کوبا، ونزوئلا و نیکاراگوئه: سهگانهٔ شورشی آمریکای ما –
منطقهای در معرض دید امپریالیسم رو به زوال. تأملاتی برای فعالان انقلابی.
پائولا کلاچکو
ترجمه حمید علوی برای مجله جنوب جهانی

زمانی که هیئتمدیرهٔ مشترک نظام سرمایهداری، تجربیات ملیای را که علیه سلطهٔ آن مبارزه کردهاند، بعنوان دشمن تلقی کرده و آنها را دیکتاتوری میخواند، لازم است توجه ویژهای به آنها داشت. اگر قدرت رو به زوال امپریالیستی، که دیکتاتوریهای مدنی-نظامی نسلکش قرن بیستم را در آمریکای لاتین تأمین مالی، هماهنگ و فرماندهی کرده است (با توجه به رقابتهای ژئوپلیتیکی که چین کانون اصلی آن بهعنوان قطب نوظهور قدرت فناورانه، صنعتی و تجاری است)، امروز روندهایی را که از دل انقلابها (با انواع و شرایط متفاوت) برخاستهاند، «دیکتاتوری» میخواند، پس بجاست که حداقل فعالان و حامیان مردمی به این مسئله شک کرده و از خود بپرسند چرا؟
اگر دولتها و ابزارهای سیاسی و رسانهای راستگرا یا نوفاشیست که در اشکالِ هرچه کمتر دموکراتیک، ادامهٔ دیکتاتوری سرمایه هستند، بیقیدوشرط با این موضع امپریالیستی برای حملهٔ سازمانیافته به کوبا، ونزوئلا و نیکاراگوئه همسو میشوند، وقت آن رسیده است که تردید کنیم. اگر منافعی که در این دولتها بیان میشود، همانهایی هستند که چهار دهه پیش با استفاده از تروریسم دولتی، گروههای بزرگ اقتصادی محلی را تقویت کردند و شرایط را برای بازسازی سلطهٔ خود در سرزمین گستردهٔ آمریکای ما فراهم آوردند، که در آن زمان شاهد تجربیات و جرقههای انقلابی بود، پس زمان آن است که بفهمیم مردم و دولتهای مستقل این سهگانهٔ شورشی چه کارهای خوبی انجام میدهند که باعث دشمنی دشمنان همهٔ مردم جهان شده است.
دولتهای کنونی و اقلیت راستگرا در منطقه، مانند خاویر میلی در آرژانتین، دانیل نوبوآ در اکوادور، دینا بولوارتهٔ [حکومت] دفاکتو در پرو، سانتیاگو پنیا در پاراگوئه، خوزه مولینو در پاناما و چند نفر دیگر، ادامهٔ راه همکاران خود، ژائیر بولسونارو از برزیل، گیرمو لاسو از اکوادور، ایوان دوکه و آلوارو اوریبه از کلمبیا، سباستین پینیرا در شیلی و مائوریسیو ماکری در آرژانتین را پیش گرفتهاند. اینها برخی از برجستهترین نمونههایی هستند که بهعنوان سخنگو و کارمند دولت ایالات متحده عمل کرده و میکنند. آنها دستورات واشنگتن را در سازمان کشورهای آمریکایی (OAS) یا همان «وزارت مستعمرات ایالات متحده»، همانگونه که فیدل کاسترو و رائول روآ، وزیر امور خارجهاش، بهصراحت در سال ۱۹۶۲ تعریف کردند، اجرا کردند. این دستورات که از طریق لوئیس آلماگرو، دبیرکل این سازمان، که همیشه نفوذی یا تغییر موضع داده بود، ابلاغ میشدند، با هدف ضربهزدن اقتصادی و سیاسی به این سه تجربهٔ مستقل طراحی شده بودند؛ تجربیاتی که بهصورت مستقل تصمیم به جدایی از «وزارت مستعمرات» گرفتند.
کوبا سه سال پس از پیروزی انقلاب، در سال ۱۹۶۲، از OAS اخراج شد؛ به این دلیل که ادعا میکردند «عضویت هر عضوی از سازمان کشورهای آمریکایی در مارکسیسم-لنینیسم با نظام بینالمللی آمریکا ناسازگار است.» دههها بعد، پس از دوران مککارتیسم، دیکتاتوریها و عملیات کاندور که OAS منفعلانه آنها را نظاره میکرد، دیگر نمیتوانند همین استدلال را برای توجیه حملات سازمانیافتهٔ خود علیه ونزوئلا و نیکاراگوئه به کار ببرند، بلکه آنها را با واژههای فریبنده پوشانده و معنای واقعی کلمهٔ دموکراسی را تحریف میکنند. اگرچه این دو کشور دارای یک نظام سیاسی شامل نهادهای دموکراسی کلاسیک غربی هستند که در آن انتخابات با رقابت احزاب مختلف و تفکیک قوا برگزار میشود، اما آنها تجربیات دموکراتیک خود را با مشارکت گسترده و نقشآفرینی مردمی تعمیق بخشیدهاند. در عرصهٔ اقتصادی، آنها یک مدل چندگانه و ترکیبی را با نقش اصلی، کارآفرینانه و برنامهریزیشدهٔ دولت، و البته با حضور پررنگ سرمایهٔ خصوصی مطرح میکنند. مشکل این است که از نظر نیازهای امپریالیستی که در OAS مدیریت میشود، این مدلها کارساز نیستند. برای آنها، «دموکراسی» به معنای پلوتوکراسی (حکومت ثروتمندان) است و باید حکومت نمایندگان سرمایه باشد، نه حکومت مردم.
در سال ۲۰۰۹، در اوج دور اول چرخهٔ پیشرو در آمریکای ما، بحث بر سر ضرورت بازگشت کوبا به OAS در جریان بود که انقلاب کوبا با شفافیت و هوشمندی بالا، آن را بهکلی رد کرد؛ زیرا آن را یکی از اصلیترین ابزارهای سیاسی-حقوقی ایالات متحده برای کنترل سلطهطلبانه بر نیمکرهٔ غربی میدانست. ونزوئلا نیز در سال ۲۰۱۷، سالی که حملات شدیدی را متحمل شد، درخواست خروج داد و نیکاراگوئه در سال ۲۰۱۹، یک سال پس از تلاش برای ایجاد جنگ داخلی، که در هر دو مورد OAS و دبیرکل آن نقشی فعال داشتند (همچنین در سال ۲۰۱۹، OAS و لوئیس آلماگرو فعالانه در سازماندهی کودتا علیه اوو مورالس در بولیوی مشارکت داشتند). خروج هر دو کشور دو سال پس از هر درخواست محقق شد. اگرچه بهطرز مضحکی در این دوران که مضحک بودن عادی شده است، در OAS، نمایندهٔ «دولت گوایدو» – که توسط واشنگتن بهعنوان رئیسجمهور موقت تعیین شده و خود با یک بلندگو در یک میدان، خود را رئیسجمهور اعلام کرده بود – از سال ۲۰۱۹ تا پایان ۲۰۲۲ بهعنوان نمایندهٔ ونزوئلا حضور داشت. تحت هماهنگی این سازمان، رؤسای جمهور یا رؤسای جمهور پیشین نوفاشیست و راست افراطی که در بالا ذکر شدند، خود را به اشکال مختلف حملات برای تلاش به منظور برکناری این دولتهای مردمی آماده کردند.
اما، و بدتر از آن، تنها این افراد و شرکتهای رسانهای نبودند که بهطور سازمانیافته به این سه ملت مستقل حمله کردند، ملتهایی که ترامپ در دورهٔ اول ریاست جمهوری خود آنها را «ترویکای شرارت» یا «محور شرارت» نامید، بلکه سخنگویان سوسیالدموکراسی نیز خود را برای تلاش به منظور بیاعتبار کردن آنها آماده کردند. این مسئله از آن جهت اهمیت بیشتری دارد که با منابع مالی فراوان از بنیادهای اروپایی و آمریکایی، مانند آژانس بینالمللی توسعه ایالات متحده (USAID) یا بنیاد ملی برای دموکراسی (NED)، که اخیراً بودجهشان کاهش یافته است، و با استفاده از زبانی «پیشرو» در جنبههای دیگر، موفق میشوند سردرگمی و تحریف را در صفوف فعالان، مبارزان مردمی یا بهطور ساده، در میان مردم ایجاد کنند.
اجازه دهید ببینیم حملات به سهگانهٔ شورشی آمریکای ما چگونه هماهنگ میشود. باید گفت این حملات بهویژه و بهطور سازمانیافته علیه ونزوئلا تشدید شد، شاید به این دلیل که ونزوئلا لوکوموتیوی بود که چرخهٔ پیشرو قرن بیستویکم را به حرکت درآورد و بزرگترین ذخایر نفتی جهان را داشت؛ اما کوبا دهههاست در عرفان و عشق انقلابی استوارتر شده و نفت ندارد؛ و نیکاراگوئه نیز استراتژی انزوای بیشتری را برای جلوگیری از حملات سازمانیافتهٔ شدید اتخاذ کرده است. البته این به این معنا نیست که این دو کشور اخیر هدف تلاشهای شدید برای نابودی قرار نگرفتهاند، بلکه آنها در تیتر همهٔ روزنامهها نیستند و مانند ونزوئلا، که بهطور مداوم در کانون توجه است، برای سیاست داخلی تمام غرب استفاده نمیشوند.
از آنجا که در «دولت پنهان» ایالات متحده تصمیم قاطعی برای حملهٔ سازمانیافته، فراگیر و مستمر به انقلاب بولیواری وجود دارد، ما هر لحظه در مورد ونزوئلا میشنویم، میخوانیم یا میبینیم. کمتر کسی میداند رئیسجمهور کشور همسایهٔ ما، اروگوئه، کیست، اما همه چیزی در مورد ونزوئلا «میدانند» و بهطور «طبیعی»، حتی بخشی از فعالان مردمی، بدون هیچ تردیدی، آنچه را روزنامههایی مانند «کلارین» و «لا ناسیون» منتشر میکنند، تکرار میکنند؛ روزنامههایی که در گذشته، قتلعامهای نظامیان دیکتاتوری نسلکش اخیر در آرژانتین را بهعنوان «درگیری» جلوه میدادند. بنابراین «طبیعی» است که از خود بپرسیم آنجا چه خبر است. در میان کسانی که واقعاً نگران هستند و بهدنبال اطلاعات، حتی خارج از رسانههای سنتی یا سلطهطلب، برای یافتن «صداهای دیگر» میگردند، بسیار محتمل است که اولین منابعی که میبینند، مرتبط با سوسیالدموکراسی باشند. این به این دلیل است که آنها بودجهٔ زیادی دارند که به آنها اجازه میدهد در موتورهای جستوجو و انتشار، ابتدا ظاهر شوند، علاوه بر آن، آنها فضاهای مهمی برای سخنگویان و روشنفکران وابستهٔ خود دارند. منظور ما مجلات و پلتفرمهایی است که با پول بنیاد فریدریش ابرت (FES) وابسته به حزب سوسیالدموکرات آلمان یا بنیاد جامعه باز (OSF) یا مستقیماً از USAID و NED فعالیت کردهاند.
اخیراً، دونالد ترامپ در دور دوم ریاستجمهوری خود، به همراه تکنومیلاردری از آفریقای جنوبی، ایلان ماسک، برای تلاش جهت معکوس کردن زوال ایالات متحده، به سمت جهانیزدایی تغییر جهت دادند. آنها به تغییر اشکال استعمار نیاز دارند و به همین دلیل تصمیم به تغییر مسیر بودجههای USAID و تعطیلی آن گرفتند که این امر ابزارهای قدرت نرمی را که از آن ارتزاق میکردند، به خطر میاندازد.
اما آنچه واقعاً مهم است، پول نیست، بلکه وجود شرطها یا خود-شرطگذاریها برای دریافت بودجه است. همسوییهای آشکاری که ممکن است ناشی از مسیر پول یا همسوییهای سیاسی یا هر دو باشد.
چندین روزنامهنگار که خود را «روزنامهنگار مستقل» میدانند، ادعا میکنند که «شرطی» نیستند، در حالی که، برای مثال، خود OSF در پلتفرم خود اعلام میکند که «کمکهای مالی به گروهها و افراد مختلفی که ارزشهای آن را ترویج میکنند، اعطا میکند.» همانگونه که میبینیم، بدون همخوانی ارزشها، پولی هم در کار نیست.
فرانسیسکا اسکوکنیک، که نگران این است که چه کسی روزنامهنگاری «مستقل» را در برابر کاهش بودجهٔ ترامپ نجات خواهد داد، نقل میکند که کریستیان آلارکون، سردبیر مجلهٔ «آنفیبیا»، به او گفته است: «حمایت NED از سال ۲۰۱۹ به آموزش صدها روزنامهنگار در آمریکای لاتین کمک کرده است.» و «در هیچ لحظهای این کار به معنای دخالت ند در خطمشی سرمقالهٔ مجله یا هیچ یک از تولیدات ما نبوده است.» NED!!! این توضیح میدهد که چرا نشریاتی تحت پوشش «پیشرو» یا «استقلالگرا» علیه ونزوئلا، کوبا و نیکاراگوئه منتشر میشوند. اما مهمتر از همه، باید نقش تاریخی این بنیاد را درک کرد. NED در سال ۱۹۸۳ توسط رونالد ریگان، رئیسجمهور جمهوریخواه و قهرمان نئولیبرالیسم، بهعنوان بخشی از «برنامهٔ دموکراسی» تأسیس شد و تا سال ۱۹۸۷ توسط والتر ریموند، افسر ارشد سازمان سیا و عضو هیئت مدیرهٔ اطلاعات شورای امنیت ملی (NSC) نظارت میشد. این بنیاد در زمان حملات علیه کوبا، در اواخر جنگ سرد و بهویژه علیه نیکاراگوئهٔ ساندینیستی، که انقلابش چهار سال قبل پیروز شده بود، شکل گرفت. عملیات «کنترا» که در آن سیا و DEA با کارتلهای کلمبیایی و مکزیکی در قاچاق مواد مخدر دخالت کرده و تسلیحات را به مخالفان و میانهروهای انقلاب ایران برای تأمین مالی ضدانقلاب در نیکاراگوئه منتقل کردند، به گفتهٔ هرناندو کالوو اوسپینا، همزمان تحت ساختاری به نام «برنامهٔ دموکراسی» توسط سرهنگ الیور نورث، تحت مدیریت NSC، هماهنگ میشد.
با توجه به این سوابق، باور اینکه این مجلات و روزنامهنگاران برای دریافت پول از بنیادهایی که بخشی از قلب سیاست امپریالیستی هستند، شرطی نیستند، دشوار است؛ زیرا آنها واقعاً کثرت صدایی را که با «آزادی بیان» سازگار باشد، منتشر نمیکنند. ما در هیچ مقالهای در مورد کوبا، ونزوئلا یا نیکاراگوئه، هیچ نقد سازندهای پیدا نکردهایم، بلکه آنها بدون استثنا، این تجربیات را با زبانی شبهپیشرو محکوم و تخریب میکنند. تنها راه نشان دادن اینکه آنها تحتتأثیر پولی که دریافت میکنند نیستند، این است که مقالاتی از اردوگاه مردمی انقلابی، طرفدار چاوز، کوبایی یا ساندینیست نیز منتشر کنند و نه فقط نقدهایی بر اساس منابع مخالفان. اما آنها این کار را نمیکنند. منابع اطلاعاتی که مقالات با آنها تهیه میشوند، همگی مخالفان هستند (سازمانهای غیردولتی و رسانههای «جایگزین» که همگی توسط همین حامیان مالی تأمین میشوند) یا مستقیماً مقالات را از همین منابع بازنشر میکنند.
در فضایی بسیار «پیشرو» در مورد حقوق نسل پنجم، فمینیسم، اتحادیهگرایی، محیطزیستگرایی و غیره، تنها مقالاتی که در مورد این سه کشور پیدا میکنیم، با روایتهای راستهای خشن، نوفاشیست و آشکارا همسو با ایالات متحده و اسرائیل همجهت هستند. یعنی «خطمشی» آنها متهم کردن این سه کشور به انحراف ادعایی بهسوی اقتدارگرایی، دیکتاتوری، تقلب و فقرآفرینی است. این در راستای گفتمان ایالات متحده در مورد «دموکراسیهای سرمایهداری غربی» در مقابل «خودکامگیها» است، و همانگونه که آگوستین لاخه، ایدئولوگ نوفاشیسم در آرژانتین، آنها را تعریف میکند: «دیکتاتوریهای چپگرا.» آیا این خیلی عجیب نیست که کسانی که از دیکتاتوریهای نسلکش در خدمت سرمایهٔ بزرگ در گذشته حمایت میکردند و امروز برای همین سرمایههای بزرگ کار میکنند، کسانی هستند که به کوبا، ونزوئلا و نیکاراگوئه دیکتاتوری میگویند؟
همانگونه که کنرادو یاسنزا در مورد «آنفیبیا» و «کوسچا روخا» نوشت: «شهرتی که آنها با پوشش مشکلاتی مانند معدنکاری، استخراجگرایی یا تنوع جنسی از طریق روایتی مبتنی بر دفاع از دموکراسی، آزادی و حقوق بشر به دست آوردهاند، با پروژههایی که توسط بنیادهای مرتبط با وزارت خارجه تأمین مالی میشوند، جالبتوجه است.» ما اضافه میکنیم که بسیاری از همین بنیادها دقیقاً با معدنکاری و استخراجگرایی ویرانگر شرکتهای چندملیتی ثروتمند شدهاند. این یک چرخهٔ (غیر)فضیلتمند است: آنها زبانی همدلانه و نگاهی به اردوگاه مردمی در بسیاری از موضوعات دارند و منابع بزرگی از ابزارهای امپریالیستی برای انجام این حملهٔ پیچیده به سه تجربهای که بهصورت مستقل و جدا از دستورات ایالات متحده سازماندهی شدهاند، در اختیار دارند، به همین دلیل انتشارات آنها بیشتر در همهٔ پلتفرمهای استریمینگ، رادیو و تلویزیون ظاهر میشوند و به همین دلیل بیشتر شنیده، دیده و خوانده میشوند. تفسیرهایی که آنها در مورد واقعیت سیاسی آرژانتین ارائه میدهند – جایی که فعلاً خطر انقلاب وجود ندارد…- نیز جالبتوجه است، اما دقیقاً اینگونه است که آنها اعتماد خوانندگان را جلب میکنند تا سپس به جایی حمله کنند که واقعاً برای ابزار امپریالیستی که آنها را تأمین مالی میکند، مهم است: «سهگانهٔ شرارت.» یعنی تجربیات انقلابیای که میخواهند آنها را شکست داده و به شکست بکشانند تا دیگران در حیاطخلوتشان یا در هیچ جای غرب، به آنها سرایت نکنند.
درست زمانی که کار بسیاری از سازمانهای غیردولتی و روزنامهنگاران «مستقل» که از همین پولها تغذیه میشدند، شروع به نتیجه دادن در کوبا با اعتراضات ۱۱ جولای ۲۰۲۱، در اوج همهگیری، کرد، یادداشتی از آژانس «پاکو اوروندو» منتشر شد که نشان میداد انجمن مدنی «کرونوس»، مسئول ایجاد مجلهٔ «آنفیبیا»، به همراه دانشگاه ملی سن مارتین و پورتال «کوسچا روخا»، مبلغ ۸۰,۰۰۰ دلار از NED برای آموزش روزنامهنگاران کوبایی برای پوشش «خشونت و بحران در همهگیری کووید-۱۹» دریافت کردهاند.
از سوی دیگر، انجمن کرونوس با OSF که «به دلیل حمایت از شورشها در اوکراین و تأمین مالی گروهها برای بیثبات کردن دولت کوبا مورد انتقاد قرار گرفته است»، ارتباط دارد. ما میدانیم که در اوکراین شورشها مستقیماً توسط مقامات آمریکایی ترویج شدند و پس از کودتا علیه ویکتور یانوکوویچ، دستنشاندههای ایالات متحده با حمایت گروههای شبهنظامی نئونازی به قدرت رسیدند.
OSF که توسط میلیاردر جورج سوروس تأسیس شد، نام خود را از کتاب کارل پوپر: «جامعهٔ باز و دشمنان آن» (۱۹۴۵) گرفته است. همانگونه که نستور کوهان توضیح میدهد: این نویسندهٔ اتریشیتبار «در سطح جهانی بهعنوان یکی از بنیانگذاران نئولیبرالیسم، به همراه پدر فکری خود، اف. ای. فون هایک، شناخته میشود.» هایکی که این روزها به دلیل الهامبخشی برای میلیی، زیاد میشنویم، بنابراین نیازی به توضیح بیشتر برای توصیف منافعی که این بنیاد به آنها پاسخ میدهد و ارزشهایی که برای تأمین مالی پروژهها خواستار همخوانی با آنهاست، نیست.
بنابراین، بسیار بعید است که روزنامهنگاران و رسانههای «مستقلی» که از این بنیادها بودجه دریافت میکنند، «شرطی» نشوند؛ زیرا، بهعنوان مثال، در حوالی انتخابات ریاستجمهوری ونزوئلا در ۲۸ ژوئیه ۲۰۲۴، در حالی که گروه رسانههای غربی دستور داشتند فریاد تقلب بزنند و مشروعیت آن روند را از بین ببرند، چندین رسانه، روزنامهنگار «پیشرو» و روشنفکر نیز به این حملات پیوستند. البته، دروغها یا روایتهای جانبدارانهٔ این نوع روزنامهنگاران برای اردوگاه مردمی، ملی و آمریکای لاتین خطرناکتر از دروغهای راستگرایان است که از آنها انتظار دیگری نمیرود.
در میان روشنفکران وابسته به سوسیالدموکراسی (که همگی در مجلات «آنفیبیا»، «جامعهٔ نوین»، «لوموند دیپلماتیک آمریکای جنوبی» و دیگران منتشر میشوند و بهطور کلی توسط FES نیز تأمین مالی میشوند)، الگوی روایتی را پیدا میکنیم که همیشه بر اساس منابع یکسان ساخته شده است، منابعی که خود نیز مسیرهای تأمین مالی یکسانی دارند: همهٔ راهها به رم ختم میشوند. این عبارت هرگز بهتر از این صدق نمیکرد، زیرا همانگونه که ایندیو سولاری میگوید، رم جدید، ایالات متحده است (اگرچه در حال زوال است) که شما را درمان نمیکند، بلکه با سرکوب یا گرسنگی میکشد.
در هیچ یک از نوشتههای بررسیشده، به بررسی حملات گستردهٔ از هر نوع در اشکال جدید جنگ ضدشورش که این تجربیات انقلابی متحمل میشوند، از جمله تهاجمات مسلحانه، تلاش برای ترور مقامات، و اثرات مرگبار محاصرهها و اقدامات قهری یکجانبه (MCU) پرداخته نشده است. اینها همسوییها، مبارزات و مواضع نظری-سیاسی هستند، شاید به دلیل جایگاهی که میتوان از طریق سخنگوی ظریف امپراتوری بودن برای حمله به مزاحمتهای اصلی آن به دست آورد، یا به دلیل اعتقاد، و شاید بدون پول نیز همینگونه باشد. اما پول این مسئله را تأیید میکند.
متوقف کردن انقلابها نقش تاریخی سوسیالدموکراسی بوده است. بهعنوان بخشی از تلاش برای جلوگیری از اوجگیری انقلابی در اروپا پس از پیروزی انقلاب روسیه، دستور ترور انقلابی رزا لوکزامبورگ در دههٔ ۲۰ میلادی برجسته است. سوسیالدموکراسی که راه را برای ظهور فاشیسم و نازیسم باز کرد و در تاریخ نزدیکتر، مجری سیاستهای نئولیبرالی بود و امروز، بهعنوان مثال، بخشی از دولتهای راستگرا در آلمان است. همچنین این حزبی است که خود را بخشی از انترناسیونال سوسیالیست میداند، که «اکسیون دموکراتیکا» (AD) در ونزوئلا، بخش اساسی نظام دوقطبیای که پیش از چاویسم بر سرمایهداری وابسته فرماندهی میکرد، عضو آن است. آخرین رئیسجمهور آن، کارلوس آندرس پرز، در دورهٔ دوم خود، محرک بستهٔ IMF در سال ۱۹۸۹ بود که در برابر آن، قیام کاراکازو رخ داد و با وحشیگری سرکوب شد که ۳۰۰۰ کشته برجای گذاشت.
آنچه دیروز جنگهای ضدشورش از طریق جوخههای مرگ و دولتهای تروریست بود، امروز جنگهای نسل چهارم یا پنجم، هیبریدی، جامع یا چندبعدی است که در آن این روشنفکران نقش وسیلهای را دارند تا به ذهن مردم نفوذ کنند و تا حد زیادی موفق میشوند.
اگرچه قدرت سلاح بهعنوان آخرین تضمین عمل میکند (و این همان چیزی بود که ترامپ با تهدید ونزوئلا میگفت که «همهٔ گزینهها روی میز است» یا زمانی که عملیاتهای مزدورانهٔ متعددی را تأمین مالی کرد)، عملیات جنگ روانی (که همانگونه که اثر «سیا و جنگ سرد فرهنگی» یا «هالیوود» نوشتهٔ فرانسس استونور ساندرز نشان میدهد، جدید نیستند) جایگاه مرکزی را به دست آوردهاند. و این امر بسیار آشکار است، زیرا صداهای آنها در لحظات حساس حملات ترکیبی و هماهنگ که امپریالیسم انتخاب میکند، بلند میشود.
سایر سازمانهای غیردولتی که تنها این خط تفسیری «تصادفاً» مخالف، همزمان و همشکل با ایالات متحده را منتشر میکنند، بدون هیچ کثرت صدایی و بدون در نظر گرفتن حملات سازمانیافته علیه آن سه کشور، CELS (که از FES، بنیاد فورد و OSF و غیره نیز بودجه دریافت میکند) و عفو بینالملل هستند (ما توضیح میدهیم که اگر ما را دعوت به نوشتن کنند تا مخاطبانشان بتوانند صداهای دیگری را بخوانند، با خوشحالی قبول میکنیم). ما شما را دعوت میکنیم که در صفحات رسمی همهٔ این بنیادها، سازمانهای غیردولتی و مجلات، مثالهایی را جستوجو کنید، زیرا ما در اینجا فضایی برای نقلقول از آنها نداریم، اگرچه تمام این مطالب را در اختیار داریم. اما بهعنوان مثال، به برخی از واکنشهای زنجیرهای که در برابر انتخابات ریاستجمهوری اخیر ونزوئلا در ژوئیه ۲۰۲۴ به راه انداختند، اشاره میکنیم. سیل مقالات، اسناد، درخواستها و نامهها که سرکوب «رژیم» را محکوم میکردند، بدون در نظر گرفتن خشونت وحشتناکی که توسط مخالفان برای ایجاد جنگ داخلی جدید به کار گرفته شد، و در ادامه به آن اشاره خواهیم کرد.
در میان کسانی که نامههایی را به همراه عفو بینالملل امضا میکنند، میتوانیم به «مرکز جهانی مسئولیت محافظت» اشاره کنیم، یک «سازمان غیردولتی» بسیار خطرناک، زیرا بر دکترین R2P استوار است که «مداخلههای بشردوستانه» را مجاز میداند – واژهای فریبنده برای توصیف جنگها در سوریه، لیبی، افغانستان و عراق، با نابودی و کشتار صدها هزار غیرنظامی که بهعنوان «پیامدهای جانبی» ناگوار ارائه میشوند – برای آوردن دموکراسی و رؤیای آمریکایی با بمب و موشک. در هر مورد، «مداخلهٔ بشردوستانه» با گزارشهایی آغاز شد که وجود بحران بشردوستانه و نقض حقوق بشر را محکوم میکردند. در آمریکای ما، آنها با این هدف زمینه را در ونزوئلا، کوبا و نیکاراگوئه آماده میکنند، اما کرامت و مقاومت مردمشان به همراه همبستگی بینالمللی، اهداف آنها را ناکام گذاشته است.
حتی فرانسیس فوکویاما -ایدئولوگ مشهور پایان تاریخ که اندیشهٔ واحد نئولیبرالیسم را اعلام کرد- نامهای را علیه ونزوئلا امضا کرد!
در میان شرایط «بحرانهای بشردوستانه» که خود آنها با محاصرهها، اقدامات قهری یکجانبه و حملات سازمانیافته ایجاد میکنند، افزایش شتابان مهاجرت به دلایل اقتصادی رخ میدهد که با تبلیغات گسترده تشویق و تسهیل میشود تا جوانان کشور خود را ترک کنند (با مبالغ زیادی پول از سازمان بینالمللی مهاجرت (IOM)؛ ویزاهای ویژه در ایالات متحده و در آرژانتین ماکری، از جمله مثالهای دیگر). آنها به آنها رؤیای آمریکایی را وعده میدهند که نه تنها محقق نمیشود، بلکه بعداً، همانگونه که اکنون (۲۰۲۵) با دولت جدید ترامپ رخ میدهد، بدون اثبات هیچ جرمی، بازداشت، زنجیر و اخراج میشوند، با استناد به قانون دشمنان خارجی سال ۱۷۹۸، به زندانهایی که ایالات متحده در آنها انواع جنایات علیه بشریت را مرتکب میشود (پایگاه دریایی نامشروع و غیرقانونیای که در گوانتانامو، کوبا، یا در مرکز حبس تروریسم [CECOT] در السالوادورِ شریکِ ترامپ، نایب بوکله، که با وجود منع قانون اساسی، دوباره انتخاب شده و از سال ۲۰۲۲ کشور را در وضعیت اضطراری قرار داده است).
در همهٔ روندهای انقلابی، مهاجرت رخ داده است، زیرا همه و همهٔ خانوادهها نمیتوانند دوزهای فداکاری را که کسانی که امتیازات دیرینهٔ خود را بهصورت مسالمتآمیز رها نمیکنند، یعنی ضدانقلابها، تحمل کنند. و همه قویترین سلاح را برای نبرد در هر جنگی (در این مورد که از بیرون تحمیل شده، زیرا آنها انقلابهای مسالمتآمیز هستند، بهجز کوبا در یک زمینهٔ تاریخی دیگر)، که همان سلاح اخلاقی است، ندارند. اخلاقی که هدف عملیات عظیم جنگ روانی است و موفقیتهای انکارناپذیری به دست آورده و به وجدان چندین فعال اردوگاه مردمی آرژانتین نفوذ کرده است، و ما از آنها میخواهیم چشمان و ذهن خود را باز کنند.
سهگانهٔ شورشی، تاریخ و حال مبارزه
کوبا، نیکاراگوئه و ونزوئلا سه انقلاب ضدامپریالیستی پیروز هستند که از راههای متفاوت به پیروزی رسیدهاند. سه تجربهای که واقعاً از سرنوشت محتوم ایالات متحده و دکترین استعماری مونرو جدا شدهاند. اینگونه نیست که تجربیات دیگری راه استقلال را انتخاب نکرده یا تلاش نکرده باشند، اما به دلایل مختلف نتوانستهاند با قاطعیت و عمق این موارد عمل کنند.
سه انقلاب پیروز، نیکاراگوئه که خود را مسیحی، سوسیالیست و همبسته تعریف میکند، کوبا با انقلاب سوسیالیستی خود و جمهوری بولیواری ونزوئلا با سوسیالیسم قرن بیستویکم خود، که آن هم مسیحی است. آخرین مورد، انقلاب بولیواری، جوانترین با ۲۶ سال، از طریق جنبش «جمهوری پنجم» (MVR) به قدرت سیاسی رسید، که پیش از آن جنبش انقلابی بولیواری ۲۰۰ یا MBR-200 بود که توسط هوگو چاوز تأسیس شد. در آنجا، بخشهای ملیگرای نیروهای مسلح و چپ انقلابی گرد هم آمدند، کسانی که «پنجرهٔ استراتژیک» را که در اواخر دههٔ ۹۰ برای دسترسی به قدرت دولتی از طریق انتخابات و بهصورت مسالمتآمیز باز شده بود، در نظر گرفتند. به این ترتیب، هوگو چاوز در ۲ فوریه ۱۹۹۹ رئیسجمهور شد.
انقلاب نیکاراگوئه، با بازگشت به مبارزهٔ ارتش ساندینو، با مبارزهٔ چریکی جبههٔ آزادیبخش ملی ساندینیست (FSLN) علیه وحشت سلسلهٔ سوموسا، ابتدا در سال ۱۹۷۹ پیروز شد، اما پس از یک وقفهٔ ۱۶ساله، دوباره در سال ۲۰۰۶ از طریق انتخابات با دانیل اورتگا بهعنوان رئیسجمهور به قدرت بازگشت. و انقلاب کوبا با پیروزی به رهبری فیدل کاسترو و ارنستو چه گوارا، در میان دیگر همراهان، در ۱ ژانویه ۱۹۵۹، کهنهکارترین انقلاب جاری در آمریکای ماست.
یکی از مهمترین پیشینههای انقلاب بولیواری، از نظر راه مسالمتآمیز و انتخاباتی یک انقلاب با ماهیت سوسیالیستی در منطقهٔ ما، تجربهٔ آلنده در شیلی از سال ۱۹۷۰ تا ۱۹۷۳ بود که پس از تنها ۳ سال حکومت، به خون کشیده شد. در بقیهٔ کشورها، روندهای انقلابی که در آن سالها با شدت بیشتر یا کمتری رخ دادند، شکست خوردند.
در اوج جنگ سرد، پیروزی انقلاب کوبا در سال ۱۹۵۹، علیه دیکتاتوری وحشتناک باتیستا، که ابتدا موضعی ضدامپریالیستی و سپس ضدسرمایهداری و سوسیالیستی اتخاذ کرد، بهعنوان یک مثال شایسته برای پیروی (نه تقلید) برای همهٔ انقلابیون جهان و بهویژه آمریکای ما گسترش یافت. پاسخ به قطع عرضهٔ نفت و سهمیهٔ شکر توسط ایالات متحده، مصادرهٔ تمام انحصارات تولیدی بورژوایی بود که به آنها غرامت پیشنهاد شد، اما آنها برای توجیه تهاجم و حملات دائمی خود به آنچه توهینی به سلطهٔ آنها در زیر دماغشان بود، آن را رد کردند.
این در «مراسم تشییع قربانیان بمبارانهای آمریکایی در نقاط مختلف کشور، بهعنوان پیشدرآمدی برای تهاجم مزدورانه به خلیج خوکها در سال ۱۹۶۱» بود که ماهیت سوسیالیستی انقلاب کوبا اعلام شد. فرمانده کل، فیدل کاسترو، اظهار داشت: «این انقلاب سوسیالیستی و دموکراتیک تهیدستان، با تهیدستان و برای تهیدستان است.»
این وضعیت همچنان پابرجاست و تاکتیکها و استراتژیهای جنگ علیه آن تغییر کردهاند، اما نتوانستهاند آن را به زانو درآورند. ۶۳۸ تلاش برای ترور فیدل شمارش شده است و محاصرهای که متحمل میشود، طولانیترین و جنایتکارانهترین در تاریخ شناختهشدهٔ بشر است. این وضعیت با شرایط جغرافیایی که آن را بهطور طبیعی «منزوی» میکند، تشدید میشود. محاصرهٔ خفقانآور آن را از معامله با هر بانک، شرکت بیمه یا گروه سرمایهگذاری که نمیخواهند با سرمایههای آمریکایی که در همهٔ شرکتهای بزرگ بینالمللی و ملی، حتی در چین، مشارکت دارند، مشکل داشته باشند، باز میدارد. در ۶ آوریل ۱۹۶۰، لستر مالوری، مقام وزارت خارجه، در یک یادداشت محرمانه، دلایل محاصره را تشریح کرد: «بیشتر کوباییها از کاسترو حمایت میکنند… تنها راه قابل پیشبینی برای کاهش حمایت داخلی از طریق دلسردی و نارضایتی ناشی از ناراحتی اقتصادی و مشکلات مادی است… باید بهسرعت از همهٔ ابزارهای ممکن برای تضعیف زندگی اقتصادی کوبا استفاده کرد… یک خطمشی که با هوشمندی و احتیاط هرچه تمامتر، بیشترین پیشرفت را در محروم کردن کوبا از پول و تدارکات، کاهش منابع مالی و دستمزدهای واقعی، ایجاد گرسنگی، ناامیدی و سرنگونی دولت به دست آورد.» به همین دلیل، همانگونه که مقالهای از وزارت امور خارجهٔ کوبا اشاره کرد، «کسانی که عمداً یا از روی جهل، اهمیت محاصره را کم میشمارند یا صرفاً آن را بهانهای از سوی مقامات کوبایی برای توجیه کمبودها و خطاهای خود میدانند، در این سیاست ایالات متحده همدست میشوند.»
محاصره با آغاز انقلاب شروع شد و با دولتهای جمهوریخواه و دموکرات از طریق قانون توریچلی در سال ۱۹۹۲ و قانون هلمز-برتون در سال ۱۹۹۶، تنها برای ذکر برخی از نقاط عطف متعدد برای تلاش برای شکست انقلاب از طریق خفگی اقتصادی، تقویت شد. اخیراً ترامپ عنوان سوم قانون هلمز-برتون را به همراه دویست و چهل و سه اقدام قهری جدید فعال کرد که پنجاه و پنج مورد آنها بهصورت جنایتکارانه در اوج همهگیری ویروس کرونا اعمال شد. تنها رئیسجمهوری که کمی انعطاف به خرج داد، باراک اوباما بود، اما سپس با دورهٔ اول ترامپ دوباره سختتر شد. بایدن هیچیک از اقدامات او را لغو نکرد و بهطرز فریبکارانهای تنها چند روز قبل از ترک دولت، کوبا را از لیست «کشورهای حامی تروریسم» خارج کرد؛ به این دلیل که این کشور میزبان و ضامن مذاکرات صلح با FARC و ELN کلمبیا بود. چیزی که ترامپ به محض بازگشت به دورهٔ دوم ریاستجمهوری خود، آن را لغو کرد.
تا اکتبر ۲۰۲۲، محاصره خسارات قابل محاسبهای به مبلغ بیش از ۱,۳۲۶,۴۳۲ میلیون دلار وارد کرده بود که تقریباً معادل بیش از سیزده برابر تولید ناخالص داخلی جزیره یا دو برابر طرح مارشال به ارزشهای کنونی است.
آنها همچنان از این که کوبا انقلابی ضدسرمایهداری را در مقابل قلمروشان انجام داده و حتی به قیمت رنجهای بزرگی که به آن تحمیل کردهاند، اجازهٔ فساد، جذب یا فروش خود را نداده، کینهتوزی میکنند. کوبا یک قدرت انسانی است. امروز همبستگی را از طریق مأموریتهای پزشکی خود صادر میکند (که مارکو روبیو، وزیر امور خارجهٔ کنونی، از خانوادهٔ ضدانقلاب کوبایی «کرم» قصد دارد آن را مانعتراشی و بیاعتبار کند)، و پیش از این نیز با کمک به روندهای آزادیبخش در سراسر جهان، بهویژه در آفریقا، مشارکت داشته است. این کشور یک قدرت علمی است: تنها کشور آمریکای ماست که با وجود محاصرهٔ جنایتکارانه، توانست ۴ کاندیدای واکسن خود را علیه کووید-۱۹ تولید کند. همچنین باید به روند سوادآموزی تودههای مردمی روستایی بلافاصله پس از پیروزی انقلاب اشاره کرد، سنتی زیبا که آنها تا به امروز با سیستم آموزش رایگان و باکیفیت در همهٔ سطوح پرورش میدهند و در توانایی علمی آنها مشهود است. در نهایت، بیرون آمدن از طرح گرسنگی، فقر و بیسوادی که باعث میشود کشورهای ما در وابستگی و حاشیه بمانند و طبقات کارگر ما اشکال مختلف بردگی مدرن را بپذیرند، توهینی است که هیچ یک از اعضای نظام دوقطبی آمریکایی حاضر به تحمل آن نیست. خشونت دموکراتها و جمهوریخواهان مشابه است. کوبا برای چندین نسل نمادی است که نشان میدهد زندگی شرافتمندانه برای اکثریت مردم امکانپذیر است. رنجی که محاصره به آنها تحمیل میکند، با ساخت آگاهی در مورد مبارزاتی که هر روز انجام میدهند، مقابله میشود. نقد و خودانتقادی، انجام انقلاب در انقلاب، تغییر آنچه باید تغییر یابد، این لحظهٔ دشوار را ممکن میسازد، همانگونه که دورهٔ ویژهٔ دههٔ ۹۰ را پشت سر گذاشتند و از آن عبور کردند، زمانی که پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، یک روز دیگر برای انقلاب کوبا متصور نبودند. و در واقع، بازسازی اقتصاد کوبا بهتنهایی پس از آن فروپاشی، در چارچوب آمریکای لاتین که توسط اجماع نئولیبرالی واشنگتن تسخیر شده بود، دشوار بود.
در حالی که نیکاراگوئه عقبنشینی میکرد، در ونزوئلا چاویسم پس از کاراکازو سازماندهی میشد و در آمریکای ما روندهای مقاومت در برابر سیاستهای نئولیبرالی بهسختی بیدار میشدند، کوبا با عزت و فروتنی باقی ماند، منابع اندک را برای تغذیهٔ مردم توزیع میکرد، کاملاً بر خلاف فلسفهٔ سرمایهداری «هرکه میتواند خود را نجات دهد» که در آرژانتین دوران منمیسم غالب بود (کسانی که میتوانند خود را نجات دهند، کسانی هستند که بر اساس استثمار کار انسانی دیگران، مالکیت خصوصی و ثروت جمع کردهاند). و اگرچه محاصرهٔ هرچه بیشتر جنایتکارانه، آنها را تحتتأثیر قرار میدهد، همچنان یکی از پایینترین نرخهای مرگومیر نوزادان در جهان را نشان میدهد. به یاد داشته باشیم که هر سال، اکثریت قاطع کشورهای عضو سازمان ملل متحد به نفع لغو محاصرهٔ جنایتکارانه رأی میدهند. این قطعنامه بهصورت سازمانیافته و بهطرز انحرافی توسط ایالات متحده نادیده گرفته میشود.
در مواجهه با شکست این سیاست، که نتوانست کوبا را به زانو درآورد، حملات رسانهای و از طریق شبکههای اجتماعی بهطور بیرویه گسترش یافته، باجگیری یا بهسادگی خرید «اینفلوئنسرها» برای ایجاد یأس و سردرگمی در افکار عمومی کوبا و دلسرد کردن طرفداران انقلاب، و در نهایت با ترکیب حملهٔ اقتصادی و اطلاعاتی، یک قیام اجتماعی را برای پایان دادن به انقلاب تحریک میکنند. آنها در همهٔ تلاشهای خود شکست خوردند، مانند ۱۱ ژوئیه ۲۰۲۱ که موفق شدند اعتراضاتی را در برخی شهرها به راه بیندازند و دوباره شکست خواهند خورد، اما در این شرایط، همبستگی فعال و مبارزانه با کوبا مهمتر از همیشه است. کوبا قلب، عرفان، سازماندهی قدرت مردمی و آگاهی طبقاتی و ضدامپریالیستی دارد، به همین دلیل است که به مقاومت خود ادامه میدهد و چراغی است که مبارزهٔ همهٔ مردمان جهان را که بهدنبال رهایی خود هستند، روشن میکند.
انقلاب نیکاراگوئه در سال ۱۹۷۹ پس از مبارزات بسیار سخت علیه دیکتاتوری استبدادی سوموزا پیروز شد. این سلسلهٔ خونین، که آغازگر آن در دههٔ ۳۰ توسط رئیسجمهور ایالات متحده، اف. روزولت، «پسر حرامزادهٔ ما» نامیده شده بود، که پیشروی انقلابی ساندینو و ارتش مدافع حاکمیت ملی را در آن دهه شکست داده بود، سرانجام ۴۵ سال بعد توسط FSLN شکست خورد.
پیروزی انقلابی در نیکاراگوئه ۲۰ سال پس از به قدرت رسیدن انقلاب کوبا رخ داد، و در آن زمان دکترینهای امنیت ملی پالوده و مستقر شده بودند. کادرهای نظامی کشورهای ما با دستورالعملهای تهیه شده توسط ارتش فرانسه آموزش دیده بودند تا با شکنجه و روش «ناپدیدسازی اجباری»، چریکهای آزادیبخش ملی و اجتماعی در الجزایر و هندوچین را از بین ببرند.
اما جنگ با ابزارهای دیگری نیز انجام میشد که تا به امروز بسیار فعال هستند. همانگونه که اوسپینا روایت میکند، NED «منابعی را در اختیار (…) بنیاد ملی کوبا-آمریکا (FNCA) قرار داد»، همانگونه که خورخه ماس کانوسا، رئیس وقت آن سازمان افراطی که توسط NSC تأسیس شده بود، تأیید کرد. تحت شعار «آزادی کوبا از نیکاراگوئه میگذرد»، FNCA علیه ساندینیستها اقدام کرد. برای امپریالیسم یانکی حیاتی بود که یک کوبای دیگر در آن نزدیکی، در ورودی حیاطخلوتشان، متولد نشود… و آنها واقعاً انقلاب نیکاراگوئه را به خون کشیدند. دیکتاتوریهای آرژانتین و شیلی، که قبلاً در خون غرق شده بودند، تجربیات وحشتناک خود را برای آموزش نظامیان ضدانقلاب نیکاراگوئه در پایگاه نظامی آمریکایی در پالمرو، هندوراس، ارائه دادند. اما این انقلاب همبستگیهایی را در اردوگاه مردمی در چندین کشور بیدار کرد و تیپهای کاری و حتی رزمی سازماندهی شدند، مانند مشارکت انریکه گوریاران مرلو آرژانتینی در مجازات آناستازیو سوموزا دیبایله در پاراگوئه («عملیات خزنده») که در آن ضدانقلاب را تحت حمایت دیکتاتور استروسنر سازماندهی میکرد.
بنابراین، فرماندهی FSLN و هیئت دولت برای بازسازی ملی، از ۱۹ ژوئیه ۱۹۷۹ دولت را به دست گرفتند و اصلاحات ارضی را انجام دادند که ساختار الیگارشی زمین را برچید و شرایط زندگی مردم را بهبود بخشید و آنها را در زندگی سیاسی که قبلاً تنها مرگ، شکنجه و آزار و اذیت در آن تجربه میشد، مشارکت داد. مانند کوبا، «جنگ صلیبی ملی بزرگ سوادآموزی» که با وجود حملات از همان ابتدا توسط ضدانقلاب و سیا، توانست نرخ بیسوادی را از ۵۰ درصد به ۱۲.۹ درصد در فاصلهٔ مارس تا اوت ۱۹۸۰، پس از مداخلهٔ ارتش مردمی سوادآموزی، کاهش دهد.
انقلاب ساندینیستی موفقیتهای زیادی به دست آورد و دقیقاً به همین دلیل خشونت علیه آن را به راه انداختند. بنابراین ۱۰ سال خشونت حداکثری ضدانقلابی انتقامجو، همانگونه که تأکید میکنیم، مانند همهٔ انقلابها، رخ داد. در حالی که آنها تلاش میکردند آن را با قتلعامهای بیرویه نابود کنند (با کمک کادرهای دیپلماتیک، سیاسی، اطلاعاتی و نظامی امپراتوری و دستنشاندههایش)، در کشورهای همسایه نیز تروریسم را اعمال کردند (مانند نسلکشی نزدیک به ۳۰۰,۰۰۰ نفر در گواتمالا در طول دیکتاتوریهای تحت حمایت ایالات متحده) تا انقلاب و ایدههای آزادیبخش مورازانی، بولیواری و چه گوارایی در آمریکای مرکزی گسترش نیابند.
برای درک نیکاراگوئهٔ امروز، لازم است بدانیم که پس از چندین تهاجم یانکیها و دیکتاتوریهای خونین، تنها با به قدرت رسیدن ساندینیسم بود که برای اولین بار در تاریخ آن، انتخابات دموکراتیک برگزار شد. به این ترتیب، در سال ۱۹۸۴ FSLN با اکثریت قاطع پیروز شد، اما سپس، در سال ۱۹۸۹، زمانی که انتخابات برگزار شد، با وجود تمام اقدامات تروریستی ضدانقلاب، با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و در اوج موج نئولیبرالی، گزینهٔ نئولیبرال با وعدهٔ «نظم و صلح» در انتخابات پیروز شد. دلارهای NED – همان NED که «آنفیبیا» را تأمین مالی میکند – «جبههٔ سازمانهای ضدساندینیست را تکمیل کردند، که حتی شامل کمیسیون دائمی حقوق بشر نیکاراگوئه نیز میشد. با این حمایت، ویولتا چامورو، منتخب دولت بوش و صاحب روزنامهٔ «مستقل» لا پرنسا، در سال ۱۹۹۰ به ریاستجمهوری رسید.»
نیکاراگوئه ۱۶ سال نئولیبرالیسم و بیسرپرستی تودهها را تجربه کرد تا اینکه در میان موج پیشرو قرن بیستویکم، FSLN دوباره دولت را از طریق انتخابات در سال ۲۰۰۶ به دست گرفت. از آن زمان دانیل اورتگا حکومت میکند که در سالهای ۲۰۱۱، ۲۰۱۶ و ۲۰۲۱ دوباره انتخاب شده است.
FSLN و دولت آشتی و وحدت ملی از سال ۲۰۰۷، یک قلمرو ویرانشده از فقر، عقبماندگی و بدبختی را به یک کشور توسعهیافته با شمول اجتماعی تبدیل کردهاند. به محض به قدرت رسیدن، آنها از طریق یک فرمان، رایگان بودن آموزش عمومی را اعلام کردند، مدل «خودمختاری مدارس» را که آموزش عمومی را بین سالهای ۱۹۹۳ و ۲۰۰۶ تحت دولتهای نئولیبرال خصوصی و پولی کرده بود، لغو کردند و همچنین برنامهٔ تغذیهٔ مدارس را دوباره برقرار کردند. آنها سرمایهگذاری دولتی در بهداشت و آموزش را به میزان قابلتوجهی افزایش دادهاند و سرمایهگذاری در زیرساختها، بیسابقه در تاریخ آن کشور، برجسته است. شبکهٔ جادهای از ۲۰۴۴ کیلومتر به بیش از ۵۰۰۰ کیلومتر جادهٔ با وضعیت خوب افزایش یافته و بیش از ۷۸ شهرداری را به هم متصل کرده است. بنادر و کریدورهای بیناقیانوسی ساخته شده است. از زمان امضای قرارداد تجارت آزاد با چین در ژانویه ۲۰۲۴، سرمایهگذاریهای آن کشور در زیرساختها تقویت شده است. شبکهٔ زیرساخت بیمارستانی بهداشت عمومی و رایگان (و با تحویل داروهای بدون هزینه) با ۲۶ بیمارستان جدید و بازسازی ۴۶ بیمارستان، بزرگترین در آمریکای مرکزی ساخته شده است.
بانک جهانی تخمین میزند که فقر در سال ۲۰۲۳ به ۱۲.۵ درصد کاهش یافته است. در سال ۲۰۰۵، سال قبل از به قدرت رسیدن FSLN، فقر عمومی ۴۸.۳ درصد و فقر شدید ۱۷.۲ درصد بود.
پیشرفت در برابری جنسیتی به نمایندگی ۵۰/۵۰ در همهٔ سطوح تصمیمگیری، از شوراهای محلی تا نهادهای دولتی ملی، رسیده است. «زنان اکنون ۶۰ درصد نمایندگان مجلس ملی و ۷۵ درصد از مناصب وزارت و معاونت وزیر را به خود اختصاص دادهاند.» ۹۰ درصد مواد غذایی در نیکاراگوئه تولید میشود که به حاکمیت غذایی دست یافته و اصلاحات ارضی انجامشده در مرحلهٔ اول انقلاب را دوباره شروع کرده است. همچنین در زیرساختهای برق، آب و فاضلاب نیز پیشرفتهایی حاصل شده است.
اگر در سال ۱۹۲۱، در هشتمین کنگرهٔ شوراها، لنین عبارت معروف خود را فرمولبندی کرد: «کمونیسم قدرت شوراها به اضافهٔ برقرسانی است»، در مسیر نیاز ضروری به صنعتی کردن روسیه، تقریباً یک قرن بعد، آنها نیز همین را در نیکاراگوئه پیشنهاد کردند و در حال موفقیت هستند. آنها توانستهاند پوشش برق را از ۵۰ درصد به ۹۹ درصد در سطح ملی برسانند، یعنی ۹ از هر ۱۰ خانوار دارای برق هستند.
همچنین، ترکیب انرژی از ۷۵ درصد تولید مبتنی بر نفت در سال ۲۰۰۷ به ۷۵ درصد مبتنی بر انرژیهای تجدیدپذیر در سال ۲۰۲۲ تغییر یافته است که ثبات انرژی و اقتصادی بیشتری را امکانپذیر میسازد. در نهایت، ما این شاخصها را نشان میدهیم، زیرا یافتن آنها در شرکتهای رسانهای غالب تقریباً غیرممکن است.
اگرچه با شدت کمتر از کوبا و ونزوئلا، پس از تصویب قانون Nica Act در پارلمان آمریکا در دسامبر ۲۰۱۸، تحریمهای اقتصادی و شیطانی کردن شخصیت دانیل اورتگا و همسرش و معاون رئیسجمهور، روزاریو موریلو، همانگونه که با نیکلاس مادورو، صدام حسین و معمر قذافی انجام دادند، آغاز شد. در این جنگهای نسل چهارم و پنجم، اولین هدف تبدیل چهرههایی که مقاومت مردم و دولتهای مردمی یا ضدامپریالیستی را رهبری و نماد میکنند، به هیولا است. در سال ۲۰۱۸، امپریالیسم بر نیکاراگوئه متمرکز شد، و راه خشونت را از طریق همان سازوکاری که سال قبل در ونزوئلا اجرا کرده بودند، تشویق و تأمین مالی کرد. این حمله با مذاکراتی که دولت ساندینیست با تجار و دولت جمهوری خلق چین برای ساخت کانال نیکاراگوئه انجام میداد، همزمان بود، چیزی که برای سیاست خارجی ایالات متحده که تا به امروز کانال پاناما را کنترل میکند، کاملاً غیرقابل قبول است.
نیکاراگوئه نیز «گواریمبا»های خود را داشت که به آنها «ترانکِس» میگفتند. تلاش برای ایجاد جنگ داخلی با تظاهرات دانشجویی دانشگاههای خصوصی آغاز شد که بهسرعت تأمین مالی سازمانهای غیردولتی یانکی و اروپایی در اعتراضات را فاش کرد، علاوه بر روابط آنها با کثیفترین افراد جمهوریخواه میامی ضدکوبایی و ضدوِنزوئلایی (در اصطلاحات فعالان: کرمها و لاغران). اسقفنشینی بسیار محافظهکار کلیسای کاتولیک نیکاراگوئه نیز نقش فعالی در تحریک و حمایت از اعتراضات خشونتآمیز داشت. اما ساندینیسم این چالشها را با بسیج پایگاه اجتماعی خود، که مجبور به مقابلهٔ سخت در خیابانها با دستههای کودتاچی بود، از بین برد.
ساندینیسم میتواند مورد انتقادهای زیادی از دولت خود قرار گیرد و باید آن را بهطور دقیق تحلیل کرد، اما آنها فقیرترین کشور آمریکای مرکزی را به یکی از مرفهترینها و ناامنترین کشور منطقه را به یکی از امنترینها تبدیل کردند و نرخ قتلعام بسیار پایینتری نسبت به همسایگان خود به دست آوردند، در حالی که نیکاراگوئه قبلاً نوعی کشتارگاه بیپایان بود، علاوه بر تبدیل شدن به یک حلبیآباد بزرگ در طول دولتهای نئولیبرالی بین سالهای ۱۹۹۰ و ۲۰۰۶.
حتی با آن تهاجم وحشیانهٔ سال ۲۰۱۸، که از حمایت پرشور مطبوعات رذل که اوباش را به «مبارزان آزادی» تبدیل میکردند، برخوردار بود، نتوانستند دولت ساندینیست را سرنگون کنند. اگر امپریالیسم به نیکاراگوئه حمله میکند، هدف و وظیفهٔ ما دفاع از آن است، همانگونه که از هر دولتی که توسط امپریالیسم مورد حمله قرار میگیرد، دفاع میکنیم.
در ونزوئلا، انقلاب بولیواری در سال ۱۹۹۹ از طریق صندوقهای رأی به دولت کشوری رسید که تودههای مردمی آن پس از تقریباً یک قرن بهعنوان یک نیمهمستعمرهٔ نفتی یانکیها، حاشیهنشین و فقیر شده بودند. بهطور متوسط، یک نخبه از طبقات بالا و متوسط که از پول حاصل از ساختار وابسته به نفت لذت میبردند، در حالی که اکثریت بزرگ مردم از بیسرپرستی عمومی رنج میبردند، تثبیت شده بود. چاویسم، بهطور مشابه با پرونیسم در آرژانتین، نه تنها توزیع مجدد ثروت، در آن مورد، درآمد نفتی را محقق کرد، بلکه این کار را با نقشآفرینی و مشارکت عظیم مردمی انجام داد. این امر، همانند آرژانتین در اواسط قرن بیستم، باعث شد که شهروندی از یک تخیل برابری سیاسی و حقوقی، به یک شهروندی اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی تبدیل شود. مردمی که تاریخ خود را برای ساختن آیندهٔ خود بازیابی کردند، با عزم و قدرت با چالشهای حال حاضر مقابله کردند. یک ساختار مستقل در مواجهه با آمریکای لاتین و «پاتریای گرانده» (وطن بزرگ) که سیاستهای مشخصی را در این راستا با پیشرفتهای بزرگ، بهعنوان مثال، از طریق UNASUR، پیادهسازی کرد.
به گفتهٔ خودشان، در حالی که چاوز زنده بود و در بدترین سالهای حملات، آنها نگران توزیع مجدد درآمد عظیم نفتی برای رسیدگی و حل نیازهای اجتماعی بزرگ و فوری انباشتهشده در دههها رهاشدگی بودند، نتوانستند ماتریس تولیدی خود را متنوع کنند. تداوم واردات مواد غذایی و دارویی، برای مثال، باری بود که مانع از پاسخگویی بهموقع و مناسب به جنگ اقتصادی شدیدی شد که بر آنها تحمیل شده بود.
طبقات حاکم کینهتوز و امپریالیسم که از دست دادن کنترل ذخایر نفتی ونزوئلا و تحمل یک تجربهٔ سوسیالیستی دیگر در یکی از نیمهمستعمرات مورد علاقهشان، از همان ابتدا انواع حملات را بهصورت مداوم، با حوادث حساس، مانند کودتای ۱۱ آوریل ۲۰۰۲ که با نقشآفرینی مردم و نظامیان وفادار به فرمانده که جان او را نجات دادند، خنثی شد، توسعه دادند. با این حال، پس از مرگ چاوز، حملات تشدید شد.
تا سال ۲۰۱۴، شاخصهای اجتماعی، کرامت چندبعدی ساختهشده از قدرت مردمی را از طریق «مأموریتها» و «مأموریتهای اجتماعی بزرگ» نشان میدادند. این ابزارها به دور زدن زنجیرههای بوروکراتیک یک دولت بورژوایی قدیمی و فاسد کمک کردند که چالش بزرگ شدن برای برآورده کردن نیازهایی را داشت که اکنون مورد توجه قرار گرفته بودند، در حالی که این کار را با پایگاه فاسد دولت قدیمی پونتوفیخیستا انجام میداد. این مأموریتها، به گفتهٔ چاوز، یک میانبر برای فرار از این زنجیرهها و امکانبخشی به نقشآفرینی مردمی در حل خواستههای فوری و غیرقابلتأخیرشان بودند. در میراث سیاسی او که در اسناد «تغییر مسیر» و «برنامهٔ دوم وطن» و غیره گنجانده شده بود، روشن شد که دولت قدیمی بورژوایی باید پشت سر گذاشته شود تا با ساخت سوسیالیسم کمونال جایگزین شود. مردم باید قدرت سیاسی را دوباره جذب کنند، یعنی اختیار تدریجی تصمیمگیری در مورد تمام جنبههای زندگی جمعی و اجتماعی. تا سال ۲۰۲۴، ۴۹,۱۸۳ شورای کمونال شهری، روستایی و بومی وجود داشت که ۶۰ درصد آنها با ۳۶۶۳ کمون ثبتشده مرتبط بودند. همهٔ آنها توسعهٔ قدرت مردمی یکسانی ندارند، اما از جملهٔ آنهایی که در ساخت سوسیالیسم پیشرفت کردهاند، میتوان به کمونهای «ال مائیزال»، «ال پانال»، «پنج دژ»، «چه گوارا» و دیگران اشاره کرد. از سال ۲۰۲۴، مشاورههای مردمی بهصورت مکرر توسط CNE برگزار شده است که در آن هر شهروند ونزوئلایی میتواند برای انتخاب پروژههای اجتماعی که تأمین مالی و اجرا خواهند شد، رأی دهد.
مرگ چاوز و تغییر سیاسی که از سال ۲۰۱۵/۱۶ منطقه را به سمت عقبنشینی چرخهٔ پیشرو سوق داد، بهویژه پس از کودتا علیه دیلما روسف در برزیل و شکست انتخاباتی کرشنریسم در آرژانتین، ونزوئلا را در یک انزوای نسبی و ضعف قرار داد که قدرت آن را برای مبارزه با محاصرهٔ جنایتکارانهای که از داخل توسط مخالفان بورژوایی خشن و برانداز و از بیرون توسط امپریالیسم با تمام بیرحمی بر آن تحمیل شده بود، کاهش داد. از سال ۲۰۱۴، دولت ایالات متحده با تصویب به اصطلاح «قانون دفاع از دموکراسی و جامعهٔ مدنی در ونزوئلا»، شروع به وضع مجموعهای از اقدامات کاملاً فراسرزمینی و استعماری کرد که با آنها انواع حملات تشدید شد. سپس فرمان اوباما که جمهوری بولیواری را یک «تهدید غیرعادی و فوقالعاده برای امنیت ملی ایالات متحده» اعلام کرد، زمینه را برای تشدید بیوقفهٔ MCUها فراهم کرد. این امر باعث فروپاشی کل ساختار اقتصادی، مالی و اجتماعی کشور شد. برخی از نمونههای چپاول که متحمل میشود: حدود ۲۲ میلیارد دلار در بانکهای خارجی بلوکه شده است؛ انگلستان ۳۱ تن طلا را مصادره کرده است؛ عدم دسترسی به قطعات یدکی و مواد اولیه منجر به کاهش تولید نفت شد که از ۲.۸ میلیون بشکه در روز در سال ۲۰۱۵ بهطور متوسط به ۳۳۹ هزار بشکه در ژوئیه ۲۰۲۰ رسید، که یک کاهش ۸۸ درصدی را نشان میدهد (که در دو سال گذشته به میانگین ۱,۰۵۸,۰۰۰ بشکه نفت در روز در فوریه ۲۰۲۵ بازسازی شد)؛ درآمد ارزی از ۳۹,۶۳۹ میلیون دلار در سال ۲۰۱۴ به ۷۴۳ میلیون دلار در سال ۲۰۲۰ کاهش یافت که یک کاهش ۹۹ درصدی را نشان میدهد؛ ایالات متحده کنترل شرکت نفتی سیتگو، وابسته به PDVSA در آمریکا، به ارزش ۱۳ میلیارد دلار را از آن گرفته است؛ تمام صدور بدهی حاکمیتی کشور بلوکه شده است؛ پرداختها برای خرید مواد پزشکی و واکسنها بلوکه شده و برنامههای کمک پزشکی برای بیماران در خارج از کشور به حالت تعلیق درآمده است؛ و بین ژانویه و دسامبر ۲۰۱۸، ونزوئلا تورم انباشتهٔ ۱۳۰,۰۰۰ درصدی را تجربه کرد که نتیجهٔ این تهاجم بود.
ونزوئلا در چشم طوفان قرار گرفت. و بهطور موازی با حملهٔ دیپلماتیک و خفگی اقتصادی، امپریالیسم یک محاصرهٔ نظامی محکم را از مرز گستردهٔ کلمبیا-ونزوئلا، پایگاههای نظامی و ناوگان چهارم فرماندهی جنوبی ایالات متحده در کارائیب ایجاد کرد.
تاکتیک شورش خشونتآمیز به اجرا گذاشته شد. دو مورد از برجستهترین حوادث خشونتآمیز که با هدف ایجاد جنگ داخلی در ونزوئلا طراحی شده بودند، به اصطلاح «گواریمبا»های سال ۲۰۱۴ و ۲۰۱۷ بودند. آنها توسط راستگرایان و سازمانهای غیردولتی اروپایی و آمریکایی فرماندهی و تأمین مالی میشدند، اما توسط دانشجویان دانشگاهی که در محافظهکاری خود رادیکالیزه شده بودند یا جوانان لومپنی که بهعنوان نیروی ضربه توسط الیگارشی و طبقات متوسط ضدچاوزی استفاده میشدند، انجام میشدند. نمایش خشونت آشکار در فوریه ۲۰۱۴ چهل و سه کشته برجای گذاشت و بیان نهادی خود را در سال ۲۰۱۵ با طرحی که «ال سالیدا» نامیدند، یافت، که از مجلس ملی با اکثریت مخالفان برای برکناری نیکلاس مادورو از ریاستجمهوری طراحی شده بود.
در چهار ماه اول سال ۲۰۱۷، وضعیتی شبیه به جنگ داخلی شکل گرفت، با تعداد زیادی کشته از هر دو طرف و از شهروندان بهطور کلی (که بهدروغ توسط مطبوعات شرکتهای غربی به اقدامات سرکوبگرانهٔ دولت یا «رژیم»، همانگونه که تبلیغات بورژوایی آن را مینامد، نسبت داده میشد). اما با این حال، از یکصد و سی و یک کشته، تنها سیزده نفر به دست نیروهای امنیتی بولیواری بودند، که به همین دلیل چهل نفر از آنها تحت پیگرد قانونی، بازداشت یا تحت تعقیب قرار گرفتند. اکثریت قریب به اتفاق در اثر شلیک از سوی تظاهرات مخالفان، یا در اثر حوادث در سنگرهای خودشان یا دستکاری مواد منفجرهٔ دستساز کشته شدند. همچنین نمیتوانیم به مرگهایی که در اثر سوزاندن پنج نفر و لینچ کردن بیست و نه نفر دیگر در حالی که زنده بودند به دلیل چاویست بودن یا ظاهر چاویست داشتن، اشاره نکنیم. این وضعیت به لطف ابتکار سیاسی صلح دولت بولیواری که خواستار حلوفصل اختلافات در انتخابات در ۳۰ ژوئیه از طریق فرایند قانون اساسی شد، فروپاشید. مخالفان راستگرا خواستار تحریم شدند، اما حماسهٔ آن انتخابات، که در نهایت گسترده بود، با افرادی که از رودخانهها و کوهها عبور میکردند، یا از تهدیدات در محلههای ثروتمند کاراکاس پنهان میشدند تا رأی دهند، به خشونتبارترین حادثه پس از مرگ فرمانده هوگو چاوز پایان داد.
همچنین تعداد زیادی از تأسیسات مادی و انرژی، بیمارستانها و مدارس، بیش از پانصد واحد حملونقل جدید و بازارها یا انبارهای دولتی مواد غذایی تخریب شدند. مردم بسیاری از شهرها گروگان مخالفانی شدند که آنها را برای روزهای کامل اشغال و کنترل میکردند و تمام فعالیتهای تجاری را فلج میکردند، در برابر یک دولت ملی که تصمیم گرفت سرکوب دولتی را اجرا نکند، همانگونه که دولتهای کشورهای سرمایهداری غربی در برابر یک صدم این شورشها انجام میدادند، و یک قتلعام اجتماعی را به راه میانداختند.
با یک جهش در زمان، سرعت واکنش دولت بولیواری پس از انتخابات ریاستجمهوری ۲۸ ژوئیه ۲۰۲۴، که پس از آماده کردن زمینه در افکار عمومی غربی – با کمک بزرگ ایلان ماسک، میلیاردر شبکههای اجتماعی – در مورد یک تقلب فرضی، دوباره خشونت را با ویژگیهای مشابه به راه انداختند، قابل درک است. در هر صورت، یک تلاش برای تقلب، حملات سایبریای بود که CNE دریافت کرد و پیش از اقدامات به اصطلاح «کوماندیتوها» بود که توسط مخالفان خشن سازماندهی شده بودند. در طول این حوادث، ۲۸ قتل انجام شد، از جمله قتل دو زن رهبر چاویست و دو مقام پلیس. حملات و آتشسوزیهایی علیه تعداد زیادی از مراکز سیاسی با مردم در داخل، رادیوهای اجتماعی، ایستگاههای مترو، سرنگونی مجسمهها، دفاتر CNE – از جمله دفتر مرکزی با ناظران انتخاباتی در داخل – شهرداریها، مدارس، دانشگاهها و دیگر حملات وحشیانه انجام شد.
علاوه بر تمام حمایت هماهنگ راستگرایان و مزدورانشان از هر نوع، ما نشان دادهایم که چگونه برخی از سازمانهای غیردولتی و روشنفکران «پیشرو» این حوادث را نادیده گرفتند و «رژیم» را مسئول دانستند.
تعداد حوادث خشونتآمیزی که علیه انقلاب بولیواری در این سالها رخ داده، آنقدر زیاد است که بازتولید آنها در این صفحات غیرممکن است. حملات به تأسیسات نظامی و سرقت سلاح؛ تلاش برای ترور رئیسجمهور و تمام کادرهای انقلابی در ۴ اوت ۲۰۱۸؛ حملهٔ سایبری که برای یک هفته بخش بزرگی از کشور را بدون برق گذاشت؛ چندین تهاجم نظامی از مرز کلمبیا، یکی از آنها به شکل کمک بشردوستانه، که توسط USAID هماهنگ شده بود، در چارچوب یک کنسرت مزدورانهٔ فرهنگی، در فوریه ۲۰۱۹، یک ماه پس از اعلام خودخواندهٔ یک رئیسجمهور خیالی که هیچکس به او رأی نداد، اما از حمایت ترامپ برخوردار بود، و به نبردهایی منجر شد که چاویسم در آن پیروز شد، و «نبرد پلها» نام گرفت. علاوه بر شبهنظامیان و تفنگداران دریایی آمریکایی، حضور شرمآور رؤسای جمهور راستگرا و دبیر OAS که منتظر جشن چیزی بودند که نتوانستند به دست آورند، دیده شد. تلاشهای ناکام برای کودتا مانند ۳۰ آوریل ۲۰۱۹، به رهبری گوایدوی مضحک و چند نظامی خائن، که به فرار لئوپولدو لوپز، رهبر حزب «ولونتاد پوپولار»، زندانی به دلیل مسئولیتش در مرگهای ناشی از «گواریمبا»های ۲۰۱۴، از حصر خانگی کمک کرد. یک تلاش تهاجم بسیار برجستهٔ دیگر در ۳ مه ۲۰۲۰، به نام عملیات «گیدئون»، از اردوگاههای کلمبیایی و با دست یک پیمانکار نظامی آمریکایی، جردن گودرو، سازماندهی شد که به دلیل عدم دریافت دلارهای وعدهدادهشده توسط جی. جی. روندون، خوان گوایدو و الیوت آبرامز (مسئول ویژهٔ دولت ترامپ برای ونزوئلا، که دستهایش به دلیل مسئولیتش در قتلعام «ال موزوته» در السالوادور بسیار به خون آلوده است و همچنین در رسوایی ایران-کنترا دخالت داشت) نقشهٔ کشتار خود را فاش کرد. و تمام این کودتاها با تناوب بین کمبود برنامهریزیشده و ابرتورم تحمیلی که بر زندگی روزمرهٔ ونزوئلاییها تأثیر میگذاشت، همراه بود.
بنابراین، پس از شکست و ناکامی این اقدامات تروریستی شهری – که بعداً در سال ۲۰۱۸ با الگوی تقریباً یکسان در نیکاراگوئه تکرار شد -، آنها یک نمایش از فاشیسم، نژادپرستی و انتقامجویی ضدچاوسی و ضد مردمی توسط مخالفان ضدچاویسم را آشکار کردند.
تمام این تهاجمات توسط مشارکت عظیم مردمی، هوش، شبهنظامیان مردمی و وحدت مدنی-نظامی که توسط چاوز ایجاد شده بود، خنثی شد. نمیتوان مقاومت روند بولیواری را بدون دانستن اینکه در آنجا یک ساختار عمیق از قدرت مردمی ریشهدار و یک وحدت مدنی-نظامی وجود دارد، درک کرد. به همراه نیکاراگوئه و کوبا، این تنها مواردی هستند که نیروهای مسلح ملی با روند انقلابی درآمیخته و آخرین تضمین برای دفاع از روند و دولت هستند.
ما گفتهایم که وضعیت اقتصادی دشوار ایجاد شده و فضای خشونتآمیز ناشی از مخالفان، به علاوهٔ تبلیغات سازمانیافته و تشویق به ترک کشور، به مهاجرت فزاینده منجر شد. با این حال، و در بدترین لحظات، دولت انقلابی از حمایت از مردم با برنامههای مختلف تغذیه، بهداشت، ورزش و غیره، هزینهٔ تقریباً صفر تمام خدمات عمومی (آب، برق، گاز، سوخت، اجاره، اینترنت) و توسعهٔ بزرگترین و جاهطلبانهترین برنامهٔ مسکن مردمی دست نکشید، که نه از نوع مسکن اجتماعی برای فقرا، بلکه در مناطق شهری زیبا و اکوسوسیالیستی، مجهز به مبلمان و لوازم خانگی، و مکملهایی برای زندگی اجتماعی شرافتمندانه، مانند مجموعههای ورزشی، مدارس، کارخانهها و غیره بودند. از سال ۲۰۱۱ تا به امروز، «مأموریت بزرگ مسکن» (https://www.minhvi.gob.ve/minhvi/) ۵,۱۰۰,۰۰۰ خانه ساخته و تحویل داده است. که در خارج از ونزوئلا شناختهشده و منتشر نمیشود.
از سوی دیگر، مهم است که اشاره کنیم که پس از ترویج مهاجرت و تجربهٔ فریب، بیگانه ستیزی و بیسرپرستی که این افراد در بسیاری از موارد تجربه کردهاند، «برنامهٔ بازگشت به وطن» به اجرا درآمده است که از طریق آن کسانی که میخواهند بهطور کاملاً رایگان بازگردند، بازگردانده میشوند و با حمایت برای بازگشت به آموزش، شغل، مسکن و حفاظت اجتماعی همراه هستند. بیش از ۱ میلیون و ۲۰۰ هزار ونزوئلایی از زمان ایجاد این ابتکار در سال ۲۰۱۸ توانستهاند بازگردند. احیای اقتصادی که از سه ماههٔ دوم سال ۲۰۲۱ تأیید شده است، به رشد پایدار تولید ناخالص داخلی آن تبدیل شده و در دستیابی به حاکمیت غذایی مشهود است، زیرا توانسته است وابستگی به انحصارات وارداتی را شکسته و بیش از ۹۵ درصد مواد غذایی را در قلمرو خود تولید کند. این امر ممکن شد، زیرا در فاصلهٔ زمانی ۲۰۲۱-۲۰۲۴، علاوه بر بازیابی نفت، توانست چرخهٔ ابرتورم القایی را بشکند، نرخ ارز خود را تثبیت کرده و بهطور مداوم از کاهش ارزش پول جلوگیری کند.
ما برخی از شاخصهای اجتماعی این سه کشور بسیار شیطانیشده را برای مقابله با دستگاه ضدتبلیغاتی جهنمی که علیه آنها به کار گرفته میشود، نشان میدهیم. این به این معنی نیست که آنها مشکلات، سختیها، فسادها، خطاها و چالشهای بزرگی مانند هر جای دیگر ندارند، اما واقعیت این است که در مورد کارهای خوب صحبت نمیشود. اما، مهمتر از همه، مهمترین چیز کمک به توقف دخالت دائمی است که به آنها اجازهٔ تعیین سرنوشت خود را میدهد و در هر صورت، حتی اشتباه کردن را نیز برای خودشان امکانپذیر میسازد. و سپس اصلاح کردن، همانگونه که انقلابهای واقعی برای ادامه انجام میدهند، در غیر این صورت، آنهایی که این کار را نکردند، فروپاشیدهاند.
تأملات نهایی: به امپریالیسم حتی یک ذره هم نه!
اگر چرخهٔ پیشرو قرن بیستویکم در آمریکای ما توانست از مرحلهٔ عقبنشینی جان سالم به در ببرد و با مبارزهٔ مردمی که پیروزیهای انتخاباتی جدیدی را ممکن ساخت، دوباره ظهور کند، به لطف مقاومت سرسختانهٔ کوبا، نیکاراگوئه و ونزوئلا بود که شعلهٔ ضدامپریالیسم را روشن نگه داشتند. ما باید از این امر آگاه باشیم و از این روندهایی که راهی مستقل و مستقل را میسازند، دفاع کنیم، در غیر این صورت، ما به آزمایشهای نوفاشیستی مانند آنچه امروز در آرژانتین، پس از سرخوردگی دولت آلبرتو فرناندز که ظهور میلی را ممکن ساخت و منافع طبقهٔ حاکم محلی و خارجی را بیان میکند، دچار خواهیم شد.
نیاز طبقهٔ حاکم به بازتولید و گسترش روابط تولید و استثمار سرمایهداری، نه تنها شکست دادن، بلکه به شکست کشاندن مدلها و سیستمهای جایگزین را میطلبد تا بهعنوان نمونههایی برای پیروی گسترش نیابند و برای همیشه استثمار و چپاول حاشیهها را تداوم بخشند. به همین دلیل است که آنها اینقدر تلاش برای نابودی آنها میکنند.
اگر ایالات متحده محاصرهٔ خفقانآور خود را از ونزوئلا و کوبا حداقل برای چند سال بردارد، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ اگر سوسیالیسم اینقدر فاجعهبار است، چرا آنها را تنها نمیگذارند تا خودشان شکست بخورند؟ خب، اگر محاصرهها را بردارند و MCUها را لغو کنند، این کشورها فوراً بهبود خواهند یافت، همانگونه که شاخصهای ونزوئلا تا سال ۲۰۱۴ نشان میدادند. فاجعهٔ واقعی برای مردم جهان، سرمایهداری است که اکثریت ما را در گرسنگی و فقر غرق میکند، در حالی که یک گروه هرچه بیشتر کوچک از انسانها، ثروت بیشتری را در دست خود متمرکز میکنند، در حالی که سطح توسعهٔ فناوری و تولیدی به دست آمده میتواند برای حل سختیها و فجایع اختصاص یابد و آزادی بیشتری را برای کارگران فراهم کند، اما اینگونه نیست، همچنان در خدمت سود سرمایه است.
نکتهٔ دلگرمکننده این است که تجربیات ونزوئلا، کوبا و نیکاراگوئه نشان میدهد که مردم و دولتهایی به دلیل سطح سازماندهی و آگاهی قابل تحسینی مقاومت میکنند. آنها میدانند که اگر به دست امپریالیسم بیفتند، بهعنوان دولتهای ملی منحل خواهند شد، گزینهٔ ساختن آیندهای بهعنوان ملتهای مستقل و عادل را از دست خواهند داد، علاوه بر این که سختیها به دوران نسلهای گذشته که در فقر، رهاشدگی، بیسرپرستی و سرکوب زندگی میکردند، باز خواهد گشت، به همراه بیتوجهی تاریخی و سیاسی که در سراسر آمریکای ما متحمل شدند. زیرا مزدوران سیاسی و فرهنگی راستگرایان برای همین کار میکنند، برای بازگرداندن ما بهعنوان نئومستعمره. اما آنچه عجیب است و ما میخواستیم آن را نشان دهیم، سطح سردرگمی است که برخی از روشنفکران سوسیالدموکرات، چه به دلیل همسویی و اعتقاد (بهعنوان شاخهٔ «چپ» سرمایهداری امپریالیستی) و چه به دلیل پول، توانستهاند در بخشی از فعالان مردمی ایجاد کنند. بهعنوان فعالان، ما باید این همسوییها را رمزگشایی کنیم تا ببینیم کجا باید قرار بگیریم و با چه کسانی پل بسازیم تا در مبارزه متقابلاً تقویت شویم. همانگونه که در زمینههای دیگر، ما باید تلاش کنیم تا پیشداوریهایی را که با اینهمه پول برای ما ساختهاند، از بین ببریم و بهروشنی ببینیم که موضع ما چه باید باشد: در طرف مقابل امپریالیسم. اگر در چیزی با کسانی که ما را مطیع میکنند، همخوانی داشته باشیم، پس چیزی اشتباه است…
و برای این کار، برای دانستن اینکه چگونه در برابر هر توهینی که در مورد این کشورهای شورشی آمریکای ما منتشر میشود، موضع بگیریم، پیشنهاد میکنیم از خود بپرسیم: چه کسانی آنها را دیکتاتوری مینامند؟ اگر دولتهای ایالات متحده و دستنشاندههای آنها از دولتهای راستگرا و راست افراطی منطقه، به همراه الیگارشی فناورانه (فیلونازیها مانند ایلان ماسک و پیتر تیل) هستند، آیا واقعاً اردوگاه مردمی باید به کسانی که دیکتاتوریهای نسلکش واقعی دیروز را رهبری، تأمین مالی و از آنها بهرهمند شدند و امروز کودتاهای الیگارشی و نژادپرستانه را تأمین مالی میکنند، اعتماد کند؟
اگر یادگیری تاریخی به ما نشان میدهد که هر بار که تودههای مردمی راههای انقلابی را در پیش گرفتند، برای لغو آن «نمونههای بد» برای قدرت سلطهطلب، تحت مجازات، فداکاری، نابودی یا خفگی اقتصادی قرار گرفتند، چرا نمیتوانیم ببینیم که اکنون نیز همین کار را علیه انقلابهای حال حاضر انجام میدهند؟ چرا میتوانیم بهراحتی آنچه را در گذشته رخ داد، تمام نمایش عملیاتهای روانی جنگ سرد (پوشاندن قتلعامهای دیکتاتوری در آرژانتین توسط مطبوعات و غیره)، دخالتها و تبلیغات سیا که نسلکشیها و تهاجمات را تقویت کرد، ببینیم، اما نمیتوانیم آنچه را که اکنون در برابر چشمان ما با کسانی که با امپریالیسم همسو نیستند، اتفاق میافتد، ببینیم؟
آیا زمانی که آنها در این طرح غیرانسانی نابودی آنها موفق شوند، ما متوجه خواهیم شد که دیر شده است؟ آیا زمانی که انتقامجویی قاتل را که بدون شک با ضدانقلاب رخ خواهد داد، ببینیم، متوجه خواهیم شد که بهاندازهٔ کافی از آنها دفاع نکردیم؟ آیا دوباره خواهیم گفت «حتماً کاری کردهاند»؟ این اتفاق نخواهد افتاد، زیرا این مردم نشانههای بزرگ و شرافتمندانهای از عدم رفتن به راه خودویرانگری که توسط غارتگران بشریت و سیاره پیشنهاد شده، دادهاند. حتی با وجود فداکاریهای تحمیلی، آنها تنها تجربیاتی بودند که از بازسازی و بازاستعمار نئولیبرالی و نوفاشیستی که بقیهٔ دولتهای پیشرو و مردمی منطقه را از طریق کودتا، خیانت و شکستهای انتخاباتی بین سالهای ۲۰۱۵ و ۲۰۱۹ در هم کوبید، جان سالم به در بردند.
تا کی به خریدن فیلمنامهٔ آمریکایی دموکراسی به اندازهٔ خودشان ادامه خواهیم داد که چیزی جز دیکتاتوری سرمایه در اشکال نهادی نیست؟ آیا تزریق بیوقفهٔ پولی را که ضدانقلاب را بهعنوان انقلابهای رنگی تأمین مالی و پنهان میکند و شخصیتهای ضدمردمی را بهعنوان مبارزان «آزادی» میپوشاند، نمیبینیم؟ آیا هر لحظه نبرد فرهنگی را به ما اعلام میکنند و ما متوجه اسب تروا روشنفکران سوسیالدموکرات نمیشویم که با آن ویروس بیاعتمادی، شک و شیطانی کردن دولتهای ضدامپریالیستی را به ما وارد میکنند؟
اما تمرین ضدامپریالیستی نمیتواند فقط لفظی باشد، باید یک آفرینش قهرمانانهٔ روزانه باشد. یک مبارزه و ساختار سیاسی روزمره و مداوم که پلهایی برای دفاع و تقویت متقابل مردم هر سرزمینی از آمریکای ما بسازد، و حتی بیشتر، ما را متحد کند. این میراث همهٔ کسانی است که در راههای رهایی پیش از ما بودند: که بدون «پاتریای گرانده» (وطن بزرگ) ممکن نیست. بیایید با افتخار نمادها و پرچمهای آنها را حمل کنیم، دشمن را بپذیریم و هر بیعدالتی را در هر جایی، بیعدالتی خودمان بدانیم.
اگر طبقات حاکم به دور اول چرخهٔ پیشرو با قطبی کردن مبارزهٔ طبقاتی بهصورت نامتقارن واکنش نشان دادند، و در قلمروهای گسترده، راستگرایان رادیکالیزه شدند، در این دور دوم چرخهٔ پیشرو، آیا میخواهیم یک احیای «لایت» داشته باشیم که مانند آنچه در آرژانتین رخ داد و ممکن است در شیلی نیز رخ دهد، به نوفاشیسم راه دهد؟ یا میتوانیم شرطبندی کنیم که از محدودیتهایی که ما را به اینجا رساندهاند، عبور کنیم و به یک چرخهٔ انقلابی برویم؟ این به معنای رادیکالیزه شدن در مواضعمان است که همان مواضع حاکمیت و عدالت اجتماعی است و این ما را در معرض بیرحمانهترین دید امپریالیسم قرار خواهد داد، همانگونه که با کوبا، نیکاراگوئه و ونزوئلا انجام میدهند. به همین دلیل مهم است که درک کنیم دفاع از این روندها، دفاع از خودمان نیز هست.
همیشه باید اصل «دشمنانت را به من بگو تا دوستانت را به تو بگویم» را برای تحلیل روندهای سیاسی در آمریکای ما در نظر داشت. ما نمیتوانیم اشتباه کنیم، این یک قطبنمای بیخطاست: اگر امپریالیسم به آنها حمله میکند، حتماً کار خوبی انجام میدهند. در آنجا باید مردم جهان و فعالان آنها با وحدت، اعتقاد، آموزش سیاسی و تفکر انتقادی، سپرهای لازم را برای پیشرفت در راههای رهایی ایجاد کنند و صفوف خود را ببندند.

