
گفتاری نافذ: نشست سران آمریکا و روسیه فقط یک نشست بود؛ پس از گرفتن عکس، آنچه به دست نمیآمد همچنان به دست نیامد
نوشته: شن یی، استاد گروه سیاست بینالملل دانشگاه فودان
ترجمه: مجله جنوب جهانی
دیدار اخیر روسای جمهور آمریکا و روسیه در آلاسکا توجهات گستردهای را به خود جلب کرد. محور اصلی این مباحث، درگیری جاری میان روسیه و اوکراین است: چگونه این دو کشور به گفتوگو خواهند نشست؟ و راهکار حل این جنگ چیست؟
در سال ۲۰۲۱، پس از انتخاب بایدن بهعنوان رئیسجمهور آمریکا، او بلافاصله به سوئیس سفر کرد تا با پوتین دیدار کند. در آن زمان، بحثهای داغی درباره ائتلاف «پیوند با روسیه علیه چین» شکل گرفت. پیش از نشست اخیر در آلاسکا نیز این مباحث دوباره رونق گرفت. منطق پنهان پشت چنین رویکردی، به یک معمای کلاسیک شبیه است: چگونه میتوان زنگولهای به گردن گربه آویخت؟
همه میتوانند تصور کنند که پس از آویخته شدن زنگوله چه اتفاقی میافتد، اما در عرصه دیپلماسی، همواره در این مرحله متوقف میشویم: چه کسی و چگونه قرار است آن زنگوله را به گردن گربه ببندد؟ و چه بهایی باید برای این کار پرداخت شود؟
وقتی امروز به روابط آمریکا و روسیه نگاه میکنیم، خواه به دیدارهای سال ۲۰۱۴ یا دیدارهای ۲۰۲۱، مسئله اصلی یکی است: آمریکا تا کجا حاضر است برای تحقق آن طرح راهبردی فرضی هزینه کند؟ این «هزینه» تنها شامل وعدههای شفاهی، پول یا کالاهای قابل معامله نیست، بلکه در اساس، خاک و سرزمین است؛ بنیادیترین ارزش یک کشور مستقل.
واقعبینانه که بنگریم، کنترل مؤثر بر یک سرزمین عمدتاً با توان نظامی تأمین میشود و این دستکم تجربهای است که در کشورهای غربی دیده میشود. ابزارهای صلحآمیز غیرنظامی—مانند دیپلماسی، حقوق یا سیاست—نقشی پس از تثبیت کنترل واقعی بر سرزمین دارند و هدفشان رسمیت بخشیدن به آن واقعیت موجود است.
در سال ۲۰۲۱، پوتین شروط خود را بسیار روشن بیان کرد: آمریکا باید مالکیت روسیه بر کریمه را به رسمیت بشناسد و اقدامات عملی در پی آن انجام دهد، یعنی تحریمهای مرتبط با کریمه را لغو کند. از منظر حقوق بینالملل غربی، این درخواست منطق خود را دارد، اما از دید آمریکا، همه چیز به یک پرسش کلیدی وابسته است: «روسیه را چگونه تعریف میکنید؟» اگر روسیه را دشمن آمریکا بدانید، هرگز نمیتوانید چنین راهحلی را بپذیرید.
محور اصلی بحث شکسته نشد، اما برتریِ مهارت دیپلماتیک با پوتین بود
در نشست آلاسکا نیز محور اصلی مذاکرات، همان مسئله روسیه و اوکراین بود. برخی معتقدند هر دو طرف به دنبال حل درگیری هستند و نمیخواهند آن ادامه یابد. این نکته بدون شک درست است، اما نقشها، مواضع، خواستهها، برداشتها و انتظارات دو طرف کاملاً با یکدیگر متفاوت است. روسیه به عنوان یک طرف درگیر و بازیگر مستقیم، از «حل و پایان دادن به درگیری» مقصودش تثبیت دستاوردهای پیروزی و رسیدن به چیزی است که کلاوزویتس آن را «نقطه توقف جنگ» میخواند. پیش از این هم گفتهام که یافتن یک نقطه توقف مشخص برای این جنگ بسیار دشوار است.
وقتی روسیه دیگر نمیخواهد بجنگد، چالش پیش رو این است که چگونه طرف مقابل را به توقف نبرد متقاعد کند. معنی «متقاعد کردن» چیست؟
وقتی روسیه تا جایی پیشروی کرده و اراضی کافی را به اشغال خود درآورده که میگوید «من اینها را میخواهم و شما باید طرح من را بپذیرید»، اساساً چه چیزی میتواند این درخواست را قابل پذیرش کند؟
جدای از بُعد نظامی، اگر طرف مقابل از نظر نظامی و اقتصادی کاملاً از پا درنیامده باشد (یعنی توانش کاملاً از بین نرفته باشد)، میتواند از مسیرهای دیپلماتیک و سیاسی به مقاومت خود ادامه دهد، از راههای حقوقی و سیاسی مخالفت کند و به روسیه اجازه دهد در فرسایش این جنگ باقی بماند. هر چه این فرسایش طولانیتر شود، روسیه یا میتواند در مصاف بلندمدت به منافع بیشتری دست یابد، یا پس از مدتی طولانی منافعش به صفر برسد و حتی به یک بار راهبردی تبدیل شود.
پوتین میداند که مسئله کنونی «جلوگیری از ضرر به موقع» نیست، بلکه «قطعی کردن سود» است. او میخواهد آمریکا رسماً کنترل روسیه بر سرزمینهای تصرف شده را به رسمیت بشناسد. به همین دلیل، او آماده است شخصاً با ترامپ درباره این موضوع گفتوگو کند.
بنابراین، اهرم ترامپ چیست؟ در حال حاضر کاملاً روشن است: همان پیشنهادی که او در ابتدای دوره ریاست جمهوریاش ادعا میکرد میتواند ظرف ۲۴ ساعت از طریق یک تماس تلفنی به جنگ روسیه و اوکراین پایان دهد؛ آنچه «طرح تبادل سرزمینی» نامیده میشود. این طرح شامل امتیاز دادنهای محدود روسیه در برخی مناطق میشد (نه فقط خارکف و سومی، بلکه زاپوریژیا و خرسون)، مثلاً تبادل کنترل بر نیروگاههای هستهای یا سدها.
اما روسیه از طریق روندهای داخلی و قانونی، مناطق زاپوریژیا و خرسون را به عنوان خاک خود تثبیت کرده است، و بنابراین واگذاری ملموس این مناطق دیگر امکانپذیر نیست. این واقعیت به وضعیت کنونی منجر شده است: یک اجلاس پر زرق و برق، با تشریفاتی باشکوه و جزئیاتی دقیق، اما صرفنظر از تمام این ظاهرها، یک نکته به درستی پیش نرفت. قرار بود مذاکرات ۶ تا ۷ ساعت به طول بینجامد، اما عملاً تنها ۲ ساعت و ۴۷ دقیقه ادامه یافت؛ یعنی بیش از نیمی از زمان برنامهریزیشده کاهش یافت. این نخستین نکته است.
نکته دوم این بود که برنامهریزی اولیه بر حضور هیئتهای پنج یا ششنفره و دیداری دوجانبه میان ترامپ و پوتین پیش از نشست عمومی متمرکز بود؛ یعنی فقط با دو مترجم و بهصورت ترجمه همزمان. اما در لحظات پایانی، دیدار دوجانبه به دیدار سهبهسه (در واقع چهاربهچهار) تغییر یافت، زیرا طرف آمریکایی با دیدار خصوصی ترامپ و پوتین موافقت نکرد. با احتساب حضور هشت نفر، کل زمان حدود ۱۸۰ دقیقه بود که بهطور متوسط هر نفر تنها کمی بیش از ۲۰ دقیقه برای صحبت فرصت داشت (با کسر زمان ترجمه همزمان، زمان سخنرانی هر نفر عملاً حدود ۱۰ دقیقه یا کمی بیشتر میشد)، که تنها برای بیان مواضع کلی کافی بود.
کنفرانس خبری مشترک پس از آن نیز آشفتهتر بود: پوتین به عنوان میهمان حدود هشت دقیقه صحبت کرد، در حالی که میزبان، ترامپ، فقط کمی بیش از سه دقیقه؛ مدت سخنرانی پوتین بیش از دو برابر ترامپ بود. پوتین از این فرصت برای بیان موضع رسمی روسیه استفاده کرد و در این صحنه دیپلماتیک، تمام امتیازات را به خود اختصاص داد. در مقابل، طرف ترامپ چیز قابل معاوضهای ارائه نداد و اهرم عملی برای معامله در دست نداشت.
پوتین در دیپلماسی ابتکار عمل را در دست داشت و بر ریتم گفتوگوها مسلط بود. این امر در جزئیات متعددی آشکار بود؛ مثلاً او از همسفر شدن با ترامپ در یک خودرو ابایی نداشت. ترامپ هم تلاشهایی کرد: در لحظه دست دادن یک رقابت پنهان وجود داشت؛ در سالن، فرش قرمز و عناصر مرتبط با آلاسکا به چشم میخورد؛ و در آسمان هواپیماهای B-2 و F-22 دیده میشد. با وجود برگزاری کنفرانس خبری مشترک، ناهار کاری لغو شد.
در فاصله بین پایان کنفرانس خبری و سوار شدن پوتین به هواپیما، برنامهای برای او در نظر گرفته شد که ترامپ در آن شرکت نکرد: پوتین به تنهایی به قبرستانی در آلاسکا رفت که به یاد خلبانان شوروی کشتهشده در جنگ جهانی دوم اختصاص داشت؛ او در برابر هر سنگ قبر گل گذاشت، زانو زد و دعا کرد؛ حرکتی پر از احساس و نمادین.
بهطور کلی، این نشست در محورهای اصلی پیشرفتی نداشت، اما پنجرهای در عرصه دیپلماسی سران میان آمریکا و روسیه گشود. از این پنجره، به روشنی میتوان دید که رهبران روسیه در صحنه دیپلماتیک، توانایی هدایت مذاکرات، ارائه طرح و رقابت با آمریکا را دارند. این تواناییها به وضوح از نظر سطح بالاتر از همتایان آمریکاییشان و تیمشان است؛ و اختلاف قابل توجهی وجود دارد. این یکی از نتایجی است که ما میتوانیم مستقیماً مشاهده کنیم.
دوم اینکه، اگرچه ترامپ بهشدت مشتاق پیشبرد دیپلماسی سران با پوتین بود، اما سواد دیپلماتیک او—یعنی درک و فهم او از دیپلماسی—اگر نگوییم در سطح قابل قبولی نیست، شاید بیرحمانه به نظر برسد، اما واقعاً هنوز در مراحل ابتدایی است. او میداند چگونه فضا بسازد، نمایش ترتیب دهد، اهمیت مراسم و ثبت تصویر را برجسته کند و کنفرانس خبری مشترک را برگزار کند. این صحنههای پرابهت او را بسیار خوشحال میکند.
با این حال، از منظر محتوای واقعی دیپلماسی، ترامپ هنوز در سطح یک مبتدی است. اینکه در دور دوم ریاستجمهوریاش تا چه اندازه میتواند در دیپلماسی سران پیشرفت کند، باید منتظر ماند و دید.
سوم اینکه، در مورد آینده دیپلماسی سران میان آمریکا و روسیه، پوتین از ترامپ برای سفر به مسکو دعوت کرده است. برای ترامپ، این میتواند سفری باشکوه باشد که رؤسای جمهور آمریکا پیش از او تجربه نکردهاند. اما چنین دیپلماسی نشستی را نباید با قواعد معمول سنجید، و نیز نباید آن را با معیارهای دیپلماسی سرانِ مبتنی بر مطالعات و تجربه عملی عمیق محققان چینی مقایسه کرد، که بر محتوای واقعی تأکید دارند. در واقع، برای ترامپ، این نوع دیپلماسی بیشتر بر عکسهای یادگاری، ثبت یک تجربه جدید، نمایش جذابیت شخصی و ارضای بلندپروازی یک تاجر املاک بیتجربه در عرصه دیپلماتیک است؛ تحقق یک آرزوی ساده. تأثیرش عمدتاً همین است.
تأثیر بر روابط راهبردی چین، آمریکا و روسیه
اما در مورد آنچه بسیاری نگران آن هستند: تحول روابط راهبردی چین-آمریکا-روسیه یا تغییر در موازنه قدرت بینالمللی؛ این اجلاس را میتوان یک «چون-نشست» نامید.
از یک سو، موضع روسیه همواره بر اساس شناخت روشن از جایگاه راهبردی خود استوار بوده و وضعیتی شبیه به «منتظر پیشنهاد بهتر» را نشان میداد. البته روسیه به خوبی میداند که تصمیم نهایی در رفتار و مواضعش فقط بر مبنای منافع ملی روسیه اتخاذ خواهد شد. برای تحقق این هدف، پوتین حاضر است انعطاف، چابکی و مقاومت بالایی از خود نشان دهد.
از سوی دیگر، این «چون-نشست» به این معناست که ترامپ کره بلورینی برای «تبدیل تباهی به اعجاز» در اختیار ندارد. برخی مسائل قابل حل نیستند؛ اگر نتوان در آنها به توافق رسید، راهحلی وجود نخواهد داشت. برخی روابط تغییر نخواهند کرد، و واقعاً تغییر نخواهند کرد. همه باید با ثبات و اعتماد راهبردی کامل در این واقعیت باقی بمانند.
نکته سوم درباره درگیری روسیه و اوکراین است: نشانهها فعلاً حکایت از آن دارد که درگیری در حال گرایش به سوی خاتمه یا راهحل دیپلماتیک است. گرچه طرحی حاصل نشد، اما تمایل آمریکا برای کنار نگذاشتن بیهدف خود در باتلاق درگیری و تحلیل رفتن نیروهایش آشکار شده است. این نگرش خود بر روند آینده درگیری و بهویژه بر درک اوکراین و اروپا تأثیرگذار است.
از منظر روسیه، هدف به وضوح تحقق حداکثر منافع ملی و تلاش برای تبدیل موقعیت مساعد در میدان نبرد به نتایج عینی و در نهایت تثبیت آنها در قالب قراردادهای مکتوب است.
در این مسیر، مسائل بسیاری پیچیدهتر از راهحل نظامی پدیدار میشوند. رک و پوستکنده باید گفت، روسیه هنوز به اندازه کافی توان، منابع یا موقعیت برتری ندارد که بتواند آمریکا را وادار کند یا آن را چنان تحت فشار یا فرسایش قرار دهد که قیمت مدنظر روسیه کاملاً پذیرفته شود. بنابراین، احتمالاً در آینده شاهد ادامه نسبی درگیری روسیه و اوکراین خواهیم بود؛ به شیوهای که نه کاملاً به نفع آمریکا است، نه مطابق انتظار اوکراین و حتی شاید نه مطابق انتظار روسیه، و در عین حال روسیه ممکن است در موقعیت تاکتیکی نسبتاً مطلوبی قرار گیرد.
اما اوکراین و اتحادیه اروپا، همانگونه که در جریان نشست سران آمریکا و روسیه مشاهده شد، تنها میتوانند از دور با نگرانی تماشا کرده و منتظر بمانند. آنها قادر به نشستن سر میز مذاکره نبودند و تنها میتوانند نتیجه را به صورت منفعل بپذیرند، یا دستکم تا حدی آمریکا را محدود کنند تا منافعشان به طور بیقید و شرط فروخته نشود.
این رویداد در قالب یک نمایش بزرگ ژئوپلیتیکی، نشان میدهد که هر دو طرف آمریکایی و روسی اهداف ژئوپلیتیکی روشنی دارند، اما هنوز نیروی لازم برای تحقق کامل اهداف خود را در اختیار ندارند. ترامپ یک رئیسجمهور غیراصولی است، اما او هم نمیتواند معجزهآفرینی کند. پیش از این اجلاس، هنگامی که رئیسجمهور روسیه با رهبر کشور ما تلفنی گفتوگو میکرد، طرف چینی قضاوت خردمندانهای ارائه داد: «مسائل پیچیده راهحلهای ساده ندارند.» این جمله شایسته آن است که همگان آن را به خاطر بسپارند و در آن ژرفنگری کنند.
