
کشف رمز ایدئولوژی ماگا (MAGA): مصاحبه با جان بلامی فاستر | مانتلی ریویو
این مصاحبه توسط ژائو دینگکی برای نشریه «مطالعات سوسیالیسم جهانی» انجام شده است.
جان بلامی فاستر
منتشر شده در مانتلیریویو
ترجمه مجله جنوب جهانی
ژائو دینگکی: شما یک بار اشاره کردید که جنبش MAGA در اصل ائتلافی است بین جناح راست سرمایهداری انحصاری و خردهبورژوازی. این ائتلاف چگونه شکل گرفته و چه تضادهای طبقاتی را در سرمایهداری معاصر منعکس میکند؟ چرا خواستههای «طبقه کارگر فراموششده» توسط سرمایه و نیروهای راستگرا مورد سوءاستفاده قرار میگیرد؟
جان بلامی فاستر: جنبشهای سیاسیای که در دستهٔ فاشیسم قرار میگیرند، کاملاً یکسان نیستند، اما ویژگیهای مشترکی دارند. متضاد فاشیسم، دموکراسی لیبرال است، نه سوسیالیسم. به عبارت دیگر، فاشیسم یک جنبش سیاسی یا شکل حکومتی خاص در درون سرمایهداری است که با دموکراسی لیبرال مخالفت میکند. این جنبش زمانی ظهور میکند که طبقه سرمایهدار و دولت آن در بحران ساختاری قرار میگیرند. هدف جنبش فاشیستی، نابودی دولت دموکراتیک لیبرال از طریق فرایندی است که در آن نهادهای مختلف دولت و جامعه مدنی با الزامات فاشیستی/نئوفاشیستی هماهنگ شوند. در آلمان هیتلر، این فرایند هماهنگسازی «گْلایششالتونگ» (Gleichschaltung) نامیده میشد. تحت حکومت فاشیسم، طبقه حاکم تسلط مستقیمتری بر دولت دارد، در حالی که نظام سیاسی و قانون اساسی، وضعیتی از «وضعیت اضطراری دائمی» است که توسط یک رهبر (پیشوا یا Führer) اداره میشود.
همه اینها حاصل یک ائتلاف طبقاتی مشخص است. در نظریه مارکسیستی که تحلیل کلاسیک فاشیسم را در دهههای ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ تدوین کرد، فاشیسم یک شکلبندی طبقاتی است که عمدتاً از ائتلاف میان بخشی از سرمایه انحصاری و خردهبورژوازی (طبقه متوسط رو به پایین) تشکیل شده و برخی از بخشهای ممتازتر طبقه کارگر را نیز در بر میگیرد. خردهبورژوازی در جامعه سرمایهداری، دارای یک رابطه طبقاتی متناقض است؛ این قشر شامل صاحبان کسبوکارهای کوچک، مدیران رده پایین، صاحبان املاک کوچک روستایی و جمعیتهای حومهنشین/روستایی میشود. این قشر غالباً سفیدپوست است و در ایالات متحده، ملیگراترین، انتقامجوترین، نژادپرستترین و زنستیزترین بخشهای جامعه را شامل میشود که اغلب با بنیادگرایی مسیحی انجیلی در ارتباطاند. افراد در این بخش از جامعه، از نظر طبقه، منزلت و قدرت، خود را یک پله پایینتر از طبقه مدیران حرفهای یا طبقه متوسط رو به بالا و یک پله بالاتر از تودهٔ طبقه کارگر میبینند؛ که طبقه کارگر بسیار متنوعتر از نظر نژادی و از نظر مالی کمتر برخوردار است. در نتیجه، آنها هم طبقه متوسط رو به بالا و هم طبقه کارگر را دشمن خود میدانند. از لحاظ تاریخی، خردهبورژوازی همیشه پایه و اساس تمام جنبشهای فاشیستی بوده است. فاشیسم به طور معمول زمانی ظهور میکند که عناصری در بالاترین ردههای سرمایه انحصاری، خردهبورژوازی را که در واقع «گارد عقبدار» نظام هستند، بر اساس ایدئولوژی ملیگرایانه، انتقامجو و نژادپرستانهٔ خود فعالانه بسیج میکنند، و بدین ترتیب پایگاه تودهای برای یک چرخش راستگرایانه در جامعه به دست میآورند. اما این بسیج خردهبورژوازی از برخی جهات برای سرمایه بزرگ خطرناک است، زیرا این نیروها اغلب با منافع بینالمللی و حتی منافع انباشت سرمایهداری در تضاد هستند. چنین بسیجی بر پایهٔ یک ایدئولوژی انتقامجو (مانند «آمریکا را دوباره باشکوه کنیم») تنها زمانی رخ میدهد که بخشهای کلیدی از منافع سرمایهداری غالب، وضعیت را به شدت ناامیدکننده ارزیابی کرده و تلاشهای مستأصلانه و توسل به حکومت فاشیستی را ضروری بدانند. نظریههای لیبرال عموماً پایهٔ طبقاتی فاشیسم را نادیده میگیرند و سعی میکنند آن را صرفاً با اشکال ایدئولوژیکش مانند نژادپرستی و ملیگرایی ستیزهجو مرتبط کنند.
در پاسخ به بخش دوم سؤال شما، پایهٔ فاشیسم «طبقه کارگر فراموششده» نیست، بلکه خردهبورژوازی است. این موضوع توسط رسانههای لیبرال در ایالات متحده مبهم شده است. آنها با ظهور جنبش نئوفاشیستی، ابتدا در «تی پارتی» و سپس در ارتباط با ترامپ، ناگهان اعلام کردند که پایه و اساس آن «طبقه کارگر سفیدپوست» است. با این حال، این یک تحریف از پایهٔ طبقاتی و ایدئولوژی جنبش «آمریکا را دوباره باشکوه کنیم» (MAGA) است.
ژائو دینگکی: منطق اصلی ایدئولوژی MAGA چیست؟ ترامپیسم با تحریک نژادپرستی، بیگانهستیزی و زنستیزی، قدرت را تثبیت میکند. این راهبرد چگونه به انباشت سرمایه خدمت میکند؟
جان بلامی فاستر: ایدئولوژی MAGA در درجه اول خردهبورژوازی را هدف قرار میدهد که پایگاه ترامپ است. اما این ایدئولوژی محصول تعدادی از اتاقهای فکر کلیدی مانند «بنیاد کلرمونت»، «بنیاد هریتیج»، «مرکز برای احیای آمریکا»، «آمریکن کامپَس»، «بنیاد ماراتون» و دیگران است. این اتاقهای فکر توسط میلیاردرها تأمین مالی میشوند و ساختار آنها به گونهای است که یک ایدئولوژی و اشکال تبلیغاتی را ترویج میدهند که برای تأثیرگذاری بر خردهبورژوازی و عناصر ممتاز طبقه کارگر طراحی شدهاند. این ایدئولوژی بر بهرهبرداری از ملیگرایی افراطی، نظامیگری، نژادپرستی (که البته شامل نفرت از مهاجران میشود)، دیدگاههای مردسالارانه-زنستیزانه و انجیلیگرایی در این بخش از جامعه متمرکز است. ایدئولوژی MAGA به طور خاص برای تحریک خشم خردهبورژوازی علیه طبقه متوسط رو به بالا و عناصر طبقه کارگر جامعه (و نه طبقه سرمایهدار) طراحی شده است. در این ایدئولوژی، طبقه/قشر مدیران حرفهای به صورت غیرمنطقی به عنوان «طبقه حاکم» معرفی میشود (گویی طبقه سرمایهدار بر جامعه حکمرانی نمیکند)، به دلیل نفوذ مفروض آنها در «دولت اداری». به همین دلیل، طبقه مدیران حرفهای، که بخش عمدهٔ روشنفکران را نیز در بر میگیرد، مسئول پیامدهای اقتصادی نئولیبرالیسم معرفی میشوند، در حالی که نئولیبرالیسم تأثیر ویرانگری بر خردهبورژوازی و همچنین طبقه کارگر داشته است. در تبلیغات MAGA، طبقه کارگر به عنوان جمعیتی معرفی میشود که به طور فزاینده غیرسفیدپوست، کمدرآمد و فقیر است و از آن بخشهای «ناشایست» جامعه تشکیل شده که از لطف و سخاوت دولت زندگی میکنند.
آنچه میتوانیم جنبههای پیچیدهتر ایدئولوژی MAGA بنامیم، برای دستیابی به اهداف ابزاری خاصی طراحی شدهاند که به نفع بخشهای کلیدی از سرمایه انحصاری-مالی است. این شامل فراهم کردن توجیه برای از بین بردن دولت دموکراتیک لیبرال (که از قبل توسط نئولیبرالیسم فاسد شده) و تبدیل دولت در تمام شاخههایش و همچنین تمام دستگاههای ایدئولوژیک-دولتی، شامل رسانهها، آموزش و هنر، به سمت اهداف MAGA میشود. در همین حال، نقش سازمانهای غیردولتی تضعیف شده و شرکتها به حذف تمام برنامههای مرتبط با دولت دموکراتیک لیبرال تشویق میشوند. خصوصیسازی تمام کارکردهای دولت و همچنین تمرکز و انباشت بیشتر سرمایه نیز تشویق میشود.
بنابراین، ایدئولوژی MAGA اساساً یک سیستم تبلیغاتی ستیزهجو است که یادآور مککارتیسم دهه ۱۹۵۰ در ایالات متحده است. این ایدئولوژی دشمنان ایدئولوژیک اصلی خود را، با ترکیبی از واقعیت و خیال، نهادهایی مانند «مارکسیسم فرهنگی»، «ایدئولوژی وُک» (که به عنوان یک اصطلاح تحقیرآمیز در جناح راست و کلمهای نژادپرستانه برای اشاره به دیدگاههای رادیکال و انسانگرایانه استفاده میشود)، «نظریه نژاد انتقادی»، برنامههای «تنوع، برابری و شمول»، فعالیتهای مرتبط با تغییرات آبوهوایی و موارد مشابه معرفی میکند. بیشتر اینها به هدف از بین بردن تمام مقاومتها در برابر پروژه نئوفاشیستی، برچیدن نهادهای اصلی دولت و جامعه مدنی مرتبط با دموکراسی لیبرال، و در عین حال خصوصیسازی و شرکتیسازی بیشتر کل جامعه خدمت میکند. این امر سپس سرمایه انحصاری را کاملاً در رأس امور قرار میدهد، به طوری که قادر خواهد بود از هرگونه اقدام دولتی که با منافع مالی تضاد داشته باشد جلوگیری کند و «جنگ سرد جدید» علیه چین را با همراهی پنتاگون سازماندهی نماید. تمام این سیستم ایدئولوژی/تبلیغات MAGA در اتاقهای فکر توسط تعداد نسبتاً کمی از روشنفکران MAGA ساخته و سپس در کتابها، توسط تأثیرگذاران در رسانههای اجتماعی، وبلاگها و پادکستها منتشر میشود و از طریق فاکس نیوز، برایتبارت و سایر رسانههای تودهای به عموم مردم میرسد. ایدئولوژی MAGA اکنون به نحوی در بیشتر رسانههایی که قبلاً لیبرال بودند نیز نفوذ کرده و آنها را به عقبنشینی سریع واداشته است. دونالد ترامپ خود اگرچه بنیانگذار این ایدهها نیست، اما یک مبلغ اصلی برای همین نکات اصلی است که به شکلی مؤثر آنها را بازگو میکند.
ژائو دینگکی: چرا جنبش MAGA و ترامپیسم را نئوفاشیسم مینامید؟ تفاوتهای این نئوفاشیسم با فاشیسم سنتی چیست؟
جان بلامی فاستر: فاشیسم عموماً در قالب فاشیسم کلاسیک آلمان هیتلر و تا حدی ایتالیای موسولینی درک میشود. در دهه ۱۹۳۰ در این کشورها (و حتی زودتر در ایتالیا)، نیروهای نظامی شدهٔ «مهاجم» (brownshirts و blackshirts) نقش قابل توجهی ایفا میکردند. میلیونها یهودی، رادیکالهای سیاسی و مخالفان به اردوگاههای کار اجباری در هولوکاست فرستاده شدند. نظامیسازی مجدد جامعه به جنگ جهانی دوم منجر شد. واضح است که ما در یک دوره تاریخی متفاوت هستیم و تمام روابط یکسان نیستند. بنابراین، به جای اینکه صرفاً به فاشیسم اشاره کنیم، گویی یک موجودیت واحد و منجمد در زمان است، مفید است که تفاوتهای تاریخی را با وجود تمام شباهتها به رسمیت بشناسیم و از اصطلاح «نئوفاشیسم» استفاده کنیم. علاوه بر این، اصطلاح نئوفاشیسم اغلب به ویژه در اروپا، توسط خود جنبشهای راستگرا برای توصیف جهتگیریشان به کار رفته است. هم فاشیسم کلاسیک و هم نئوفاشیسم هر دو اشکالی از «جنس فاشیستی» هستند که به ویژه از نظر نوع شکلبندی طبقاتی و جنگشان علیه دولت دموکراتیک لیبرال مشهود است.
ژائو دینگکی: چرا الیگارشهای فناوری و جناح راست فناوری، با نمایندگی ماسک، ائتلاف با ترامپ و جناح MAGA را انتخاب کردهاند؟ چه منافع و تضادهای مشترکی میان آنها وجود دارد؟
جان بلامی فاستر: در اینجا، به نظرم مفید است که به چگونگی و چرایی شکلگیری جنبش MAGA بپردازیم. باید به بحران مالی بزرگ سالهای ۲۰۰۷-۲۰۰۹ بازگردیم. این بحران به قدری شدید بود که تهدید به فروپاشی کل سیستم مالی میکرد. فروپاشی مالی رخ نداد، اما به دلیل مداخله گسترده «هیئت فدرال رزرو» در ایالات متحده و سایر بانکهای مرکزی در اروپا و جاهای دیگر، متوقف شد. اما خطر واقعی بود و بحران مالی به «رکود بزرگ» انجامید. اقتصادهای اصلی سرمایهداری ایالات متحده، اروپا و ژاپن همگی دورهٔ قابل توجهی از رشد منفی و بهبودی کُند پس از آن را تجربه کردند. اما در چین، اقتصاد به طور لحظهای افت کرد و سپس به سرعت دوباره اوج گرفت. این اتفاق برای اولین بار به وضوح نشان داد که رشد اقتصادی چین عملاً غیرقابل توقف است و آشکار کرد که چین در آینده نزدیک یک تهدید واقعی برای هژمونی اقتصادی جهانی ایالات متحده است، به شکلی که قبلاً درک نشده بود.
در دولت اوباما، واکنش در سال ۲۰۱۱ با «محور به سمت آسیا» (Pivot to Asia) بود که هدفش به نوعی مهار چین بود. با این حال، به دلیل تغییر رهبری در چین، درجهای از عدم قطعیت وجود داشت. برای مدتی تصور میشد که شی جینپینگ به عنوان رهبر جدید، یک «گورباچف چینی» خواهد بود که «سوسیالیسم با ویژگیهای چینی» را برچیده و نئولیبرالیسم کامل را در چین معرفی خواهد کرد. این امر به ایالات متحده و کل «اتحاد سهگانه» (ایالات متحده، اروپا و ژاپن) اجازه میداد تا تسلط جهانی خود را دوباره تثبیت کرده و چین را تحت کنترل درآورند. با این حال، تا سال ۲۰۱۵، برای طبقه حاکم ایالات متحده آشکار شد که قدرت گرفتن شی جینپینگ به معنای تجدید مسیر سوسیالیستی چین، تحت رهبری حزب کمونیست چین (CPC) است. نتیجه این بود که با روی کار آمدن ترامپ در سال ۲۰۱۷، «جنگ سرد جدیدی» علیه چین به طور تهاجمی توسط ایالات متحده آغاز شد. این امر، از جمله، به معنای افزایش شدید هزینههای نظامی بود.
بخشی حیاتی از جنگ سرد جدید، چیزی است که اکنون گاهی از آن با عنوان جنگ هوش مصنوعی با چین بر سر سلطه در این حوزه یاد میشود. کل بخش فناوری، بهویژه بخشی که در سیلیکونولی متمرکز است، به طور کامل با موج بزرگ دیجیتال و هوش مصنوعی در هم آمیخته است، که در آن تأمین مالی حیاتی و کل چارچوب حقوقی-سیاسی توسعه هوش مصنوعی از سوی دولت و عمدتاً از طریق پنتاگون تأمین میشود. بنابراین، انحصارطلبان دیجیتال برای تضمین عملکرد خود به کنترل مستقیمتری بر دولت نیاز داشتند. شرکت اسپیساکس ایلان ماسک یکی از بزرگترین پیمانکاران پنتاگون است. به طور کلی، هم سرمایه مالی و هم سرمایه فناوری نیاز بیشتری به تضمین کنترل دولت و جامعه مدنی احساس کردند. سرمایه سوختهای فسیلی نیز از حامیان بزرگ ترامپ است، زیرا خواهان حذف یارانهها به انرژیهای جایگزین و عقبنشینی دولت از تمام تلاشها برای مبارزه با تغییرات اقلیمی است. در نهایت، سرمایه خصوصی (Private Equity)—یعنی سرمایهای که سهام آن به صورت عمومی معامله نمیشود و بنابراین کمتر تحت نظارت است و اغلب توسط میلیاردرهای خاصی کنترل میشود—به شدت از جنبش نئوفاشیستی ترامپ-مگا حمایت کرده است. همه این منافع، خواهان برچیدن دموکراسی لیبرال بودند. بخش بزرگی از توجیه این امر، ضرورت جنگ سرد جدید با چین و نوع جدیدی از اقتصاد جنگی دیجیتال بود که تمام جامعه را فرا میگیرد.
تحول بزرگ دیگری که از بحران مالی بزرگ نشأت گرفت، ظهور تقریباً فوری «تی پارتی» (Tea Party) بود که یک گروه راستگرا و برآمده از خردهبورژوازی بود. این جنبش برای اولین بار نشان داد که بسیج این بخش از جامعه تحت هژمونی سرمایه انحصاری، در این برهه تاریخی، امکانپذیر است و در نهایت به پدیده ترامپ و هژمونی نئوفاشیسم، یا حداقل یک ائتلاف نئوفاشیستی-نئولیبرال منجر شد.
تیم فعلی دولت ترامپ و سیاستهای داخلی آن
ژائو دینگکی: در دومین دوره ریاستجمهوری ترامپ، تیم فعلی دولت او از چه کسانی تشکیل شده است؟ او چه سیاستهای داخلی را در ایالات متحده اجرا کرده است؟ این سیاستها چگونه منافع سرمایه انحصاری را منعکس میکنند؟
جان بلامی فاستر: اینکه تیم اصلی دولت ترامپ از چه کسانی تشکیل شده، دشوارتر از دولتهای قبلی است، زیرا ترامپ مانند یک سزار عمل میکند؛ خارج از قوانین عادی و با تکیه شدید بر مشاوران موقت که هیچ عنوان رسمی مشخصی ندارند و پشت پرده فعالیت میکنند. مهم است که بدانیم دومین دولت ترامپ، زمانی که او روی کار آمد، شامل سیزده میلیاردر بود که ثروت خالص ترکیبی آنها ۴۶۰ میلیارد دلار بود، که نشانهای از حکمرانی مستقیمتر الیگارشی است. در مقایسه، ثروت خالص کابینه بایدن ۱۱۸ میلیون دلار بود.
به نظر من، مهمترین چهرههای مرتبط با رژیم جدید عبارتند از: میلیاردر ایلان ماسک، که قبلاً رئیس «وزارت کارایی دولت» (DOGE) بود، اگرچه اکنون عمدتاً روابط خود را با دولت قطع کرده است؛ معاون رئیسجمهور جِی. دی. ونس (J. D. Vance)، که بسیار بیشتر از خود ترامپ به اتاقهای فکر اصلی نئوفاشیستی MAGA نزدیک است؛ وزیر امور خارجه مارکو روبیو (Marco Rubio)، که یک ایدئولوگ فداکار ضدکمونیست است؛ وزیر دفاع پیت هگسث (Pete Hegseth)، که خود را یک جنگجوی صلیبی مدرن میبیند؛ استیو میلر (Steve Miller)، که اکنون به عنوان برنامهریز اصلی ترامپ در زمینه ضد مهاجرت فعالیت میکند؛ پیتر ناوارو (Peter Navarro)، مروج بزرگ جنگ تعرفهها علیه چین؛ استیون میران (Stephen Miran)، اقتصاددان ارشد ترامپ، که استراتژی اقتصادی پشت تعرفههای ترامپ (موسوم به «توافق مار-آ-لاگو») را تدوین کرد؛ راسل ووت (Russell Vought)، مدیر دفتر مدیریت و بودجه و یکی از چهرههای کلیدی در هر دو بنیاد «هریتیج» و «مرکز برای راه آمریکایی»، که تصور میشود بسیاری از دستورات اجرایی اولیه ترامپ را نوشته است. در وزارت امور خارجه، متفکر واقعی که سیاستها را تعیین میکند، مایکل آنتون (Michael Anton)، مدیر برنامهریزی سیاستها و یک ایدئولوگ اصلی MAGA است که با بنیاد کلرمونت در ارتباط است. متفکر بزرگ پشت برنامهریزی دفاعی ایالات متحده و جنگ سرد جدید علیه چین، از جمله طرحهایی برای جنگ هستهای محدود، البریج کولبی (Elbridge Colby)، معاون وزیر دفاع در امور سیاستگذاری است. پیتر تیل (Peter Thiel)، یک میلیاردر از سیلیکونولی و بنیانگذار شرکت «پالانتیر»، نیز پشت صحنه حضور دارد، به طوری که شش عضو شورای امنیت ملی به طور مستقیم به او مدیون هستند. ترکیب میلیاردرها و چهرههای MAGA که از اتاقهای فکر تأمین مالی شده توسط میلیاردرها بیرون آمدهاند، کلید برنامه شرکتی فراطیملیگرایانه (hypernationalist) جدید است.
پوششدهی MAGA برای تضعیف دموکراسی
ژائو دینگکی: شما هشدار دادهاید که ترامپیسم «برچیدن تدریجی نظام دموکراتیک» است. جنبش MAGA چگونه تضعیف رویههای دموکراتیک را در پشت نمای «ضد-ساختارگرایی» پنهان میکند؟
جان بلامی فاستر: در ایدئولوژی MAGA، که بهویژه در بنیاد کلرمونت ساخته شده است، دشمن «دولت اداری» به علاوه نهادهای رسانهای و آموزشی است، که همگی تحت سلطه یک «طبقه حاکم» معرفی میشوند. این «طبقه حاکم» به سرمایه انحصاری-مالی اشاره ندارد، بلکه به قشر/طبقه مدیران حرفهای اشاره میکند و گفته میشود که ایدئولوژی آنها مارکسیسم فرهنگی و «وُک» است. آنها نه تنها بر دولت اداری، بلکه بر نهادهای رسانهای و آموزشی و حتی تا حدی از طریق مقررات مربوط به تنوع، برابری و شمول (Diversity, Equity, and Inclusion) بر شرکتها نیز تأثیر میگذارند. خود پنتاگون نیز متهم به تأثیرپذیری از ایدئولوژی وُک و تحت تأثیر قرار گرفتن از «نظریه نژاد انتقادی» و ایدئولوژی دگرباشان جنسی است. این عناصر «طبقه حاکم»—یعنی طبقه/روشنفکران مدیران حرفهای—باید حذف شوند یا به تسلیم در برابر نظم جدید وادار شوند، از جمله در مؤسسات آموزش عالی. مهم است که بدانیم از این منظر، یک دیدگاه «ضد-ساختارگرا» یک دیدگاه «ضد-سرمایهداری» نیست. بلکه به معنای حذف تمام عناصر رادیکال و وادار کردن لیبرالهای اصلی به هماهنگ شدن با نئوفاشیسم از طریق فرایند «گْلایششالتونگ» است که ویژگی جنبشهای سیاسی فاشیستی است. در این میان، منافع اصلی سرمایهداری در جامعه مورد انتقاد قرار نمیگیرند و به نوعی توسط دولت اداری سرکوبشده تلقی میشوند. چنین ایدئولوژی غیرعقلانیای از دیرباز ویژگی جنبشهای نوع فاشیستی بوده است، همانطور که گئورگ لوکاچ در کتاب «ویرانی عقل» توضیح داد.
تضادهای داخلی جنبش MAGA
ژائو دینگکی: چه تضادهایی در جنبش فعلی MAGA وجود دارد؟ این جنبش چگونه روابط بین سرمایه انحصاری و خردهبورژوازی و طبقه کارگر سفیدپوست را مدیریت میکند؟ و چگونه روابط میان سرمایه صنعتی، سرمایه صنعتی-نظامی و سرمایه فناوری را اداره میکند؟
جان بلامی فاستر: تضادهای زیادی در جنبش MAGA وجود دارد، که مهمترین آنها میان طبقه میلیاردر سرمایه انحصاری-مالی و خردهبورژوازی است. خردهبورژوازی، اگرچه دولت اداری و به اصطلاح مارکسیسم فرهنگی را دشمنان ایدئولوژیک اصلی خود میداند و در نتیجه طبقه مدیران حرفهای و طبقه کارگر را نیز دشمن خود میبیند، اما از لحاظ عینی از بسیاری جهات با خود طبقه سرمایهدار مخالف است. طبقه سرمایهدار اساساً به انباشت سرمایه و در نتیجه منافع جهانی خود اهمیت میدهد و به دنبال تمرکز تمام قدرت و ثروت در اطراف خود است و بیش از آنکه تمایل به فقیر کردن خردهبورژوازی داشته باشد، همین کار را نیز میکند. به همین دلیل، «لایحه بزرگ و زیبا»ی دولت ترامپ که کمکهای درمانی مدیکید (Medicaid) را کاهش میدهد و همچنین کاهش گسترده خدمات اجتماعی، اثرات ویرانگری بر خردهبورژوازی خواهد داشت، هرچند تلاشهایی برای محافظت این بخش از جامعه از بدترین اثرات وجود دارد. به این ترتیب، این کاهشها به طبقه کارگر بیشتر از خردهبورژوازی آسیب میرساند و خردهبورژوازی تا حدی از کاهش مالیات ترامپ سود خواهد برد، حتی اگر ذینفعان اصلی، بسیار ثروتمندان و فوق ثروتمندان باشند. در جنبشهای فاشیستی گذشته، خردهبورژوازی همیشه پس از به قدرت رسیدن دستگاه دولتی فاشیستی، که وفاداری واقعی خود را به الیگارشی نشان میدهد، به آن خیانت میشود. با این حال، ابزارهای رسیدن به قدرت ممکن است همان ابزارهای حفظ قدرت نباشند، و تلاشهایی برای غلبه بر این تضاد طبقاتی از طریق نظامی کردن جامعه صورت خواهد گرفت.
خردهبورژوازی عمدتاً سفیدپوست است و از زمان ظهور پدیده ترامپ، اغلب توسط رسانههای شرکتی به عنوان «طبقه کارگر سفیدپوست» شناخته میشود، که این یک سوءتفاهم عمدی از پایگاه جنبش نئوفاشیستی است؛ اگرچه عناصری از آنچه میتوان «طبقه کارگر سفیدپوست ممتاز» نامید، از جنبش ترامپ حمایت میکنند. طبقه کارگر در ایالات متحده چندنژادی و چندقومیتی است. کارگران سفیدپوست تا زمانی که با ستم نژادی مخالفت کنند و نه به عنوان کارگران سفیدپوست بلکه به عنوان بخشی از یک طبقه کارگر چندقومیتی سازماندهی شوند، میتوانند نقش مترقی ایفا کنند. بزرگترین دشمن برتریطلبی سفیدپوستان ترامپی، وجود یک آگاهی چندقومیتی مبتنی بر همبستگی و برابری اساسی است.
از نظر روابط بین سرمایه صنعتی، سرمایه نظامی-صنعتی و سرمایه فناوری، تضادهای اصلی در تأثیرات تعرفههای ترامپ و همچنین در ورود نیروی کار فناوری پیشرفته از خارج مشهود است. اولین تضاد، که با تعرفهها نمایان شد، مشکلات فوری برای سرمایه چندملیتی ایجاد کرد، زیرا با توجه به اینکه تمام تولید اکنون مبتنی بر زنجیرههای تأمین جهانی است، تعرفههای بالا پوچ به نظر میرسند؛ حتی ماسک نیز با این مسئله مشکل داشت. دومین تضاد درگیری بین پایگاه مردمی MAGA بود که توسط چهرههایی مانند استیو بنن نمایندگی میشد. آنها این مسئله را در تضاد با اولویتهای «اول آمریکا» میدیدند، که به معنای اولویت آمریکاییها بود.
سیاست خارجی ترامپ و تأثیر آن بر نظم جهانی
ژائو دینگکی: سیاستهای خارجی ترامپ، مانند آغاز جنگ سرد جدید علیه چین و ترویج استراتژی «اول آمریکا»، منعکسکننده تمایلات ملیگرایانه افراطی و امپریالیستی هستند. به نظر شما، این سیاستها چه تأثیرات گستردهای بر نظم جهانی و روابط بینالملل خواهند داشت؟
جان بلامی فاستر: سیاست خارجی و نظامی ترامپ با تمرکز لیزری بر چین به عنوان دشمن اصلیاش تنظیم شده است. این سیاست انزواطلبانه نیست، همانطور که برخی به اشتباه به دلیل رد بینالمللگرایی لیبرال تصور کردهاند، بلکه فراطیملیگرایانه (hypernationalist) است، که با جنبشهای فاشیستی قبلی همراستا است. «دکترین ترامپ»، که توسط آنتون تبیین شده، چهار ستون دارد: (۱) پوپولیسم ملی، (۲) به رسمیت شناختن ملیگرایی تمام دولتهای ملی، (۳) مخالفت با بینالمللگرایی لیبرال و (۴) تعریف ملیگرایی مبتنی بر قومیت، از جمله مخالفت با تمام امپراتوریهای چندقومیتی، در ارتباط با خود ایالات متحده. این به معنای یک تعریف نژادی از جهان و امپریالیسم ایالات متحده است، که ایالات متحده را به عنوان یک قدرت سفیدپوست در نظر میگیرد. «اول آمریکا» نامی بود که جنبش فاشیستی در ایالات متحده در دهه ۱۹۳۰ که با آلمان نازی متحد بود، اتخاذ کرد. این جنبش نه ضد نظامیگری بود و نه ضد امپریالیسم، بلکه اینها را از منظر یک تعریف فراطیملیگرایانه و نژادپرستانه از ژئوپلیتیک میدید.
پوپولیسم راستگرا در برابر فاشیسم
ژائو دینگکی: جنبش MAGA و ترامپیسم توسط برخی با عنوان «پوپولیسم راستگرا» نیز شناخته میشوند. شما مفهوم «پوپولیسم» را چگونه درک میکنید؟ به نظر شما تفاوتهای اصلی بین پوپولیسم راستگرا و فاشیسم چیست؟
جان بلامی فاستر: درست است که اصطلاح «پوپولیسم راستگرا» اغلب به عنوان یک تعبیر خوشبینانه برای نئوفاشیسم استفاده میشود. خود جنبش MAGA نیز اغلب از خود با عنوان «پوپولیست ملی» یاد میکند، با همان قصد تبلیغاتی که در جنبش نازی آلمان در دهه ۱۹۳۰ دیده بودیم که خود را «سوسیالیست ملی» مینامید. اگر پوپولیسم به معنای جنبشی مبتنی بر خردهبورژوازی باشد، پس «پوپولیسم ملی» تا حدی منطقی به نظر میرسد. اما پوپولیسم در تاریخ ایالات متحده پیوند گستردهتری بین کارگران و کشاورزان بود و هیچ ارتباطی با «پوپولیسم ملی» نئوفاشیستی ندارد. علاوه بر این، این پیشنهاد که یک پوپولیسم چپگرا با تمایلات سوسیالیستی در مقابل یک پوپولیسم راستگرا با تمایلات فاشیستی وجود دارد، تنها راهی برای ایجاد ابهام در پویاییهای اساسی طبقاتی و ایدئولوژیک است. اصطلاح «پوپولیسم راستگرا» حتی در میان چپها نیز برای اجتناب از پرداختن به مسئله ظهور مجدد جنبشهای فاشیستی و پایه طبقاتی آن استفاده میشود.
واکنش جنبش سوسیالیستی جهانی به نئوفاشیسم
ژائو دینگکی: به نظر شما جنبش سوسیالیستی جهانی چگونه باید به چالشهای ناشی از نئوفاشیسم پاسخ دهد؟
جان بلامی فاستر: باید مبارزه کند. دو امکان اصلی وجود دارد: یک «جبهه مردمی» بین سوسیالیستها و لیبرالها. این امر در حال حاضر در ایالات متحده ممکن به نظر نمیرسد، زیرا لیبرالیسم به نئولیبرالیسم تبدیل شده و نوعی ائتلاف نئوفاشیستی-نئولیبرال وجود دارد که در آن نئوفاشیستها به طور فزایندهای کنترل را در دست گرفته و نئولیبرالها تا حد زیادی با آن موافقت میکنند. امکان دیگر، بر اساس «مقاومت» در جنگ جهانی دوم است که توسط کمونیستها و سوسیالیستهایی رهبری میشد که به درستی درک میکردند (همانطور که چهرههایی مانند برتولت برشت استدلال میکردند) که نمیتوان بدون مخالفت با سرمایهداری، به طور مؤثر با فاشیسم مخالفت کرد. سوسیالیستها باید نوک پیکان هر مقاومت جمعی به نمایندگی از بشریت به طور کلی باشند.

