فاشیسم نوین و اهلی شده

انزو تراورسو
ترجمه مجیدافسر
مجله جنوب جهانی

بحران دموکراسی لیبرال در سپیده‌دم سده بیست‌ویکم: خوانشی از اندیشه‌های انزو تراورسو
در میانه‌ی آشوب‌های سیاسی دنیای امروز، انزو تراورسو، تاریخ‌نگار نامدار، با ژرف‌بینی کم‌نظیر، مفهوم «پسا فاشیسم» را برای شناخت راست‌های نوظهور ارائه کرده است. این تحلیل که در گفت‌وگویی موشکافانه مطرح شده، نیز بر خیزش راست‌های افراطی از آمریکا تا اروپا و آمریکای لاتین تمرکز دارد، و بحران ساختاری چپ جهانی و فرسایش نهادهای دموکراتیک را در پرتو جهانی شدن تروریسم بررسی می‌کند.

دگرگونی مشروعیت: از حاشیه به متن قدرت

تراورسو معتقد است که بنیادین‌ترین دگرگونی در یک دهه اخیر، نه فقط روی کار آمدن راست افراطی، بلکه مشروعیت یافتن بی‌سابقه آن در نزد نخبگان حاکم است. در سال ۲۰۱۶، ترامپ پدیده‌ای عجیب و «برون‌سازمانی» به شمار می‌آمد که حتی در حزب جمهوری‌خواه نیز با مخالفت روبه‌رو بود. اما امروز، او رئیس‌جمهوری است با دستگاهی منسجم در پشت سر، و افرادی مانند ملونی، لوپن، برسولانو و میلی نه یک استثنا، بلکه جریان‌های اصلی سیاست جهانی هستند. این پذیرش از سوی نهادهای مسلط، نشان‌دهنده تغییری بنیادین است: راست رادیکال از یک تهدید حاشیه‌ای به «هم‌سخن برجسته» قدرت تبدیل شده است.

پسا فاشیسم: مکثی بر یک مفهوم پویا

به‌باور تراورسو، واژه «پسا فاشیسم» نه یک برچسب قطعی، بلکه چارچوبی تحلیلی برای درک پدیده‌ای موقت و ناهمگون است. ویژگی اصلی آن، فاصله گرفتن از الگوی فاشیسم کلاسیک در مواجهه با دموکراسی است. فاشیسم تاریخی با افتخار خود را دشمن دموکراسی می‌دانست (همان‌طور که موسولینی آن را «بازی کاغذی» می‌خواند). اما فرزندان امروزی‌اش، نقاب دموکراتیک بر چهره دارند: لوپن به نهادهای جمهوری پنجم فرانسه سوگند وفاداری می‌خورد، ملونی (با پیشینه فاشیستی آشکار) امروز بر «دموکراتیک» بودنش اصرار دارد، و حتی مهاجمان به کاپیتول هم با نام «دفاع از دموکراسی ربوده شده» حمله کردند. این تغییر، مرزهای مفهومی را جابه‌جا می‌کند: پسا فاشیسم نه با نابودی صوری دموکراسی، بلکه با تخریب درونی آن از طریق همان نهادهای ظاهراً دموکراتیک عمل می‌کند.
بحران معنا در دموکراسی تهی‌شده

تراورسو عمیق‌ترین ریشه این دگرگونی را در بی‌اعتباری وجودی دموکراسی معاصر می‌داند. برخلاف دوره بین دو جنگ که «دموکراسی» دستاوردی نو و ارزشمند برای توده‌ها بود، امروز در نگاه بسیاری، به‌ویژه طبقات فرودست، به یک پوسته توخالی تبدیل شده است. بازاری کردن فضای عمومی، تضعیف نهادها، و جدایی روزافزون اقتصاد از سیاست، دموکراسی را به یک آیین بی‌روح تبدیل کرده است. پرسش تراورسو تامل‌برانگیز است: چگونه می‌توان توده‌ها را به دفاع از نهادهایی فراخواند که کارکرد خود را از دست داده‌اند؟ هنگامی که ایلان ماسک، نماد سرمایه‌دارانه‌ترین نیروها، با اختصاص ۲۷۰ میلیون دلار به ترامپ، عملاً در دولت او نفوذ می‌کند، سخن گفتن از دموکراسی به‌عنوان نگهبان برابری و عدالت، تهی از معنا به نظر می‌رسد. بحران چپ نیز در همین نقطه نهفته است: ناتوانی در ارائه راهکاری رهایی‌بخش که هم راست افراطی را به چالش بکشد و هم توخالی بودن دموکراسی نئولیبرال را افشا کند.

ناهمگونی راهبردی و نبود یک طرح تمدنی

در مقایسه با فاشیسم تاریخی، ضعف اصلی پسا فاشیسم در نبود یک طرح تمدنی منسجم آشکار می‌شود. فاشیسم کلاسیک (با تمام شرارتش) یک چشم‌انداز آرمانی – هرچند ویرانگر – ارائه می‌داد: نظم نوین موسولینی در مدیترانه، «فضای حیاتی» هیتلر در اروپای شرقی، یا دولت ملی-کاتولیک فرانکو. اما ترامپ و همتایانش چنین راهکار روشنی ندارند. سیاست خارجی ترامپ آمیزه‌ای متناقض از انزواگرایی («آمریکا اول») و مداخله‌جویی است؛ مواضع او در برابر اوکراین (تمایل به «بستن پرونده») یا اسرائیل (حمایت بی‌قیدوشرط، اما بدون راهبرد روشن برای پایان جنگ) بیشتر واکنشی و لحظه‌ای هستند تا برخاسته از یک طرح کلی. در پشت صحنه نیز ائتلافی ناهمگون از نو فاشیست‌هایی مانند استیو بنن و نو لیبرال‌های افراطی مانند ماسک حضور دارند که بیشتر رقیب یکدیگرند تا مکمل. این آشفتگی راهبردی، نه ضعفی مقطعی، بلکه بازتاب دنیای چندقطبی و بی‌ثبات کنونی و افول چیرگی غرب است.

اوربان: الگویی برای یک آرمان‌شهر اقتدارگرا؟

تراورسو مدل ویکتور اوربان در مجارستان را نمونه کلیدی از این پسا فاشیسم نهادینه می‌داند: اقتدارگرایی که نه با انقلاب، بلکه از درون چارچوب آهنین نهادهای «دموکراتیک» سر بر می‌آورد. این نظام‌ها، با حفظ ظواهر انتخابات و پارلمان، به‌تدریج استقلال قضاوت، رسانه‌ها و جامعه مدنی را از بین می‌برند. اوربان نه یک استثنا، بلکه پیشتازِ یک آرمان‌شهر سیاسی برای راست نو است: آرمان‌شهری که نه به لغو صوری دموکراسی می‌انجامد، نه به بازتولید راست محافظه‌کار سنتی. این «دموکراسی غیرلیبرال» (به تعبیر خود اوربان)، مرزهای تحلیل‌های دوگانه قدیمی (فاشیسم/دموکراسی) را در هم می‌شکند و نیازمند چارچوب‌های نظری جدید است.

پایان سخن: در جست‌وجوی دموکراسی رهایی‌بخش

تراورسو در پایان این تحلیل، یک پرسش بنیادین مطرح می‌کند: کدام دموکراسی شایسته دفاع است؟ هنگامی که نهادهای موجود تهی از مشروعیت مردمی هستند و راست افراطی خود را پرچم‌دار «دموکراسی واقعی» می‌خواند، مبارزه فقط برای حفظ وضعیت کنونی، به جایی نمی‌رسد. بحران امروز، بیش از آن‌که فقط حمله راست افراطی باشد، فروپاشی طرح دموکراتیک در جهان نئولیبرال است. پاسخ چپ نمی‌تواند بازگشت نوستالژیک به گذشته باشد؛ باید جرئت بازتعریف اساسی دموکراسی خلقی را داشته باشد؛ دموکراسی‌ای که نه در ظاهرسازی نهادهای فرسوده، بلکه در مشارکت واقعی، برابری‌خواهی اقتصادی، و با چشم انداز رهایی از سلطه سرمایه معنا می‌یابد. تنها با احیای چنین آرمان‌شهری دموکراتیکی می‌توان در برابر پسا فاشیسم با نقاب مردم‌سالاری، سنگری استوار ساخت. آینده نه از آن بازگشت به گذشته، بلکه درس آموختن از آن جسارت در بازآفرینی آینده‌ای است که دموکراسی را از قفس تهی‌شدۀ کنونی آزاد کند.