نقدی بر تحریفات پوستون از مارکسیسم انقلابی: تحلیلی بر بنیادهای فلسفی و سیاسی انحرافات
مقدمه: تبیین ماهیت مناقشه و خاستگاه فکری

بهزاد عسگری

نظرات موشه پوستون، نمونه‌ای بارز از پدیده‌ی آکادمیک‌سازی مارکسیسم در دوران پس از فروپاشی بلوک شرق و در عصر هژمونی بلامنازع نئولیبرالیسم است. این رویکرد، که اغلب با ادعای «بازگشت به مارکس اصیل» و رهایی او از «تفاسیر نادرست» آغاز می‌شود، در عمل به خنثی‌سازی جوهر انقلابی مارکسیسم و تبدیل آن به یک پروژه صرفاً فلسفی یا نظری منجر می‌گردد. تحلیلی عمیق‌تر و ریشه‌شناسانه از این تحریفات نشان می‌دهد که آن‌ها نه صرفاً اشتباهات تفسیری، بلکه واکنشی نظری به بحران عمومی چپ پس از فروپاشی نظام‌های موسوم به سوسیالیستی و نیاز به بازتعریف نقش مارکسیسم در جهان معاصر هستند. این واکنش، متأسفانه، به جای آنکه به تعمیق نقد انقلابی منجر شود، غالباً به سازگاری با نظم موجود و تهی‌سازی مارکسیسم از پتانسیل تحول‌آفرینش می‌انجامد.
۱. ریشه‌شناسی انحراف: از هگل‌زدگی مغلوط تا فتنه‌انگیزی نظری
الف) تحریف رابطه مارکس-هگل: پرده‌پوشی بر مدرنیته انتقادی
تقلیل هگل به یک «ایده‌آلیست عرفانی»، خود نشانه‌ای از سطحی‌نگری در فهم نسبت مارکس با هگل است. مسئله اساسی در خوانش پوستون، نادیده‌گرفتن ماهیت مدرن دیالکتیک هگل است. هگل برای مارکس، نه صرفاً فیلسوفی کلاسیک در سلسله جبال تاریخ اندیشه، بلکه اولین و مهم‌ترین متفکری است که منطق درونی جامعه بورژوایی مدرن را در سطح مفهومی و از طریق دیالکتیک، کشف و بازنمایی کرده است. او در واقع ساختارهای انتزاعی و روابط بنیادین جامعه سرمایه‌داری را در قالب مقولات منطقی خود بازتاب می‌دهد.
نکته کانونی و مغفول مانده: مارکس در «گروندریسه» به‌صراحت بیان می‌کند که منطق هگل، در بسیاری از جنبه‌ها، همان «منطق پول» است؛ یعنی منطقی که روابط اجتماعی میان انسان‌ها را در قالب روابط میان اشیاء (یا به تعبیر دقیق‌تر، تجسد شیءگونه‌ی روابط اجتماعی) بازتولید می‌کند. پوستون با نادیده‌گرفتن این هم‌سویی بنیادین میان دیالکتیک هگلی و منطق درونی سرمایه، دیالکتیک را از تجلی‌گاه نقد بنیادین بر کالایی‌شدگی و ازخودبیگانگی، به ابزاری صرفاً «متدولوژیک» و «تفسیری عمومی» تبدیل می‌کند که قابلیت اطلاق به هر پدیده اجتماعی را دارد. این تقلیل‌گرایی، نقد مارکس از مدرنیته سرمایه‌داری را به نقد عمومی از «اندیشه ایده‌آلیستی» تقلیل داده و بدین‌سان، پتانسیل انقلابی آن را به طرزی ماهرانه خنثی می‌سازد.
ب) انتزاع منفی دیالکتیک: تبدیل انتقاد به متدولوژی صرف
مشکل عمیق‌تر در این است که پوستون دیالکتیک را از محتوای عینی و تاریخی‌اش (یعنی مناسبات مشخص تولید سرمایه‌داری) جدا کرده و آن را به یک «شیوه تفکر» یا «متدولوژی انتزاعی» مبدل می‌سازد. این رویکرد، دقیقاً همان کاری است که مارکس خود از کانت به دلیل جدا کردن «سوژه» از «موضوع» و «مفهوم» از «واقعیت» انتقاد کرده بود.
تناقض بنیادین در رویکرد پوستون: اگر دیالکتیک، آن‌گونه که مارکس بیان می‌کند، «صورت حرکت واقعیت» و منطق درونی آن باشد، چگونه می‌توان آن را از این واقعیت خاص (سرمایه‌داری) جدا کرد و به ابزار تحلیلی جهان‌شمول برای بررسی جوامع غیرسرمایه‌داری تبدیل کرد؟ این جداانگاری، به معنای نفی «تاریخی‌بودن دیالکتیک» و تبدیل آن به یک فرم منطقی بی‌محتواست، که نه تنها به بازگشت به هگل نمی‌انجامد، بلکه در واقع یک گام به عقب از منظر دیالکتیک مادی مارکسیستی است.
۲. نقد عمیق‌تر از کالایی‌زدایی: تحلیل ساختاری و ریشه‌ای
الف) فراموشی «فتیشیسم کالا»: قلب مسئله‌ی انتزاعی شدن کار
انتقاد از «کالایی‌زدایی از کار» را می‌توان به شکلی اساسی‌تر تعمیق بخشید. مسئله اصلی این نیست که پوستون کار را جاودانه می‌کند یا آن را به مفهومی فرا-تاریخی تقلیل می‌دهد، بلکه او مفهوم بنیادین فتیشیسم کالا را به طور کامل درک نمی‌کند یا از آن عبور می‌کند. فتیشیسم نزد مارکس، فراتر از یک توهم یا تصور نادرست، یک واقعیت عینی و ساختاری در جامعه سرمایه‌داری است. به بیان دقیق:
تعریف دقیق فتیشیسم کالا: روابط اجتماعی میان انسان‌ها در جامعه سرمایه‌داری، به گونه‌ای ظاهر می‌شوند که گویی روابطی میان اشیاء (کالاها) هستند و این ظاهر، خود دارای واقعیت عینی و تأثیرگذار است. کالاها به عنوان نهادهایی مستقل از روابط انسانی، دارای قدرت و ویژگی‌هایی ماورایی تلقی می‌شوند که در حقیقت، تجلی روابط تولیدی و اجتماعی خاص هستند.
نتیجه کلیدی از منظر مارکسیسم انقلابی: الغای سرمایه‌داری نه صرفاً به معنای تغییر مالکیت ابزار تولید، بلکه به معنای الغای این شکل عینی و فتیشیستی روابط اجتماعی است؛ یعنی الغای نظام اجتماعی که در آن کار و روابط انسانی در قالب روابط میان اشیاء ظاهر می‌شوند. پوستون با نادیده‌گرفتن این بعد وجودی فتیشیسم، عملاً به سطحی از تحلیل بسنده می‌کند که به نقد بنیادین روابط تولیدی نمی‌رسد.
ب) تحریف مفهوم «کار انتزاعی»: از مارکس به ریکاردو (یا فراتر از آن)
هنگامی که پوستون از «کار» سخن می‌گوید، آن را در معنای فیزیولوژیک و طبیعی (صرف انرژی انسانی، صرف‌نظر از شکل اجتماعی آن) در نظر می‌گیرد. این در حالی است که مارکس با طرح مفهوم «کار انتزاعی» (Abstract Labor)، به شکل اجتماعی خاصی از کار اشاره دارد که تنها در درون مناسبات تولید سرمایه‌داری معنا پیدا می‌کند و به عنوان واحد اندازه‌گیری ارزش مبادله‌ای کالاها عمل می‌کند.
تفاوت بنیادین و تعیین‌کننده:
– ریکاردو و اقتصاددانان کلاسیک: کار را به عنوان منبع طبیعی و ازلی ثروت می‌نگرند که در تمامی جوامع وجود دارد.
– مارکس: کار مجرد یا انتزاعی را به عنوان شکل اجتماعی مسلط در سرمایه‌داری معرفی می‌کند که باید منحل شود تا جامعه‌ای فراتر از سرمایه‌داری تحقق یابد. کار در این معنا، نه یک حقیقت طبیعی، بلکه یک مقوله تاریخی و اجتماعی است.
پوستون با بازگشت به موضعی شبیه به ریکاردو، که کار را یک مقوله‌ی فراتاریخی می‌داند، عملاً امکان تصور جامعه‌ای بدون کار مزدی و بدون سلطه ارزش را از بین می‌برد. این خود به معنای پذیرش ناگزیر سلطه اشکال خاص سرمایه‌دارانه از کار و تولید است.
۳. نقد ساختار قدرت: پوستون و تجدید تولید هژمونی ایدئولوژیک
الف) کارکرد ایدئولوژیک در سپهر آکادمیک
«ایدئولوژی‌سازی سوسیالیسم» را می‌توان در بستر گسترده‌تر نقش آکادمی در تجدید تولید نظم موجود و هژمونی طبقاتی قرار داد. پوستون نماینده برجسته‌ای از مارکسیسم آکادمیک است که کارکرد پنهان اما موثری در سیستم سرمایه‌داری ایفا می‌کند:
– مارکس را فیلسوف می‌کند (و نه یک انقلابی): او را از بنیاد پراکسیس انقلابی تهی ساخته و به یک متفکر برجسته در تاریخ فلسفه تقلیل می‌دهد.
– نقد را تئوری می‌کند (و نه عمل): نقد مارکسیستی را به یک مجموعه تئوریک پیچیده تبدیل می‌کند که ارتباطش با مبارزات عینی و تغییرات اجتماعی قطع می‌شود.
– انقلاب را تفسیر می‌کند (و نه تغییر): به جای دعوت به تغییر انقلابی جهان، به تفسیرهای فیلولوژیک و هرمنوتیکی از متون مارکس بسنده می‌کند.
این رویکرد، مارکسیسم را از یک سلاح نظری برای طبقه کارگر به یک موضوع تحقیق برای متخصصان دانشگاهی مبدل می‌سازد.
ب) همسویی با «پایان تاریخ»: مارکسیسم بدون امکان انقلاب
در دوران پس از جنگ سرد و اوج‌گیری گفتمان «پایان تاریخ» (فوکویاما) و هژمونی نئولیبرالیسم، تفاسیر متعددی از مارکسیسم پدید آمدند که ناخودآگاه یا آگاهانه، مارکسیسم را با نظم موجود آشتی می‌دهند. پوستون با تبدیل مارکس به «منتقد فرهنگی سرمایه‌داری» یا «تحلیل‌گر اشکال انتزاعی سلطه»، او را از جایگاه منتقد بنیادین روابط تولیدی سرمایه‌دارانه و عامل تحول انقلابی به زیر می‌کشد.
نتیجه سیاسی محتوم: چنین مارکسیسمی دیگر تهدیدی برای نظم سرمایه‌داری محسوب نمی‌شود، بلکه به ابزاری برای پالایش نظری و در نهایت، به یک مکمل انتقادی بی‌خطر برای آن تبدیل می‌گردد. این نوع مارکسیسم می‌تواند در دانشگاه‌ها تدریس شود، اما قدرت تهییج و سازماندهی برای تغییر را ندارد.
۴. نقد معرفت‌شناختی: پوستون و بحران نظریه انتقادی
الف) تقلیل فلسفی مسائل سیاسی-اقتصادی
یکی از انحرافات معرفت‌شناختی پوستون، تقلیل مسائل بنیادین سیاسی-اقتصادی به مسائل صرفاً فلسفی-نظری است. این روش‌شناسی باعث می‌شود:
– صراع طبقاتی و تضادهای مادی به «تناقض مفهومی» یا «پارادوکس‌های انتزاعی» تبدیل شوند.
– انقلاب اجتماعی و تحول تاریخی به «تحول نظری» یا «تغییر پارادایم فکری» فروکاسته شود.
– پراکسیس (وحدت نظریه و عمل) کاملاً در تئوری انتزاعی و بی‌ارتباط با واقعیت محلول گردد.
این رویکرد، پویایی و خصلت مادی و طبقاتی مبارزه را از مارکسیسم سلب می‌کند و آن را به سطح یک مناقشه فکری صرف می‌کشاند.
ب) فراموشی «تز یازدهم»: نقد بدون افق تغییر
یکی از مهم‌ترین تناقضات در ادعای پوستون مبنی بر «بازگشت به مارکس اصیل»، نادیده‌گرفتن کامل و آشکار تز یازدهم علیه فویرباخ است: «فلاسفه تا کنون جهان را به شیوه‌های مختلف تفسیر کرده‌اند؛ نکته اما این است که آن را تغییر دهیم.» این تز، قلب معرفت‌شناسی مارکسیستی و نقطه عزیمت آن از فلسفه‌های پیشین است.
پیامد مهلک: مارکسیسم پوستون، در نهایت، مارکسیسمی بدون افق تغییر و بدون امکان انقلاب است. او نقد می‌کند، اما این نقد به عمل انقلابی نمی‌انجامد. او تفسیر می‌کند، اما این تفسیر جهان را دگرگون نمی‌سازد. این رویکرد، به معنای دور شدن کامل از روح پراکسیس مارکسیستی است.
۵. تحلیل تاریخی: جایگاه پوستون در سیر انحرافات مارکسیستی
الف) نسبت با سنت فرانکفورت: بن‌بست‌های جدید و قدیم
پوستون را می‌توان در ادامه‌ی بن‌بست‌های مکتب فرانکفورت در تحلیل سرمایه‌داری دید. مکتب فرانکفورت، به ویژه آدورنو و هورکهایمر، مارکسیسم را از حوزه اقتصاد سیاسی و مبارزه طبقاتی به حوزه نقد فرهنگی و فلسفه کشاندند. تفاوت عمده این است که:
– آدورنو: در نهایت به یک شکاکیت عمیق و بدبینی فلسفی نسبت به امکان تغییر رسید و راهی برای خروج از «دیالکتیک روشنگری» نیافت.
– پوستون: به جای شکاکیت، به فلسفی‌زدگی مارکس روی آورد و تلاش کرد با بازتفسیر مفاهیم، راه‌حلی نظری برای بحران‌های اجتماعی ارائه دهد که در عمل هیچ‌گونه پتانسیل عملیاتی نداشت.
هر دو رویکرد، با وجود تفاوت‌ها، در یک چیز مشترک‌اند: جدایی نظریه از عمل و ناتوانی در ارائه راهبردی برای تغییر انقلابی.
ب) تمایز با انحرافات کلاسیک: پیچیدگی و بی‌اثرسازی
پوستونیسم، در قیاس با انحرافات سنتی و کلاسیک مارکسیسم (مانند استالینیسم یا سوسیال‌دموکراسی)، پیچیده‌تر و در عین حال به نحوی ظریف‌تر خطرناک‌تر است:
– استالینیسم: مارکسیسم را به ابزار توجیه قدرت دولتی و سرکوب تبدیل کرد.
– سوسیال‌دموکراسی: مارکسیسم را با منطق اصلاح‌طلبانه سرمایه‌داری آشتی داد و آن را به یک نیروی سیاسی درون سیستمی تبدیل کرد.
– پوستونیسم: مارکسیسم را تهی از محتوا و بی‌اثر می‌کند. او آن را به یک مجموعه از «نکات دقیق مفهومی» تبدیل می‌کند که در نهایت هیچ تأثیری بر واقعیت اجتماعی و سیاسی ندارند و عملاً پتانسیل رادیکال آن را از بین می‌برند.
۶. نقد روش‌شناختی: «نقد امانت‌دار» در برابر نقد انقلابی
الف) تفسیر در برابر انتقاد: سرگردانی در متافیزیک متن
پوستون مدعی یک قرائت «امانت‌دار» یا «وفادارانه» از مارکس است. این ادعا خود به معنای ضد مارکسیستی است! مارکس هرگز طالب «تفسیر امانت‌دارانه» یا «خوانش صرفاً فیلولوژیک» از آثار خود نبود، بلکه همواره بر این تأکید داشت که نظریه‌اش باید ابزاری برای تغییر واقعیت و راهنمای عمل انقلابی باشد.
اصل بنیادین مارکسیستی: نظریه زمانی درست است که عملی و کارساز باشد، نه زمانی که صرفاً «درست تفسیر» شود یا با وفاداری به یک متن مقدس قرائت گردد. این رویکرد، مارکسیسم را از یک علم نقاد و عمل‌گرایانه به یک رشته الهیات متن‌محور تبدیل می‌کند.
ب) تعبیرگرایی فیلولوژیک: انجماد در متن‌گرایی
روش پوستون شباهت بسیاری به تعبیرگرایی دینی یا فیلولوژیک دارد: متنی مقدس (آثار مارکس) وجود دارد که باید به شیوه‌ای «درست» و «اصیل» فهمیده شود. این رویکرد کاملاً ضد روح مارکسیسم است که بر نقد مداوم، دیالکتیک، و تأکید بر تغییر واقعیت استوار است. مارکسیسم یک آموزه‌ی ایستا نیست که در کلمات یک متن منجمد شده باشد، بلکه یک متدولوژی پویا برای تحلیل و تغییر جهان است.
۷. تحلیل استراتژیک: پیامدهای سیاسی تحریفات پوستون
الف) انحلال پتانسیل انقلابی چپ: تخدیر و بی‌عملی
تفکر پوستونی به صورت زیر به انحلال پتانسیل انقلابی چپ کمک می‌کند:
– نهضت‌های اجتماعی و مبارزات کارگری به «حرکت‌های نادان» یا «کنش‌های ناخودآگاه» تقلیل داده می‌شوند که نیاز به «روشنگری» فکری دارند.
– مبارزه طبقاتی و تضادهای عینی به «نقد نظری» یا «مناظره‌های انتزاعی» فروکاسته می‌شوند.
– انقلاب اجتماعی به عنوان یک پدیده «غیرممکن» یا «ناممکن» جلوه داده می‌شود، چرا که ظاهراً شرایط ذهنی یا مفهوم‌پردازی صحیح برای آن وجود ندارد.
این رویکرد، چپ را به سمت تخدیر و بی‌عملی سیاسی سوق می‌دهد.
ب) تولید نخبگان بی‌تأثیر: دور از میدان عمل
مارکسیسم پوستونی، در نهایت، به تولید نخبگان فکری و دانشگاهی منجر می‌شود که:
– از واقعیات مادی و مبارزات اجتماعی کاملاً جدا هستند.
– در برج عاج آکادمی زندگی می‌کنند و درگیر بحث‌های صرفاً انتزاعی می‌شوند.
– هیچ پتانسیل تغییردهندگی و تأثیرگذاری عملی در میدان مبارزه سیاسی و اجتماعی ندارند.
این نخبگان، به جای اینکه به عنوان کاتالیزورهای تغییر عمل کنند، به مفسرانی خنثی و بی‌اثر تبدیل می‌شوند.
۸. راه‌کار: بازسازی مارکسیسم انقلابی برای دوران معاصر
الف) اصول بنیادین بازگشت به مارکس اصیل
– وحدت نظریه و عمل (پراکسیس): مارکسیسم فلسفه‌ای برای تفسیر جهان نیست، بلکه راهنمای عمل برای تغییر جهان است. نظریه باید همواره با عمل مرتبط باشد و در عمل مورد آزمون و بازسازی قرار گیرد.
– تاریخی‌بودن دیالکتیک: دیالکتیک تنها در بافت مناسبات تولیدی و اجتماعی سرمایه‌داری معنا و اهمیت خاص خود را پیدا می‌کند. جدایی آن از این بستر تاریخی، به تهی‌سازی آن از محتوا می‌انجامد.
– انقلابی‌بودن نقد: نقد مارکسیستی تنها برای تغییر ریشه‌ای واقعیت اجتماعی است، نه برای توجیه یا تفسیر صرف آن. هدف نقد، براندازی نظام موجود و ساختن جامعه‌ای نوین است.
ب) وظایف عملی برای احیای مارکسیسم انقلابی
– بازاتصال مارکسیسم به جنبش‌های اجتماعی و مبارزات طبقاتی: نظریه باید از دل عمل برآمده و به سوی عمل بازگردد.
– نقد بی‌رحمانه و مداوم تفاسیر آکادمیک و خنثی‌کننده: ضرورت دارد تا با رویکردهایی چون پوستون، به صورت فعالانه و انتقادی مقابله شود.
– بازسازی نظریه بر پایه عمل انقلابی و تجربه تاریخی مبارزات: نظریه باید با توجه به شرایط مشخص تاریخی و مبارزات کنونی بازسازی و غنی شود.
نتیجه‌گیری: بازگشت به روح انقلابی مارکس و پیشگامی برای دگرگونی
مقاله موشه پوستون، نماینده‌ای از بحران مارکسیسم در عصر نئولیبرالیسم و تلاشی برای سازگار کردن آن با نظم موجود است. او با ادعای بازگشت به مارکس، در واقع آن را خنثی و بی‌ضرر می‌کند و از یک نیروی تحول‌آفرین به یک موضوع صرفاً فکری مبدل می‌سازد. این تناقض اساسی و خطرناک را باید به‌درستی آشکار ساخت.
درس اساسی و تعیین‌کننده: مارکسیسم یا انقلابی است یا به هیچ وجه مارکسیسم نیست. هر تلاشی برای آکادمیک کردن، فلسفی کردن بیش از حد، یا آشتی دادن آن با نظم موجود، عملاً به معنای خیانت به پروژه بنیادین مارکس و نفی جوهر تحول‌آفرین آن است.
وظیفه کنونی و حیاتی: بازسازی مارکسیسمی که نه تنها ابزار تأمل فلسفی، بلکه ابزار مبارزه و راهنمای عمل انقلابی باشد. این مهم تنها از طریق وصل شدن مجدد نظریه به عمل انقلابی، نقد بی‌امان سرمایه‌داری در تمامی ابعاد آن، و سازماندهی برای دگرگونی ریشه‌ای جامعه امکان‌پذیر خواهد بود. این فرایند، نیازمند هوشیاری نظری و شجاعت عملی است تا مارکسیسم بار دیگر به نیروی محوری برای تغییر جهان مبدل شود.