
بر اساس تأملات بیونگ-چول هان
ترجمه مجید افسر برای مجله جنوب جهانی
چگونه سرمایهداری این گمان را در شما برانگیخته است که رأی، ذات دموکراسی است؟
سرمایهداری بر آن است تا به شما بقبولاند که دموکراسی در غیاب رأیگیری بیمعناست. حال آنکه دموکراسی حقیقی در توانایی شما برای رقم زدن شرایط مادی زیستتان نهفته است.
تئاتر بزرگ و فروپاشی درونبنیاد
صف رأیدهندگان در زیر آفتاب، سه خیابان را دربر گرفته است. مردمان، در حالی که اسناد هویتی خود را در دست دارند، به این گمان رفتهاند که در حال نگارش تاریخاند. در همین حین که چشمبهراه نوبت خود برای مهر تأیید نهادن بر سیستمی هستند که هستیشان را فرسوده ساخته، در برجهای سر به فلک کشیدهٔ شرکتهای عظیم، صاحبان اصلی قدرت بادهٔ کامرانی مینوشند.
نام فرد منتخب بیاهمیت است؛ چرا که قواعد بازی دستنخورده باقی میمانند. مادربزرگ شما برای دستیابی به حق رأی پیکار کرد. مادرتان در روزی که زنان قادر به انتخاب شدند، جشن برپا داشت. شما دموکراسی را همچون خانهای با پیهایی فرسوده به ارث بردهاید. نمای بیرونی بیهیچ عیبی مینماید، اما از درون، تمامی ارکانش رو به اضمحلال است.
معماری بزرگ فریب
نئولیبرالیسم دیگر نیازی به تانک در خیابانها ندارد، حال که الگوریتمها را در جیب شما نهاده است. سرکوب به اغواگری بدل شده و دیکتاتوری، به یک روانسیاست تغییر چهره داده است. به اعدادی بنگرید که هیچکس میانشان پیوندی نمیبیند: مشارکت انتخاباتی در بالاترین سطح تاریخی، و رضایت سیاسی در پایینترین حد مطلق. تظاهراتهای پرشمار برگزار میشوند، اما هیچ قانونی را دگرگون نمیکنند. طومارهایی با میلیونها امضا به فراموشی سپرده میشوند.
این سیستم، هنر القای حس شنیدهشدن را به کمال رسانده است، در حالی که شما را به شیوهای کاملاً نظاممند نادیده میگیرد. کابین رأیگیری به محل اعترافات سرمایهداری متأخر بدل شده است. شما با احساس گناهی ناشی از ناتوانی خود وارد میشوید. برگهٔ رأی خود را همچون کسی که گناهانش را به خاک میسپارد، در صندوق میاندازید و تا دورهٔ بعدی از گناه تبرئه شوید. اما این تبرئه، دروغین است. مشارکت شما عین قدرت نیست؛ بلکه سوختی است که سلطه بر خودتان را تغذیه میکند.
از دوران دبستان، روایت رسمی به ما آموزش داده میشود که دموکراسی، «حکومت مردم، به دست مردم و برای مردم» است. کتابهای درسی مدنی، رأی را بهعنوان ابزاری مقدس معرفی میکنند که ما را از استبداد جدا میسازد. سیاستمداران با هر رنگ و گرایشی، این شعار را تا حد فرسودگی تکرار میکنند: «اگر رأی ندهید، حق شکایت ندارید.» مشارکت انتخاباتی شما به سیستم مشروعیت میبخشد؛ عدم شرکت شما همدستی با اقتدارگرایی است. روایت غالب، شرورهای از پیشتعریفشدهٔ خود را دارد: سیاستمداران فاسدی که به وعدههایشان خیانت میکنند، شهروندان بیحالی که از حقوق خود بهره نمیبرند، اخبار جعلی که اطلاعات را مخدوش میسازند، و افراطگراییهایی که بحث را دوپاره میسازند. راهحلهای سطحی برای علائم عمیق ارائه میشود: آموزش مدنی بیشتر، شفافیت دولتی افزونتر، راستیآزمایی (fact-checking) بیشتر، و مناظرههای تلویزیونی بیشتر.
دام مفهومی و سازوکار پنهان
در حالی که ما مشغول نزاع بر سر صداقت یا کذاب بودن سیاستمدارانیم، هیچکس خودِ ساختار بازی سیاسی را به پرسش نمیکشد. مشکل در بازیکنان نیست، بلکه در قوانین است. دموکراسی نمایندگی در قرن هجدهم برای جوامعی طراحی شد که ۹۰ درصد مردمانش سواد خواندن نداشتند. امروز، با شهروندانی فوقالعاده متصل و مطلع، ما همچنان از همان سیستم منسوخ استفاده میکنیم که قدرت سیاسی شما را به تقلیل میدهد به عملی همچون علامتزدن یک گزینه در هر چند سال یکبار. سرمایهداری نئولیبرال، دموکراسی را در خود جذب کرده و آن را به بخش مشروعیتبخشی خود تبدیل نموده است. دیگر نیازی به سرکوب رأیدهندگان نیست، وقتی میتوان آنها را برنامهریزی کرد. بازاریابی سیاسی وعدهها را نمیفروشد؛ بلکه هویتهای عاطفیای را میفروشد که سرمایهداری آنها را تولید میکند و ما همچون یک برند مصرفشان میکنیم. بازاریابی سیاسی، انحراف از دموکراسی نیست، بلکه تکامل منطقی آن در سایهٔ سرمایهداری متأخر است.
روانسیاست با تبدیل هر جنبهای از زندگی شما به دادههای قابل بهرهبرداری عمل میکند. کلیک شما بر روی یک خبر، واکنش شما به یک میم سیاسی، یا مدت زمانی که بر روی یک ویدیوی کمپین درنگ میکنید، همگی خوراک الگوریتمهایی میشوند که گرایشهای سیاسی شما را بهتر از خودتان میشناسند. شما یک شهروند با حقوق نیستید، بلکه یک پروفایل با الگوهای رفتاری قابل پیشبینیاید. رسوایی کمبریج آنالیتیکا یک اتفاق نبود، بلکه افشای نحوهٔ عملکرد واقعی قدرت در دنیای امروز بود: ۶۸ میلیون پروفایل روانشناختی که برای پیشبینی و دستکاری رفتار انتخاباتی ساخته شده بودند، و پیامهای شخصیسازیشدهای که از ترسهای خاص، آسیبهای روحی و امیدهای پنهان شما بهرهبرداری میکردند.
اما در حالی که همگان از ماجرای فیسبوک شوکه شده بودند، همین تکنیکها در هر پلتفرم دیجیتال دیگری در حال تکمیل بودند. گوگل میداند که شما دربارهٔ رأی خود شک دارید؛ آمازون ایدئولوژی شما را بر اساس خریدهایتان پیشبینی میکند؛ نتفلیکس موضع سیاسی شما را از روی سریالهایی که تماشا میکنید، استنتاج میکند. سرمایهداری نظارتی، دموکراسی را به آزمایشگاهی برای آزمونهای رفتاری تبدیل کرده است، جایی که رأی شما نتیجهای قابل پیشبینی از محرکهای محاسبهشده است.
این دگردیسی عمیق و هولناک است. پیش از این، قدرت برای سلطه به سانسور شما نیاز داشت، حالا شما را با اطلاعات غرق میکند تا فلج شوید. پیش از این، احزاب سیاسی را ممنوع میکرد، اکنون گزینهها را آنقدر زیاد میکند تا همه یکسان به نظر رسند. پیش از این، آرا را با پول میخرید، حال آنها را با ریزهدفگذاریهای عاطفی تولید میکند. شهروند قرن بیستویکم دستکاری نمیشود، بلکه تولید، ساخته و بهینه میشود تا بر اساس الگوهایی رأی دهد که به نفع سرمایه است.
تولید شهروند فرسوده
ما در جامعهٔ عملکردمحور زندگی میکنیم که در آن هر فردی کارآفرینِ خود است. هویت سیاسی شما به دادهای دیگر برای بهینهسازی بدل میشود. شما نه از روی باور، بلکه از روی انسجام با برند شخصی خود رأی میدهید. یک اینفلوئنسر مترقی نمیتواند بدون از دست دادن دنبالکنندگانش به یک محافظهکار رأی دهد. یک کارآفرین موفق نمیتواند بدون آسیب رساندن به شبکهاش از سیاستهای اجتماعی حمایت کند. سرمایهداری به چیزی دست یافته که هیچ دیکتاتوری نتوانست: اینکه شما خود، افکار سیاسی خود را نظارت و منضبط کنید.
کمپینهای انتخاباتی دیگر در پی متقاعد کردن شما نیستند. آنها در پی فعال کردن محرکهای عاطفیای هستند که تاریخچهٔ دیجیتالی شما برملا کرده است. اتفاقی نیست که شما بیشتر از امید، نفرت و بیشتر از راهحل، ترس را احساس میکنید. الگوریتمها کشف کردهاند که احساسات منفی سه برابر بیشتر از احساسات مثبت تعامل ایجاد میکنند. یک شهروند خشمگین، شهروندی فعال و درگیر است. یک شهروند امیدوار، شهروندی منفعل است. دوقطبیسازی یک تصادف نیست، بلکه یک مدل کسبوکار است. توییتر زمانی بیشتر سود میبرد که شما با هم میجنگید، نه وقتی که با هم گفتوگو میکنید. فیسبوک با خشم شما بیشتر از شادیتان پول درمیآورد.
به معماری این سلطهٔ نرم نگاه کنید: شبکههای اجتماعی گفتمان سیاسی را به نظرات ۲۸۰ کاراکتری تقلیل میدهند. مناظرههای ریاستجمهوری همچون برنامههای تلویزیونی واقعنما با لحظات قابل ویروسیشدن طراحی میشوند. نامزدها پیش از اقتصاددانان، مدیران شبکههای اجتماعی استخدام میکنند. برنامههای دولتی در یک هشتگ خلاصه میشوند. برنامههای سیاسی به میمها تقلیل مییابند. سرمایهداری پیچیدگی سیاسی را به محتوای قابل مصرف، قابل اسکرولکردن و قابل اشتراکگذاری کاهش داده است. و شما هر بار که بدون خواندن به اشتراک میگذارید، بدون تحقیق نظر میدهید و بدون تأمل واکنش نشان میدهید، فعالانه در این فروکاهش مشارکت میکنید.
اما ترسناکترین بخش این است که چگونه این منطق را تا گفتوگوهای خصوصیمان درونی کردهایم. دیگر به پلیس افکار نیازی نیست، وقتی هر شهروند به سانسورچی خودش تبدیل میشود. شما نظراتتان را پیش از انتشار فیلتر میکنید. هزینهٔ اجتماعی موضع سیاسی خود را محاسبه میکنید. بازده سرمایهگذاری فعالیتگرایی را میسنجید. از موضوعات بحثبرانگیز در جمعهای خانوادگی دوری میگزینید. خود را در محل کار سانسور میکنید از ترس عواقب. خودسانسوری الگوریتمی جایگزین سانسور دولتی شده است، با کاراییای که هیچ رژیم توتالیتر هرگز رؤیایش را نمیدید.
این سیستم، استراتژی شیطانی خود را به کمال رسانده است. اعتراض را برای شما ممنوع نمیکند، بلکه شما را آنقدر خسته میکند تا از روی مبل و با یک هشتگ اعتراض کنید. از سازماندهی شما جلوگیری نمیکند، بلکه شما را در هزاران جنبش تکهتکه پراکنده میسازد که هرگز به هم نمیرسند. شما را ساکت نمیکند، بلکه به شما میکروفون میدهد در حالی که بلندگوها را قطع میکند. به شما این حس را میدهد که توییت خشمگینتان یک کنشگری است. که استوری اینستاگرامتان یک مقاومت است. که امضای دیجیتالیتان یک انقلاب است. توهم مشارکت مؤثرتر از سرکوب مستقیم است، زیرا شما را شریک داوطلبانهٔ ناتوانی خودتان میکند.
رأی به آیین کامل سرمایهداری تبدیل شده است. به شما احساس قدرت میدهد در حالی که استثمار خودتان را تداوم میبخشید.
پیامدهای ویرانگر و راهحلهای کاذب
پیامدهای این دگردیسی ویرانگر، اما نامرئی هستند. به اطراف خود بنگرید. جوانان دارای مدرک کارشناسی ارشد که با حقوق ناچیز قهوه سرو میکنند، به احزابی رأی میدهند که وعدهٔ کارآفرینی بیشتر میدهند. خانوادههای تا خرخره بدهکار، نامزدهایی را انتخاب میکنند که مقررات بانکی را کاهش میدهند. کارگران خسته از کار، از سیاستهایی حمایت میکنند که حقوق شغلی آنها را منعطفتر میسازد. این سیستم شاهکار خود را به انجام رسانده است: قربانیانی که با اشتیاقی حقیقی به جلادان خود رأی میدهند.
راهحلهای دروغین مانند ویروس تکثیر میشوند. میگویند: «به آموزش سیاسی بیشتری نیاز داریم»، همانهایی که سیستم آموزشیای را طراحی کردند که کارمندان مطیع تولید میکند، نه شهروندان منتقد. پیشنهاد میدهند: «باید شبکههای اجتماعی را تنظیم کرد»، همان سیاستمدارانی که میلیونها دلار از تبلیغات دیجیتال دریافت میکنند. فریاد میزنند: «باید با اخبار جعلی مبارزه کرد»، همان رسانههایی که از کلیکبایتهای عاطفی امرار معاش میکنند. هر راهحل پیشنهادی، مشکلی را که ادعا میکند حل کند، عمیقتر میسازد.
فناوری بلاکچین وعدهٔ دموکراتیک کردن رأیگیری را میدهد. برنامههای دموکراسی مستقیم دیجیتال، مشارکت فوری را فراهم میکنند. پلتفرمهای راستیآزمایی، اطلاعات تأییدشده را تضمین میکنند. اما فناوری در این سیستم، تنها سلطه را تسریع میکند. اهمیتی ندارد که رأی دیجیتال شما چقدر امن باشد، اگر گزینهها همچنان توسط سرمایه طراحی شده باشند. اهمیتی ندارد که دموکراسی چقدر مستقیم باشد، اگر چارچوب امکانپذیر توسط الگوریتمهای شرکتی از پیش تعیین شده باشد. سراپا فریبندهترین سراب، افزایش مشارکت شهروندی است. همهپرسیهای عمومی دربارهٔ موضوعات بیاهمیت، در حالی که تصمیمات ساختاری در هیئتمدیرهٔ شرکتها گرفته میشود. بودجههای مشارکتی که دربارهٔ رنگ چراغهای راهنمایی تصمیم میگیرند، در حالی که بدهی خارجی سرنوشت کشور را تعیین میکند. ابتکارات شهروندی که به میلیونها امضا نیاز دارند تا دربارهٔ چیزی بحث کنند که یک مدیرعامل در یک تماس تلفنی تصمیم میگیرد.
به این الگوی کژکارانه توجه کنید: هر بار که بحران مشروعیت رخ میدهد، سیستم با شبیهسازیهای بیشتر از مشارکت پاسخ میدهد. نظرسنجیهای بیشتر، مشاورههای بیشتر، همهپرسیهای بیشتر، شفافیت بیشتر. اما هرگز به ساختار اصلی دست نمیزند: اینکه چه کسی تصمیم میگیرد که چه چیزی قابل رأیگیری است و چه چیزی نه. سرمایهداری به شما اجازه میدهد از میان هزاران گزینهای که خودش از پیش انتخاب کرده، دست به انتخاب بزنید. این مانند یک کازینو است که به شما اجازه میدهد انتخاب کنید در کدام دستگاه قمار پولتان را ببازید.
خرد بدنی و پایان توهم
فرسودگی سیاسی شما بیتفاوتی نیست، بلکه سیستم ایمنی روانی شماست که یک پیضوند مسموم را پس میزند. خستگی مفرطی که از سیاست احساس میکنید، نشانهٔ شکست شما بهعنوان یک شهروند نیست، بلکه نشانهٔ هوشیاری ناخودآگاه شما در برابر یک تئاتر پوچ است. بدن شما آنچه را که ذهن شما هنوز انکار میکند، میداند. مشارکت فرسودهکننده است، چون بازی از ابتدا دستکاری شده است. به آن بیندیشید. نسلهای کامل به سندروم خستگی دموکراتیک دچار میشوند، نه از روی تنبلی، بلکه از روی شهود عمیق. هر چرخهٔ انتخاباتی وعدهٔ تغییر میدهد و نتیجهای جز همان تکرار ندارد. هر رأی دادهشده، به صورت ناامیدی چند برابرشده بازمیگردد.
روان شما سریعتر از آگاهیتان میآموزد. الگو را تشخیص میدهد و با قطع ارتباط از خود محافظت میکند. آنچه بیعلاقگی سیاسی نامیده میشود، در واقع یک سازوکار بقای عاطفی است. سرمایهداری به خستگی شما به اندازهٔ رأیتان نیاز دارد. یک شهروند فرسوده، پرسش نمیکند، فقط اطاعت میکند. خستگی سیاسی یک اثر جانبی سیستم نیست، بلکه محصول اصلی آن است. جامعهٔ خستگی، افرادی را تولید میکند که برای شورش، بیش از حد خستهاند، اما برای تولید، به اندازهٔ کافی کارآمدند.
شما رأی میدهید زیرا آسانتر از توضیح ندادن دلیل رأی ندادن است. مشارکت میکنید چون عدم مشارکت به انرژی بیشتری نسبت به انطباق نیاز دارد. و اینجاست که افشایی همهچیز را دگرگون میسازد: بدبینی سیاسی شما، بصیرتی است در لباس مبدل. وقتی میگویید «همهٔ سیاستمداران مثل هماند»، سطحینگر نیستید؛ بلکه در حال درک حقیقتی ساختاری هستید که سیستم باید آن را پنهان کند. وقتی احساس میکنید رأی شما چیزی را تغییر نمیدهد، این بدبینی نیست؛ بلکه شناخت دقیق عملکرد قدرت در سرمایهداری متأخر است.
سیستم، حتی عدم شرکت را نیز به محصولی سیاسی تبدیل کرده است. عدم مشارکتکنندگان دستهبندی، مطالعه و تقسیمبندی میشوند. رأی ندادن شما نیز داده تولید میکند، به الگوریتمها خوراک میدهد و برای مشاوران سیاسی ارزشآفرینی میکند. هیچ بیرونگاهی از سرمایهداری انتخاباتی وجود ندارد. حتی مخالفت شما نیز متابولیزه و به پول تبدیل میشود.
مقاومت واقعی نه در رأی دادن است و نه در رأی ندادن. بلکه در درک این است که هر دو گزینه از پیش برای نگهداشتن شما در یک مدار بسته طراحی شدهاند. خستگی شما نشانهای است که چیزی در درونتان در برابر عادیسازی غیرعادی مقاومت میکند. این آخرین خط دفاعی انسانیت شما در برابر سیستمی است که میخواهد شما را به یک ربات انتخاباتی تبدیل کند.
سازماندهی بهعنوان پاسخ
برای سازماندهی شدن اجازه نخواهید. قدرت واقعی زمانی پدیدار میشود که از انتظار کشیدن برای اینکه شخص دیگری آن را به جای شما اعمال کند، دست بردارید. چه ساختارهای موازیای میتوانید در محلهٔ خود ایجاد کنید؟ چه خدماتی را میتوانید بدون انتظار وعده، به صورت خودگردان اداره کنید؟ راهحلها از بالا نخواهند آمد، بلکه از تکثیر آنچه در پایین کار میکند، به دست خواهند آمد.
بیایید با نگاهی تازه به نقطهٔ آغاز بازگردیم. صف رأیدهندگان زیر آفتاب، تصویری از دموکراسی نیست. بلکه مراسمی از افراد در خوابرفته است که سلطهٔ خود را تأیید میکنند. مشکل هرگز رأی فردی شما نبوده است. مشکل این باور است که رأی، تنها ابزار سیاسی شماست.
سرمایهداری به شما باورانده که دموکراسی یعنی انتخاب نمایندگان در دورههای زمانی مشخص. قدرت شهروندی شما را به یک عمل نقطهای، منزوی و تکهتکه تقلیل داده است. در همین حال، شرکتها ۲۴ ساعته در روز و ۳۶۵ روز در سال قدرت سیاسی خود را اعمال میکنند: لابیگرانی که قوانین را مینویسند، الگوریتمهایی که افکار عمومی را شکل میدهند و سرمایهای که به سمت کمپینها سرازیر میشود. رأی شما با این ماشین نفوذ دائمی رقابت میکند. این مانند تلاش برای خاموش کردن آتش جنگل با یک لیوان آب است.
نئولیبرالیسم نیازی به لغو دموکراسی ندارد، زیرا آن را از محتوا تهی کرده است. پوسته، آیین و زیباییشناسی دموکراتیک را حفظ کرده است. اما قدرت واقعی را به فضاهایی منتقل کرده که رأی شما هرگز به آن نمیرسد: هیئتمدیرههای شرکتها که دربارهٔ حقوق شما تصمیم میگیرند، جلسات سهامداران که شکنندگی شغلی شما را برنامهریزی میکنند، و سرورهایی که الگوریتمهایشان تعیین میکنند چه اطلاعاتی را دریافت کنید.
مشارکت دموکراتیک شما یک تئاتر است. تصمیمات واقعی پشت صحنه گرفته میشوند. اما وقتی درک کردید که رأی برای ناکافی بودن طراحی شده است، میتوانید از سرمایهگذاری امید در آن، که هرگز نمیتواند برآورده شود، دست بردارید. این نیست که رأی شما بیفایده است، بلکه تنها برای کاری که برایش طراحی شده، مفید است. شما نباید به سیستمی مشروعیت ببخشید که با یا بدون رضایت شما عمل میکند. درک این موضوع شکستگرایی نیست؛ بلکه آغاز هوشیاری سیاسی است.
سرمایهداری میخواهد شما باور کنید که دموکراسی بدون رأی معنایی ندارد. اما دموکراسی واقعی، توانایی تصمیمگیری دربارهٔ شرایط مادی زندگیتان است. این یعنی داشتن صدا در محل کارتان، کنترل منابع جامعهتان، و مشارکت در تصمیماتی که بر زندگی روزمرهٔ شما تأثیر میگذارند، نه فقط انتخاب مدیران سیستم. دموکراسیای که سرمایهداری میفروشد، نمایندگی است. دموکراسیای که ما به آن نیاز داریم، مستقیم، اقتصادی و روزمره است.

هر چه بیشتر رأی میدهید، قدرت کمتری دارید. زیرا هر رأی، این توهم را تقویت میکند که سیستم انتخاباتی کافی است. هر مشارکت، این روایت را تقویت میکند که اگر چیزی شکست خورد، به این دلیل است که شما بد انتخاب کردید، نه به این دلیل که سازوکار خراب است. سرمایهداری حق رأی شما را به زندان روانیتان تبدیل کرده است. شما احساس آزادی میکنید، چون میتوانید انتخاب کنید، هرچند که همهٔ گزینهها به یک مقصد ختم میشوند. پرسش واقعی این نیست که رأی بدهیم یا ندهیم، بلکه این است که چگونه قدرت واقعی را بسازیم در حالی که تئاتر انتخاباتی حواس تودهها را پرت میکند. چگونه ساختارهایی ایجاد کنیم که به اینکه چه کسی پیروز میشود، وابسته نباشند. چگونه بدون اجازه حاکمیت خود را اعمال کنیم.
آینده در بهبود دموکراسی نمایندگی نیست، بلکه در منسوخ کردن آن از طریق ساختن جایگزینهایی است که از آن فراتر میروند. بیدار شدن دردناک است. پذیرش اینکه سالها امیدتان را به مکانیزمی اختصاص دادهاید که برای خنثی کردن شما طراحی شده، ترکیبی از خشم و شرم ایجاد میکند که سیستم حساب میکند شما قادر به تحمل آن نیستید. به همین دلیل است که اکثر مردم ترجیح میدهند همچنان باور کنند. حفظ ایمان به رأی کمتر از پذیرش بزرگی فریب دردناک است. اما چیزی در درون شما از قبل میدانست که این قطعات به هم نمیخورند.
سرمایهداری واژهٔ دموکراسی را ربوده و آن را تهی کرده است، تا جایی که به یک رویهٔ اداری تبدیل شده است. بازیابی معنای آن مستلزم درک این است که قدرت در صندوقهای رأی گدایی نمیشود. بلکه در خیابانها، در محلهها، و در هر فضایی که مردم بدون اجازه سازماندهی میشوند، ساخته میشود. خستگی انتخاباتی شما ضعف نیست، بلکه خرد بدنی است. بدن شما بیفایدگی را زودتر از ذهن شما تشخیص میدهد. آن حس پوچی پس از رأی دادن، آن اطمینان درونی که هیچچیز تغییر نخواهد کرد، نشانههایی هستند که انسانیت شما در برابر برنامهریزی مقاومت میکند. شما برای بیحالی سیاسی خود به رواندرمانی نیاز ندارید. شما به فضاهایی نیاز دارید که عملتان در آنها پیامدهای واقعی داشته باشد.
آینده از طریق اصلاحات انتخاباتی یا نامزدهای صادق فرا نمیرسد. زمانی فرا میرسد که افراد کافی، از انتظار برای اعطای قدرت به خود دست بردارند و شروع به اعمال مستقیم آن کنند. زمانی که تعاونیها از شرکتهای بزرگ پیشی بگیرند. زمانی که مجامع محلی، اقتداری بیشتر از شوراهای شهر داشته باشند. زمانی که نافرمانی هماهنگ، حکومت کردن بدون اجماع واقعی را ناممکن سازد.
این متن قصد ندارد شما را متقاعد کند که رأی ندهید. بلکه به دنبال رها کردن شما از این باور است که رأی دادن کافی است. اگر تصمیم به رأی دادن دارید، آن را بدون توهم انجام دهید، مانند کسی که یک مالیات نمادین میپردازد در حالی که جایگزینهای واقعی را میسازد. اگر تصمیم به رأی ندادن دارید، این تصمیم نباید از روی پوچگرایی باشد، بلکه به این دلیل باشد که مشغول ساختن ساختارهای قدرت مردمی هستید. تاریخ را رأیدهندگان نمینویسند، بلکه کسانی مینویسند که سازماندهی میکنند. حقوقی که از آنها لذت میبرید، در صندوقهای رأی به دست نیامده، بلکه در اعتصابات، در سنگرها و در جنبشهایی به دست آمده که سعی در جرمانگاری آنها داشتند.
قدرت واقعی شما در انتخاب اینکه چه کسی بر شما حکومت کند نیست، بلکه در غیرقابل حکومت کردن ساختن فضاهایی است که در آن زندگی میکنید.
اگر این تحلیل با تجربهٔ شما همخوانی دارد، اگر خستگی خود را در این کلمات میشناسید، تنها نیستید. میلیونها نفر شهوداً میدانند که بازی دستکاری شده است، اما کلمهای برای بیان آن نمییابند. دانستن اینکه دیوانه نیستیم، اولین قدم برای سازماندهی است. دفعه بعد که آن صف رأیدهندگان را در زیر آفتاب دیدید، احساس برتری یا ترحم نکنید. شفافیت را احساس کنید. آنها افراد خوبی هستند که در یک سیستم بد گرفتار شدهاند. وظیفهٔ شما بیدار کردن آنها با سخنرانی نیست، بلکه ساختن جایگزینهایی چنان برتر است که آنها تئاتر انتخاباتی را با اعتقاد خود رها کنند.
سرمایهداری به شما باورانده بود که رأی شما دموکراسی است. اکنون حقیقت را میدانید. با این دانش چه خواهید کرد؟

