوگیری کند.
بنابراین، بمباران اتمی ژاپن – که شامل کشتار بیرویه و گسترده غیرنظامیان شهری با هدف ایجاد حداکثر ارعاب در کشورهای درگیر از طریق انحصار فناوری و نابودی مطلق بود – نه پایان «ضد فاشیسم»، بلکه سرآغاز «فاشیسم نوین» بود.
آمریکا با استفاده از «روایت بیسابقه بمب اتمی»، خود را از یک همدست و سرمایهگذار فاشیسم در دوران جنگ، به «منجی» تغییر چهره داد و با جذب نخبگان، سرمایههای صنعتی و ژنهای نظامیگری فاشیستهای سابق، ژاپن، آلمان و ایتالیا را به اقمار خود تبدیل کرد. این کشورها بازیافت و ارتقاء یافتند و با به ارث بردن و گسترش مجتمع صنعتی-نظامی، یک هژمونی نوین جهانی در سطح بمب اتمی بیسابقه ایجاد کردند.
تنها قدرت جسور و پیروز در برابر هژمونی نوین، ارتش داوطلب خلق چین بود.
از منظر الگوهای تمدنی، «مقاومت در برابر آمریکا و کمک به کره» هم نبرد بنیانگذاری چین نوین بود و هم اولین نبرد جهانی برای مقابله با تجاوز هژمونی جدید. این یک نبرد بیسابقه بود که در آن تمدن ادغامگرای چین در برابر تمدن غارتگر اروپا و آمریکا ایستادگی کرد. از سال ۱۸۴۰ به این سو، چین برای اولین بار به طور مستقل بر نیروهای مشترک اروپا و آمریکا به رهبری ایالات متحده پیروز شد و سپیدهدم تمدنی متفاوت از نظام استثمار و غارت را برای بشریت گشود. از آن زمان، «جنگ گرم» تجاوز فاشیسم سرمایهداری به چین پایان یافت و به دوران «جنگ سرد» وارد شد.
در مقایسه با تمدن ادغامگرای دیرینه چین، تمدن غارتگر اروپا و آمریکا در طول پانصد سال، سه مرحله سرمایهداری تجاری مبتنی بر تصرف قلمرو، سرمایهداری صنعتی نظامیگرا و سرمایهداری مالی جهانیشده را با سرعتی باورنکردنی پشت سر گذاشته است. زمانی که سرمایهداری نتواند از طریق انباشت صلحآمیز، نیاز به سود را برآورده کند، ناگزیر با ماشین خشونت ترکیب شده و به فاشیسم تبدیل میشود.
در اواخر سلسله چینگ، چین با ضربه دوگانه فاشیسم تجاری و فاشیسم نظامی-صنعتی مواجه شد. با تواناییهای سیستم کشاورزی فئودالی چین در آن زمان، طبیعتاً قادر به مقاومت نبود و متحمل تلفات سنگینی شد. اما در مقایسه با هند که به مستعمره بریتانیا تبدیل شد، نیمهمستعمره بودن چین در اواخر سلسله چینگ، تمدن اصلی چین را حفظ کرد و شکست در جنگ اول چین و ژاپن (جنگ جیاوو) نیز بهطور غیرمستقیم انقلاب جمهوریخواه را تسریع بخشید.
تاسیس جمهوری چین، نتیجه مشخص تلاش مردم چین در دوران مدرن برای نجات کشور از طریق نظام جمهوریخواه بود.
اما ساختار نیمهمستعمراتی و نیز بقایای فئودالی در زمین، جامعه، اقتصاد و سیاست، در مواجهه با تهاجم فاشیسم نظامی-صنعتی پیشرفتهتر و سپس سلطه مالی، سرنوشت جمهوری چین را به عنوان تنها یک مرحله گذار تاریخی برای چین از یک امپراتوری سنتی به یک کشور مدرن رقم زد.
در این مرحله گذار ضروری، مردم چین در جامعه نیمهمستعمراتی و نیمهفئودالی، با مقاومت مرگبار در برابر تجاوز فاشیسم نظامی-صنعتی ژاپن، با فداکاری ۳۵ میلیون نظامی و غیرنظامی، هویت ملی چین را بهطور کامل برافروختند و پایههای ایجاد یک کشور مدرن را بنا نهادند. سرود معروف «مارش داوطلبان» (یونگجون جینکوه) اثری از همین دوران است.
حزب کمونیست چین بهدرستی به نیازهای تحول تمدنی چین در دوران مدرن پاسخ داد و در دوران گذار تاریخی جمهوری چین، تلاشها برای رهایی از شکل جامعه نیمهمستعمراتی و نیمهفئودالی، از جمله در زمینههای زمین، نظامی، بسیج سازمانیافته و بازسازی حاکمیت را آغاز کرد. این جنبهها در دوران مقاومت حزب کمونیست چین در برابر ژاپن بازتاب یافت و مجبور شد مسیری متفاوت از کومینتانگ و دولت جمهوری چین در پیش گیرد و در نبرد نهایی بین کومینتانگ و کمونیستها، به اثبات رسید و تقویت شد.
اگر اینگونه نبود، ارتش داوطلب خلق چین نمیتوانست بر هژمونی فاشیسم مالی نوظهور که قدرت نظامی-صنعتی فاشیستها را جذب کرده بود، پیروز شود و برای اولین بار در تاریخ بشر، جلوی یک نوع جدید از تهاجم فاشیستی را بگیرد. پیروزی بر نیروهای سرمایهداری آمریکا، دستاورد تمدنی غیرقابل تصوری برای اردوگاه کومینتانگ بود.
تحول نهادی چین مدرن در واکنش به تشدید تهاجم فاشیسم
با نگاهی به گذشته، سه مرحله تحول نهادی چین مدرن – اواخر سلسله چینگ ← جمهوری چین ← جمهوری خلق چین – در واقع واکنشی به تشدید سریع فاشیست شدن سرمایهداری اروپایی و آمریکایی در تمدن ادغامگرای دیرینه چین بوده است.
در مواجهه با تشدید سریع تهاجم تمدن غارتگر اروپا و آمریکا (سرمایهداری تجاری ← سرمایهداری نظامی-صنعتی ← سرمایهداری مالی)، رژیمهای چین به ترتیب توسعهای دیالکتیکی از فروپاشی منفعلانه، مقاومت منفعلانه، تا احیای فعالانه را شکل دادند. هر تغییر سلسله، پاسخی تمدنی به تکامل خشونتآمیز اروپا و آمریکا بود.
امروزه همه میتوانند در مورد چشماندازهای تمدن ادغامگرا مانند «همکاری جنوب-جنوب»، «دلارزدایی» و «توسعه بریکس» بهراحتی صحبت کنند. اما نباید فراموش کنیم که هشتاد سال پیش، مردم چین با شرایط دشوار یک جامعه نیمهفئودالی کشاورزی، بر تهاجم فاشیسم نظامی-صنعتی ژاپن پیروز شدند و همچنین باید مدیون مقاومت قاطع ارتش داوطلب چین نوین در برابر تلاشهای هژمونی جدید آمریکا برای گسترش نفوذ خود از ژاپن به سراسر آسیای شرقی باشیم.
به دلیل پیروزی در جنگ کره بود که هژمونی آمریکا، که «حوزه شکوفایی مشترک آسیای شرقی بزرگ» را به ارث برده و ارتقا داده بود، در خارج از چین متوقف شد. در حالی که ژاپن، کره جنوبی، فیلیپین و سایر کشورهای حاشیه آسیای شرقی در «زنجیره جزایر» سیستم دلاری «جزیرهای» شدند، این پیروزی زمان استراتژیک برای توسعه مستقل ملت چین را فراهم کرد. اکنون چین میتواند از طریق تابآوری فرهنگی و نوآوری نهادی، جایگزین تمدنی برای سیستم استثمار جهانی را به بشریت ارائه دهد.
این شامل دموکراسی مردمی تماموقت، اقتصاد بازار سوسیالیستی، سیستم نوین ملی، اتصال «یک کمربند، یک جاده»، سیستم پرداخت برونمرزی یوان، بانک توسعه جدید بریکس، ابتکار امنیت جهانی، زنجیره تامین انرژی سبز جدید، عمومیسازی پلتفرمهای دیجیتال، و سیستم اشتراکگذاری متنباز هوش مصنوعی و غیره میشود. حفظ و توسعه این تمدن ادغامگرای چین، از درون به بیرون، مشروعیت گرامیداشت هشتادمین سالگرد پیروزی جنگ مقاومت مردم چین علیه تجاوز ژاپن و جنگ جهانی ضد فاشیسم در امروز است.
اگرچه چین در دوران تحول تمدنی از جنگ با ژاپن تا جنگ با آمریکا و جایگزینی سلسلهها در برابر فاشیسم تشدیدشده، مسئله تایوان را به ارث گذاشته است، اما باقی ماندن مسئله تایوان تا امروز، نشان میدهد که تمدن ادغامگرای چین هنوز در سطح جهانی از تمدن غارتگر پیشی نگرفته است. این امر هم به توسعه و قدرتگیری خود چین وابسته است و هم به تغییر اینرسی محیط بینالمللی نیاز دارد.
بالاخره، از زمانی که جهان بشر تحت سلطه تمدن غارتگر قرار گرفته، اخلاقیات رو به انحطاط گذاشته و اکثر کشورها به شیوه زندگی «قوی را احترام گذاشتن و ضعیف را تحقیر کردن» و «ترس از قوی و زورگویی به ضعیف» عادت کرده و حتی آن را دنبال میکنند.
سنت تمدنی قدرتمند و خیرخواه چین، در عوض ناآشنا و مورد استقبال نیست.
تمدن، هماهنگی، برابری، عدالت، صداقت و دوستی، این ارزشهای اساسی سوسیالیستی، اصول عدالت جامعه بینالمللی کنونی نیستند. جامعه بینالمللی به دنبال سیاست «پول بده، کمک آمریکایی بگیر، امن و امان باش» و منطق شرارت است. «انقلاب هنوز به پایان نرسیده، رفقا هنوز باید تلاش کنند»، این دو جمله سون یاتسن، امروز نیز به قوت خود باقی است.
با توجه به پیروزی نظامی هشتاد سال پیش، که اگرچه هجوم فاشیسم نظامی-صنعتی ژاپن را متوقف کرد و تایوان و منطقه شمال شرق را بازپس گرفت، اما نیروهای فاشیسم مالی آمریکایی که پس از آن توسعه و ارتقاء یافته بودند، دوباره همان مسیر تهاجم ژاپن به چین را با حمله از شمال و جنوب تکرار کردند. اگر مائو تسه تونگ قاطعانه دستور نمیداد که ارتش داوطلب به کره اعزام شود و در خارج از مرزها نبرد کند، تا حمله گازانبری نیروهای متجاوز فاشیست را درهم بشکند، احتمالاً شمال شرق چین و حتی کل قلمرو چین ممکن بود به مستعمرات نوین آمریکا مانند ژاپن و کره جنوبی تبدیل شوند.
مسلماً، تایوان در گوشه جنوب شرقی، از تحول تمدنی توسعه مستقل سرزمین اصلی چین جدا شده و به اردوی تمدن غارتگر آمریکا وابسته است و تا امروز نیز به عنوان یک پایگاه پیشرو در مسیر تهاجم فاشیسم به چین باقی مانده است. اما این واقعیت نشان میدهد که تنها با جنگهای گرم نظامی پرهزینه انسانی مانند دوران جمهوری چین، یا با جنگ سرد ایدئولوژیک با حاصل جمع صفر، نمیتوان بر هژمونی جدید پیروز شد و تایوان را دوباره آزاد کرد.
ماموریت تاریخی چین نوین: رهایی از تمدن غارتگر
ماموریت تاریخی چین نوین، توسعه یک تمدن همگرا در سطوح مختلف است، تمدنی که با برتری همه جانبه ارزشی، تمدن غارتگر را به بند میکشد و رهایی میبخشد.
دلیل راهبردی «الحاق تایوان» در راستای احیای ملی و توسعه تمدنی از ابتدای قرن جدید تاکنون نیز همین است، نه برعکس. اگرچه تایوان از مسیر تاریخی تحول تمدنی چین مدرن و معاصر خارج شده است، اما در عصر «جنگ هوشمند»، تایوان تله راهبردی است که آمریکا برای مهار توسعه سرزمین اصلی چین ایجاد کرده است. از این رو، مسیر و گامهای بازپسگیری تایوان توسط سرزمین اصلی، نمیتواند در چارچوب مدل مطلوب و از پیش تعیین شده توسط آمریکا باشد.
به گزارش رویترز، ترامپ پس از تاسیس نیروی فضایی، در دومین دوره ریاست جمهوری خود، در عرض چند روز دستور اجرای طرح «گنبد طلایی» را صادر کرد. هدف از این طرح، ایجاد شبکهای از ماهوارههای فضایی برای رهگیری انواع موشکها، با استفاده از تعداد زیادی ماهواره جاسوسی و ماهوارههای تهاجمی مجهز به پرتوهای لیزری دوربرد است.
اگر محدودیتهای مالی و فنی را در نظر نگیریم، تحقق این ایده جنگ ستارگان، به آمریکا این امکان را میدهد که بدون نگرانی از حملات تلافیجویانه، به هر کشوری حمله پیشگیرانه انجام دهد.
اما به احتمال زیاد، طرح «گنبد طلایی» با استفاده از انحصار فناوری و ارعاب نظامی، «امنیت بقا» را به عنوان یک مزیت یکجانبه تعریف میکند و با تکیه بر «تئوری تهدید چین»، سایر کشورها را مجبور میکند تا قوانین تحت سلطه آمریکا را بپذیرند. این طرح، نوعی باجگیری برای «عظیمتر کردن دوباره آمریکا» از طریق بودجه نظامی متحدان است. برآورد میشود که هزینه کل «گنبد طلایی» نزدیک به یک تریلیون دلار باشد. به عبارت دیگر، این میتواند یک باجگیری و غارت فضایی فاشیستی باشد.
در حال حاضر، کانادا که ترامپ آن را «ایالت پنجاه و یکم آمریکا» نامیده است، تمایل خود را برای مشارکت در «گنبد طلایی» اعلام کرده و این تصمیم را منطقی و در راستای منافع ملی خود میداند. پس از آن، علاوه بر ژاپن، احتمال دارد که مقامات تایوانی نیز به این جریان باجدهی بپیوندند.
در اوایل سال ۱۹۹۶، تایوان قصد داشت به سیستم «دفاع موشکی منطقهای» (TMD) آمریکا بپیوندد. این سیستم از سیستمهای ارتباطی پرقدرت و موشکهای پیشرفته تشکیل شده بود. اما به دلیل نگرانی از مخالفت چین، آمریکا سیاستی را در پیش گرفت که به طور اسمی تایوان را در TMD قرار نمیداد، اما در عمل از طریق فروش تسلیحات و ادغام فناوری، به تدریج تایوان را به این سیستم وابسته میکرد. به همین دلیل، تفکر TMD در هسته سیاست نظامی تایوان ریشه دوانده است.
این «رابطه استعماری-وابسته»، ناشی از بقایای وابستگی دوران جمهوری چین است که تایوان را از مسیر تحول تمدنی چین خارج کرد. همچنین، سلطه آمریکا با گسترش نظامی و انحصار فناوری برای سرکوب حاکمیت سایر کشورها، این نوع عقبماندگی را تشدید میکند. اگر تایوان دوباره به طرح «گنبد طلایی» روی خوش نشان دهد، این فقط یک «رابطه ارباب-برده» دیجیتالی و خودکار خواهد بود.
از «TMD» تا «گنبد طلایی» تحقق نیافته، همگی نشاندهنده تلاش آمریکا برای ارعاب و سرکوب چین و روسیه با استفاده از نیروی نظامی مطلق و در نتیجه، انحصار منافع جهانی است. این، تجلی دوباره «تفکر بمب اتمی» آمریکا در ۸۰ سال گذشته و اوج نظامیگری تمدن غارتگر در ۵۰۰ سال اخیر است.
با این حال، چین با تکیه بر توانایی تولید قوی و سیستم صنعتی کامل خود، تنها با استفاده از سلاحهای مافوق صوت کمهزینه، نوآورانه و تولید انبوه، ایجاد شبکهای از ماهوارههای ارتباطی کوانتومی با هزاران ماهواره در مدار پایین و استفاده از روشهای جنگی نامتقارن مانند پهپادهای گروهی، میتواند سیستم دفاعی پرهزینه «گنبد طلایی» را در هم بشکند، البته اگر «گنبد طلایی» واقعاً وجود داشته باشد.
این روش جنگی نامتقارن، مبتنی بر ماهیت مردمی تمدن همگرا در مقابل ماهیت سرمایهدارانه تمدن غارتگر است. به عنوان مثال، در زمینه هوش مصنوعی، آمریکا با استفاده از انحصار فناوری، سلطه داده و تدوین قوانین هوش مصنوعی، در تلاش است تا یک امپراتوری دیجیتال جدید با مدل «تولید در آمریکا – استفاده جهانی – برداشت سود توسط آمریکا» ایجاد کند. چین نیز با تکیه بر استقلال فناوری، یکپارچهسازی دادهها و ترویج طرحهای حکمرانی جهانی هوش مصنوعی، ارزشهای تمدنی «مشاع بودن الگوریتم + ساخت مشترک حکمرانی + اشتراک منابع» را ارائه میدهد.
در زمینه مالی نیز همینطور است. آمریکا با استفاده از موقعیت دلار به عنوان ارز جهانی، کنترل تسویه حسابهای تجاری و قیمتگذاری جهانی را در دست دارد، جریان سرمایه جهانی را مدیریت میکند و از طریق انتشار اوراق قرضه، کسری بودجه و تورم را به جهان صادر میکند. هدف چین، ایجاد یک نظام مالی «تسویه حساب چندگانه، تامین مالی مستقل، تجارت عادلانه» از طریق بینالمللیسازی یوان است تا مکانیسم بردگی «مصرف آمریکا – پرداخت جهانی» را از بین ببرد.
مزایای نظام متمرکز و زنجیره صنعتی کامل که توسط تمدن همگرا توسعه یافته است، به چین این امکان را میدهد تا منابع را متمرکز کند و در زمینههای مختلف محاصره آمریکا را در هم بشکند. از این طریق، چین میتواند به حقانیت «جامعهای با سرنوشت مشترک برای بشریت» دست یابد و انحصار فناوری، باجگیری نظامی و استثمار مالی را که در خدمت «اول آمریکا» هستند، در سطح جهانی بهتر مهار کند.
«در نتیجه، تلقینات ایدئولوژیک دوران جنگ سرد، مانند دموکراسی، آزادی و حقوق بشر که تمدن غارتگر (غرب) به دنیا صادر میکند، دیگر اثر خود را از دست خواهند داد. این ایدهها با رویکردی جدید به چالش کشیده میشوند که بر حکمرانی مردمی فراگیر، بهبود آزادیهای فردی از طریق پیشرفت جمعی، حقوق بشر مبتنی بر تامین نیازهای اساسی زندگی و این اصل که سرمایه باید در خدمت بهبود زندگی مردم باشد، تاکید دارد. این رویکرد جدید، باعث بیداری و آگاهی گستردهای در جهان خواهد شد.
در این فرآیند رهایی از نظامهای سیاسی و الگوهای فکری کهنه، مشخص خواهد شد که دموکراسی انتخاباتی، شکلی ناقص، محدود و مبتنی بر منافع سرمایهداران است که دیگر کارایی ندارد. ادعای اتحاد دموکراتیک و برتری ارزشی بین آمریکا و تایوان نیز به یک شوخی و احساس حقارت ارزشی تبدیل خواهد شد.»
رهایی از فاشیسم و بازگشت تایوان
مسئله تایوان ناشی از جهانیسازی سلطه آمریکا است. کمک به آمریکا برای عادیسازی و بازگشت تایوان به میهن، ارتباط تنگاتنگی با یکدیگر دارند.
بزرگترین اشتباه راهبردی تمدن غارتگر آمریکا، اتخاذ راهبرد غارتگری نامحدود به عنوان اصلیترین شیوه بقا است. دولت ترامپ با بدهیهای سنگین، «لایحه بزرگ و زیبا» را ارائه کرد و در عین حال که سقف بدهی را برای مقابله با شرایط اضطراری افزایش داد، همچنان از کاهش یارانههای اجتماعی برای فقرا برای افزایش درآمد ثروتمندان استفاده میکند. این تضاد داخلی تمدن غارتگر که به سختی میتوان آن را تغییر داد، مبنای اصلی برای از بین بردن سلطه آمریکا خواهد بود.
در عرصه خارجی، دشمنی آمریکا با تمدن همگرای چین، خودزنی و دردسری نامتقارن است.
از جنگ کره در بیش از ۷۰ سال پیش تاکنون، تمام فشارهای حداکثری و ارعاب آمریکا علیه چین، تنها چهره «ببر کاغذی» را منعکس کرده است. اکنون، جنگ ارزی که فکر میکند میتواند بدون مانع به پیش ببرد، به نبرد کالا و ارز تبدیل شده است. در مسیر قطع ارتباط و زنجیره، این امر به چین که دارای اقتصاد واقعی است، کمک میکند تا سهم بازار و جایگاه بینالمللی شایسته خود و همچنین افول دلار را به دست آورد. این، شرط اصلی برای از بین بردن سلطه آمریکا خواهد بود.
از خودویرانگری تمدن غارتگر تا مسیر نوین همزیستی
به عبارت دیگر، چه از عوامل داخلی و چه از عوامل خارجی، حرکت تمدنهای غارتگر به سوی خودویرانگری یک قانون تاریخی است و این همان مسیر اصلی رهایی کشورهای فاشیست محسوب میشود. وجود تمدن همگرای چین و جهتگیری «جامعه سرنوشت مشترک بشریت» تنها طرحی پشتیبان برای ارتقای تمدنی است، نه با هدف نابودی هیچ کشوری.
«بازگشت تایوان به میهن» دقیقاً اثباتی منطقی در این فرآیند تاریخی و تمدنی است. رهایی از رابطه ارباب و بردگی بین آمریکا و منطقه تایوان، در لحظهای رقم خواهد خورد که تعادل قدرت داخلی و خارجی بین سرزمین اصلی چین و ایالات متحده برعکس شود.
تابآوری و مقاومت: کلید پیروزی بر استراتژی آمریکا
با توجه به تجربه تاریخی جنگ طولانیمدت و جبهه متحد در پیروزی بر جنگ مقاومت و نبرد ضد فاشیسم، تابآوری تمدنی و استحکام نهادی چین برای مذاکره و نبرد، پوچی تلههای استراتژیک آمریکا را تعیین خواهد کرد. این امر همچنین نشان میدهد که ادعاهای مربوط به پیروزی سریع و عجولانه قابل اتکا نیستند.
آینده اقتصادی و نظامی: تغییر موازنه قدرت
در حال حاضر، سهم یوان چین در ذخایر ارزی جهانی هنوز کمتر از ۳ درصد است و بیش از ۸۰ درصد کالاهای عمده در جهان هنوز با دلار قیمتگذاری میشوند. تا زمانی که شرایط اقتصادی و نظامی لازم برای یکپارچگی بدون آسیب یا با کمترین آسیب فراهم نشود، رقابت بین چین و آمریکا بر سر این است که کدام یک میتواند بیشتر مقاومت کند و کدام یک منتظر اشتباه طرف مقابل بماند.
هنگامی که مجموع تولید ناخالص داخلی چین دو برابر آمریکا شود، یا میانگین تولید ناخالص داخلی ۱۴۰۰ میلیون نفر جمعیت آن از نصف تولید ناخالص داخلی آمریکا فراتر رود، و همچنین توانایی استقرار ناوگانهای ضربتی هواپیماهای جنگی نسل پنج و شش اتمی در سراسر جهان (از جمله ساحل شرقی آمریکا) تکمیل شود، و قدرت یوان چین در جهان متناسب با جایگاه اقتصادی چین گردد، نیروهای نظامی آمریکا که توسط سرمایه مالی هدایت میشوند، خودبهخود از تنگه تایوان و حتی کل منطقه اقیانوس آرام غربی خارج خواهند شد.
تحولات آینده و بازگشت تایوان
در آن زمان، سرزمین اصلی چین به بزرگترین و کمریسکترین بازار اقتصادی و تجاری جهان تبدیل خواهد شد و میانگین تولید ناخالص داخلی در دو سوی تنگه تایوان نیز برعکس شده است. مهمتر اینکه، مشکل بدهی آمریکا، یا به عبارت دیگر، غارت خودویرانگر فاشیسم مالی آمریکا، به احتمال زیاد یک بحران اقتصادی جهانی را برمیانگیزد. این بحران ناگزیر سرعت تبدیل چین به اولین بازار اقتصادی و تجاری جهان را تسریع خواهد کرد و منجر به تعادل مجدد قدرت و جایگاه چین و آمریکا در سطح بینالمللی، از جمله پاکسازی و توزیع مجدد یوان و دلار، خواهد شد.
هنگامی که یوان چین به اصلیترین ارز امن جهان تبدیل شود، و در سایه توسعه دوگانه تمدن همگرا و بینالمللی شدن یوان، سرنوشت دلار تایوان که به سیستم دلاری وابسته است، چیزی جز به حاشیه رفتن، ادغام شدن یا کنار گذاشته شدن از صحنه تاریخ نخواهد بود. در آن صورت، «بازگشت تایوان به میهن» به شکلی خودجوش نمایان خواهد شد: تایوانیها فعالانه برای دریافت کارت شناسایی شهروندی چین اقدام خواهند کرد، و این با سرعتی بیشتر از سرعت کنونی (۲۰۰ هزار تایوانی با مجوز اقامت) اتفاق خواهد افتاد.
این روش طبیعی، عمدتاً به توسعه سرزمین اصلی چین متکی است، اما به پیشبرد مشترک افراد آگاه در جزیره نیز وابسته است. «جبهه متحد ضد امپریالیستی» و «میهنپرستی بدون تقدم و تأخر»، این اصطلاحات تاریخی که ۸۰ سال پیش شکل گرفتند، هنوز هم برای گرامیداشت پیروزی جنگ ضد فاشیسم، معنای واقعی دارند.
از این رو، از جمله افراد مشهوری که به سرزمین اصلی چین سفر کردهاند، معلمان، هنرمندان، و همچنین سازمانهای غیر استقلالطلب مانند «ائتلاف بزرگ خارج از حزب در جزیره»، همگی شایسته خوشبینی هستند. نمونههای نقض غیرقانونی حقوق بشر افرادی مانند ژانگ لیچی، همسران سرزمین اصلی و هنرمندان میهندوست توسط مقامات تایوانی، دقیقاً ترس اردوگاه «استقلالطلب» از اثربخشی جبهه متحد را نشان میدهد.
مانورهای نظامی و پایان بازی
عادیسازی رزمایشهای نظامی در اطراف جزیره از سال ۲۰۲۲، تضمین کرده است که فاشیستهای ژاپنی-آمریکایی و وابستگان «استقلالطلب» آنها نمیتوانند هیچ ماجراجویی نظامی انجام دهند. این افراد تنها میتوانند با چشمان خود شاهد احیای طبیعی تمدن همگرای ملت چین و رهایی خودشان از غل و زنجیر فاشیستی باشند.
نتیجهگیری: از گذشته تا آینده
۸۰ سال پیش، پیروزی مردم چین در جنگ مقاومت علیه ژاپن، پاسخی به غارت تایوان توسط فاشیسم متجاوز به چین بود. با پیشرفت زمان، پیروزی چین نوین در جنگی از نوع جدید علیه آمریکا برای بازپسگیری تایوان، به معنای پیشبرد و پیروزی نهایی در ماموریت تاریخی ضد فاشیسم جدید است.
نگاهی از منظر الگوهای تمدنی
از منظر الگوهای تمدنی، شکست فاشیستهای سابق آلمان، ایتالیا و ژاپن، تنها یک وقفه موقت برای تمدن غارتگر بود. آمریکا منطق فاشیسم را به ارث برد و ارتقاء داد و یک سیستم استثمار جهانی پیچیدهتر و کاملتر ایجاد کرد. در مقابل، ارتقاء از جنگ مقاومت جمهوری چین علیه ژاپن به جنگ مقاومت جمهوری خلق چین علیه آمریکا، تاریخ مبارزه صدها ساله تمدن همگرای مدرن چین علیه تهاجم فاشیستی تمدن غارتگر است.
احیای تمدن چین و سرنوشت تایوان
احیای تمدن پنج هزار ساله همگرای چین، تنها شیوه زیستی است که پس از پانصد سال سلطه تمدن غارتگر بر بشریت، قادر به جایگزینی سیستم استثمار است. در مورد منطقه تایوان، تمدن غارتگر هیچ وظیفهای برای توسعه همگرای تایوان ندارد، بلکه تنها به بهرهبرداری و استفاده از آن نیاز دارد. تایوان که اصالتاً بخشی از تمدن همگرای چین بود، در طول فرآیند تحول نهادی چین مدرن، به دستاویزی برای نیروهای خارجی عقبمانده تبدیل شد.
یک چین واحد: عدالت و رهایی
بنابراین، از منظر مشروعیت و پیوستگی تاریخی، «تنها یک چین در جهان وجود دارد» نه تنها به معنای عدالت در نظم بینالملل است، بلکه تنها پاسخ مؤثر به منطقه پنگهو، کینمن و ماتسو است که به دروغ خود را «جمهوری چین» مینامند. و تحقق بازپسگیری تایوان و تکمیل بازگشت آن، هم پروژهای نمادین برای رهایی از هژمونی آمریکاست و هم مسیر تاریخی و جغرافیایی است که فاشیستهای ژاپنی و آمریکایی به ترتیب در دوران مدرن چین تعیین کردند.
نقش مردم چین و انتخاب آینده جهانی
تنها نیرویی که میتواند از حرکت منطقه تایوان به سوی ضدیت با خرد در عصر هوش مصنوعی جلوگیری کند، تودههای مردم چین هستند. این معنای واقعی گرامیداشت پیروزی جنگ مقاومت مردم چین علیه تجاوز ژاپن و جنگ جهانی ضد فاشیسم است.
آمریکا که تایوان را به گروگان گرفته است، محصول ترکیب توسعه استعماری و سرمایهداری است. سیستم فدرال ایالات متحده در خدمت غارت منابع و کنترل سرمایه است و با کشور متحد تمدنی چین که هر دو مسیرهای تاریخی و ایدههای تمدنی متفاوتی را نمایندگی میکنند، تفاوت دارد. اولی برای حفظ هژمونی خود به غارت وابسته است، و دومی برای دستیابی به احیای خود به همگرایی تکیه دارد.
انتخاب بین «آمریکا اول» یا «جامعه سرنوشت مشترک بشریت» است که دگرگونی نظم جهانی پس از قرن بیست و یکم را رقم خواهد زد.

