چرا اسرائیل و ایالات متحده تصمیم به حمله به ایران گرفتند؟
پیوستن ایران به محور اوراسیاییِ روسیه-چین، دلیل حمله امپراتوری به مردم ایران است. غنیسازی اورانیوم هرگز مسئله اصلی نبوده است.
ماتئو اِهرِت، کارشناس بریکس پلاس
ترجمه مجله جنوب جهانی
جهان بر لبه پرتگاه هستهای میلرزد و اگر فقط به دسیسههای ایالات متحده و دولت اشغالگر اسرائیل بستگی داشت، مدتها پیش به جهنم سقوط کرده بودیم.
پیش از حمله مشترک ایالات متحده و اسرائیل به ایران، جهان در آستانه حل بحران برنامه هستهای جمهوری اسلامی بود. در ۱۹ خرداد (۹ ژوئن)، روسیه و ایران توافقنامهای جامع و جدید امضا کردند که نه تنها هدفش بازسازی معماری انرژی آسیای غربی، بلکه ارائه یک راه حل حیاتی برای خروج از مسیر جنگ بود.
آخرین هشدار روسیه به امپراتوری
این توافقنامه شامل ساخت حداقل هشت رآکتور اتمی جدید در ایران توسط روس اتمِ روسیه است. محمد اسلامی، رئیس سازمان انرژی اتمی ایران، اعلام کرد: «ما قراردادی با روسیه برای ساخت هشت نیروگاه هستهای در ایران داریم که چهار مورد از آنها در بوشهر خواهند بود.»
این پروژه تا حد زیادی نتیجه پیمان راهبردی جامع ۲۵ ساله بین روسیه و ایران بود که در تاریخ ۳۱ اردیبهشت (۲۱ مه) توسط مجلس ایران تصویب شد. این پروژه توسط روسیه تأمین مالی میشود و بیش از ۱۰ گیگاوات (GW) برق به ایران ارائه میدهد. طبق برنامههای فعلی، ایران قصد دارد ظرفیت انرژی هستهای خود را تا سال ۱۴۲۰ (۲۰۴۱) به ۲۰۰۰۰ مگاوات (۲۰ گیگاوات) افزایش دهد.
این توافق چند روز پس از آن صورت گرفت که مسکو پیشنهادی برای نجات مذاکرات هستهای متوقف شده بین ایالات متحده و ایران ارائه کرد؛ به این صورت که اورانیوم غنیشده را از خاک ایران خارج کرده و آن را به سوخت برای رآکتورهای غیرنظامی تبدیل کند.
سرگئی ریابکوف، معاون وزیر امور خارجه روسیه، در تاریخ ۲۱ خرداد (۱۱ ژوئن) اظهار داشت: «ما آمادهایم تا نه تنها از نظر سیاسی و نه فقط در قالب ایدههایی که میتوانند در روند مذاکرات مفید باشند، بلکه به طور عملی نیز به واشنگتن و تهران کمک کنیم؛ به عنوان مثال، از طریق صادرات مواد هستهای اضافی تولید شده توسط ایران و انطباق بعدی آن با تولید سوخت برای رآکتورها.»
با این حال، این ابتکار عمل، آخرین اقدام از روی حسن نیت مسکو بود. همانطور که نشریه «The Cradle» گزارش داد، مسکو حملات بعدی آمریکا و اسرائیل به ایران را به عنوان یک خیانت جدی تلقی کرد و به هرگونه توهم مبنی بر اینکه واشنگتن به دنبال یک راه حل مسالمتآمیز است، پایان داد. مقامات روسی که از این تجاوز غافلگیر شده بودند، تصمیم گرفتهاند نقش میانجی را کنار بگذارند و قاطعانه از تهران در برابر تشدید تنشهای بیشتر توسط غرب حمایت کنند.
بنابراین، چرا اسرائیل و ایالات متحده این زمان را برای تشدید تنش انتخاب کردند؟ پاسخ روشن است: برنامه هستهای ایران هرگز مسئله اصلی نبوده است.
در قلب محاسبات تلآویو، چالش سرسختانه جمهوری اسلامی در برابر نظم صهیونیستی و امپریالیستی قرار دارد. ایران فراتر از حمایت از جنبشهای مقاومت، با ایجاد اتحادهای اقتصادی و استراتژیک اوراسیایی که هژمونی دلار را دور میزنند و نفوذ آمریکا را تضعیف میکنند، نقش بسزایی در تضعیف قدرت غرب ایفا کرده است.
این تهدیدات سیستمی، همراه با امتناع تهران از تسلیم شدن در برابر پروژه «اسرائیل بزرگ» – مأموریتی آخرالزمانی برای بازسازی معبد سلیمان و استقرار یک نظم نوین جهانی – ایران را به مانعی سرسخت برای اهداف غرب در آسیای غربی تبدیل کرده است.
ایران نه تنها یک رکن ثبات منطقهای است – از سال ۱۱۳۹ (۱۷۳۶) هیچ جنگی را آغاز نکرده و در برابر دههها تحریکات غرب، صبر فوقالعادهای از خود نشان داده است – بلکه به محور همگرایی اوراسیا نیز تبدیل شده است؛ لنگرگاه ابتکار کمربند و جاده شرق-غرب (BRI) و همچنین کریدور بینالمللی حمل و نقل شمال-جنوب (INSTC).
راهآهن به عنوان شریان حیاتی یک آینده چندقطبی
در ۳ خرداد (۲۴ مه)، یک کریدور ریلی جدید به طول ۸۴۰۰ کیلومتر افتتاح شد که شیآن (چین) را به بندر خشک آپرین (ایران) متصل میکند. این خط ریلی که «انقلابی خاموش» در اتصال متقابل نامیده میشود، مسیرهای دریایی سنتی را ۱۶ روز کاهش میدهد و یک شریان حیاتی از کمربند و جاده را تثبیت میکند و به طور روان به INSTC متصل میشود.
دیپلمات چینی، وانگ ونبین، به درستی آن را «پیروزی برای صلح، توسعه و همکاری» توصیف کرد. قطار به ایران، قطار به سوی آینده است.
همانطور که ریتو شارما در «Eurasian Times» اشاره کرد: «تهران بدون حضور نظامی آمریکا در امتداد خط ریلی، میتواند نفت صادر و کالاها را از پکن وارد کند، بدون اینکه واشنگتن نظارت کند.»
فراتر از چین، اتصال مجدد خطوط ریلی ایران با پاکستان و ترکیه – که دومی پس از یک دهه وقفه در سال ۱۴۰۱ (۲۰۲۲) احیا شد – یک کریدور به طول ۵۹۸۱ کیلومتر را تشکیل میدهد که کالاها را از استانبول به اسلام آباد تنها در ۱۳ روز حمل میکند، در حالی که از طریق دریا ۳۵ روز طول میکشد. توسعه به سمت منطقه سینکیانگ چین در حال انجام است.
بهبودهای عرض استاندارد در پاکستان و ساخت و ساز مداوم بخش ایران-پاکستان، زیرساختهای ریلی منطقهای را بیشتر ادغام میکند. در همین حال، INSTC که در سال ۱۳۷۹ (۲۰۰۱) توسط روسیه، ایران و هند طراحی شد، سرانجام با بیش از دوازده شرکت کننده فعال در هر دو طرف دریای خزر، از جمله خطوط دریایی چندوجهی در خود خزر، به ثمر میرسد.
یک خط جدید که پاکستان، ایران، ترکمنستان، قزاقستان و اولیانوفسک (روسیه) را به هم متصل میکند، اکنون امکان تجارت مستقیم انرژی و کالاهای صنعتی را فراهم میکند و در عین حال دسترسی به بازارهای آسیای مرکزی را گسترش میدهد.
در جنوب، برنامههای توسعه بندر چابهار ایران از طریق یک خط ریلی ۷۰۰ کیلومتری به زاهدان (که دسترسی تجاری حیاتی را برای افغانستانِ محصور در خشکی فراهم میکند) تا سال ۱۴۰۵ (۲۰۲۶) تکمیل خواهد شد. با این حال، امتناع چاپلوسانه دهلی نو از محکوم کردن تجاوز آمریکا-اسرائیل، آینده این پروژه را تیره کرده است.
IMEC و هذیانهای امپراتوری
در مقایسه با این کریدورهای اوراسیایی که قواعد بازی را تغییر میدهند، کریدور هند-خاورمیانه-اروپا (IMEC) که توسط ایالات متحده پشتیبانی میشود و در سال ۱۴۰۲ (۲۰۲۳) راه اندازی شد، یک مضحکه ژئوپلیتیکی است.
در حالی که چین دیدگاه خود را با بانکداری داخلی قوی و زیرساختهای واقعی پشتیبانی میکند، کنسرسیوم IMEC – به رهبری هند، اسرائیل و اتحادیه اروپا – در دو سال هیچ چیز ملموسی نساخته است. این پروژه که فاقد مکانیسمهای اعتباری، برنامهریزی انرژی و تدارکات در مقیاس بزرگ است، عمدتاً به عنوان یک استراتژی بازاریابی وجود دارد که در قالب «جاده ادویه مدرن» پنهان شده است.
این پروژه شکست خورده به فهرست طولانی از شبیهسازیهای ابتکار کمربند و جاده به رهبری غرب، از «ابتکار کمربند سبز» گرفته تا «بازسازی جهانی بهتر»، «ائتلاف برای زیرساختها و سرمایهگذاری جهانی» به ارزش ۶۰۰ میلیارد دلار و «دروازه جهانی» به ارزش ۳۰۰ میلیارد یورو (۳۲۷ میلیارد دلار) اضافه میشود. همه به یک دلیل سقوط کردند: ناتوانی ساختاری غرب در ساختن.
اقتصادهای فرامرزی پس از دههها صنعتزدایی، وابستگی به نیروی کار ارزان و سرمایهداری کازینویی، دیگر نمیتوانند بدون توسل به نابودی ملتهای ضعیفتر برای حفظ سلطه تکقطبی خود، تولید، ساخت و استراتژیسازی کنند.
BRICS+ و نظم نوین اقتصادی
در مقابل، کشورهای BRICS+ میراث متفاوتی را به ارمغان میآورند. تنها چین بیش از ۴۲۰۰۰ کیلومتر قطار سریع السیر ساخته است، از جمله تنها راه آهنهای معلق مغناطیسی (مگلو) کاربردی در جهان، و دهها شهر پیشرفته را در دو دهه بنا کرده است.
این کشور در محاسبات کوانتومی، علوم فضایی و انرژی هستهای پیشرو است و قصد دارد تا سال ۱۴۱۴ (۲۰۳۵) ۱۵۰ رآکتور جدید بسازد. مؤسسات دولتی آن برخلاف آنچه در غرب مقرراتزداییشده رخ میدهد، کنترل خود را بر بخش خصوصی حفظ میکنند.
چین به همراه روسیه، انتقال واقعی فناوری و مدلهای توسعه مشارکتی را به کشورهای فقیرتر ارائه میدهند و به آنها امکان میدهند اقتصادهای مستقل با طیف کامل بسازند.
در همین حال، سیستم دلار آمریکا که با حباب مشتقات ۱۲۰۰ تریلیون دلاری تقویت شده است، به فروپاشی نزدیک میشود. یک سیستم جدید در حال ظهور است. سوال این است: چه کسی آن را طراحی میکند و به نفع چه کسی؟
روسیه و چین حمایت خود را از ایران اعلام کردهاند، تجاوز اسرائیل را محکوم کرده و خواستار کاهش تنش شدهاند. حتی دونالد ترامپ، رئیس جمهور آمریکا، با بیان اینکه «حداقل دو هفته قبل از اقدام صبر خواهد کرد»، نشانههایی از اعتدال نشان داده و بدین ترتیب به دیپلماسی تجدید شده اشاره کرده است.
دوراهی اعراب: چندقطبی بودن یا بندگی
موفقیت تا حدی به عزم کشورهای آسیای غربی، آسیا-اقیانوسیه و آفریقا بستگی دارد که همچنان بین اردوگاههای تکقطبی و چندقطبی در نوسان هستند. ایران در سالهای اخیر، نزدیکی با کشورهای سنی مانند عربستان سعودی، امارات متحده عربی، ترکیه، کویت و مصر را تقویت کرده است که امیدها را برای یک ائتلاف مسلمان بر اساس یک هدف تمدنی مشترک، که مدتها دست نیافتنی بوده، برانگیخته است.
اما آیا میتوان به آنها اعتماد کرد؟ از بشار اسد، معمر قذافی یا صدام حسین بپرسید.
ارزیابی هر چه باشد، زمانی فرا رسیده است که غرب به طور کلی، جنایات امپریالیستی خود را جبران کند. ایران بهای سنگینی از خون و حاکمیت پرداخته است و رهبران تلآویو ممکن است آسیب بیشتری به آینده یهودیت – و بقای خود دولت اشغالگر – وارد کرده باشند تا هر دشمن دیگری در تاریخ.
با فرض اینکه از یک جنگ هستهای جلوگیری شود، ائتلاف چندقطبی اکنون باید تلاشهای خود را برای بقا، تثبیت یک اقتصاد یکپارچه جدید و لنگر انداختن پایههای خود در یک مشارکت محکم با ایران، دوچندان کند.
اگر مرددین جنوب جهانی نتوانند اصول، حاکمیت و دیدگاه بلندمدت را بر بندگی امپراتوری ترجیح دهند، ممکن است مسیر رسیدن به آیندهای عادلانه و پساامپریالیستی به طرز خطرناکی از دسترس آنها خارج شود.

