کایون کجمس
ترجمه مجله جنوب جهانی

در این متن، دو خط فکری عمده را که امروز در میان سازمان‌های انقلابی درباره‌ی امپریالیسم وجود دارد، تشریح خواهم کرد. هرچند درون هر یک از این دو خط، ظرافت‌ها و تفاوت‌هایی وجود دارد، اما در نهایت، همگی در یکی از این دو جبهه جای می‌گیرند.

این مسئله از اهمیت بالایی برخوردار است، نه تنها به این دلیل که جنبش کمونیستی را در سطح ملی و بین‌المللی دچار تفرقه کرده است، بلکه از آن رو که اساساً تعیین‌کننده‌ی جهت‌گیری خط عمل ما برای موفقیت در غلبه بر امپریالیسم است.

رویکرد جهانی و نقش جنبش‌های ضدامپریالیستی

آنچه در مقیاس جهانی مشاهده می‌کنیم، مبارزه‌ای است میان ملت‌های ستمگر و ستم‌دیده؛ یعنی میان کشورهای امپریالیستی و کشورهایی که در معرض سلطه‌ی امپریالیسم قرار گرفته‌اند. کشورهایی که توسعه‌شان به لحاظ تاریخی تابع منافع قدرت‌های امپریالیستی بوده است، به طور فزاینده‌ای در حال کسب استقلال اقتصادی و سیاسی هستند. هرچند کشورهای امپریالیستی برای مدتی توانسته‌اند این روند را مهار کنند، اما این وضع نمی‌تواند تا ابد ادامه یابد. این شرایط ایستا نیست. نیروهای طبقاتی که در پی توسعه هستند، همچنان به حیات و مبارزه‌ی خود ادامه می‌دهند.
این نیروهای مترقی تنها از طبقه‌ی کارگر در جنوب جهانی تشکیل نشده‌اند، بلکه بخش‌هایی از خرده‌بورژوازی و بورژوازی ملی در کشورهای تحت ستم را نیز در بر می‌گیرند. اصلی‌ترین حلقه‌ی زنجیره‌ی ستم در حال حاضر، امپریالیسم است. آنچه یک جنبش را مترقی می‌سازد، موضع‌گیری آن در مبارزه علیه این نظام است.

امپریالیسم را نمی‌توان صرفاً به مجموعه‌ای از داده‌های مجزا—برای مثال، میزان سرمایه‌ی صادراتی یک کشور—تقلیل داد. این یک رابطه‌ی کیفی اقتصادی و سیاسی است؛ رابطه‌ای انگلی که ارزش اضافی را از جنوب جهانی استخراج می‌کند تا به جیب کشورهای سرمایه‌دار سرازیر شود. هنگامی که کشورها شروع به خارج شدن از این رابطه می‌کنند، کل نظام امپریالیستی را تضعیف می‌سازند. با وجود اینکه این جنبش‌ها لزوماً سوسیالیستی نیستند، اما بستر را برای آینده‌ای سوسیالیستی فراهم می‌کنند. از این رو، ما در حزب کمونیست دانمارک، از تمامی تلاش‌های جنوب جهانی برای توسعه‌ی نیروهای تولیدی خود و تقویت سیاسی و اقتصادی در برابر امپریالیسم حمایت می‌کنیم.

ما اخباری مانند گسترش گروه بریکس+ را مثبت ارزیابی می‌کنیم. هرچند بریکس یک بلوک سوسیالیستی نیست، اما نقش مترقی‌ای را در بخشی از جهان ایفا می‌کند که به لحاظ تاریخی از توسعه‌ی اقتصادی که مشخصه‌ی غرب بوده، محروم مانده است. همان‌گونه که سرمایه‌داری در گذار اروپا از فئودالیسم و از طریق توسعه‌ی نیروهای تولیدی، نقشی مترقی ایفا کرد، توسعه‌ی اقتصادی—حتی در چارچوب‌های سرمایه‌دارانه—در جنوب جهانی نیز می‌تواند یک نیروی پیش‌برنده باشد.

البته این جنبش سرشار از تضادهاست. اما این تضادها ثانویه هستند و از تضاد اصلی، یعنی امپریالیسم، سرچشمه می‌گیرند.

ایران مثال خوبی در این زمینه است. در دهه‌ی ۱۹۵۰، بورژوازی ملی ایران در آرزوی ایفای نقش تاریخی خود از طریق توسعه‌ی اقتصاد ملی و به دست گرفتن کنترل صنایع کلیدی بود. ملی شدن صنعت نفت گامی مهم به سوی توسعه‌ی مستقل به شمار می‌آمد. اما امپریالیسم با سرنگون کردن رهبر منتخب ایران و روی کار آوردن یک پادشاه وابسته و مرتجع، این تلاش دموکراتیک را در هم کوبید.

با این حال، نیروهای طبقاتی در حال مبارزه برای استقلال باقی ماندند. به دلیل شرایط مادی آن زمان—به ویژه کوچک بودن اندازه‌ی پرولتاریا—خرده‌بورژوازی، به خصوص رهبران مذهبی، به نیروی پیش‌برنده‌ی مبارزه‌ی ضدامپریالیستی تبدیل شدند. این روند به انقلاب اسلامی منجر شد که با وجود تضادهایش، در اساس خود ضدامپریالیستی بود.

تنها پس از این انقلاب بود که ایران توانست مسیری مستقل برای توسعه دنبال کند. این کشور بخش‌های کلیدی مانند نفت و بانکداری را ملی کرد، از صنایع داخلی حمایت نمود، سیاست‌های حمایت‌گرایانه (پروتکشنیسم) را به کار گرفت و به طور قابل توجهی در علم و آموزش—به ویژه در رشته‌های فنی—سرمایه‌گذاری کرد. این سیاست‌ها به توسعه‌ی صنعتی در حوزه‌هایی مانند پتروشیمی، فولاد و تولید خودرو انجامید.

هرچند برخی جنبه‌های سیاست داخلی ایران ممکن است مرتجعانه قلمداد شوند، اما این کشور به عنوان یک کنشگر ضدامپریالیستی، نقشی مترقی ایفا می‌کند. دلیل اینکه انقلاب در ایران شکلی خلاف ایده‌آل‌های ما به خود گرفت، این بود که امپریالیسم انقلاب دموکراتیک و نیروهای چپ و دیگر نیروهای طبقاتی پیش‌برنده‌ی آن مبارزه را در هم شکست. قدرت‌های امپریالیستی سپس از پیامدهای اقدامات خود به عنوان توجیهی برای مداخلات آتی بهره می‌برند.

بنابراین، ما می‌گوییم که امپریالیسم اصلی‌ترین حلقه‌ی زنجیره‌ی ستم است؛ تضادی که وقتی به درستی درک و تحلیل شود، بررسی و پرداختن به سایر تضادها را ممکن می‌سازد. اگر این چشم‌انداز را از دست بدهیم، در معرض این خطر قرار می‌گیریم که دخالت‌های امپریالیستی را بر اساس ایده‌آل‌های ذهنی خود توجیه کنیم. در این صورت، به جای ابراز همبستگی صادقانه با کشورهای مورد تجاوز امپریالیستی که معیارهای ما را ندارند، به همدست یا بی‌تفاوت در برابر این تجاوزها تبدیل می‌شویم.

درک ما از امپریالیسم به عنوان یک نظام: روابط اقتصادی و استثمار
به جای ارائه‌ی فهرستی از اقلامی که امپریالیسم را تعریف می‌کنند، ما معتقدیم که تبیین کارکرد امپریالیسم از اهمیت بیشتری برخوردار است.
امپریالیسم به عنوان یک رابطه‌ی اقتصادی تعریف می‌شود که در آن سرمایه‌ی مالی از مرکز امپریالیستی به کشورهای سراسر جنوب جهانی صادر می‌شود—نه برای توسعه‌ی آنها، بلکه برای استثمارشان. کشورهای ستمگر سرمایه را صادر، ارزش را استخراج و وابستگی را حفظ می‌کنند. این رابطه دو قطب را در نظام سرمایه‌داری جهانی ایجاد و پایدار نگه می‌دارد. همان‌گونه که سرمایه‌داری نمی‌تواند بدون تضاد میان کارگر و سرمایه‌دار وجود داشته باشد، امپریالیسم نیز نمی‌تواند بدون تضاد میان ملت‌های ستمگر و ستم‌دیده کار کند.

در دوران استعمار، توانمندی‌های تولیدی کشورهای مستعمره نه تنها نادیده گرفته شد، بلکه عامدانه تخریب گردید. هندوستان نمونه‌ای گویا در این زمینه است. در سال ۱۷۵۰، هندوستان تقریباً ۲۴.۵ درصد از تولیدات صنعتی جهان را به خود اختصاص می‌داد. در سال ۱۸۸۰، تحت سلطه‌ی استعماری بریتانیا، این رقم به زیر ۳ درصد سقوط کرد.

همین الگو در سایر نقاط جنوب جهانی نیز تکرار شد. در قاره‌ی آمریکا، امپراتوری‌های استعماری اسپانیا و پرتغال در قرون ۱۶ تا ۱۸، عامدانه صنعت بومی را ممنوع کردند. مستعمرات از نظر قانونی اغلب از تولید کالاهایی که می‌توانستند با تولیدات مرکز رقابت کنند—مانند منسوجات، شراب یا محصولات آهنی—بازداشته می‌شدند. بریتانیایی‌ها نیز همین کار را انجام دادند: بریتانیا عامدانه از توسعه‌ی صنعتی مستعمرات خود در آمریکای شمالی جلوگیری کرد و تولید مستقیم فناوری‌های پیشرفته را تا زمان انقلاب ۱۳ مستعمره ممنوع نمود.

این نظام مرکانتیلیستی مستعمرات را مجبور به تخصص در استخراج مواد خام و تولیدات کشاورزی می‌کرد—شکر در کارائیب، نقره در پرو و پنبه در جنوب ایالات متحده—در حالی که محصولات تولیدی را از اروپا وارد می‌کردند. نتیجه، وابستگی ساختاری و توسعه‌نیافتگی بود؛ میراثی که حتی پس از پایان استعمار کلاسیک نیز ادامه یافت.

با ظهور امپریالیسم—یعنی ادغام سرمایه‌ی صنعتی و مالی که دومی بر آن مسلط است—کنترل مستقیم استعماری با ابزارهای غیرمستقیم‌تری جایگزین شد. قدرت‌های امپریالیستی از طریق وام‌ها، سرمایه‌گذاری در زیرساخت‌ها، نابرابری‌های تجاری و کنترل شرکتی، توانستند بدون اشغال نظامی، ارزش اضافی را استخراج کنند.

قوام نکرومه (انقلابی غنایی) این فرآیند را به وضوح تشریح کرد. او اشاره کرد که چگونه منابع آفریقا «به نفع منافع خارجی» مورد استفاده قرار می‌گیرند. در دهه‌ی ۱۹۵۰، قاره‌ی آفریقا مقادیر عظیمی از مواد معدنی—طلا، الماس و بسیاری دیگر—را برای بریتانیا فراهم می‌کرد. اما همان‌طور که نکرومه اشاره کرد:
«در هیچ یک از کشورهای جدید آفریقایی، حتی یک صنعت یکپارچه که بر اساس یکی از همین منابع استوار باشد، وجود ندارد.»
آفریقا در یک اقتصاد مبتنی بر صادرات مواد خام و واردات محصولات تولیدی گرفتار ماند؛ وابستگی‌ای که همچنان ادامه دارد. ثروت شمال از طریق استثمار جنوب ایجاد شد و اقتصاد آفریقا را بدون امکان صنعتی شدن رها کرد.
این، هسته‌ی مبارزه‌ی جهانی تحت امپریالیسم است: مبارزه‌ای میان نیروهایی که مانع توسعه می‌شوند و نیروهایی که برای بقا باید توسعه یابند.
ما امپریالیسم را یک رابطه‌ی صرفاً کمی در نظر نمی‌گیریم—که در آن میزان سرمایه‌ی صادراتی یک کشور، به تنهایی ماهیت آن را تعیین کند. ما رویکردی کیفی در پیش می‌گیریم. آنچه اهمیت دارد، نحوه‌ی به‌کارگیری سرمایه است: اینکه آیا توانایی‌های تولیدی کشورهای جنوب جهانی را توسعه می‌دهد یا نابود می‌کند.

بار دیگر، نکرومه این نکته را روشن می‌سازد:
«نتیجه‌ی استعمار نو این است که سرمایه‌ی خارجی به جای توسعه‌ی بخش‌های کمتر توسعه‌یافته‌ی جهان، برای استثمار آنها به کار می‌رود. سرمایه‌گذاری تحت استعمار نو، فاصله‌ی میان کشورهای ثروتمند و فقیر جهان را افزایش می‌دهد، نه کاهش.»
او بر یک جنبه‌ی مهم تأکید می‌کند: مبارزه بر سر رد کردن تمام سرمایه‌های خارجی نیست، بلکه بر سر جلوگیری از استفاده‌ی آن سرمایه برای استخراج و سلطه است.

«در حالی که سرمایه‌گذاری خصوصی خارجی باید ترویج شود، این سرمایه‌گذاری باید به دقت تنظیم شود تا به سمت بخش‌های مهم در حال رشد هدایت شود، بدون اینکه کنترل این بخش‌ها به منافع خارجی واگذار گردد. در اینجا نیز، نیاز به برنامه‌ریزی یکپارچه را مشاهده می‌کنیم.»
این جوهره‌ی استراتژی ضدامپریالیستی در عصر ماست: نه خودکفایی مطلق (اوتارکی)، بلکه کنترل—کنترل بر منابع، بر سرمایه‌گذاری‌ها و بر جهت‌گیری توسعه. بدون این کنترل، استقلال صرفاً یک امر صوری باقی خواهد ماند.

انحصارات و سرمایه‌ی مالی برای حفظ سودهای کلان خود به توسعه‌ی نابرابر نیاز دارند—از طریق استثمار نیروی کار ارزان، بازارهای ضعیف و اقتصادهای پیرامونی، و از طریق تقویت همین توسعه‌ی نابرابر.
در نتیجه، ما در حزب کمونیست دانمارک، تضاد میان ملت‌های ستمگر و ستم‌دیده را برای امپریالیسم اساسی می‌دانیم و سازوکارهایی را که این رابطه را می‌سازند و پایدار نگه می‌دارند، محور اصلی حیات امپریالیسم می‌بینیم.

برای ما، همان‌طور که لنین گفت، از اهمیت بالایی برخوردار است که «تمایز روشنی میان ملت‌های ستم‌دیده، وابسته و تحت سلطه با ملت‌های ستمگر، استثمارگر و حاکم قائل شویم تا در مقابل دروغ‌های دموکراتیک-بورژوایی ایستادگی کنیم که بردگی استعماری و مالی اکثریت عظیم جمعیت جهان توسط اقلیتی کوچک از ثروتمندترین کشورهای سرمایه‌دار پیشرفته را نادیده می‌گیرد، ویژگی‌ای که مشخصه‌ی عصر سرمایه‌ی مالی و امپریالیسم است.»

تفسیر ما بر تحلیل کمی صادرات سرمایه برای تعریف امپریالیست بودن یا نبودن یک کشور استوار نیست، و همچنین بر یک رویکرد متافیزیکی که در آن یک ملت، صرفاً به دلیل وجود در یک نظام جهانی امپریالیستی و واکنش در درون آن، به طور خودکار به امپریالیست تبدیل می‌شود، بنا نشده است. چنین رویکردی مانع از درک عملکرد واقعی جنبه‌های مختلف تضاد می‌شود و فرد را در سطح یا ظاهر امور گرفتار می‌سازد.

شناخت کیفی در برابر تحلیل سطحی

دو موجود را تصور کنید: یک کرم خاکی و یک زالو. در نگاه اول، شبیه به هم هستند. هر دو بدنی نرم و بندبند دارند و در محیطی مرطوب زندگی می‌کنند. به روش‌های مشابهی حرکت می‌کنند و ویژگی‌های زیست‌شناختی مشترکی دارند. اما کارکرد آنها—آنچه انجام می‌دهند—تفاوت اساسی را آشکار می‌سازد: کرم خاکی خاک را زیر و رو می‌کند، هوا را به آن می‌رساند و به محیط زیستی سالم کمک می‌کند. اساساً بی‌ضرر است و حتی مفید. کارکرد زالو مکیدن خون دیگران و تغذیه از آنها برای بقا است. زالو یک انگل است. شباهت‌های ظاهری آنها، تفاوت کیفی در نقش و رابطه‌ی آنها را پنهان می‌کند. شما نمی‌توانید صرفاً با مشاهده‌ی آنها، ماهیتشان را درک کنید؛ بلکه باید عملکرد و رابطه‌ی آنها با دیگران را بررسی کنید.

به عنوان مثال: وقتی روسیه سرمایه را برای ساخت زیرساخت‌هایی مانند نیروگاه‌های هسته‌ای در نیجر صادر می‌کند که برای خودکفایی و صنعتی شدن این کشور ضروری است—شرطی برای استقلال اقتصادی—این اقدام از نظر کیفی با زمانی که فرانسه سرمایه را به نیجر صادر می‌کند تا اورانیوم را استخراج کرده و به فرانسه بازگرداند، کاملاً متفاوت است.
سرمایه‌ی نوع اول، نیروهای تولیدی کشورهای جنوب جهانی را توسعه می‌دهد و برق فراهم می‌کند، در حالی که نوع دوم سرمایه، کشوری را با ۸۰ درصد جمعیت بدون دسترسی به انرژی رها می‌کند—در حالی که ۳۰ درصد از مصرف اورانیوم فرانسه از آنجا تأمین می‌شود.

یکی سودمند است و دیگری انگلی. اگر کرم‌های خاکی را با زالوها اشتباه بگیریم و تلاش کنیم هر دو را ریشه‌کن کنیم، خاک خود را فرسوده کرده و مانع از رشد آن می‌شویم.

به همین دلیل، حزب کمونیست دانمارک هیچ شرط اخلاقی یا ایدئولوژیکی بر این مبارزه‌ی اقتصادی تحمیل نمی‌کند. و برای ما:

«تضاد اصلی ژئوپلیتیکی در حال حاضر میان نیروهایی است که می‌خواهند هژمونی بلوک امپریالیستی فراآتلانتیک را حفظ کنند، و نیروهایی که به دنبال نظمی جهانی چندقطبی هستند. دگرگونی‌های بزرگ در نظام جهانی امپریالیستی و ظهور قطب‌های متعدد می‌تواند راه را برای اتحادهای جدیدی هموار سازد که بتوانند از تضادهای نظام امپریالیستی بهره‌برداری کنند.»

خط فکری دیگر: نظریه هرم و مشکلات آن

در رویکرد دیگر به امپریالیسم، تمامی کشورها امپریالیست محسوب می‌شوند. استدلال این نظریه آن است که تمامی کشورها سرمایه‌دار و در چارچوب نظام جهانی امپریالیستی فعالیت می‌کنند. این نظریه به جای بررسی روابط کیفی میان ملت‌های ستمگر و ستم‌دیده، تنها به تفاوت‌های کمی میان ملت‌هایی می‌پردازد که از نظر کیفی یکسان هستند؛ این تفاوت‌ها از طریق جایگاه یک کشور در «هرم امپریالیستی» نمایان می‌شود.
این نظریه‌ی «هرم امپریالیستی» چگونه با اصول مارکسیسم-لنینیسم همخوانی دارد؟ این نظریه تفاوت بنیادین میان ملت ستمگر و ملت ستم‌دیده را ناچیز می‌شمارد یا آشکارا انکار می‌کند. مدافعان آن ادعا می‌کنند که از آنجایی که سرمایه‌داری انحصاری به یک پدیده‌ی جهانی تبدیل شده، تمامی کشورهای سرمایه‌دار—از قدرتمندترین تا نسبتاً کوچک و وابسته—ویژگی‌های اساسی امپریالیستی مشابهی دارند، اما در سطوح متفاوت.

طرفداران این نظریه، این ایده را که امپریالیسم را می‌توان به تعداد محدودی از کشورها نسبت داد، رد می‌کنند. آنها استدلال می‌کنند که تمامی ملت‌های سرمایه‌دار، فارغ از اندازه یا قدرت اقتصادی، فعالانه در نظام امپریالیستی مشارکت دارند. بر اساس این تفسیر، اشاره‌ی لنین به «یک مشت دولت [که] اکثریت بزرگ را غارت می‌کنند» نه یک تقسیم‌بندی سخت و محکم میان ملت‌های امپریالیست و ستم‌دیده، بلکه توصیفی ساده از سلسله‌مراتبی در قدرت جهانی است، که در آن حتی کشورهای سرمایه‌دار ضعیف نیز منافع امپریالیستی (هرچند محدود) خود را دارند و از نظام امپریالیستی بهره‌مند می‌شوند.

این مدافعان خاطرنشان می‌کنند که بورژوازی در کشورهای سرمایه‌دار کوچک نیز در کشورهای همسایه سرمایه‌گذاری می‌کند، از مداخلات خارجی حمایت می‌نماید و برای افزایش نفوذ منطقه‌ای خود با قدرت‌های امپریالیست مسلط متحد می‌شود. بنابراین، این کشورها به عنوان بخش کاملاً یکپارچه‌ی نظام امپریالیستی در نظر گرفته می‌شوند.

نظریه‌ی هرم امپریالیستی از نظر تئوریک کجا شکست می‌خورد؟

نظریه‌ی هرم در درک خود از امپریالیسم اساساً به این دلیل شکست می‌خورد که روش دیالکتیکی مارکسیسم را به کار نمی‌گیرد، بلکه به رویکردی متافیزیکی و ایستا به جهان روی می‌آورد. این نظریه، امپریالیسم را پدیده‌ای مجزا—جدا از نقطه‌ی مقابلش، یعنی ملت‌های ستم‌دیده—در نظر می‌گیرد و در نتیجه، رابطه‌ی دیالکتیکی ضروری برای درک حرکت در نظام جهانی را از دست می‌دهد. این تحلیلی است فاقد زمینه، فاقد ارتباط و فاقد رابطه.

با جدا کردن امپریالیسم به عنوان ویژگی‌ای که می‌توان آن را در سطوح مختلف در تمامی ملت‌های سرمایه‌دار یافت، این نظریه خود را از توانایی تحلیل آن به عنوان یک رابطه‌ی مشخص تاریخی و اجتماعی میان دو قطب—استثمارگر و استثمارشونده—محروم می‌کند. نتیجه، درکی انتزاعی و ثابت است که در آن امپریالیسم به جای اینکه تجلی زنده‌ی یک رابطه در حال حرکت مداوم باشد، به برچسبی فنی برای هر دولتی تبدیل می‌شود.

این ایراد اول، ما را مستقیماً به ایراد بعدی سوق می‌دهد: از آنجایی که نظریه‌ی هرم تضاد درونی رابطه را درک نمی‌کند، توسعه‌ی امپریالیسم را نیز نمی‌بیند. برای این نظریه، فرآیندی که در آن کمیّت به کیفیت تبدیل می‌شود وجود ندارد. تنها تفاوت‌های کمی میان دولت‌ها—کنشگران امپریالیست قدرتمند و ضعیف—وجود دارد، اما بدون جهش، بدون گسست، بدون تحول. این دیدگاهی به جهان است که تغییر را با جابه‌جایی در همان مکان اشتباه می‌گیرد.

این نظریه در نهایت به یک درک دَوَران‌گونه از توسعه تبدیل می‌شود: جهان به جلو حرکت نمی‌کند، بلکه در دایره‌ای می‌چرخد. هر دولت به موقعیتی دیگر در یک سلسله‌مراتب ثابت تبدیل می‌شود و هر حرکتی به عنوان تغییری در چارچوب این هرم در نظر گرفته می‌شود—هرگز به عنوان یک گذار از وضعیتی کیفی پایین‌تر به وضعیتی بالاتر. توسعه به تکرار تقلیل می‌یابد. اما دیالکتیک مارکسیستی به ما می‌آموزد که توسعه، پیشرفت است؛ گذاری از ساده به پیچیده، از کهنه به نو. به ما می‌آموزد که آنچه در حال نابودی است را ببینیم—و همچنین آنچه در شرف تولد است را نیز.
هرم این ظهور را انکار می‌کند، زیرا خود تضاد را انکار می‌نماید. و بدون به رسمیت شناختن تضاد درونی—میان کهنه و نو، میان زوال و ظهور—نمی‌توان جهت حرکت را درک کرد و در نتیجه نمی‌توان در آن عمل نمود. این رویکرد نه تنها از نظر تئوریک اشتباه است، بلکه از نظر سیاسی نیز فلج‌کننده است.

جایی که دیالکتیک، امپریالیسم را به عنوان یک نظام با تنش‌های درونی‌اش می‌بیند که در آن نو از طریق مبارزه از دل کهنه بیرون می‌آید، نظریه‌ی هرم تنها نظامی از رقابت‌کنندگان را مشاهده می‌کند که همگی بخشی از یک کل یکسان هستند و هیچ چیز اساسی‌ای نمی‌تواند تغییر کند. این نظریه «مبارزه‌ی اضداد» را که لنین بیان کرد، انکار می‌کند. این نظریه تحولی را که از طریق گسست و تضاد رخ می‌دهد، نفی می‌کند—نه به صورت هماهنگ، بلکه از طریق آشکار ساختن آنچه که به صورت ذاتی در چیزها وجود دارد.
در نهایت، نظریه‌ی هرم، امپریالیسم را به چیزی سطحی و بی‌عمق، به تصویری بدون پویایی، و به ساختاری بدون تاریخ تقلیل می‌دهد. این رویکرد، نقطه‌ی مقابل روش مارکسیستی است که از ما می‌خواهد به درون تضادهای درونی چیزها نفوذ کنیم و آنها را در تمامیت، حرکت و تضادشان در نظر بگیریم.

به جای اینکه درک کنیم هر پدیده حاوی هر دو جنبه‌ی منفی و مثبت است که مبارزه‌ی متقابلشان توسعه‌ی آن را پیش می‌برد—و اینکه تمامی پدیده‌ها باید در شرایط، زمان و مکان مشخص خود درک شوند—این رویکرد با جهان به صورت متافیزیکی برابر رفتار می‌کند، صرفاً به این دلیل که در جهان وجود دارد. امپریالیسم به یک «شیء فی‌نفسه» تبدیل می‌شود، یک انتزاعِ جدا از حرکت، تضاد و واقعیت عینی. همان‌طور که لنین بیان کرد:

«توسعه، ‘مبارزه‌ی’ اضداد است. دو مفهوم (یا دو مفهوم ممکن؟ یا دو مفهوم قابل مشاهده از نظر تاریخی؟) اصلی توسعه (تکامل) عبارتند از: توسعه به مثابه‌ی افزایش و کاهش، به مثابه‌ی تکرار؛ و توسعه به مثابه‌ی وحدت اضداد (تجزیه‌ی یک وحدت به دو ضد متقابلاً انحصاری و رابطه‌ی متقابل آنها). در مفهوم اول حرکت، خود-حرکت، نیروی محرک آن و منبع آن در سایه باقی می‌ماند (یا منبع بیرونی می‌شود—خدا، سوژه، و غیره). در مفهوم دوم، توجه دقیقاً به شناخت منبع ‘خود-حرکت’ معطوف می‌شود. تنها مفهوم دوم به ما کلید ‘خود-حرکت’ در هر موجودی را می‌دهد؛ تنها این مفهوم به ما کلید ‘جهش‌ها’، ‘گسست در پیوستگی’، ‘تبدیل به ضد’، نابودی کهنه و ظهور نو را می‌دهد.»

وقتی متافیزیک جای دیالکتیک را می‌گیرد: یک بن‌بست

نتیجه‌ی عملی این رویکرد، در بهترین حالت، بی‌تفاوتی و انفعال است—و در بدترین حالت، ارتجاع آشکار. این رویکرد، مسئله‌ی همبستگی با ملت‌هایی که حق تعیین سرنوشت دارند را ناممکن جلوه می‌دهد، زیرا به زعم آن، ملت‌های وابسته و ستم‌دیده در واقع وجود ندارند، یا چون ملت‌های ستم‌دیده با یکی از قدرت‌های امپریالیستی متعدد متحد شده‌اند، نمی‌توان به آنها حمایت انتقادی ارائه کرد. طبق این منطق، حمایت از یک کشور در جنوب جهانی در مبارزه‌اش برای تعیین سرنوشت، معادل حمایت از یک قدرت امپریالیست یا یک دست‌نشانده‌ی امپریالیسم خواهد بود.

مداخلات امپریالیستی غرب در جنوب جهانی، مانند آنچه در لیبی یا عراق رخ داد، به عنوان صرفاً درگیری‌های «بین‌امپریالیستی» توصیف می‌شوند. و از آنجایی که این نبرد ظاهراً میان «ملت‌های امپریالیست» است، تنها خط مشی درست، پیاده کردن «شکست‌گرایی انقلابی» توسط کارگران خواهد بود.
این دیدگاه، کشورهای جنوب جهانی را از امکان انجام یک جنگ رهایی‌بخش عادلانه یا پاسخ مشروع به انقلاب‌های رنگی محروم می‌سازد، چرا که همه چیز صرفاً به دو اردوگاه امپریالیستی تقلیل می‌یابد—و در نتیجه باید محکوم شود. نتیجه این است که همه‌چیز به صورت منفعلانه محکوم می‌شود، در حالی که کشورهای ما روایت قابل قبول برای طبقه‌ی امپریالیست حاکم را بسط می‌دهند—اینکه مبارزات ملی علیه امپریالیسم در جنوب جهانی غیرقابل قبول و ارتجاعی هستند.

با این رویکرد ناقص، وقتی بورکینافاسو، مالی و نیجر امپریالیست‌های فرانسوی را از کشورهای خود بیرون رانده و برای تشکیل یک فدراسیون—معروف به ائتلاف کشورهای ساحل—قراردادی تاریخی امضا می‌کنند تا راه را برای توسعه‌ی مستقل و مبارزه با امپریالیسم هموار سازند، فرد به محکوم کردن مبارزه‌ی عینی علیه امپریالیسم به عنوان خود امپریالیسم می‌رسد. این کار با برچسب زدن به آنها به عنوان یک بلوک امپریالیستی «مستقل»، یا دست‌نشانده‌ی یکی از مراکز قدرت امپریالیستی موجود انجام می‌شود.

نتیجه‌گیری: وضوح در مبارزه علیه امپریالیسم

این موضع با اصول اساسی مارکسیسم-لنینیسم ناسازگار است، همان‌طور که در این نقل قول از لنین تأکید شده:
«امپریالیسم دورانی است که در آن ملت‌های جهان به طور فزاینده‌ای توسط یک مشت قدرت ‘بزرگ’ مورد ستم قرار میگیرند؛ بنابراین، مبارزه با آن از طریق یک انقلاب سوسیالیستی بین‌المللی علیه امپریالیسم، بدون به رسمیت شناختن حق تعیین سرنوشت ملت‌ها… ناممکن است. حتی در حال حاضر، اگر جنگی میان ملت‌های ستم‌دیده و قدرت‌های بزرگ ستمگر در اروپای شرقی یا در مستعمرات درگیرد، همبستگی سوسیالیست‌ها به طور کامل در کنار ستم‌دیدگان خواهد بود.»

اگر مبارزه با امپریالیسم بدون به رسمیت شناختن حق تعیین سرنوشت یک ملت—بدون به رسمیت شناختن حق کشورهای ستم‌دیده برای شکل دادن به مسیر توسعه‌ی خود، آزاد از رابطه‌ی انگلی که آنها را در وضعیت توسعه‌نیافتگی نگه داشته است—ناممکن باشد، آنگاه نظریه‌ی هرم امپریالیستی و سایر نظریه‌هایی که از نظر منطقی به چارچوب مشابهی ختم می‌شوند، تنها می‌توانند به عنوان ابزارهای نظری برای خلع سلاح مقاومت در برابر امپریالیسم عمل کنند، و آن را نسبت به شرایطی که نظام امپریالیستی را حفظ و تقویت می‌کنند، نابینا سازند.

در زمانی که نظام امپریالیستی به نقطه‌ی فروپاشی رانده می‌شود—زمانی که اشکال جدیدی از مقاومت سیاسی، اقتصادی و نظامی در جنوب جهانی در حال ظهور هستند و فشار عظیمی بر گروه کوچک قدرت‌های امپریالیستی وارد می‌کنند—و هنگامی که مردم در مرکز امپریالیست به دلیل هول و هراس یک نسل‌کشی در حال پخش زنده یا به دلیل بدتر شدن سریع شرایط مادی ناشی از تضعیف کنترل قدرت‌های امپریالیستی بر جنوب جهانی و نیاز آنها به کسب سودهای فزاینده، شروع به بیدار شدن از یک دوره‌ی بی‌عملی کرده‌اند—بدترین کاری که احزاب و سازمان‌های انقلابی می‌توانند انجام دهند، گمراه کردن این مبارزه با متافیزیک یا ایدئالیسم است.
آنچه باید انجام دهیم، درک و تحلیل پدیده‌ها از یک چارچوب دیالکتیکی است—بررسی نیروهای متضادی که کل را تشکیل داده و تقویت می‌کنند. ما باید بفهمیم که «توسعه، مبارزه‌ی اضداد است»، که تضادها از نیروهای متقابلاً انحصاری در حال مبارزه تشکیل شده‌اند، و اینکه دقیقاً همین تضاد است که تغییر را به جلو می‌راند و نو را تولید می‌کند. ما باید پدیده‌ها را نه به صورت مجزا، بلکه به صورت ارگانیکی مرتبط، وابسته و تعیین‌شده نسبت به یکدیگر در نظر بگیریم.

به این ترتیب، می‌توانیم یک خط مشی عملی را تدوین کنیم—خطی که واقعاً کهنه را تهدید می‌کند و به صورت فعال از ظهور نو حمایت می‌نماید.