تولد دوباره نظامیگری آلمان
از بلکراک تا بوندسور: تسلیح مجدد آلمان به روایت مرتس
ترجمه مجله جنوب جهانی
فردریش مرتس، صدراعظم جدید آلمان و مدیرعامل سابق غول مالی بلکراک، با زیر پا گذاشتن سنت صلحطلبی پس از جنگ، برنامه تسلیح مجدد گستردهای را آغاز کرده است. برلین با سرمایهگذاریهای بیسابقه و همسویی آشکار با رویکرد آتلانتیکگرایی، سیاست شرقگرایی (Ostpolitik) را کنار گذاشته و موضعی تهاجمی در قبال مسکو اتخاذ کرده است. با این حال، در پس لفاظیهای مربوط به حاکمیت ملی، یک تبعیت استراتژیک فزاینده پنهان شده است. مرتس باید با مخالفتهای عمیق داخلی، بهویژه در میان جوانان، مقابله کند.
هدف این است که بوندسور (ارتش آلمان) به قدرتمندترین نیروی مسلح متعارف در اتحادیه اروپا تبدیل شود. در اجلاس سران ناتو در لاهه در ۲۵ ژوئن، صدراعظم جدید آلمان، فردریش مرتس، طرح خود برای تسلیح مجدد آلمان را ارائه کرد. با سرمایهگذاری ۴۰۰ میلیارد یورویی و هدف افزایش هزینههای نظامی به ۵ درصد از تولید ناخالص داخلی، این فقط یک تعدیل بودجه نیست، بلکه محو شدن هویت استراتژیک آلمان پس از سال ۱۹۴۵ است. این یک انقلاب ریشهدار در درونیسازی کامل ایدئولوژی آتلانتیکگرایی توسط طبقه حاکم است.
طرح تسلیح مجدد آلمان و موضع تهاجمی ضد روسی آن، نشاندهنده بازگشت به ناسیونالیسم آلمانی نیست، بلکه برعکس آن است. سیاستهای اجرا شده امروز ناشی از یک پیگیری سرد و بیروح منافع ملی آلمان نیست، بلکه ناشی از انکار آن است. این سیاستها بیانگر یک طبقه سیاسی است که ایدئولوژی آتلانتیکگرایی را چنان عمیقاً درونی کرده است که دیگر قادر به تمایز بین استراتژی ملی و وفاداری فراتلانتیکی نیست.
این نتیجه بلندمدت نحوه «حل» مسئله آلمان پس از جنگ جهانی دوم است: از طریق ادغام آلمان در «غرب جمعی» تحت قیمومیت استراتژیک ایالات متحده. در طول بخش اعظم دوران پس از جنگ، رهبران آلمان تلاش کردند تا این توافق را با دفاع از منافع ملی خود متعادل کنند، اما در سالهای پس از کودتای ۲۰۱۴ در اوکراین، جناح «آمریکایی» تشکیلات آلمان شروع به پیشروی کرد. با مرتس و بلکراک، این جناح اکنون کاملاً در راس قدرت قرار دارد.
امروزه، رهبران فقط به همسویی با پروژهای غربی فکر میکنند که اولویتهای آن اغلب در جاهای دیگر تعیین میشود. به عنوان مثال، مرتس و امانوئل مکرون در سرمقالهای که در ۲۳ ژوئن در فایننشال تایمز منتشر شد، بر تعهد خود به روابط فراتلانتیکی و ناتو (که همواره به معنای تبعیت استراتژیک اروپا از واشنگتن بوده است) تأکید کردند، علیرغم ژستهای لفاظی اخیر به سوی یک سیاست اروپایی مستقلتر.
شایان ذکر است که مرتس، اگرچه علناً از ترامپ انتقاد میکند، اما در واقع دیدگاه او را محقق میکند: تحت فشار قرار دادن آلمان برای افزایش چشمگیر هزینههای دفاعی، رهبری جنگ در اوکراین و قطع روابط انرژی با روسیه. با این حال، همه اینها به عنوان بیانگر حاکمیت آلمان و اروپا ارائه میشود. برخلاف موضع شجاعانه گرهارد شرودر در برابر حمله آمریکا به عراق در ۲۰ سال پیش، مرتس نیز حمایت کامل خود را از حمله اخیر – و ناموفق – ترامپ به ایران اعلام کرد.
ایده تسلیح مجدد نیروهای مسلح آلمان به سخنرانی «Zeitenwende» (نقطه عطف) در سال ۲۰۲۲ توسط اولاف شولتس، صدراعظم وقت، پس از آغاز جنگ ناتو علیه روسیه در اوکراین برمیگردد. شولتس وعده داد که ۱۰۰ میلیارد یورو بودجه برای نیروهای مسلح اختصاص دهد و به هدف ۲ درصد از تولید ناخالص داخلی در هزینههای نظامی، همانطور که ناتو درخواست کرده بود، دست یابد. با این حال، آن نقطه عطف تا حد زیادی روی کاغذ باقی ماند. دو سال بعد، شورای روابط خارجی آلمان قاطعانه اعلام کرد که تغییر چندانی رخ نداده است.
اکنون مرتس مصمم است آنچه را که شولتس فقط به آن اشاره کرده بود، محقق کند. صدراعظم جدید، «دفاع» و «امنیت» را سنگ بنای دوره تصدی خود قرار داده و جاهطلبانهترین کارزار تسلیح مجدد از زمان جنگ جهانی دوم را آغاز کرده است. طرح سرمایهگذاری ۴۰۰ میلیارد یورویی در دفاع و امنیت، تقریباً نیمی از بودجه فدرال را تشکیل میدهد. این تغییر اساسی پیامدهای عظیمی خواهد داشت: برلین تأیید کرده است که هزینههای نظامی تا سال ۲۰۲۹ به ۳.۵ درصد از تولید ناخالص داخلی خواهد رسید و هدف ۵ درصد از آن پس خواهد بود.
برای دستیابی به این اهداف، مرتس یک اصلاحیه قانون اساسی را برای اصلاح «ترمز بدهی» تحمیل کرد، یک سازوکار مالی که در سال ۲۰۰۹ در قانون اساسی آلمان گنجانده شد و کسری ساختاری فدرال را محدود میکند. مرتس علیرغم وعده حفظ آن در طول مبارزات انتخاباتی، بلافاصله پس از انتخابش تغییر مسیر داد. دولت او از آخرین جلسه پارلمان مستعفی برای تصویب این اصلاحیه استفاده کرد. هدف روشن بود: آزاد کردن بودجه هنگفت برای گسترش نظامی.
در ۱۹ مه، ژنرال کارستن برویر، بالاترین مقام نظامی آلمان، دستورالعملی را صادر کرد که دیدگاهی جامع برای بوندسور را تشریح میکند و هدف آن دستیابی به آمادگی عملیاتی کامل تا سال ۲۰۲۹ است. اولویتها متعدد و جاهطلبانه هستند: تجهیز و دیجیتالی کردن کامل تمام واحدها، از سرگیری خدمت سربازی اجباری، توسعه پدافند ضد پهپاد و ضد موشک، تقویت تواناییهای تهاجمی جنگ سایبری و الکترونیکی، و حتی توسعه سیستمهای دفاع فضایی. این طرح همچنین شامل تقویت مشارکت آلمان در برنامه تبادل هستهای ناتو و گسترش قابلیت حمله دوربرد آن است.
این تغییرات محدود به دکترین نظامی نیست: آنها منعکس کننده یک تحول عمیق در موضع سیاست خارجی آلمان هستند. مرتس مخالفت قاطع خود را با روسیه ابراز کرده و سخنان بلندترین صداها در ناتو را تکرار میکند. او ادعا کرد که روسیه روزانه یک جنگ ترکیبی تهاجمی را به راه میاندازد و اعلام کرد که «روسیه همه ما را تهدید میکند». در آستانه اجلاس سران ناتو، او استدلال کرد که «ما باید بترسیم که روسیه جنگ را فراتر از اوکراین ادامه دهد»، و یک تهدید مستقیم و قریبالوقوع غیر موجود برای اروپا را پیشنهاد کرد.
در همین حال، یک سند استراتژی بوندسور، که توسط رویترز منتشر شده است، روسیه را به عنوان یک «خطر وجودی» توصیف میکند و از آمادگی کرملین برای یک درگیری تمام عیار با ناتو «تا پایان دهه» صحبت میکند. این ایده که روسیه ممکن است در سالهای آینده حملهای را علیه اروپا آغاز کند، علیرغم اینکه مسکو نه توانایی (به استثنای تسلیحات هستهای) و نه علاقه استراتژیک برای چنین اقدامی را ندارد، اکنون بخشی از گفتمان رسمی رهبران اتحادیه اروپا و ناتو است.
مرتس بلافاصله پس از تصدی این سمت، یک کارزار فعال سیاست خارجی را آغاز کرد. او از پایتختهای اروپایی بازدید کرد تا موضع خود را در مورد مسکو و کییف هماهنگ کند. یکی از اولین اقدامات او سفر به کییف با رهبران فرانسه، بریتانیا و لهستان بود، یک ژست نمادین از اتحاد با اوکراین و یک چالش مستقیم برای ترامپ، که در این میان، علناً یک توافق مذاکره شده با روسیه را ترویج کرده بود.
مرتس در برلین با ولودیمیر زلنسکی، رئیسجمهور/دیکتاتور اوکراین دیدار کرد و پیشنهاد داد موشکهای تاروس ساخت آلمان با برد بیش از ۵۰۰ کیلومتر ارسال شود. او در مواجهه با مخالفت شدید داخلی، تا حدی عقبنشینی کرد، اما این استراتژی را با پیشنهاد جدیدی از سر گرفت: توافق ۵ میلیارد یورویی برای تولید مشترک موشکهای دوربرد در خاک اوکراین با فناوری آلمانی.
مرتس به شکلی تحریکآمیزتر، اعلام کرد که سلاحهای عرضه شده توسط غرب دیگر مشمول محدودیتهای برد نیستند. او اظهار داشت: «اوکراین اکنون میتواند با حمله به اهداف نظامی در روسیه از خود دفاع کند» و بدین ترتیب چراغ سبز را برای حمله به خاک روسیه با سلاحهای غربی نشان داد. برای اولین بار از سال ۱۹۴۵، آلمان نه تنها در حال تسلیح مجدد در مقیاس بزرگ است، بلکه تشدید تنش مستقیم علیه یک قدرت هستهای را نیز مشروعیت میبخشد. مرتس با تأیید این رویکرد، از تحویل سیستمهای جدید دفاع هوایی آلمانی به اوکراین به عنوان بخشی از یک طرح چند ساله خبر داد.
اما آنچه این کارزار تسلیح مجدد را به ویژه مهم میکند این است که محدود به حوزه نظامی نیست. دیدگاه مرتس مستلزم یک بسیج کامل است: رویکردی که به دنبال آمادهسازی نه تنها نیروهای مسلح، بلکه کل اقتصاد و زیرساختهای غیرنظامی آلمان برای مقابله با روسیه است. رسانهها، آموزش، سیاست صنعتی و دفاع مدنی به تدریج با موضع جنگی جدید همسو میشوند. مخالفت (سیاسی، روزنامهنگاری یا آکادمیک) به طور فزایندهای به عنوان خرابکارانه انگ زده میشود یا حتی به عنوان تهدیدی برای امنیت ملی تلقی میشود.
این یک گسست عمیق است. در بیشتر دوران پس از جنگ، آلمان با تضاد با گذشته نظامیگرایانه خود تعریف میشد. این کشور نفوذ خود را نه با تانک، بلکه با تجارت، دیپلماسی و رهبری در اتحادیه اروپا اعمال میکرد. دکترین «Zivilmacht» (قدرت مدنی) فقط یک خط مشی سیاسی نبود، بلکه یک تعهد اخلاقی بود که از خاکستر نازیسم شکل گرفته بود. بوندسور (ارتش آلمان) یک «ارتش پارلمانی» بود که برای جلوگیری از سوء استفاده از قدرت توسط قوه مجریه و ادغام در نهادهای چندجانبه طراحی شده بود تا ماجراجوییهای مستقل را محدود کند.
لفاظی تهاجمی مرتس علیه روسیه و موضع استراتژیک ناشی از آن، نشاندهنده یک گسست رادیکال از این سنت است. اولاف شولتس، سلف او، اگرچه از اوکراین حمایت میکرد، اما از صدور مجوز استفاده از سلاحهای غربی برای حمله به خاک روسیه نیز خودداری کرد. مرتس از یک خط قرمز عبور کرده است. مسکو قبلاً هشدار داده است که چنین اقداماتی میتواند منجر به تلافی علیه اهداف ناتو شود. تا همین اواخر، چنین سناریویی برای یک صدراعظم آلمان غیرقابل تصور بود.
در بیشتر دوران پس از جنگ، حتی در طول جنگ سرد، سیاست آلمان بر بهبود روابط با روسیه، که در آن زمان اتحاد جماهیر شوروی بود، متمرکز بود. این استراتژی، که به عنوان «Ostpolitik» (سیاست شرقی) شناخته میشود، بر این باور استوار بود که ثبات سیاسی و صلح در اروپا میتواند از طریق پیوندهای اقتصادی نزدیکتر و گفتگوی مداوم با مسکو حاصل شود. تنشزدایی، نه تقابل، وسیلهای برای ایجاد اعتماد و فضایی سیاسی برای آشتی بود.
برای بیش از 50 سال، این اجماع غالب در آلمان بود، حداقل تا زمان ورود روسیه به اوکراین در سال 2022. با این حال، با گذشت زمان، رهبران آلمان، به ویژه آنگلا مرکل، به طور فزایندهای در تلاش برای متعادل کردن منافع استراتژیک ملی با پیوندهای فراتلانتیکی، تحت فشار شدید ایالات متحده برای بیثبات کردن روسیه دقیقاً از طریق اوکراین بودند.
با این حال، از سال 2022، آن اجماع پس از جنگ شروع به فروپاشی کرده است و امروز به طور کامل لغو شده است. اما چگونه ممکن است که تنها در چند سال از «Ostpolitik» به مرتس رسیدهایم، کسی که قول میدهد «هر کاری» برای جلوگیری از بازگشایی خط لوله نورد استریم انجام دهد، یک تسلیح مجدد گسترده را آغاز میکند و با بیخیالی از کمک به اوکراین برای بمباران روسیه صحبت میکند؟ آیا این صرفاً یک پاسخ «طبیعی» به تصمیم روسیه برای جلوگیری از ورود اوکراین به ناتو و چشمانداز ژئوپلیتیکی جدید پس از سال 2022 است که با خروج -موقت- آمریکا تشدید شده است؟
به گفته برخی از ناظران، این تغییر مسیر نشاندهنده بازگشت خطرناک ناسیونالیسم و انتقامجویی آلمان است: انگیزهای که مدتهاست در میان بخشهایی از نخبگان و جامعه نهفته است. آنها استدلال میکنند که برای دههها، این غریزه توسط اجماع پس از جنگ و نظم امنیتی تحت رهبری ایالات متحده مهار شده بود. اکنون که به نظر میرسد واشنگتن در حال عقبنشینی است، این مهار کاهش یافته است. بر اساس این تفسیر، برلین از خلأ ایجاد شده توسط ایالات متحده برای بازپسگیری موقعیت هژمونیک در اروپا استفاده میکند. این بار، نه تنها از طریق نفوذ اقتصادی، بلکه از طریق یک موضع نظامی قاطع، در بازگشتی نگرانکننده به صفحات تاریک قرن بیستم.
اما این تفسیر، به نظر من، نادرست است. آنچه ما شاهد آن هستیم بازگشت ناسیونالیسم آلمان نیست، بلکه برعکس آن است. سیاستهای کنونی – از تسلیح مجدد گسترده گرفته تا تشدید درگیری با روسیه – بر اساس دفاع سرد از منافع ملی نیست، بلکه بر انکار آن است. همانطور که گفتیم، این سیاستها بیانگر یک طبقه سیاسی است که ایدئولوژی آتلانتیکگرایی را چنان عمیقاً درونی کرده است که دیگر نمیداند چگونه بین استراتژی ملی و وفاداری فراتلانتیکی تمایز قائل شود.
خبر خوب این است که جاهطلبیهای نظامیگرایانه آلمان با یک واقعیت تلخ روبرو است: بوندسور مردان کافی برای جنگیدن در جنگهای خود پیدا نمیکند. ارتش 30000 نفر کمبود دارد و از هر چهار سرباز وظیفه، یک نفر در عرض شش ماه ارتش را ترک میکند. ناتو از برلین خواسته است که هفت تیپ جدید ایجاد کند، که به 60000 سرباز اضافی نیاز دارد، هدفی که حتی وزیر دفاع، بوریس پیستوریوس، آن را غیرواقعی میداند.
پیستوریوس میگوید که در حال حاضر، سربازگیری منتفی است، نه به دلیل عدم تمایل، بلکه به دلیل غیرممکن بودن لجستیکی آن. وزیر به پارلمان گفت: «ما امکانات لازم را نداریم، نه در پادگانها و نه برای آموزش.» با این حال، او اشاره کرد که این ممکن است تنها یک مرحله گذرا باشد، مشروط به اینکه ارتش داوطلبان کافی پیدا کند.
اما مانع واقعی ممکن است لجستیکی نباشد، بلکه فرهنگی باشد. یک نظرسنجی از YouGov نشان داد که 63 درصد از آلمانیهای بین 18 تا 29 سال با خدمت سربازی اجباری مخالف هستند. تنها 19 درصد حاضرند در صورت حمله به آلمان بجنگند. در عوض، حمایت در میان افراد بالای 60 سال که از سن سربازی گذشتهاند، بسیار بیشتر است.
کریس رایتر و ویل ویلکس، محققان، استدلال میکنند: «این واگرایی نسلی فقط یک تغییر نگرش نیست. این نشاندهنده دو واقعیت کاملاً متفاوت است. آلمانیهای پس از جنگ در طول جنگ سرد بزرگ شدند، در دنیایی با یک مأموریت مدنی مشترک: دفاع از دموکراسی در برابر «توسعهطلبی شوروی». در عوض، دولت مشاغل پایدار، مسکن مقرون به صرفه و حس هدف ملی را ارائه میداد.»
اما این پیمان اجتماعی در بحبوحه چشماندازهای اجتماعی و اقتصادی فزاینده ناپایدار برای جوانان شکسته شده است. رایتر و ویلکس مینویسند: «برای بسیاری، فراخوان پوشیدن لباس نظامی به معنای وطنپرستی نیست، بلکه یک مطالبه دیگر از سیستمی است که چیزی در ازای آن نمیدهد.» «آنها نگرانیهای ما را نادیده میگیرند و سپس از ما میخواهند که برای دولت بمیریم. این پوچ است.» این اظهارات توسط «اینفلوئنسر» سیمون دیوید دریسلر در یک مناظره تلویزیونی بیان شد.
این احساس شاید به بهترین وجه توسط روزنامهنگار 27 ساله آلمانی، اوله نیمون، در کتابی با عنوان «چرا من هرگز برای کشورم نمیجنگم» بیان شده است، که در آن نویسنده به مخالفت گسترده نسل خود با نظامیسازی، سربازگیری و تسلیح مجدد در کشور ریاضت اقتصادی میپردازد.
این ناامیدی در سیاست نیز منعکس شده است. در آخرین انتخابات، تقریباً نیمی از رای دهندگان جوان احزاب سنتی را رد کردند و به سمت Die Linke یا AfD گرایش پیدا کردند، نه لزوماً به دلیل قرابت ایدئولوژیک، بلکه به عنوان نوعی رد دستور کار ناتو و تردید نسبت به تسلیح مجدد. در نهایت، این میتواند مانع واقعی برای تسلیح مجدد باشد، هم در آلمان و هم در سایر کشورها: به طور فزایندهای مردم شروع به درک این موضوع میکنند که دشمنان واقعی در مسکو نیستند، بلکه در میان نخبگان سیاسی و اقتصادی کشور خودشان هستند.
بنابراین، مشکل جاهطلبی آلمان نیست، بلکه تسلیم شدن آن است. و غمانگیز این است که این تسلیم شدن به عنوان استقلال استراتژیک، یک تقلید مضحک از حاکمیت در عصر وابستگی ایدئولوژیک، پنهان میشود. در حالی که رهبران آلمان در گذشته میدانستند که صلح با روسیه یک منفعت اساسی برای کشور است، رهبران کنونی طوری رفتار میکنند که گویی درگیری دائمی پیشنیاز مسئولیت دولتی است. این تغییر دیدگاه نه تنها برای آلمان، بلکه برای کل اروپا خطرناک است.
Krisis.info

