لیانگ شیائو: نقد سلطه‌گری اروپایی از منظر قانون‌مندی تبادل و اقتباس تمدنی

لیانگ شیائو
موسسه تحقیقات مارکسیسم آکادمی علوم اجتماعی چین
ترجمه و ویرایش از مجله جنوب جهانی

نفوذ و غلبه گرایش به مرکزیت اروپا در فلسفه و علوم اجتماعی غرب، یکی از ریشه‌های اصلی دیدگاه‌های نادرستی همچون «غرب‌محوری»، «برتری تمدنی» و «تاریخ‌انگاری سفسطه‌آمیز» به شمار می‌آید. برای نقد و مقابله با این دیدگاه‌ها، باید به بن و بنیاد آن‌ها پرداخت و از ریشه با آن‌ها مقابله کرد. در چارچوب نظری مارکسیسم، مفهوم «تمدن» به تمامی دستاوردهای مثبت بشر در حوزه‌های مادی و معنوی اشاره دارد.

شی جین‌پینگ، رهبر چین، با صراحتی تمام دیدگاهی را مطرح کرده که بر پایه برابری، تبادل متقابل، گفت‌وگو و پذیرش گوناگونی تمدن‌ها استوار است. او تأکید می‌کند که:

ـ تبادل تمدنی باید جایگزین تفرقه و انشقاق تمدنی شود.
ـ اقتباس متقابل تمدنی باید جایگزین درگیری تمدنی گردد.
– پذیرش گوناگونی تمدنی باید به برتری‌جویی تمدنی پایان دهد.

این نگاه به تمدن، نه تنها ادامه‌دهنده و تکامل‌بخش دیدگاه مارکسیستی است، بلکه اصول و نگرش صحیح در قبال تبادل و اقتباس تمدنی را آشکار می‌سازد و ابزاری قدرتمند برای کشف و نقد پوچ‌بودن گرایش به مرکزیت اروپا به حساب می‌آید.

مرکزیت اروپا، ابزاری برای حفظ سلطه‌گری غرب

مرکزیت اروپا به دیدگاهی اشاره دارد که از قرن هجدهم میلادی در غرب شکل گرفت و در آن، اروپا محور و مرکز جهان و تمدن اروپایی تمدنی بی‌نظیر و برتر تلقی می‌شود. طبق این نگرش، اروپا سازنده تاریخ بشر و رهبر پیشرفت تاریخ جهان است.

اس. کونراد، مورخ آلمانی، جوهره اصلی مرکزیت اروپا را این‌گونه بیان می‌کند: «اروپا تنها عامل فعال و مولد تاریخ جهان و به نوعی «منبع» آن است. اروپا فرمان می‌دهد و دیگر نقاط جهان اطاعت می‌کنند. اروپا فعال و نوآور است، در حالی که دیگر مناطق منفعل و پاسخگو هستند. اروپا تاریخ را می‌سازد، در حالی که دیگر مناطق پیش از تماس با اروپا تاریخی نداشته‌اند. اروپا مرکز است و دیگر نقاط حاشیه.»

هرچند از نیمه قرن بیستم به بعد، این نگرش زیر سؤال رفته و مورد نقد قرار گرفته است، اما به شکل‌های گوناگونی در فلسفه و علوم اجتماعی غرب همچنان نفوذ و جریان دارد.
از دیدگاه کشورهای ملی، «اروپا» در مفهوم مرکزیت اروپا عمدتاً به کشورهای اروپای غربی مانند بریتانیا، فرانسه، آلمان و هلند اشاره دارد. از قرن هجدهم به بعد، با گسترش استعمار این کشورها، دولت‌هایی مانند ایالات متحده، کانادا و استرالیا در آمریکای شمالی و اقیانوسیه شکل گرفتند. این کشورهای جدید از نظر ساختار اقتصادی و سیاسی، شباهت ماهوی با کشورهای اروپای غربی داشتند و به همراه آن‌ها، به‌عنوان «غرب» شناخته می‌شوند. به بیان دیگر، «غرب» بسط‌یافته‌ای از «اروپای غربی» است. به همین دلیل، در بافت فرهنگی چینی امروز، اصطلاحات «مرکزیت اروپا» و «مرکزیت غرب» به یک معنا به کار می‌روند.

مرکزیت اروپا، هم نتیجه سلطه‌گری جهانی اروپا است و هم ابزاری برای حفظ این سلطه. اروپا با تهاجمات مکرر، تمدن‌های دیگر را نابود یا با خود همسان‌سازی کرد و جایگاه مسلطی در ساختار تمدن جهانی به دست آورد. این ایدئولوژی در طول این فرآیند تاریخی شکل گرفت و خود به عاملی برای تداوم و تقویت آن تبدیل شد. مرکزیت اروپا به شکلی نامحسوس بر شیوه تفکر انسان‌ها تأثیر گذاشته و ریشه ایدئولوژیک تاریخ‌انگاری سفسطه‌آمیز را تشکیل می‌دهد.

تمدن چندفرهنگی است؛ تمدن اروپا تنها یکی از آن‌هاست

مرکزیت اروپا، اروپا را مرکز تاریخ جهان می‌داند. کتاب «طرح کلی تاریخ پیشرفت روح انسانی» نوشته کوندورسه، فیلسوف فرانسوی، یکی از آثار شاخص فلسفه تاریخ عصر روشنگری و در عین حال یکی از نخستین نمونه‌های مرکزیت اروپاست. کوندورسه پیشرفت روح انسانی را در ده دوره تقسیم می‌کند که تنها سه دوره اول آن (دوره‌های قبیله‌ای، عشایری و کشاورزی) فراتر از اروپا رخ داده‌اند و تمامی پیشرفت‌های مهم روحی و فکری بشر پس از آن، در اروپا اتفاق افتاده است.

کتاب «فلسفه تاریخ» نوشته هگل نیز نمونه بارز دیگری از مرکز اروپاست. هگل معتقد بود که مدیترانه، که سه قاره اروپا، آسیا و آفریقا را به هم پیوند می‌دهد، قلب جهان و شرط وقوع تاریخ جهانی است. او می‌گوید: «بدون مدیترانه، تصور تاریخ جهانی ممکن نیست.» به باور هگل، هر ملتی تنها در صورتی می‌تواند در تاریخ جهانی نقش داشته باشد که با مدیترانه مرتبط باشد. او همچنین ملت‌ها را نماینده مراحل مختلف «روح مطلق» می‌داند: شرق، دوران کودکی تاریخ جهان است؛ یونان باستان دوران جوانی؛ روم دوران بلوغ؛ و جهان ژرمنی دوران پیری و کمال «روح مطلق». به این ترتیب، اروپا صحنه اصلی توسعه «روح مطلق» و نقطه پایانی تاریخ است.

اما در واقعیت تاریخ بشر، هر تمدنی سهم خود را در پیشرفت تاریخ جهانی داشته است و تمدن اروپا تنها یکی از آن‌هاست. نگاه عینی به تاریخ نشان می‌دهد که تمدن‌های بسیاری به دستاوردهای درخشانی نائل شده‌اند. در شرق، تمدن چین با ابتکارات منحصربه‌فرد و استمرار تاریخی بی‌وقفه، قله‌های بزرگی از تمدن را بنا نهاده است. در غرب آسیا، ظهور امپراتوری عرب، امپراتوری عظیمی را شکل داد که از اروپا تا آسیا و آفریقا گسترده بود و تأثیر آن به نیمی از منطقه مدیترانه رسید و تمدنی درخشان را خلق کرد. در اوج قدرت امپراتوری عرب، پایتخت آن، بغداد، مدیترانه و اقیانوس هند را به هم پیوند می‌داد و از طریق اقیانوس هند با شرق چین نیز در ارتباط بود و به یکی از مراکز مهم تجاری اوراسیا تبدیل شد.

تمدن در تبادل و اقتباس متقابل پیشرفت می‌کند؛ تمدن «اصیل» اروپا محصول تبادل تمدنی است

مرکزیت اروپا معتقد است که تمدن اروپا تمدنی بی‌نظیر با خلاقیت بی‌حد و مرز است. پس از رنسانس اروپا، رویدادهایی مانند کشف آمریکا، گشایش مسیرهای دریایی جدید، انقلاب علمی، عصر روشنگری و انقلاب صنعتی یکی پس از دیگری رخ دادند. طرفداران مرکزیت اروپا، مشارکت تمدن‌های دیگر، به‌ویژه تمدن شرقی، را کاملاً انکار نمی‌کنند، اما این تمدن‌ها را صرفاً «مقدمه» یا «تاریخ پیشاتاریخی» تمدن اروپایی می‌دانند. هگل معتقد است که امپراتوری‌های شرقی هنوز وجود دارند، اما دیگر اصل جدیدی تولید نمی‌کنند و بنابراین «غیرتاریخی» هستند.

مرکزیت‌گرایان اروپایی معتقدند که ویژگی‌هایی مانند مسیحیت، آب‌وهوای اروپا، موقعیت جغرافیایی، تجارت، دموکراسی، عقلانیت و یا نژاد، برتری تمدن اروپایی را رقم زده‌اند.

اما یافته‌های فزاینده باستان‌شناسی نشان می‌دهند که خلاقیت تمدن اروپا را نمی‌توان صرفاً از درون خود آن توضیح داد، بلکه باید آن را در چارچوب قانون‌مندی تبادل و اقتباس تمدنی درک کرد. به عنوان مثال، مرکزیت اروپا، تمدن یونان باستان را نقطه آغاز تمدن اروپا می‌داند و آن را تمدنی «اصیل» و «خالص» معرفی می‌کند. اما تمدن یونان باستان به‌صورت مستقل شکل نگرفته، بلکه محصول تبادل، اقتباس و تداوم تمدنی است. تمدن یونان باستان بخشی از حلقه تمدنی مدیترانه شرقی بوده و ارتباطات نزدیکی با مصر و خاور نزدیک داشته است.

یافته‌های باستان‌شناسی نوین نشان می‌دهند که در فاصله زمانی حدود ۳۰۰۰ تا ۱۲۰۰ پیش از میلاد، امپراتوری‌هایی در مصر، خاور نزدیک و منطقه اژه شکل گرفتند که ارتباطات فشرده تجاری و فرهنگی با یکدیگر داشتند و حلقه تمدنی مدیترانه شرقی را ایجاد کردند. حدود ۱۲۰۰ پیش از میلاد، به دلیل تغییرات آب‌وهوایی و عوامل دیگر، این تمدن‌های مدیترانه شرقی فروپاشیدند و قبایل شمالی به منطقه یونان وارد شدند و یونان باستان وارد دوران «تاریکی» شد. در منطقه خاور نزدیک، با وجود سقوط و ظهور امپراتوری‌های مختلف، فرهنگ به شکل‌های گوناگون حفظ و انتقال یافت. در قرن هفتم پیش از میلاد، تمدن یونان به سرعت بازسازی و توسعه یافت و در زمینه‌های فلسفه، هندسه، فیزیک، جغرافیا و پزشکی به دستاوردهای شگفت‌انگیزی دست یافت. اما این دستاوردها را نمی‌توان صرفاً در چارچوب داخلی جامعه یونان توضیح داد، بلکه باید آن‌ها را در چارچوب بازسازی و توسعه مجدد کل حلقه تمدنی مدیترانه شرقی و از دیدگاه گسترده‌تری که شامل هوش انسانی انباشته‌شده طی هزاران سال و برانگیختگی متقابل تمدن‌های مختلف در این منطقه است، درک کرد.

مرکزیت اروپا، تمدن یونان باستان را از دیگر تمدن‌های مدیترانه شرقی جدا می‌کند و تبادل، اقتباس و تداوم تمدنی را نادیده می‌گیرد تا از این طریق، برتری ذاتی و غیرقابل مقایسه تمدن غربی را اثبات کند. این رویکرد در واقع نوعی خودفریبی و نادیده‌گرفتن واقعیت‌های تاریخی است.

تبادل تمدنی دوطرفه است، نه انتقال یک‌طرفه توسط تمدن اروپا

مرکزیت اروپا معتقد است که تمدن اروپا همیشه پیشرفته و پویاست، در حالی که تمدن‌های دیگر جهان عقب‌مانده و ایستا هستند. تمدن اروپا تاریخ بشر را می‌سازد و حتماً آن را رهبری خواهد کرد. اروپا دائماً تمدن خود را به مناطق حاشیه‌ای عقب‌مانده منتقل می‌کند، همانند نوری که مناطق تاریک را روشن می‌سازد. از همین رو، از مرکزیت اروپا، «نظریه مأموریت تمدنی اروپا» نیز نشأت می‌گیرد؛ یعنی زمانی که دیگر ملت‌ها در حالت وحشی‌گری یا سکون به سر می‌برند، اروپا وظیفه دارد تمدن خود را به آنان منتقل و ملل «وحشی» را «متمدن» سازد.
اما پیشرفت تمدن بشری بدون تبادل و اقتباس متقابل ممکن نیست و هرگز تنها توسط تمدن اروپا به صورت یک‌طرفه انتقال نیافته است. روند توسعه تمدن بشری پیچیده و پرپیچ‌وخم است. هنگامی که یک ملت قدرتمند می‌شود، تمدنش بیشتر منتقل می‌گردد؛ و هنگامی که ضعیف می‌شود، بیشتر تحت تأثیر تمدن‌های دیگر قرار می‌گیرد. در قرن هجدهم، تمدن اروپا برخاست و شروع به انتقال دستاوردهای خود کرد و تمدن‌های دیگر کوشیدند از آن بیاموزند؛ این یک واقعیت تاریخی است. اما باید توجه داشت که اروپا برای خروج از «قرون تاریک میانه» نیز از خرد تمدن‌های دیگر بهره گرفت. در قرن دوازدهم، دانشمندان اروپایی شروع به ترجمه آثار علمی تمدن عربی کردند و به یادگیری فعال آن‌ها پرداختند که این امر به سرعت سطح فرهنگی و علمی اروپا را ارتقا داد و زمینه مهمی برای رنسانس و انقلاب علمی اروپا فراهم ساخت.

طرفداران مرکزیت اروپا معتقدند که اروپاییان به کمک عرب‌ها، کتب «گمشده» یونان باستان را بازیابی کرده و زنجیره تمدن اروپایی را از سر گرفته‌اند و عرب‌ها تنها «نگهبان» این متون بوده‌اند. این دیدگاه، رایج اما نادرست است. در واقع، در طول صد سال ترجمه در امپراتوری ایرانی و عربی، دانشمندان ایرانی و عربی با پشتکار فراوان، آثار مهم یونان باستان، ایران باستان و هند باستان را به زبان عربی ترجمه و آن‌ها را ویرایش، تصحیح، تفسیر، پژوهش، توسعه و نوآوری کردند و در زمینه‌های فلسفه، هندسه، جبر، جغرافیا، نجوم، شیمی و نورشناسی به سطح جدیدی از دانش دست یافتند. ورود فناوری کاغذسازی چینی نیز به گسترش و انتشار این دستاوردهای تمدنی کمک شایانی کرد.

بنابراین، اروپاییان در آن زمان، دستاوردهای تمدنی را نه به شکل خالص و اولیه، بلکه به‌عنوان محصولی ترکیبی و نوآورانه از تبادل و اقتباس چند تمدن دریافت کردند. تمدن مدرن اروپا بر پایه پذیرش دستاوردهای هزاران ساله خرد بشری شکل گرفته است. ادعای انتقال یک‌طرفه تمدن توسط اروپا، تنها یک اسطوره مرکزیت‌گرایانه است.

پروژه: نتیجه میانی پروژه پایه‌ای موسسه تحقیقات مارکسیسم آکادمی علوم اجتماعی چین، سال ۲۰۲۴، «منطق تاریخی و ساخت معاصری هویت تمدنی چین»، شماره پروژه: ZKJC240108)

(اطلاعات نویسنده: لیانگ شیائو، پژوهشگر موسسه تحقیقات مارکسیسم آکادمی علوم اجتماعی چین)

منبع: مجله «فرانت لاین»، شماره ۷ سال ۲۰۲۵

ویرایشگر شبکه: تونگشین​