یین ژی‌گوانگ و لی یوهوآ: «اگر این الگو را دنبال کنیم، امروز غرب، فردای جهان سوم است»؛ خوشبختانه، تاریخ این‌گونه پیش نرفت

یین ژی‌گوانگ

استاد گروه سیاست بین‌الملل، دانشکده امور بین‌الملل و سیاست‌گذاری عمومی دانشگاه فودان

ترجمه مجله جنوب جهانی

۱. «راه دیگری وجود ندارد»؟

در دهه ۱۹۸۰، نظریه‌های توسعه با بحرانی جدی مواجه شدند. نظریه‌هایی همچون مدرن‌سازی و کم‌توسعه‌یافتگی که در دوران جنگ سرد شکل گرفته و از دهه ۱۹۷۰ به بعد به شهرت جهانی رسیده بودند، در میانه بحران اقتصادی جهان غرب اعتبار خود را از دست دادند. از سوی دیگر، طرح جهانی‌سازی سوسیالیستی که از سوی اتحاد جماهیر شوروی مطرح شده بود، پس از رسیدن به اوج خود در دهه ۱۹۸۰، رو به افول گذاشت. در پایان قرن بیستم، جهان در برابر این پرسش بی‌جواب ایستاده بود: «به کدام سو برویم؟»

درست در همین دوره که با بحران نظری و عملی همراه بود، ایالات متحده آمریکا و بریتانیا، در پاسخ به بحران داخلی اقتصاد خود، به‌طور فزاینده‌ای به سمت سیاست‌های اقتصادی-سیاسی نئولیبرالیسم گرایش یافتند. همان‌گونه که مارگارت تاچر، نخست‌وزیر وقت بریتانیا، با شعار معروف خود «راه دیگری وجود ندارد» (There Is No Alternative) اعلام کرد، برنامه‌های اقتصادی نئولیبرالیسم دوباره به صحنه تاریخ بازگشتند.

اصلاحات نئولیبرالی تنها ساختارهای سیاسی-اقتصادی آمریکا و بریتانیا را متحول نکرد، بلکه از طریق دو نهاد مهم بین‌المللی، یعنی بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول، به‌طور اجباری در سطح جهانی گسترش یافت. در این دوران، پیوستن به فرآیند جهانی‌سازی که تحت رهبری کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری بود، به‌عنوان تنها مسیر ممکن برای توسعه ملی معرفی شد. در پی این روند، کشورهای پهناور جهان سوم در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین برای دستیابی به توسعه، مجبور به پذیرش طرح‌های اصلاحات ساختاری تحمیل‌شده از سوی این نهادهای بین‌المللی شدند. این وضعیت، مستقیماً به فقر شدید و حتی تشدید قحطی در این کشورها انجامید.

سمیر امین، اقتصاددان برجسته، از اصطلاح «جهان چهارمی‌شدن» (Fourth Worldization) برای توصیف این پسرفت در فرآیند توسعه استفاده کرد.

با وقوع بحران مالی جهانی ۲۰۰۸، برخی از نظریه‌پردازان چپ‌گرای غربی، دوباره مسئله نابرابری را به محور بحث‌های اصلی در اقتصاد و توسعه بازگرداندند. این «بازگشت»، عموماً نابرابری را مسئله‌ای صرفاً در حوزه توزیع می‌داند. با این حال، بحث‌های سنتی اقتصاد سیاسی مارکسیستی درباره نابرابری ساختاری در بازار جهانی سرمایه‌داری، همچنان به ندرت در محافل آکادمیک مطرح می‌شود. انباشت سرمایه فرآیندی جهانی است. ازاین‌رو، توسعه اقتصادی مناطق مرکزی و کم‌توسعه‌یافتگی مناطق پیرامونی، در حقیقت دو روی یک سکه و دو وجه از یک رابطه دیالکتیکی واحد هستند.

۲. توسعه: یک مسئله معرفت‌شناختی و غایت‌شناختی

برای پرداختن به مسئله توسعه، لازم است به دو پرسش پاسخ دهیم که عموماً در چارچوب رسمی مطالعات توسعه مطرح نمی‌شوند: اولاً، توسعه چیست؟ (مسئله معرفت‌شناختی)، و ثانیاً، توسعه برای چیست؟ (مسئله غایت‌شناختی).

برای کشورها، مناطق و مردمی که در پایین‌ترین سطوح ساختار نابرابر بازار جهانی قرار دارند، توسعه تنها به معنای افزایش درآمد سرانه ملی در جداول آماری بانک جهانی یا سازمان همکاری و توسعه اقتصادی (OECD) نیست. توسعه به معنای داشتن غذای کافی، دسترسی به آموزش، داشتن آب آشامیدنی سالم، افزایش امید به زندگی و امنیت بیشتر است. به‌عبارت‌دیگر، توسعه به معنای بهبود شرایط زندگی است.

تمامی این موارد به وجود جامعه‌ای پایدار و حکومتی وابسته است که در حد امکان از حقوق بنیادین افراد حمایت کند. جامعه، دولت و ملت، این مفاهیم دسته‌جمعی تنها مجموعه‌ای ساده از افراد نیستند، بلکه ترکیبی پیچیده از روابط انسانی هستند. هستی انسان از این روابط پیچیده جدایی‌ناپذیر است. به‌عبارت‌دیگر، انسان هم این دسته‌ها را می‌سازد و هم توسط آن‌ها شکل می‌گیرد. حرکت انسان در بستر زمانی و مکانی مشخص، جامعه‌ای را پدید می‌آورد. با پذیرش مفهوم «اجتماع جمعی» (Collective Community) به‌عنوان یک دسته تحلیلی، بحث ما درباره انسان و توسعه او باید شامل شرایط مکانی-زمانی و روابط قدرت سیاسی نهفته در آن‌ها باشد، نه اینکه انسان را به عنوان یک «فرد انتزاعی، منزوی و دارای جوهری غیرقابل تقسیم» فرض کنیم.

با پذیرش ارتباط ارگانیک انسان با شرایط مکانی-زمانی خاص خود، تحلیل مسئله توسعه به بررسی این موضوع تبدیل می‌شود که چگونه انسان در طول محور زمان و مکان، در میان ترکیبی از روابط اجتماعی، روابط تولید و محیط مادی، پیشرفت می‌کند؛ و همچنین به تلاش فعالانه برای دستیابی به توسعه‌ای مشترک در چارچوبی با غایت‌شناسی روشن. جهانی‌سازی امروز، پیش‌نیاز مادی و تاریخی برای بحث درباره توسعه مشترک است. این بعد مادی از آنجا نشئت می‌گیرد که با پیشرفت فناوری در قرن نوزدهم و گسترش جهانی کشورهای صنعتی اروپایی، دنیای مادی بشر به شکلی کارآمدتر و به‌طور برگشت‌ناپذیری به هم پیوند خورد. هم‌زمان، کارایی جابه‌جایی انسان در فضای فیزیکی نیز به شدت افزایش یافت. این امر زمینه لازم را برای جهانی‌شدن روابط تولید فراهم آورد.

هم‌زمان با این اتصال مکانی، یکپارچه‌سازی جهان در سطح روابط تولید توسط اروپا انجام شد. این یکپارچه‌سازی جهان، که بر اساس الگوی توسعه اروپایی شکل گرفت، پیش‌نیاز تاریخی جهانی‌سازی کنونی است. پیشرفت مادی همواره فضاهای جدیدی خلق می‌کند. امروزه با توسعه اینترنت و فناوری برق، فضای مجازی حقیقی شکل گرفته است که برای نخستین بار، وجود مادی و وجود ذهنی انسان را از هم جدا کرده و امکان بحث درباره رابطه میان این دو را فراهم می‌آورد.

تمامی این تحولات از نوع تاریخی هستند و نمی‌توان بدون در نظر گرفتن انسان، از تاریخ سخن گفت. در واقع، تاریخی‌بودن به معنای حرکت مداوم انسان در فضای مادی و بازتولید ذهنی آن فضا است. در این فرآیند تاریخی، روابط اجتماعی و روابط تولید شکل گرفته و به‌تدریج متحول می‌شوند. هم‌پوشانی چندین نوع رابطه اجتماعی انسانی، جوامعی با اشکال و مقیاس‌های گوناگون را ایجاد می‌کند. ملت تاکنون عمومی‌ترین، برجسته‌ترین و گسترده‌ترین شکل این جوامع بوده است. تا به امروز، تنها فرآیندهای واقعاً جهانی در سطح مادی، از طریق گسترش کشورهای صنعتی اروپایی شکل گرفته‌اند.

البته، پیش از گسترش استعماری غرب، تعاملات گسترده فرامنطقه‌ای در میان بشر وجود داشته است. با این حال، اگر تنها به تنوع ساختارهای گذشته اشاره کنیم و به این پرسش پاسخ ندهیم که چرا این تنوع عملیاتی از بین رفته است، نمی‌توانیم به این واقعیت پاسخ دهیم که امروزه اتصال مادی، اقتصادی و حتی فرهنگی جهان، ویژگی آشکاری با محوریت کشورهای شمالی-غربی دارد. نابرابری توسعه در مقیاس جهانی، دقیقاً همین وضعیت نابرابر ساختاری را در فضای جغرافیایی نشان می‌دهد. برای نمایش این وضعیت نابرابر، می‌توان در فضای سیاسی-جغرافیایی به تفاوت پتانسیل قدرت اشاره کرد.

این نابرابری واقعی در پتانسیل قدرت، باید از طریق توسعه مشترک به سوی «جنوب جهانی» و تمامی جوامعی که در فرآیند مدرن‌سازی گذشته در پایین‌ترین سطح پتانسیل قرار داشته‌اند، کاهش یابد. همچنین، میزان تفاوت پتانسیل قدرت میان جوامع مختلف، مستقیماً بر انتخاب استراتژی کشورها، اجتماعات، گروه‌ها و حتی افراد در فرآیند رقابت تأثیر می‌گذارد. بنابراین، در بررسی مسئله توسعه یا عدم توسعه، موقعیت پتانسیلی یک منطقه، کشور یا گروه در ساختار فضایی کلی، باید به‌عنوان یک شرط حیاتی در تحلیل گنجانده شود.

در ارتباط با این موضوع، اگر دیدگاه خود را به سمت افراد و جوامع کم‌توسعه‌یافته و تحت سلطه تغییر دهیم، همکاری گسترده و همبستگی، تنها راه ممکن برای جلوگیری از سیلاب قدرتِ پتانسیل بالا و حفاظت از خویش است. این بدان معناست که در بحث درباره توسعه، شاید نه فرد انتزاعی و نه کشور منفرد، تنها واحد تحلیل نباشند. باید پدیده‌های اجتماعی نظیر همکاری، همزیستی و یاری‌رسانی میان انسان‌ها را به‌عنوان استراتژی‌های زنده و فعال یک موجود ارگانیک در نظر گرفت.

۳. توسعه به مثابه بهانه‌ای امپریالیستی

با این حال، نظریه کلاسیک مدرن‌سازی، مسیر مدرن‌سازی کشورهای پیشرو غربی پس از انقلاب صنعتی را به‌عنوان یک الگوی جهان‌شمول در نظر می‌گیرد و تجربه توسعه آن‌ها را به‌عنوان یک قانون مطلق می‌پذیرد. این دیدگاه در تعیین اهداف و انتخاب مسیرها، به «نظریه همگرایی» (convergence thesis) منتهی می‌شود. بر این اساس، جریان‌های مختلفی شکل گرفتند که هرچند دیدگاه‌های متفاوتی داشتند، اما همگی دو مفهوم را دربرمی‌گرفتند.

اول، اینکه هر دیدگاهی در نظریه کلاسیک مدرن‌سازی، به‌صراحت یا به‌طور ضمنی، بیان می‌کند که علت کم‌توسعه‌یافتگی کشورهای در حال توسعه، ناشی از عقب‌ماندگی درونی جوامع خودشان است.

دوم، این ادعا به‌صورت منطقی پیش می‌رود و مدعی می‌شود که تنها راه‌حل برای این کشورها، تغییر یا حتی کنار گذاشتن کامل سنت‌های خود و پیروی از مسیر توسعه سیاسی، اقتصادی و فرهنگی غرب برای دستیابی به مدرن‌سازی است.

اگر این راهکار دنبال شود، امروز غرب برابر است با فردای جهان سوم. این مسیر مشخص و جذابی که نظریه مدرن‌سازی کلاسیک ترسیم کرد، به‌سرعت به «پاسخ استانداردی» تبدیل شد که بسیاری از کشورهای در حال توسعه آن را به‌صورت داوطلبانه آموختند یا تحت تأثیر آن قرار گرفتند.

اما واقعیت نشان داد که این مسیر زیبا و دل‌فریبی که نظریه مدرن‌سازی غربی ترسیم کرده بود، نه تنها به کشورهای پس‌افتاده برای دستیابی به مدرن‌سازی کمک نکرد، بلکه به یکی از عوامل بحران‌های سیاسی، رکود اقتصادی و شکاف‌های اجتماعی در این کشورها تبدیل شد. همان‌گونه که در گزارش کنگره بیستم حزب کمونیست چین آمده است: «ما از راهی که برخی کشورها از طریق جنگ، استعمار و غارت به مدرن‌سازی رسیدند، پیروی نمی‌کنیم. آن راهِ قدیمیِ سودجویانه، جنایت‌بار و خونین، رنجی عمیق را برای مردم کشورهای در حال توسعه تحمیل کرده است.»

۴. تغییر دیدگاه: تصوری از توسعه مبتنی بر توانمندسازی

از دیدگاه گسترده‌تر «جنوب جهانی»، کلید مسیر مدرن‌سازی در شناخت و توسعه خودِ کشورهای پس‌افتاده نهفته است؛ یعنی «توانایی توسعه خودمحور». این توانایی عمدتاً به این معناست که در ساختار نابرابر سیاسی-اقتصادی بین‌المللی، آیا یک کشور می‌تواند با توجه به منابع ذاتی و مرحله توسعه‌ای خود، مسیر و اهداف توسعه‌ای‌اش را مستقلانه تعیین کند، دستاوردهای و رفاه توسعه‌ای خود را از غارت مصون بدارد و آن را به منابعی برای توسعه آینده تبدیل کند.

توانایی خودمحوری هم در سطح مادی و هم در سطح معنوی معنا پیدا می‌کند. در سطح مادی، استفاده مستقل کشور از منابع ذاتی یا مزیت‌های نسبی برای بهره‌برداری از پتانسیل توسعه‌ای خود، نیازمند زیرساخت‌هایی مشخص، فناوری‌های تخصصی، نیروی انسانی مرتبط و دیگر منابع مادی است. در غیر این صورت، کشور تحت نفوذ دیگران قرار می‌گیرد، یا در پایین‌ترین لایه زنجیره ارزش به‌عنوان تولیدکننده مواد خام یا محصولات اولیه محصور می‌شود، یا با وجود برخورداری از منابع، شاهد هدر رفتن درآمدها خواهیم بود و هرگز انتخاب مسیر توسعه‌ای مستقل به واقعیت نخواهد پیوست.

برای بحث درباره «خودمحوری» در فرآیند مدرن‌سازی کشورهای در حال توسعه، علاوه بر لزوم برخورد دیالکتیکی با ساختار کلی بازار جهانی سرمایه‌داری، باید به منشأ فعالیت ذهنی انسان و نقش کلیدی آن در خلق تاریخ نیز پرداخت.

امروزه، پیش‌نیاز اصلی مسئله توسعه این است که «صنعت بزرگ، مردم زمین را به هم پیوند داده و تمام بازارهای محلی کوچک را به بخشی از بازار جهانی تبدیل کرده است.» با این حال، این بازار جهانی که از طریق گسترش جهانی تعداد محدودی از کشورهای صنعتی‌شده اولیه شکل گرفته است، «نه به آزادی مردم منجر می‌شود، نه وضعیت اجتماعی آنان را اساساً بهبود می‌بخشد»، زیرا نیروهای تولیدکننده «به ملیت مردم تسلیم نشده‌اند.»

از دیدگاه کشورهای در حال توسعه «جنوب جهانی»، این خودمحوری در واقع به معنای ادعای جمعی بر نیروهای تولیدکننده است. این ادعای «تسلیم شدن نیروهای تولیدکننده به مردم» نباید به‌صورت انتزاعی و مکانیکی به‌عنوان تکرار کلی از روابط تولید سوسیالیستی در نظر گرفته شود.

با توجه به شرایط سیاسی-اقتصادی کنونی کشورهای «جنوب جهانی» که در پایین‌ترین سطوح زنجیره ارزش جهانی قرار دارند، برای اینکه بتوانند به توسعه‌ای مستقل دست یابند، باید بر اساس اصل عدم مداخله، در وهله اول بر حق خود برای تولید و بازتولید اقتصادی تأکید کنند.

هوشیاری فعال انسان از همین مأموریت ساختن کشوری «متعلق به مردم» شکل می‌گیرد.

بر این اساس، میزان ارزشی که از طریق مشارکت کشور در تجارت بین‌المللی، تولید، وام، کمک‌های مالی و سرمایه‌گذاری مستقیم ایجاد می‌شود، و اینکه تا چه اندازه می‌تواند به‌صورت سرمایه‌گذاری در دارایی‌های ثابت وارد چرخه اقتصادی-اجتماعی داخلی شده و در گسترش مجدد تولید مورد استفاده قرار گیرد، شاخص مهمی برای سنجش توانایی خودمحوری کشورهای در حال توسعه است.

هم‌زمان، شرایط مؤثر بر توانایی کشور در حمایت از چرخه تولید و گسترش مجدد تولید بسیار پیچیده است. مساحت سرزمینی، منابع ذاتی، موقعیت جغرافیایی، جمعیت، کیفیت نیروی انسانی، ساختار اقتصادی، زیرساخت‌ها و همچنین میزان وابستگی ساختار اقتصادی به «مرکز» بازار جهانی سرمایه‌داری، همگی متغیرهایی هستند که باید در تحلیل گنجانده شوند.

فراتر از این شرایط مادی، توانایی حزب حاکم، مواضع نخبگان، فرهنگ و آموزش، سنت‌های مذهبی/تمدنی نیز باید مورد بررسی قرار گیرند. این سطح از تحلیل نه تنها به ما کمک می‌کند تا میزان عزم کشورهای در حال توسعه برای دستیابی به مدرن‌سازی خودمحور را ارزیابی کنیم، بلکه نشان می‌دهد که آیا کشور قادر است به طور مؤثر جامعه را سازماندهی کند و هوشیاری خودِ شهروندان را در جهت توسعه خودمحور پرورش دهد یا نه.

مدرن‌سازی چین در سطح نظری، سرنوشت‌گرایی نظریه‌های قدیمی توسعه را شکسته و امکان و عملی‌بودن مسیری غیر سرمایه‌داری برای مدرن‌سازی کشورهای پس‌افتاده را نشان داده است. توسعه چین باید در فرآیند تاریخی کلی کشورهای «جنوب جهانی» برای دستیابی به خودمحوری، جایگاه و اهمیت خود را پیدا کند.

از دهه ۱۹۵۰ تا امروز، این فرآیند کلی به‌طور مداوم ادامه داشته است. چین می‌داند که نابودی هژمونی امپریالیستی و بهبود نظم بین‌المللی نه با مبارزه تک‌نفره ممکن است، نه اینکه بتوان آن را بدون در نظر گرفتن ساختار نابرابر موجود در بازار جهانی سرمایه‌داری به انجام رساند. بنابراین، در بحث درباره توسعه «جنوب جهانی»، باید در چارچوبی کلی از مسئله شمال و جنوب پیش رفت.

همکاری جنوب-جنوب و گفت‌وگوی شمال-جنوب با هم در تضاد نیستند. مهم‌تر از آن، این راهپیمایی جنوب جهانی به سوی برابری و آزادی، می‌تواند به‌طور کلی وضعیت نابرابر کنونی نظام بین‌المللی را کاهش دهد. در اوایل دهه ۱۹۹۰، چن چیرن در مطالعه خود درباره روابط اقتصادی شمال و جنوب به وضوح این نکته را بیان کرد. او تأکید کرد که آیا «کشورهای عقب‌افتاده» می‌توانند «گذرگاه کاودین» (Caudine Forks) را پشت سر بگذارند و به شکل بالاتری از مالکیت عمومی حرکت کنند، که این جست‌وجو در عین حال حامل مأموریت تاریخی و امکان دگرگونی کشورهای شمالی نیز هست.