«راهآهن آلمان در گذشته، این وضعیت اسفبار و ناتوانکننده امروزی را نداشت.»
هو چونچون – گوانچاژِ ونگ
منبع: مؤسسه جهانی حکمرانی و مطالعات منطقهای شانگهای
ترجمه مجله جنوب جهانی
هو چونچون
نویسنده
مدیر بخش «مطالعات تمدن اروپا» در دانشگاه مطالعات بینالمللی شانگهای
توضیح دبیر: اخیراً، هو چونچون، استادیار دانشگاه مطالعات بینالمللی شانگهای، پس از سفری به آلمان، این گزارش «میدانی» را به نگارش درآورده است. سفری که قرار بود کاملاً منظم و بیدردسر باشد، اما با حوادث و چالشهای پیدرپی همراه شد. از لابهلای جملات نویسنده، خواننده میتواند تصویر فردی را تصور کند که با چمدانی ۳۰ کیلویی، میان طبقات و سکوهای مختلف ایستگاه، با عجله و با عرق جبین در حال دویدن است.
در نگاه بسیاری از چینیها، از جمله خود نویسنده که «متخصص آلمان» است، این سؤال مطرح میشود که چگونه آلمان، کشوری که نماد نظم و کارایی بود، اکنون چنین سیستم ریلی ضعیفی دارد؟ (کاش این نابسامانیها فقط به سیستم راهآهن آلمان محدود میشد. متأسفانه، تقریباً در تمامی حوزههای زندگی اجتماعی آلمان، شاهد وضعیتی تأسفبار و غیرقابل تصور در زمینه خدمات و کیفیت هستیم. چه در مدارس و مهدکودکها، چه در بیمارستانها و خدمات پزشکی عمومی و چه در بسیاری از زمینههای دیگر، از جمله بخش فناوری اطلاعات، کیفیت و خدماترسانی آلمان در حدی نیست که حتی بتوان آن را با کشورهای جهان سوم مقایسه کرد. – مترجم)شهروندان عادی آلمان چه نظری در مورد وضعیت فعلی زیرساختها دارند، به ویژه با توجه به اینکه دولت مرتس (Merz) بودجه دفاعی و نظامی را افزایش داده است؟ از دیدگاه یک پژوهشگر که مدتهاست آلمان را زیر نظر دارد، میتوانیم او را در این سفر همراهی کرده و شاهد «لحظات تاریخی» این ناکارآمدی سیستماتیک در آلمان باشیم.
[متن از هو چونچون]
واضح است که ما در عصری زندگی میکنیم که پیوسته شاهد لحظات تاریخی (یا شگفتیهای تاریخی) هستیم، و من نیز این افتخار (یا بدشانسی؟) را داشتم که در تاریخ ۲ ژوئیه ۲۰۲۵، شخصاً تجربهگر یک لحظه تاریخی عجیب باشم.
در این روز، برنامه من این بود که با «قطار سریعالسیر بینشهری» (Intercity-Express) یا همان ICE شرکت راهآهن آلمان (Deutsche Bahn) از برلین به فرودگاه فرانکفورت بروم و از آنجا با پرواز شرکت هواپیمایی لوفتهانزا به کشورم بازگردم. عدم انتخاب پرواز مستقیم از برلین به مقصد داخلی یا پرواز با ترانسفر داخلی از برلین به مقصدی در داخل کشور، بلکه انتخاب سفر با قطار به شهری دیگر برای سوار شدن به هواپیما، اگرچه در ظاهر دشوار به نظر میرسد، اما تصمیم چندان غیرمعمولی نبود.
اولاً، این یک مسئله هزینهای بود: سفر من رفت و برگشتی بین شانگهای و برلین نبود. در مسیر رفت، به هانوفر میرسیدم و سپس به کلائوستال (Clausthal) میرفتم، و در مسیر بازگشت از برلین حرکت میکردم. هنگام رزرو بلیط، قیمت پرواز رفت از شانگهای به هانوفر (با ترانسفر در فرانکفورت یا مونیخ) و پرواز برگشت از برلین به شانگهای (با ترانسفر در فرانکفورت یا مونیخ)، به ۱۲,۰۰۰ یوان میرسید که بسیار گران بود.
گزینه دیگر، خرید بلیط رفت و برگشت شانگهای به فرانکفورت بود که ۶,۰۰۰ یوان قیمت داشت. سفر با قطار بین فرانکفورت و هانوفر، و همچنین بین برلین و فرانکفورت، در صورت رزرو از قبل، حدود ۱۰۰ یورو یا کمی بیشتر از ۱,۰۰۰ یوان هزینه داشت و از نظر زمانی نیز طولانیتر از پروازهای داخلی آلمان نبود.
ثانیاً، شبکه ریلی در آلمان گسترده و همهجانبه است و ایستگاه قطار فرودگاه فرانکفورت در طبقه زیرین ترمینال قرار دارد، که اتصال مسافران را به قطار آسان میکند. به همین دلیل من گزینه اقتصادی دوم را انتخاب کردم. البته این برنامه، به ویژه سفر با قطار برای رسیدن به یک پرواز بینالمللی، یک ریسک بزرگ داشت: تأخیر قطار.
این دقیقاً همان مشکلی است که شرکت راهآهن آلمان در حال حاضر به شدت به خاطر آن مورد انتقاد قرار میگیرد: طبق آمار خود شرکت، در ژوئن ۲۰۲۵، میزان وقتشناسی قطارهای مسافت طولانی (از جمله قطارهای ICE و Intercity) تنها ۵۷.۱٪ بود. این میزان در سال ۲۰۲۴ به ۵۲.۹٪ میرسید. به عبارت دیگر، شرکت راهآهن آلمان پس از یک سال تلاش، توانست میزان وقتشناسی قطارهای مسافت طولانی را ۴.۲٪ بهبود بخشد (که هنوز ۲.۹٪ با ۶۰٪ فاصله دارد).
بنابراین، هنگام انتخاب قطار، دو عامل را در نظر گرفتم: اول، زمان کافی برای جبران تأخیر احتمالی. پرواز برگشت من ساعت ۲۱:۰۵ بود، بنابراین با ۴ ساعت زمان اضافی، قطاری را انتخاب کردم که ساعت ۱۷:۱۸ به فرودگاه فرانکفورت میرسید تا زمان کافی برای تأخیرهای احتمالی داشته باشم.
دوم، از آنجا که در ساعت مورد نظر من قطار مستقیمی بین برلین و فرودگاه وجود نداشت و باید ترانسفر میکردم، عمداً هانوفر را برای این کار انتخاب کردم. هانوفر یک مرکز حمل و نقل مهم در شمال آلمان است و قطارهای زیادی از آن عبور میکنند، بنابراین حتی اگر یک قطار تأخیر داشته باشد، پیدا کردن قطار دیگری برای ادامه مسیر به سمت فرودگاه کار سختی نیست. به این ترتیب از وضعیت دشوار گیر افتادن در یک ایستگاه کوچک به دلیل تأخیر و نبود قطار جایگزین، جلوگیری میشد.
این «تصمیم هوشمندانه» یک فرد با سالها تجربه زندگی در آلمان بود – حداقل من هنگام برنامهریزی سفرم، با اطمینان کامل چنین تصوری داشتم. بنابراین، هشت روز قبل از سفر، بلیط قطار ICE را به صورت آنلاین رزرو کردم. طبق معمول آلمانیها، ابتدا کارت تخفیف ۲۵٪ (کارت مسافر دائمی) را تهیه کردم و سپس بلیط «قیمت فوقالعاده ارزان» (Super Sparpreis) را که غیرقابل تغییر و استرداد و فقط برای همان قطار خاص بود، خریداری کردم.
سفرهایم از فرودگاه فرانکفورت به هانوفر و سپس از هانوفر به برلین پس از ارائه گزارش در دانشگاه فنی کلائوستال، هیچ فشار زمانی نداشتند و میتوان از آنها صرفنظر کرد. اما آنچه باید به طور مفصل در مورد آن صحبت شود، دقیقاً همین بخش برلین به فرانکفورت است که برای آن بسیار برنامهریزی کرده بودم. این بخش از سفر، به طور عجیبی، فرصتی برای من فراهم کرد تا آلمان، جامعه آلمان و مردم عادی این کشور را از نزدیک مشاهده کنم.
ایستگاه مرکزی برلین: با چالشها آغاز شد
به طور مشخص، قطار من ICE ۵۴۸ بود که قرار بود در تاریخ ۲ ژوئیه ساعت ۱۲:۴۶ از ایستگاه مرکزی برلین حرکت کرده و در ساعت ۱۴:۲۳ به سکوی ۱۲ ایستگاه مرکزی هانوفر برسد. من زمان کافی برای رفتن به سکوی ۴ و سوار شدن به قطار ICE ۵۷۹ در ساعت ۱۴:۴۱ را داشتم که قرار بود ساعت ۱۷:۱۸ به سکوی ۵ فرودگاه فرانکفورت برسد. بلیط چاپ شده به این شکل بود که هم اطلاعات قطار و هم یک کد QR برای بازرسی داشت و همه چیز منظم به نظر میرسید.
هنگام چاپ بلیط، متوجه یک نکته عجیب شدم: شماره سکوی حرکت برای قطار ICE ۵۴۸ مشخص نشده بود. این امر برای کشوری مثل آلمان که همه چیز در آن »منظم« است، به ویژه برای ایستگاه مرکزی برلین با پنج طبقه مجزا، بسیار عجیب بود.
علاوه بر این، قطار ICE ۵۴۸ یک قطار اضافی نبود، بلکه یک مسیر روزانه از برلین به دوسلدورف بود. با این حال، با خودم فکر کردم که ندانستن شماره سکو مسئله بزرگی نیست و میتوانم اطلاعات را در ایستگاه از روی تابلوها پیدا کنم. اما باز هم تا حدی نگران بودم، بنابراین در آن روز یک ساعت زودتر از همیشه به ایستگاه مرکزی رسیدم، که تقریباً یک رکورد شخصی برای زود رسیدن به مبدأ سفرم بود.
در ایستگاه، ابتدا به دنبال جدول زمانی چاپی قطارها که در جای مشخصی نصب شده بود، گشتم و به سرعت اطلاعات سکوی حرکت ICE ۵۴۸ را پیدا کردم: سکوی ۱۴. جدول زمانی زرد رنگ و سنتی قطارها، مانند همیشه، پیامی از ثبات و آرامش را منتقل میکرد.
سکوی خطوط متروی شهری در بالاترین طبقه ایستگاه مرکزی برلین.
اگرچه در شهر برلین، خطوط مترو، تراموا و قطارهای سریعالسیر اغلب از یک ریل استفاده میکنند، اما تقریباً هیچگاه از سکوی مشترک استفاده نمیشود، زیرا شرکت راهآهن آلمان و شرکت حمل و نقل شهری دو نهاد جداگانه هستند. اینکه یک قطار مسافت طولانی از سکوی قطارهای شهری حرکت کند، برای من عجیب بود و به همین دلیل کمی شک کردم.
همانطور که حدس میزدم، پس از مدتی انتظار در سکوی ۱۴، بلندگو اعلام کرد: «قطار ICE ۵۴۸ امروز از سکوی ۵ حرکت خواهد کرد!»
این تغییر سکو برای من منطقیتر بود. زیرا قطارهای به سمت غرب معمولاً از ایستگاه شرقی برلین حرکت میکنند و اولین ایستگاه آنها ایستگاه مرکزی است که در سکوهای طبقه زیرین، یعنی همان سکوی ۵، توقف میکنند. اما طراحی ایستگاه مرکزی برلین پیچیده است؛ رفتن از طبقه سوم به طبقه زیرین مستلزم چندین بار تغییر مسیر و استفاده از پلهبرقیها و آسانسورهای مختلف است.
تصور کنید یک فرد مسن، فردی با ناتوانی جسمی، یا کسی مثل من که با چمدانی ۳۰ کیلویی سفر میکند، اگر طبق عادت آلمانیها تنها چند دقیقه زودتر به سکو برسد، و ناگهان متوجه شود که باید پنج طبقه را برای رسیدن به سکوی دیگر طی کند، چه وضعیتی خواهد داشت! به همین دلیل همه با عجله به سمت سکوی ۵ رفتند و سکو مملو از مسافران شد. خوشبختانه اطلاعات روی صفحه نمایش سکو دیگر تغییر نکرد و همه با صبر و حوصله منتظر ماندند.
اما شرکت راهآهن آلمان انگار در حال آزمایش تحمل مسافران بود. درست زمانی که قطار در شرف حرکت بود، بلندگو ناگهان اعلام کرد: «قطار ICE ۵۴۸ از سکوی ۵ حرکت نخواهد کرد، بلکه از سکوی مقابل یعنی سکوی ۶ حرکت میکند! تکرار میکنم: ICE ۵۴۸ از سکوی ۵ حرکت نخواهد کرد، بلکه از سکوی مقابل یعنی سکوی ۶ حرکت میکند!»
همه غافلگیر شدند، چون صفحه نمایش هیچ اطلاعاتی مبنی بر تغییر سکو نشان نمیداد. اما از آنجایی که سکوهای ۵ و ۶ در دو طرف یک سالن انتظار قرار دارند و قطاری هم در سکوی ۶ در حال ورود بود، همه به سرعت به قطار در سکوی ۶ رفتند.
به محض ورود به واگن قطار، احساس عجیبی داشتم: ترتیب واگنها با آنچه در اطلاعات سکو نمایش داده شده بود، مطابقت نداشت. من که بلیط درجه دو داشتم، بر اساس محل تقریبی توقف قطار وارد شدم، اما در واگن درجه یک قرار گرفتم. این اشتباه کوچک و لحظهای، بلافاصله تأیید شد. در همین حین، یک مهماندار با عجله وارد واگن شد و با صدای بلند فریاد زد: «این قطاری نیست که فکر میکنید! شما نباید سوار این قطار شوید!» من که نگران شده بودم، سریعاً پرسیدم: «پس قطار ICE ۵۴۸ ما کجاست؟» مهماندار پاسخ داد: «نمیدانم!»
در آن لحظه اضطراری، فرصت سؤال بیشتر نداشتم، سریع از قطار پایین پریدم و در حالی که به این فکر میکردم که چه باید بکنم، نگاهم به یک قطار در حال ورود به سکوی ۵ افتاد. با خودم گفتم: «نکند قطار ما باز هم از سکوی ۵ حرکت میکند؟» سریع به آن سمت دویدم و دیدم که درست حدس زدهام، قطار ICE ۵۴۸ بود! بیدرنگ وارد واگن شدم، چمدان بزرگم را در محل مخصوص گذاشتم و روی صندلی نشستم. قطار که البته همانطور که انتظار میرفت تأخیر داشت، سرانجام حرکت کرد. پس از استقرار، به درستی تصمیمم برای زود رسیدن به ایستگاه پی بردم.
من زمان کافی داشتم و از سوپرمارکت ایستگاه دو بطری آب به حجم مجموعاً ۳ لیتر خریده بودم. این آب در آن هوای بالای ۳۰ درجه و پس از رفت و آمدهای مکرر بین طبقات، سکوها و داخل و خارج قطار، بسیار به کارم آمد.
از ولفسبورگ تا هانوفر: تنزل از برنامهریزی به غریزه
این سفری بود که از ابتدا معلوم بود بیدردسر نخواهد بود. در مسیر از برلین به سمت غرب و به سوی هانوفر، نقطه میانی شهر ولفسبورگ (Wolfsburg) بود، شهری که به نام «قلعه گرگ» نیز شناخته میشود و مقر اصلی شرکت معروف فولکسواگن در آنجاست. کسانی که با آلمان آشنا هستند، حتماً از جوکهایی درباره شرکت راهآهن آلمان و ولفسبورگ شنیدهاند – گاهی اوقات قطارهای سریعالسیر در ولفسبورگ توقف نمیکنند و یک بار حتی در این ایستگاه، درِ یک قطار در حال حرکت با سرعت زیاد، کنده شد که خوشبختانه تلفات جانی نداشت.
پیشبینیهای بد به حقیقت پیوست: قطار ما در ایستگاه ولفسبورگ متوقف شد و دیگر حرکت نکرد. بلندگو اعلام کرد: «به دلیل گرمای شدید هوا، در شبکه برقرسانی خط آهن مشکلی پیش آمده و مشخص نیست چه زمانی حرکت ادامه پیدا میکند.» من نگران شدم، زیرا حتی در صورت حرکت به موقع، تنها ۱۸ دقیقه برای تعویض قطار در هانوفر فرصت داشتم و حالا با توقف در اینجا، احتمالاً مجبور بودم سوار قطار دیگری شوم. با این حال، زمان اضافی نزدیک به ۴ ساعتی که در برنامهریزیام در نظر گرفته بودم، باعث میشد عواقب بدی متوجه من نشود.
پس از حدود نیم ساعت توقف، بلندگو اعلام کرد: «به دلیل حل نشدن مشکل شبکه برق و مشکلات دیگری که گرما برای قطار ایجاد کرده، تصمیم بر آن شد که از مسیر براونشوایگ (Braunschweig) به سمت هانوفر برویم.»
مسیر انحرافی از سمت جنوب به سمت براونشوایگ به این معنی بود که به جای مسیر مستقیم، قطار یک مسیر منحنی را طی میکند و تأخیر دیگر اجتنابناپذیر بود. من به دقت برنامه موبایل شرکت راهآهن آلمان را زیر نظر داشتم، هم اطلاعات مربوط به قطار خودم را بهروزرسانی میکردم و هم به دنبال قطارهای جایگزین بودم. قطار به حرکت ادامه داد. من از این بابت که با وجود وضعیت نامطلوب سختافزاری راهآهن آلمان، اپلیکیشن موبایل بهروزرسانیهای آنی و دقیقی ارائه میداد، متعجب شدم. این موضوع در مواجهه با این حجم از عدم قطعیت در زیرساختها، تا حدی برایم یک منبع اطلاعاتی قابل اتکا بود.
قطار ICE ۵۷۹ که من رزرو کرده بودم نیز به دلیل نقص فنی تأخیر داشت، که این مسئله جرقهای از امید را در من روشن کرد. من همچنان به بهروزرسانی اطلاعات قطار در موبایلم ادامه دادم به این امید که بتوانم به قطار تأخیردار ICE ۵۷۹ برسم.
پس از رسیدن به ایستگاه مرکزی هانوفر، سکوها مملو از مسافر بود و اطلاعات مختلف در مورد تأخیرها و لغو قطارها، گیجکننده و سردرگمکننده بود.
خبر ناامیدکننده از راه رسید: به دلیل نقص فنی در یک قطار دیگر (که توضیحی عجیب به نظر میرسید) یا به دلیل تعمیرات در یک محل انشعاب خطوط (که این توضیح قابل فهمتر بود)، قطار ICE ۵۷۹ لغو شد. حتی قطار ICE ۷۹ که امیدوار بودم بتوانم به آن برسم نیز لغو شده بود.
بلافاصله با گوشیام به دنبال راهی برای رسیدن به موقع به فرودگاه فرانکفورت یا حداقل به ایستگاه مرکزی فرانکفورت با قطارهای دیگر گشتم. در این لحظه، گیجکنندهترین بخش ماجرا این بود که اطلاعات نمایش داده شده در اپلیکیشن (صفحههای نمایش سکوها دیگر قادر به همگام شدن با تغییرات نبودند) هر لحظه ممکن بود تغییر کند. پس از کلی استرس و نگرانی، گروهی از مردم به سمت یک قطار منطقهای به مقصد شهر تاریخی هیلدسهایم (Hildesheim) که در فهرست میراث فرهنگی یونسکو قرار دارد، هجوم بردند، به این امید که بتوانند از آنجا به یک قطار سریعالسیر بینشهری به مقصد بازل در سوئیس (که از فرانکفورت میگذشت) برسند.
خوشبختانه، همزمان با رسیدن ما به هیلدسهایم، یک قطار سریعالسیر بینشهری به مقصد مونیخ که طبق سیستم، لغو شده بود، با یک ساعت و شش دقیقه تأخیر وارد ایستگاه شد و قرار بود فوراً حرکت کند. در چنین شرایطی، فرصتطلبی بهتر از انتظار است، بنابراین بیدرنگ تصمیم گرفتم سوار این قطار شوم. بر اساس برنامه، قرار بود حدود ساعت ۱۸:۳۹ به ایستگاه مرکزی فرانکفورت برسم و از آنجا با قطار دیگر، وسایل حمل و نقل شهری یا تاکسی، میتوانستم یک ساعت زودتر به فرودگاه برسم. از آنجایی که قبلاً آنلاین چکاین کرده بودم، فقط باید چمدانم را تحویل میدادم. این قطار برای من حکم یک «قطار نجاتبخش» را داشت!
آرامشی کوتاه پیش از فرانکفورت: «مطالعات میدانی» دوطرفه چین و آلمان
در واگنی که حتی راهروهایش پر از جمعیت بود، جایی برای نشستن پیدا کردم. قطار بدون هیچ مشکلی حرکت کرد و دیگر هیچ اطلاعاتی درباره تأخیر، لغو، نقص فنی قطار یا خط آهن در گوشیام نمایش داده نشد. تنها سه ایستگاه تا ایستگاه مرکزی فرانکفورت فاصله داشتم! به نظر میرسید به احتمال زیاد به پروازم میرسم. این فکر باعث شد کاملاً آرام شوم و اطرافیانم نیز آرامتر شدند.
همسایه سمت راست من یک جوان آلمانی بود که از من جوانتر به نظر میرسید. او وقتی دید من در حال مطالعه یک کتاب آلمانی هستم، با کنجکاوی از من پرسید اهل کجا هستم. مکالمه ما از همانجا آغاز شد. ابتدا خودم را به عنوان یک پژوهشگر دانشگاهی از چین معرفی کردم که آلمان موضوع پژوهشهایم است و به همین دلیل مطالعه کتاب و گوش دادن به رادیوی آلمانی برایم طبیعی است. گفتم که اخیراً به طور خاص به سیاست، احزاب، روابط خارجی، و توسعه اجتماعی و اقتصادی آلمان توجه میکنم.
او گفت که در دانشگاه جامعهشناسی در شمال آلمان خوانده، پس از فارغالتحصیلی کسب و کار خودش را راهاندازی کرده و اغلب برای کار در سفر است، و در عین حال باید از سه فرزندش هم مراقبت کند. او از من پرسید که درباره هرج و مرج امروز در سیستم راهآهن آلمان چه نظری دارم. پاسخ من این بود: «آلمان واقعاً باید بر مسائل معیشتی مردم، به ویژه زیرساختها، تمرکز کند! راهآهن آلمان در گذشته این وضعیت اسفبار و ناتوانکننده امروزی را نداشت، بلکه الگویی بود که ما چینیها از آن درس میگرفتیم. لطفاً اجازه دهید به عنوان یک ناظر خارجی حرفی را بزنم که شاید گفتن آن برای من مناسب نباشد: دولت جدید آلمان به جای افزایش بودجه نظامی و امنیتی، بهتر است مسیر صلحخواهی در روابط خارجی و سرمایهگذاری گسترده در اقتصاد و معیشت داخلی را در پیش بگیرد.» او نیز تأیید کرد که مشکلات آلمان واقعاً بزرگ است، به عنوان مثال بروکراسی (دیوانسالاری) که پیوسته مورد انتقاد قرار میگیرد.
او گفت: «اصلاً نمیتوانی تصور کنی که برای اداره کسب و کارم چقدر زمان صرف امور مالیاتی میکنم یا چقدر برای درخواست یارانه دولتی برای سه فرزندم باید انرژی بگذارم. چرا سیستم مدیریتی ما نمیتواند راهی پیدا کند تا کارآفرینانی مثل من که مسئولیت خانواده را بر عهده دارند، امور مالیاتی را سادهتر انجام دهند و تمرکزشان را روی کسب و کارشان بگذارند؟»
از آنجا که من به مسائل امنیتی اشاره کردم، گفتوگوی ما به موضوع جنگ روسیه و اوکراین و تفاوت دیدگاههای داخلی و خارجی در مورد انتخابهای آلمان و اتحادیه اروپا کشیده شد. اگر بخواهم از کلمه «کلیشه» (stereotype) استفاده کنم، او به عنوان فردی تحصیلکرده، صاحب کسب و کار و با زندگی خانوادگی سنتی، نماینده قشر سنتی و محوری جامعه آلمان بود و دیدگاههای سیاسی چنین افرادی معمولاً محافظهکارانه است.
همانطور که انتظار میرفت، دیدگاه او در مورد جنگ روسیه و اوکراین تقریباً کپی دیدگاههای وزارت خارجه آلمان بود. این موضوع، مشاهدات دو سال اخیر من در آلمان را تأیید کرد، یعنی اینکه به جز مناطق آلمان شرقی، مردم آلمان به طور کلی با سیاست خارجی دولتشان کاملاً موافق هستند. من دیدگاههای متفاوت چین و کشورهای «جنوب جهانی» (Global South) درباره این جنگ را مطرح کردم، از جمله مسائل مربوط به تاریخ و ملتسازی در منطقه پس از شوروی، ژئوپلیتیک، دیدگاههای استعماری، و همچنین نگرانیها از شروع دوباره یک جنگ جهانی در اروپا.
سؤالی را از او پرسیدم: «آلمان امروز به طور همزمان و به روشهای متفاوت در دو جنگ دخیل است، یکی در اوکراین و دیگری در غزه که اکنون حتی به ایران نیز کشیده شده است. هر دو جنگ با درک آلمان از هویت خود ارتباط دارند، و دفاع بیقید و شرط از موجودیت اسرائیل به عنوان یک اصل اساسی یا همان «دلیل دولت» (Staatsräson) تعریف شده است.
اما به نظر من، آلمان در هر دو جنگ با معضلاتی روبهروست که نمیتواند از آنها دفاع کند. شما در مورد این دیدگاه من چه نظری دارید؟» من میدانستم که هر بحثی درباره اسرائیل در آلمان موضوعی حساس است و یک آلمانی نمیتواند بدون در نظر گرفتن «گناه اصلی» نسلکشی یهودیان توسط نازیها، اسرائیل را قضاوت کند، اما میخواستم بدانم آیا او میتواند با یک خارجی درباره این مسئله چالشبرانگیز آلمان گفتوگو کند.
به طرز شگفتآوری، او از موضع «دلیل دولت» برای دفاع بیقید و شرط از اسرائیل استفاده نکرد، بلکه تلاش کرد از دیدگاه حقوق بینالملل استدلال کند که اقدامات دولت اسرائیل در چارچوب «دفاع از خود» و مشروع است. سخنان او تا حدی از روایت اصلی دولت آلمان فاصله داشت (فاصلهای که برای داشتن تفکر مستقل برای خود ایجاد کرده بود)، اما در عین حال از دایره «صحیح بودن سیاسی» آلمان خارج نشد. البته گفتوگوی ما نمیتوانست یک مسئله پیچیده در سیاست جهانی و روایتهای تاریخی را به طور کامل حل کند، اما هر دو به این نتیجه رسیدیم که چارچوب فکری طرف مقابل ممکن است با چارچوب فکری خودمان متفاوت باشد.
من به عنوان یک فرد غریبه، توانستم از طریق این مکالمه به درک بهتری از دیدگاه آلمانیها در مورد مسائل اصلی، رابطه بین دیدگاههای فردی و مواضع دولت، و مهمتر از همه، روش تفکر آنها دست پیدا کنم. گفتگوی ما توجه یک مرد میانسال دیگر را که در آن سوی راهرو نشسته بود نیز جلب کرد. او کتابی را که میخواند زمین گذاشت و مشتاق بود بداند که چرا چین باید روی آلمان تحقیق کند و دانشگاههای چین چگونه این کار را انجام میدهند. در نتیجه، من از یک «محقق میدانی» به یک «سوژه تحقیقاتی» تبدیل شدم.
از امید تا ناامیدی: آیا هنوز اتفاق غیرمنتظرهای باقی مانده است؟
در بحبوحه گفتوگو، اتفاقی باورنکردنی رخ داد: قطار ما پس از رسیدن به شهر کاسل (Kassel) روی سکو متوقف شد. بلندگو اعلام کرد: «این قطار باید در کاسل تعویض خدمه انجام دهد، اما خدمه جایگزین هنوز نرسیدهاند و ما مجبوریم منتظر بمانیم.»
این وضعیت ناگهانی شاید کاملاً اتفاقی و بسیار نادر بود، شاید هم یک مشکل فنی (مثلاً خدمه جایگزین نیز با قطار در راه بودند و قطار آنها تأخیر داشت)، و شاید هم نمایانگر جنبهای از جامعه مدرن باشد که بیش از منطق، به قوانین پایبند است (یعنی خدمه فعلی به ساعت پایان کار خود رسیدهاند و باید جایگزین شوند، وگرنه قانون را زیر پا گذاشتهاند).
اما برای مسافران، این صحنه کاملاً پوچ و مضحک بود: صدها نفر در قطار بیحرکت مانده بودند و همه برنامههایشان به هم ریخته بود، تنها به این دلیل که منتظر چند خدمه بودند که هنوز برای تعویض شیفت نرسیده بودند، بدون اینکه هیچ اطلاعاتی از زمان رسیدن آنها در دست باشد. اگر یک اقتصاددان بودم، حتماً با استفاده از مدلهای اقتصادی، میزان خسارت مالی ناشی از این تأخیر را محاسبه میکردم. پس از بیش از نیم ساعت، بالاخره تعویض خدمه با موفقیت انجام شد و ما توانستیم به راه خود ادامه دهیم. اما این به این معنی بود که نقشه اولیه من برای رسیدن به ایستگاه مرکزی فرانکفورت با بیش از یک ساعت زمان اضافه و سپس استفاده از وسایل حملونقل دیگر برای رسیدن به فرودگاه، اکنون در خطر جدی قرار داشت.
در آن لحظه واقعاً مضطرب شدم، زیرا احتمال داشت مجبور شوم بلیطم را با قیمت بالا تغییر دهم یا حتی پروازم را از دست بدهم. بنابراین، گفتوگوی نیمه اول سفر قطع شد و من شروع به بررسی مداوم اپلیکیشن موبایلم کردم تا زمان احتمالی رسیدن به ایستگاه مرکزی فرانکفورت را محاسبه کرده و امکانات مختلف برای رسیدن به فرودگاه را بررسی کنم.
پیش از این، اتفاق دیگری هم در ارتباط با استفاده از موبایل رخ داده بود: من برای این سفر از یک دستگاه وایفای بینالمللی که از چین اجاره کرده بودم، استفاده میکردم. با وجود اینکه آن را با دقت تا روز ۳ ژوئیه که روز بازگشتم بود، اجاره کرده بودم، یک نکته را فراموش کرده بودم: شرکتی که دستگاه را اجاره داده بود، تلفنی تأیید کرده بود که دستگاه «در ساعت صفر روز ۳ ژوئیه به وقت پکن غیرفعال میشود.»
با توجه به اختلاف ساعت ۶ ساعته با آلمان در تابستان، دستگاه رومینگ من دقیقاً در زمانی که بیشترین نیاز را به اطلاعات داشتم، طبق برنامه و با کارایی چینی، از کار افتاد. خوشبختانه این قطار پردردسر ICE سرویس وایفای داشت و من از افتادن در «سیاهچاله اطلاعات» نجات پیدا کردم. در آخرین بخش از سفر، من نیز مانند بسیاری از مسافران بیقرار دیگر، چمدانم را آماده کرده و به سمت در قطار هجوم بردم، انگار که این کار میتواند سرعت رسیدن و پیاده شدن را افزایش دهد.
در این بخش، همسفرانم گروهی از نوجوانان بودند: دانشآموزانی که با هم به بارسلونا پرواز میکردند و زمان پروازشان تقریباً با من یکی بود. ما دائماً گوشیهایمان را بررسی میکردیم، اطلاعات بهروز قطارمان و قطارهای جایگزین دیگری را که پیدا کرده بودیم، به یکدیگر گزارش میدادیم. این یک «جامعه همدل» عجیب بود که باعث میشد خنده آدم بگیرد، اما این تبادل اطلاعات احتمالاً به کاهش اضطراب ما کمک میکرد. بر اساس اطلاعات تأخیر که دائماً اعلام میشد، ما به ترتیب امید داشتیم به قطارهای مختلفی که قرار بود ساعت ۱۸:۴۴، ۱۸:۴۷، ۱۹:۱۱، و ۱۹:۲۴ حرکت کنند برسیم. اگر به هر یک از این قطارها میرسیدیم، در عرض ۱۲ دقیقه به فرودگاه میرسیدیم و هنوز کمی بیش از یک ساعت برای تحویل چمدان، خروج از کشور، بازرسی امنیتی و دویدن به سمت گیت پرواز فرصت داشتیم (با نادیده گرفتن مسافت بین این مراحل). این زمان احتمالاً حداقل زمان مورد نیاز برای انجام مراحل پرواز بینالمللی در یک فرودگاه بزرگ بود.
اما درست زمانی که قطار به ایستگاه مرکزی فرانکفورت رسید، آخرین اتفاق غیرمنتظره هم رخ داد: قطار روی ریلهای خارج از ایستگاه متوقف شد و دیگر حرکت نکرد. بلندگو توضیح داد: «به دلیل تأخیرهای گسترده امروز، قطارهای زیادی منتظر ورود و حرکت هستند، سکوها فعلاً خالی نیستند، لطفاً صبور باشید!» این انتظار ۲۰ دقیقه دیگر طول کشید. آخرین امید ما برای رسیدن به موقع به فرودگاه و انجام مراحل پرواز از بین رفت. با این حال، چارهای جز رفتن به فرودگاه نداشتیم؛ یا برای اینکه شانس خود را در «مردهشویخانه» (میز چکاین) امتحان کنیم، یا برای اینکه پروازمان را با شرکت هواپیمایی عوض کنیم یا بلیط جدید بخریم.
اپلیکیشن به من گفت که این قطار سبک شهری خط ۸ فرانکفورت ساعت ۲۰ به سکوی قطارهای منطقهای فرودگاه فرانکفورت میرسد که ۲۰۵ متر با سکوی قطارهای مسافت طولانی در زیر فرودگاه فاصله دارد و ۱۵ دقیقه پیادهروی لازم است. یعنی ساعت ۲۰:۱۵ میتوانم به طبقه زیرین فرودگاه برسم، در حالی که پرواز من به شانگهای ساعت ۲۱:۰۵ بود. بنابراین، من با چمدان ۳۰ کیلوییام شروع به دویدن با حداکثر سرعت کردم، در طول مسیر به دقت تابلوها را دنبال کردم و هیچ راه اشتباهی نرفتم، و ۵۰ دقیقه قبل از پرواز به میز چکاین لوفتهانزا رسیدم. خانم مسئول با ادب پرسید: «اطلاعات پرواز شما؟» گفتم: «شانگهای! قبلاً هم چکاین آنلاین کردهام!» او گفت: «شانگهای؟ آقا، لطفاً مستقیم به دفتر لوفتهانزا در طبقه دوم بروید تا بلیطتان را عوض کنید، امروز دیگر پرواز نمیکنید.»
ناکارآمدی سیستمی و حباب آلمانی
وقتی به انتخابم برای سفر با قطار از شمال شرقی آلمان (برلین) به غرب (هانوفر) و سپس جنوب (فرانکفورت) برای رسیدن به پروازم فکر میکنم، ناگزیر مانند دوستانم که با آلمان آشنا هستند، از خودم میپرسم چرا مشکل تأخیر قطارهای آلمان را دستکم گرفتم. حتی آلمانیهایی که در طول سفر با آنها صحبت کردم، به من گفتند که اگر برای سفر کاری به خارج از کشور میروند، یک روز زودتر به فرودگاه فرانکفورت میروند، یک شب در هتل فرودگاه میمانند و روز بعد با خیال راحت سوار هواپیما میشوند. پس من که خودم را یک «متخصص آلمان» میدانستم، چرا چنین شرایطی را برای خودم رقم زدم؟ دلیل اصلی این است که من همیشه فکر میکردم آلمان امروز هنوز همان آلمانی است که من در گذشته میشناختم.
بیش از ۲۰ سال پیش، راهآهن سریعالسیر آلمان سراسر کشور را به هم متصل میکرد. سفر تنها به مسیرهای بین شهرهای بزرگ محدود نمیشد و شبکه ریلی ملی به گونهای هماهنگ عمل میکرد که واقعاً میتوانستی هر زمان که میخواهی به هر کجا که میخواهی بروی و به راحتی قطار عوض کنی. با همین ذهنیت قدیمی بود که من تأخیر قطار را جدی نگرفتم؛ فکر میکردم حتی اگر یک قطار تأخیر داشته باشد، امکانات بیشماری برای تعویض قطار وجود دارد! اما چیزی که به آن فکر نکرده بودم، این بود که من در چین به محیطی عادت کرده بودم که زیرساختها به سرعت در حال بهبود و سطح فناوری در حال پیشرفت است، در حالی که آلمان احتمالاً در سطح بالای گذشته خود، اگر پیشرفت نکرده باشد، پسرفت داشته و امکانات سختافزاری آن حتی با چشم قابل دیدن، قدیمی و فرسوده شده است.
اگرچه روز ۲ ژوئیه تا حدی تصادفی بود – بعدها فهمیدم که آن روز، گرمترین روز سال در آلمان تا آن زمان بوده است! اما تعداد مشکلات فنی که در طول مسیر با آنها روبرو شدم و شنیدم (مانند خرابی سرویس بهداشتی قطار، مشکلات شبکه برق، تعمیرات ریل و غیره، که از همه عجیبتر خرابی سیستم تهویه به دلیل گرمای هوا بود؛ مگر تهویه برای مقابله با گرما نصب نشده است؟)، مشکلات متعدد سیستم مدیریتی (تأخیر قطار، مشکلات برنامهریزی در ایستگاه، لغو قطارها و غیره)، و جدی بودن قوانین خشک مدیریتی (منتظر ماندن همه مسافران به مدت بیش از نیم ساعت به دلیل تأخیر در تعویض خدمه)، به هیچ وجه نمیتواند با بهانهای مثل «هوای نامساعد» توجیه شود.
در آن روز، میزان وقتشناسی قطارهای مسافت طولانی آلمان تنها ۳۵.۵٪ بود. این رکورد منفی – که پایینترین میزان از دسامبر ۲۰۲۳ به شمار میرود – نشاندهنده ناکارآمدی راهآهن آلمان و حتی کل سیستم سنتی «آلمان (به عنوان یک) شرکت» (Deutschland Inc.) است. برای من به عنوان یک شاهد عینی و «متخصص آلمان»، آن روز در شناختم از آلمان به یک «لحظه تاریخی» تبدیل شد. این دیگر آن آلمانی نبود که نماد نظم و کارایی بود. اگر بخواهیم از تحلیل «چرخه حیات» فرهنگ از دیدگاه تاریخدان فرهنگی آلمانی، اشپنگلر (Oswald Spengler)، استفاده کنیم، من یک آلمان در حال تلوتلو خوردن و درجا زدن را دیدم.
این ناکارآمدی سیستمی، در مقابل انتقادها و تمسخرهای چندساله جامعه آلمان به سیستم ریلی و درخواستهای مکرر برای افزایش بودجه، و در مواجهه با چالشهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی داخلی و خارجی آلمان، طعنهآمیز به نظر میرسد. وقتی وضعیت فعلی زیرساختهای آلمان را با برنامههای بودجه دولت مرز برای سال ۲۰۲۵ مقایسه میکنیم – ۲۲ میلیارد یورو برای زیرساختهایی مانند راهآهن، جادهها و پلها در مقابل ۶۲.۴ میلیارد یورو برای دفاع و امور نظامی – مشخص میشود که کدام یک اولویت دارد. این احتمالاً سؤالی است که جامعه آلمان، به ویژه نخبگان سیاسی، باید به دقت به آن فکر کنند.
شگفتآورترین بخش برای من، نگرش آلمانیها در آن روز ۲ ژوئیه بود. تصور کنید اگر کل سیستم راهآهن چین در یک روز به این شکل از کار میافتاد، واکنش مسافران و افکار عمومی چین چه بود؟ اما آلمانیها چه کردند؟ من در طول آن روز در قطارهای سریعالسیر، منطقهای و شهری و در ایستگاههای بزرگ و کوچک، حتی یک نفر را ندیدم که با صدای بلند فریاد بزند، گریه کند یا به خدمه و کارکنان ایستگاه حمله کند. همه با وجود غرولندهایشان، یا منتظر ماندند، یا قطار عوض کردند یا به دنبال راهی برای نجات خود بودند. شکایتهایی که در طول مکالمههایم شنیدم، با لحنی طنزآمیز و خودانتقادی بیان میشد و به حمله به دیگران یا به وضعیت فعلی تبدیل نمیشد.
بنابراین، پشت این صبر و آرامش خیرهکننده از نظر یک چینی، چه ساختار روانی فردی و چه ساختار اجتماعی نهفته است؟ البته در رسانههای آلمانی نیز از ناکارآمدی زیرساختها انتقاد میشود، اما تضاد آشکار بین انتقاد و کندی در عمل، آیا نوعی حباب نیست؟ حبابی که در سایه دستاوردهای گذشته، احساس امنیت میدهد، گفتار را جایگزین عمل میکند، اما ظاهری متمدنانه را حفظ میکند؟ اما این حباب، یک خارجی را مجبور میکند تا با تمام تواناییهای فردی خود، برای به دست آوردن خدمات عمومیای که یک سیستم کارآمد باید ارائه دهد، تلاش کند.
اینکه من با وجود تمام مشکلاتی که شرکت راهآهن آلمان برایم ایجاد کرد، در نهایت توانستم به فرودگاه برسم، عمدتاً به دلیل سه ویژگی شخصیام بود: اول، دانستن زبان. هر خارجی که زبان آلمانی نمیدانست، در آن روز قطعاً سردرگم میشد و نمیتوانست به اطلاعات لازم دست پیدا کند. دوم، توانایی جسمی. به ویژه دویدن با آن سرعت در آخرین مرحله به سمت فرودگاه با چمدان سنگین، کاری نبود که افراد مسن، کودکان یا افراد کمتوان بتوانند انجام دهند. سوم، صبر و از دست ندادن امید. در واقع، آخرین بخش سفر با قطار سبک شهری به سمت فرودگاه، با وجود آگاهی از کمبود زمان، یک تلاش غیرمنطقی بود.
سخن پایانی: نقاط قوت آلمان
با وجود اینکه تمرکز من بر ناکارآمدی سیستمی در آلمان بود، اما این سیستم هنوز نقاط قوت و لحظات دلگرمکننده خود را دارد. وقتی با حداکثر سرعت به میز لوفتهانزا رسیدم، خانم مسئول ابتدا مرا به دفتر لوفتهانزا در طبقه دوم برای تغییر بلیط فرستاد، اما سپس کمی فکر کرد و گفت: «اجازه دهید اول من یک تماس بگیرم!» او گوشی را برداشت، چند شماره گرفت و پس از وصل شدن، وضعیت مرا به طور خلاصه توضیح داد و سپس گوشی را گذاشت و گفت: «آقا، گذرنامه خود را به من بدهید، امروز میتوانید پرواز کنید.» به این ترتیب، ۵۰ دقیقه مانده به زمان پرواز، شروع به انجام مراحل تحویل چمدان و صدور کارت پرواز کردم، سپس با عجله و با عذرخواهی برای اولویت در گذر از گمرک و بازرسی امنیتی، به سمت گیت پرواز دویدم و به عنوان آخرین مسافر سوار هواپیما شدم.

