
نویسنده: دی ویوی
منتشر شده در تارنمای ناظر چین
ترجمه مجله جنوب جهانی
ما همیشه با دشمنانی که اجدادمان خودشان شکست دادهاند، آشناتریم تا با داستانهای جنگهای دوردست در کتابهای درسی. در طول جنگ جهانی دوم، به جز چند چینی که در ارتش شوروی در جبهههای اروپا حضور داشتند، حافظه جمعی ملت ما با مقاومت و شکست فاشیسم ژاپن گره خورده است. بزرگداشت مهمی که امسال برگزار میکنیم، در وهله اول، به مناسبت هشتادمین سالگرد پیروزی مردم چین در جنگ مقاومت علیه ژاپن است.
با این حال، باید توجه داشت که پیروزیای که امسال گرامی میداریم، تنها پیروزی مردم چین نیست، بلکه پیروزی جهانی در جنگ ضدفاشیستی است.
تأکید بر این موضوع تنها برای نشان دادن حقانیت مطلق این جنگ نسبت به «کشتار متقابل ناشی از تعصبات ملی بیدلیل» در جنگ جهانی اول و تأکید بر نقش آن در ایجاد صلح کنونی نیست، بلکه هدف این است که ضمن یادبود پیروزی مردم جهان بر فاشیسم، «فاشیسم چیست» و «چگونه به وجود میآید» را از قالبهای ملی خاص بیرون بکشیم. با این کار، میتوانیم به درک عمیقتری از رابطه دیالکتیکی میان «فاشیسم» و دموکراسیهای بورژوایی برسیم و با فراتر رفتن از یادآوری گذشته، به بینشی تازه برای هوشیاری در برابر تهدیدهای امروز دست پیدا کنیم.
تحول فاشیسم در ایالات متحده
در ادامه مقالهای که در ماه آوریل درباره ویزاهای دانشجویی آمریکا نوشتم، یکی از اساتید باسابقه در یک مؤسسه تحقیقاتی به آن استناد کرد. اگرچه تجربیات شخصی آن استاد از جزئیات وضعیت فعلی آمریکا کمی سطحی بود، اما قضاوت کلی او بسیار دقیق بود. او تنها با استناد به منابع محدود، بهروشنی بزرگترین خطر سیاسی آمریکا در دوران حاضر را فاشیسمگرایی تشخیص داد.
ایالات متحده در حال افول، با جنبش «MAGA» (Make America Great Again)، با خطر واقعی فاشیسمگرایی روبرو است.
دانشجویان علوم انسانی چینی که شجاعت، توانمندی، و انگیزه تحصیلی دارند، از مشکلات نمیترسند و قصد مهاجرت ندارند، میتوانند در این سه سال به فکر درخواست برای مقطع کارشناسی ارشد در رشته علوم سیاسی در آمریکا باشند. این یک فرصت بینظیر است که هر هشتاد سال یکبار رخ میدهد و به آنها امکان میدهد از نزدیک شاهد یک فرایند اجتماعی باشند که هیچ دانشمند علوم سیاسی چینی تاکنون آن را تجربه نکرده است: چگونه یک نظام لیبرال-دموکراتیک بورژوایی غربی، بسیار پیشرفته و مستقر در یک اقتصاد بزرگ و توسعهیافته، بهسوی فاشیسم پیش میرود.
بهعنوان مثال، در طول شش ماه گذشته، نویسنده در آمریکا شاهد وقایع زیر بوده است:
– اردوگاههای کار اجباری در باتلاقهای فلوریدا برپا شدهاند.
– اقامت دانشجویان خارجی بهصورت کاملاً نامنظم و غیرقانونی لغو میشود.
– یک دانشجوی دکترا که در روزنامه دانشگاه مقالهای با انتقاد ملایم از همکاری مدرسه با اسرائیل نوشته بود، در خیابان دستگیر میشود.
– در پایتخت آمریکا، نیروهای نظامی مسلح برای جمعآوری بیخانمانها در خیابانها مستقر شدهاند.
– نیروهای ICE (سازمان اجرای قوانین مهاجرت و گمرک) و ارتش آمریکا بهصورت تصادفی مردم را در خیابانها دستگیر میکنند، عمدتاً بر اساس رنگ پوست (این بازداشتها شامل شهروندان آمریکایی و حتی بومیان نیز میشود).
– دولت آمریکا بهطور علنی با یک شرکت نرمافزاری خصوصی قرارداد «برونسپاری جاسوسی» و ساخت «پهپادهای خودران آدمکش» امضا کرده و این شرکت امسال به یکی از ده شرکت برتر فناوری آمریکا تبدیل شده است.
– تعداد زیادی از بوروکراتهای فنی از پستهای اجرایی پاکسازی شدهاند، احکام دادگاهها برای توقف اقدامات غیرقانونی دولت بهوضوح نادیده گرفته میشوند و نمایندگان جمهوریخواه برای کسب حمایت رهبر خود در حوزههای انتخابیه، از او تملق میگویند.
– یک نقشه راه مذهبی-سیاسی، به نام «پروژه گذار ۲۰۲۵» که هدف آشکار آن براندازی اصول قانون اساسی آمریکا است، بهطور علنی در اینترنت منتشر شده و نویسندگان اصلی آن بهتدریج در حال تصرف پستهای دولتی در سطوح مختلف هستند.
– «حقایقسازی»های رسمی از سوی دولت آمریکا در هر سطحی، از آمار اشتغال گرفته تا نسلکشی، به شکلی گسترده انجام میشود و روایتهای ناسیونالیسم مسیحی و برتریطلبی سفیدپوستان علناً در رسانهها منتشر میشود. ما این تبلیغات را بهآرامی از بیرون با عنوان «تبلیغات پیروزی» مینامیم، اما اگر به تاریخ نگاه کنیم، این در واقع همان تبلیغات به سبک «امپراتوری هزارساله» گوبلز است.
– فعالیتهای آکادمیک، بهویژه تبادلات بینالمللی، بهطور سیستماتیک تخریب شدهاند و دانشگاهها تحت فشار قرار گرفتهاند تا قوانینی را وضع کنند که اساتید و دانشجویان را از انتقاد از رژیمهای نسلکش منع کند.
بهطور کلی، با اینکه سازوکارهای موازنه قوا بین دو حزب و سه شاخه دولت آمریکا هنوز از نظر مفهومی از بین نرفته است، اما در سطح عملکرد فدرال، دیگر کارآمد نیستند. حزب جمهوریخواه بهطور کامل توسط پوپولیستهای MAGA تسخیر شده است. تمام گروهها به جز «مردان سفیدپوست، ثروتمند و پروتستانهای راستگرا» در درجات مختلف مورد حمله قرار گرفتهاند. برای برخی از گروههای آسیبپذیر و حاشیهنشین، شدت این حملات به حد «آزار و اذیت» رسیده و نمونههایی از «شب کریستال» در مقیاس کوچک بارها تکرار شده است. روایتهای «نارضایتی ملی»، «نارضایتی سفیدپوستان» و ضدروشنفکری به گفتمان رسمی تبدیل شدهاند. انزوای عمدی از تمدن جهانی و تشکیل یک «محور راستگرا» با برخی متحدان خارجی که بر مبنای توطئهگرایی و وسواس ضدکمونیستی شکل گرفته است، بهصورت همزمان در حال وقوع است.
تخریب سیستم فعلی آمریکا توسط جنبش MAGA مانند «آبپز کردن قورباغه در آب گرم» است. پیشبینی میشود برای مدت طولانی، آمریکا همزمان ویژگیهای یک کشور دموکراتیک بورژوایی و یک رژیم فاشیست مسیحی را داشته باشد.
علاوه بر این، نباید گرایش جدید فاشیستی در آمریکا را با ناکامیهای مدیریتی طولانیمدت آن اشتباه گرفت. در واقع، از تابستان و تاکنون، بیشتر مکانهایی که نویسنده در آمریکا از نزدیک دیده (از جمله برخی «مناطق سیاهپوستان» که به ما گفته بودند از آنها عبور نکنیم)، محیط شهری، خدمات عمومی، سازمانهای اجتماعی و حتی امنیت آنها که کلیشههای زیادی دربارهشان وجود دارد، در سطح نرمال بودهاند. نویسنده هرگز صدای شلیک گلوله نشنیده و گزارشی از جرایم مربوط به اسلحه و مواد مخدر در محله، دانشگاه یا مسیرهای رفتوآمد خود نشنیده است (البته این ممکن است به دلیل تراکم جمعیت پایین در آمریکا باشد و احتیاط نویسنده در رفتوآمد و معاشرت نیز بر این امر تأثیر داشته است).
با این حال، این فرایند تدریجی در آمریکا کافی است تا ثابت کند که نداشتن تاریخ فئودالی، سالها آموزش ایدئولوژیک «بیمه دوجانبه» لیبرال-محافظهکار، سابقه طولانی و موفق دموکراسی و حکومت قانون بدون کودتا یا تاریخچه حکومت نظامی، سیستم انتخاباتی که بهصورت طبیعی احزاب کوچک را حذف میکند، و سیستم فعلی مجمع گزینندگان، هیچکدام نتوانستهاند در برابر موج فاشیسمگرایی پوپولیستی مقاومت کنند. ایالات متحده، بهعنوان نماد و نمونه تاریخی و واقعی دموکراسی لیبرال غربی، در برابر این هجوم کاملاً آسیبپذیر است.
باید اشاره کرد که اگرچه ترامپ جعبه پاندورای فاشیسمگرایی را در جامعه آمریکا باز کرد، اما نویسنده قصد ندارد مانند لیبرالهای چپگرای آمریکایی یا تولیدکنندگان اخبار اصلی، انتقاد خود را به ویژگیهای اخلاقی «پادشاه نارنجی» محدود کند، انگار که با کنار رفتن او، همه چیز در آمریکا بهطور جادویی به حالت عادی باز خواهد گشت.
این رویکرد، نوعی تاریخنگاری قهرمانمحور است که مشکلات سیستماتیک و ریشهدار آمریکا را که تنها توسط ترامپ فاش شدهاند، نادیده میگیرد. از طرفی، به نظر نویسنده، اگرچه ترامپ با تئوریهای توطئه و روایتهای مذهبی افراطی همسو میشود و آنها را دستکاری میکند و مدیریت کشور را به دلخواه خود پیش میبرد، اما از نظر سیاسی، او ضعفهای یک سرمایهدار بزرگ را دارد و فاقد روحیه فداکاری یا وسواسی است که برای «سرنوشت امپراتوری در گروی این لحظه است» لازم است.
با این حال، ناتوانی ترامپ به این معنی نیست که همه افراد در جنبش فاشیستی او ناتوان هستند. بسیاری از افراد با این ویژگیها در سنای آمریکا حضور دارند. دوران پس از ترامپ و جنبش MAGA میتواند برای جهان خطرناکتر از زمان حال باشد.
تاریخنگاری بورژوایی غربی، که جوهر مفهوم «فاشیسم» را تحریف کرده، کاملاً مسئول فاشیسمگرایی سریع آمریکا است.
نکته قابلتوجه این است که فرایند فاشیسمگرایی «نسخه ۲۰۲۵» آمریکا، برخلاف آنچه در سال ۱۹۳۳ با شهادت ژنرال باتلر (معروف به «کودتای وال استریت») به صورت پنهانی و با توطئه علیه سیستم دموکراتیک رخ داد، این بار با حمایت علنی از احساسات پوپولیستی طبقات پایین جامعه به قدرت رسیده است.
پایگاه اصلی پوپولیستی و محافظهکار این جنبش، یعنی مسیحیان سفیدپوست، خود را سرسختترین حامیان «دموکراسی»، «آزادی»، «حکومت قانون» و «حکومت مشروطه» میدانند که همگی بهعنوان نمادهای «برتری سیاسی آمریکا» شناخته میشوند. تاریخ ریشهدار انتخابات دموکراتیک، عمل به اصول حکومت قانون، سنت پایدار حکومت مشروطه، و شک عمیق به دولت به عنوان «یک شر ضروری»، نه تنها مانعی در برابر اندیشههای فاشیستی آنها نشده، بلکه به بهانهای تبدیل شده تا با آغوش باز از «دنیای جدید شگفتانگیز» استقبال کنند.
این پدیده فقط در میان «روستاییان» پرورشیافته در سیستم آموزشی عمومی آمریکا اتفاق نمیافتد. اگر در سال ۲۰۱۶ و پیش از اولین پیروزی ترامپ، نخبگان محافظهکار آمریکایی با ژست «نگران» ظاهر شدند، این بار، تا جایی که من میدانم، اکثر نخبگان فکری محافظهکار آمریکا، از جمله اعضای مؤسساتی مانند «کاتو» و «بنیاد هریتیج»، نه تنها در برابر اقتدارگرایی ترامپ مقاومت نکردند، بلکه به جایگاه «مبارزان آزادی» و «پیشگامان دموکراسی» خود عمل نکردند؛ بلکه بهعنوان وکیلمدافع و حتی پیشرو در این «کودتای داخلی» علیه تمام اصول سیاسی محافظهکارانه ظاهر شدند.
در تابستان، ده روز و ده شب به این فکر کردم که چگونه این افراد که از کودکی با ارزشهای آمریکایی پرورش یافتهاند و در رشته علوم سیاسی تحصیلات عالی دارند، میتوانند به «دوگانگی فکری» برسند که همزمان «آزادی و دموکراسی» را شعار دهند و از آن برای انتقاد از دیگران استفاده کنند و هم «پروژه ۲۰۲۵» را ایجاد کنند که جوهری مشابه «راهحل نهایی» دارد؟
اکنون، من به این نتیجه رسیدهام که مشکل اصلی در جای دیگری است. دلیل اینکه به نظرم عجیب میآید که نخبگان آمریکایی که شعار «آزادی و دموکراسی» میدهند، بدون اینکه متوجه شوند از فاشیسم حمایت میکنند، این است که ذهن من تحتتأثیر پارادایمهای علوم سیاسی لیبرال غربی قرار گرفته و بهطور ناخودآگاه در دامهای طبقهبندی آنها گرفتار شدهام که برای مدت طولانی، بهصورت عمدی یا غیرعمدی، ساخته شدهاند.
از دهه ۱۹۳۰، بهویژه پس از کنگره بیستم حزب کمونیست شوروی و وقایع مجارستان و لهستان، و بهویژه پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، نحوه شناسایی «فاشیسم» در محافل فکری (نه فقط در غرب) بهکلی تغییر کرده است. بهعنوان مثال، اگر از خودم بپرسم: «با توجه به تمام تحصیلات عالی علوم انسانی که داشتهام، اولین چیزی که با شنیدن کلمه فاشیسم به ذهنم میآید چیست؟» پاسخ «توتالیتاریسم و جمعگرایی» است.
چه کسی این را به من گفته است؟
این سؤال کمی دشوار است. پس از بررسی دقیق کتابهای درسی و منابع، به نظر میرسد منبع اصلی این ایده دو نفر هستند: آین رند و هانا آرنت.
فلسفه سیاسی آین رند بر «حقوق فردی» تأکید دارد که ویژگی اصلی آن حق مالکیت خصوصی است. او معتقد است سرمایهداری آزاد تنها نظام اجتماعی اخلاقی است، زیرا به نظر او، تنها معیار «اخلاقی بودن» حفاظت از حقوق مذکور است. آرمانشهر او دولتی «کوچک» است که تنها به حفاظت از حقوق فردی محدود میشود، زیرا به عقیده او، فاشیسم و سوسیالیسم هر دو این خلوص را از بین میبرند.
هانا آرنت نیز پارادایم آکادمیک «توتالیتاریسم» را که امروزه میشناسیم، پایهگذاری کرد. او توتالیتاریسم را شکلی جدید از پادآرمانشهر دانست که متفاوت از استبداد پادشاهیهای قدیمی است و برای اولین بار، «استالینیسم» و فاشیسم نازی را در یک دسته قرار داد.
با توجه به انتشار کتاب «ریشههای توتالیتاریسم» در دوران مککارتی و شب قبل از وقایع ۱۷ ژوئن در آلمان شرقی، این اثر بهشدت توسط افکار عمومی «جریان اصلی» آمریکا بهعنوان یک نظریه مهم در موج ضدکمونیستی ترویج شد. فاش شدن «گزارش محرمانه» در کنگره بیستم حزب کمونیست شوروی و وقایع مجارستان و لهستان نیز به آن اعتبار بخشید. نظریه «همردیف کردن استالینیسم و فاشیسم بهعنوان توتالیتاریسم» به یکی از نظریههای محبوب و ابزارهای تبلیغاتی آکادمیسینهای بورژوایی مدرن تبدیل شد. نمودارهای مختلف «منحنی نولان» که توسط افرادی مانند هانس آیسنک، استوارت کریستی و آلبرت ملتزر با محور «میزان اقتدار-آزادی» طراحی شدند، از روحیه طبقهبندی آرنت الهام گرفتند.
پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، «استالینیسم» در اثر اصلی آرنت به «لنینیسم» و حتی اصول پایه مارکسیسم نیز گسترش یافت. این طرز فکر در میان محافل فکری جهان، بهویژه در دانشگاهها، تا به امروز تأثیرات سمی خود را باقی گذاشته و نسلهای متوالی از محققان جوان را شکل داده است. حتی در برخی از کشورهای سوسیالیستی سابق که دچار تحول شدهاند، این طرز فکر بر روایتهای تاریخی رسمی تأثیر گذاشته است. امروزه، برخی رژیمهای هوادار آمریکا در اروپای شرقی، هم نماد داس و چکش و هم صلیب شکسته نازی را ممنوع میکنند، با این استدلال «میانهرو» که «با همه اشکال توتالیتاریسم مخالفاند»؛ این دیدگاه دقیقاً از همان مفهوم تحریفشده فاشیسم که آرنت پایهگذاری کرد، نشئت میگیرد.
اگر ترامپ ظهور نمیکرد، یا اگر برای بار دوم پیروز نمیشد، یا اگر پس از پیروزیاش چنین موج فاشیستی در آمریکا به راه نمیانداخت، یا اگر این جنبش با مقاومت قاطع و نه با حمایت پرشور «نخبگان» محافظهکار «دولت کوچک»، «فردگرایی»، «دموکراتیک» و «مبتنی بر قانون اساسی» آمریکا روبرو میشد، این ارزشگذاری بر اساس «آزادی-اقتدار» میتوانست همچنان بهعنوان یک اصل درسی نسل به نسل تدریس شود و در کلاسهای علوم انسانی، پرستشکنندگان آین رند و هانا آرنت را تربیت کند که خود را مستقلفکر میدانند.
با این حال، نخبگان جمهوریخواه، همراه با طرفداران MAGA، تابوت این نظریهها را شکافتهاند.
وقایع هفت ماه گذشته در آمریکا به وضوح نشان میدهد که شرایط ذهنی و عینی برای بروز فاشیسم سیاسی میتواند در جامعهای با فضای قوی فردگرایی رخ دهد و یک جمعگرایی «خودخواسته» و ناآگاهانه — یعنی یک جناح پوپولیستی — را ایجاد کند که در نقاط کور نظام انتخاباتی و نمایندگی آمریکا گسترش یابد.
در واقع، این تحول یک پدیده اتفاقی در آمریکا نیست. رژیمهای متعدد در سراسر جهان ثابت کردهاند که «جامعه دموکراتیک به سبک غربی» و «فاشیسمگرایی» مرزهای مشخصی ندارند و بهراحتی به یکدیگر تبدیل میشوند. کاتالیزور این تبدیل، سیستم انتخاباتی است که بر اساس مالکیت خصوصی بنا شده و به همین دلیل به پوپولیستهای سرمایهدار اجازه میدهد قدرت را در دست بگیرند.
این دگردیسی که به «دموکراسی» وابسته است، در آمریکا، یعنی همان آرمانشهر ابرانسانهای سرمایهدار که آین رند رؤیای «هرکس به فکر خودش باشد، جامعه به هم نمیریزد» را در سر داشت، قابل درمان نیست.
دموکراسی لیبرال بورژوایی و دیکتاتوری فاشیستی، دو روی یک سکهاند.
من با هانا آرنت مخالف نیستم. «دموکراسی مشارکتی» که او طرفدارش بود و انتقادش به نظام نمایندگی آن زمان، شباهتهایی به برخی از پژوهشهای امروز ما در زمینه دموکراسی و انتقاد از سیستم انتخاباتی آمریکا دارد. در واقع، بخشی از الهامبخشی برای مدل «دموکراسی مشارکتی» آرنت از کمون پاریس و شوراهای نمایندگان کارگران نشئت گرفته است. با صرف نظر از این که دیدگاههای او بعدها بهصورت گزینشی توسط نیروهای محافظهکار غربی برای تبلیغات استفاده شد، ساختار مفهومی «توتالیتاریسم» او، هرچند در آن زمان با انتقاد شدید چپگرایان مواجه شد، اما به عنوان یک علامت هشدار برای جنبش بینالمللی کمونیستی عمل کرد.
احساس خوبی نسبت به آین رند ندارم، اما کار فکری مانند یک نمایش است و در آن نباید فقط شخصیتهای اصلی حضور داشته باشند. یک موضع فلسفی کاملاً ناپسند نباید خالی بماند، و همیشه باید یک مکتب یا شخصیت نماینده آن باشد. آین رند این نقش ناخوشایند را ایفا کرد و این به خودی خود اشتباهی نیست.
با نگاهی بیطرفانه و آرام، اشتباه اصلی در اندیشه این دو نفر کجاست؟
آین رند و هیتلر هر دو از طرفداران وفادار نیچه بودند. هر دو طرفدار متعصب نظریه طبقهبندی اجتماعی و ابرانسان بودند. یکی معتقد بود که نابغههای خودکامه تجاری هستند که کار و کشور را پیش میبرند و بدون آنها، هم شرکتها و هم کشورها از بین میروند. دیگری معتقد بود که نابغه خودکامه سیاسی آلمان را پیش میبرد و بدون او، مردم آلمان بیارزش هستند. اگر درک کنیم که «تجارت» یک فعالیت بسیار خودکامه است، این دو نفر کاملاً هممسلک بودند.
وضعیت هانا آرنت پیچیدهتر است. اگرچه او در ۲۳ سالگی مدرک دکتری فلسفه گرفت، اما زمینه تحقیقاتیاش چیزی بین الهیات و فلسفه اگزیستانسیالیسم بود. وقتی نازیها به قدرت رسیدند (و او بلافاصله به خارج تبعید شد و تنها شش ماه تحت حکومت نازیها زندگی کرد)، سن او کمی بیشتر از من اکنون بود. همچنین، تمرکز او بر فعالیتهای ضدنژادپرستی بود و احتمالاً به موج «انقلاب محافظهکارانه» در آلمان در آن دوره توجهی نکرده است. این نوع علاقه، نه تنها در آن زمان، بلکه حتی امروز نیز تا حد زیادی (به قول خود آرنت) «خط مقدم مردان» است. او متوجه شباهت شگفتانگیز این ایدئولوژیها با جناح محافظهکار آمریکا نشد. مشکل او نادیده گرفتن این اصل بود که «زیربنای اقتصادی تعیینکننده روبناست.»
ارنست یونگر، یک افسر سابق ارتش آلمان و فیلسوف برجسته راست افراطی که در دوران نازیها با هیتلر رابطهای متناقض داشت، پیش از به قدرت رسیدن نازیها، از نظریه «بازگرداندن عظمت به آلمان» حمایت و در شکلگیری روایتهای مهم آن نقش داشت. آرمین مولر، دبیر سابق او و یک روشنفکر راست افراطی، در سال ۱۹۴۹ اشاره کرد که در دوران جمهوری وایمار، یک «انقلاب محافظهکارانه» (Konservative Revolution) در محافل فکری آلمان، از جمله در میان همکاران او، رخ داده بود. هدف این انقلاب، مخالفت با همه چیزهایی بود که از زمان امپراتور ویلهلم در آلمان نسبتاً معتدل بودند، از جمله رواداری لیبرالیسم در اخلاقیات مسیحی، پذیرش ایدههای برابری و دموکراسی نمایندگی، و روحیه فرهنگی مبتنی بر عقلگرایی و علم. همزمان، این جنبش نوعی «رمانتیسم آلمانی» ضدانقلابی و ضدروشنفکری، سنت «میهنپرستی پروسی»، و تقدیس جنگ جهانی اول و رفاقتهای خشونتآمیز ناشی از آن را ترویج میکرد. فیلسوفان «انقلاب محافظهکارانه» شباهت زیادی به نخبگان فکری امروز مؤسسه کاتو یا مجریان پادکستهای راستگرا در آمریکا دارند. تخریب ایدههای وایمار و بازسازی «روح آلمانی» توسط آنها، در سطح روبنا، زمینه را برای ظهور هیتلر فراهم کرد.
چرا روایتهای محافظهکارانه سرمایهداری بهطور طبیعی فاشیسم را به وجود میآورند؟
بهعنوان مثال، در آمریکا امروز، از برخی زوایا، آمریکا قطعاً یک تمدن بزرگ است، اما در حال حاضر در «دوره رکود» است، جایی که روابط تولیدی سرمایهداری بهوضوح بیشتر مانع توسعه اجتماعی است تا اینکه آن را پیش ببرد. اتاقهای فکری و مجریان پادکستهای راستگرا نمیدانند چگونه میتوان «سبک زندگی آمریکایی» را که اجدادشان داشتند، ادامه داد یا به آینده هدایت کرد، بنابراین امیدوارند آن را به یک «عصر طلایی» ازدسترفته برگردانند یا در آن ثابت کنند. این تلاش در نهایت در اساسیترین و در عین حال انتزاعیترین سطح، یعنی ضدکمونیسم (مخالفت با تعدیل مالکیت اقتصادی که تنها راه پیشرفت صحیح است)، به یک پایداری میرسد. وقتی این پایداری برقرار شد، تمام «قوانین» قبلی مانند آزادی، دموکراسی، حقوق بشر، چندحزبی و «دولت کوچک» میتوانند دور انداخته شوند. همه روشهای شیطانی که پیش از این خیانت به ارزشها محسوب میشدند، مانند نژادپرستی سفیدپوستان، نظامیگری و فرقهگرایی، اکنون میتوانند مورد استفاده قرار گیرند.
هسته اصلی فاشیسم، ضدکمونیسم است، و سیاست دموکراسی لیبرال بورژوایی و دیکتاتوری فاشیستی، دو روی یک سکه هستند.
اگر امروز، در اواخر سال ۲۰۲۵، بخواهم تعریف جدیدی از «فاشیسم» ارائه دهم، آن را اینگونه خلاصه میکنم:
«فاشیسم» ریشه فرهنگی خود را در تنشهای درونی میان ریشههای یونانی-عبری که بهزور در فرهنگ سیاسی معاصر غرب به هم بافته شدهاند، دارد. بستری که در آن رشد میکند، سیستم دموکراسی لیبرال غربی است که رو به زوال میرود. فتیله آن، کاهش توان رقابتی اقتصادی به دلیل افت توانایی چپاول خارجی است. و راه گریز آن، هدایت پوپولیسم توسط افراد جاهطلب به سمت هر راهحلی جز انقلاب پرولتری است – که همگی تحت عنوان «محافظهکاری» شناخته میشوند.
باید حق تفسیر «ضدفاشیسم» را از دست امثال هانا آرنت پس بگیریم.
تعریف «فاشیسم» و «دموکراسی نمایندگی» بهعنوان دو «روش دیکتاتوری بورژوایی» با محوریت «کمونیسم»، اختراع جدیدی توسط من نیست. به دلیل سرکوب شدید انقلاب پرولتری آلمان توسط رژیم «آلبرت» در جمهوری وایمار، در اوایل دهه ۱۹۲۰، روسیه شوروی و بینالملل کمونیستی تازه تأسیس، ایده «تز سوسیال فاشیسم» را مطرح کردند. یکی از پیامدهای مهم این تز این بود که «دموکراسی بورژوایی و دیکتاتوری فاشیستی دو روی یک سکه در جامعهای با مالکیت خصوصی بورژوایی هستند.»
تا اواسط دهه ۱۹۳۰ و پیش از به قدرت رسیدن نازیها در آلمان، «تز سوسیال فاشیسم» دیدگاه غالب اتحاد جماهیر شوروی و کمینترن (بینالملل کمونیستی) درباره کل اردوگاه سرمایهداری بود، که بهصورت عینی منجر به شکست همکاری بین حزب کمونیست آلمان و حزب سوسیال دموکرات شد و به هیتلر کمک کرد تا به قدرت برسد.
پس از به قدرت رسیدن نازیها در آلمان، برای ایجاد جبهه متحد با اردوگاه سوسیالیستها، دولت شوروی بهتدریج از عبارت «سوسیال فاشیسم» فاصله گرفت و عبارت جدید «جبهه خلق» را جایگزین آن کرد (این عبارت بعدها ادامه یافت و توسط کشورهای سوسیالیستی که به توسعه خود ادامه دادند، از جمله کشور ما، پذیرفته شد)، اما روایت نظری جنبش بینالمللی کمونیستی، یعنی «دموکراسی بورژوایی و دیکتاتوری فاشیستی دو روی یک سکه در بیان سیاسی جامعهای با مالکیت خصوصی بورژوایی هستند»، شکل گرفته بود و به دیدگاه غالب بسیاری از روشنفکران، از جمله در غرب، تبدیل شد.
با آغاز جنگ سرد، از آنجا که اشتباهات تاریخی اتحاد جماهیر شوروی در دوران تصفیهها و انحراف در جنبشهای جمعیسازی که از واقعیتهای کشاورزی دور بودند، بهتدریج برای جهان آشکار شد، و با بازسازی گفتمان توسط گروهی از دانشمندان علوم سیاسی غربی، «ضدفاشیسم» بهتدریج از «کمونیسم» به «دموکراسی» تغییر یافت. وجه اشتراک این دو یعنی مالکیت خصوصی سرمایهداری، کمرنگ شد، و مفاهیم ایدهآلیستی مانند «توتالیتاریسم» و «آزادی» جایگزین «مالکیت ابزار تولید» بهعنوان زیربنای مادی سنجش یک جامعه فاشیستی شدند.
با این حال، با پیشرفت فناوری و تنوع فرهنگی، معیارهای «توتالیتاریسم» مبهم شدهاند (مثلاً، «شبکه عظیم شنود مصنوعی که توسط Stasi در آلمان شرقی ایجاد شده» یک رفتار توتالیتر نمونه محسوب میشود، اما «پروژه پریزم» که حجم وسیعی از ردپای اینترنتی را بهصورت خودکار ثبت میکند، چه حکمی دارد؟ نظارت با دوربین و سایر نظارتهای دولتی در کشورهای شرق آسیا مانند ژاپن و کره در مقابل آمریکا، نمونههای مبهمتری هستند)؛ و همچنین با جهانیسازی، ارتباط بین حقوق شهروندی و فعالیتهای واقعی کار و مالیاتدهی مختل شده است (نمونه بارز آن، مهاجران غیرقانونی متعدد در آمریکا و اروپا است). مقیاس «توتالیتاریسم-آزادی» بهطور فزایندهای به یک ابزار تبلیغاتی با معیارهای دوگانه یا چندگانه تبدیل شده است، نه یک معیار عینی.
صعود ترامپ در سال جاری و فرایند فاشیسمگرایی در آمریکا که نمیتوان آن را با این معیار توضیح داد، به ما یادآوری میکند که زمان آن فرا رسیده است که با استفاده از روش تحلیل ماتریالیستی و طبقاتی، حق گفتمان «ضدفاشیسم» را به دست بگیریم.
نتیجهگیری
مسیر فاشیستی و دموکراسی لیبرال غربی، دو روی یک سکه در روبنای جامعه سرمایهداری هستند. هیچ عشق و نفرتی بیدلیل نیست. شکل توتالیتر فاشیسم، شر انتزاعی نیست که از فضای خالی به زمین افتاده باشد، بلکه نتیجه منطقی توسعه سرمایهداری است. تا زمانی که قید و بند اصلی یعنی مالکیت خصوصی از بین نرود، تنشهای اجتماعی انباشتهشده که به دلیل محدود شدن مبارزه طبقاتی در سیستم به وجود آمدهاند (مانند قانونیشدن مهاجران فاقد مدرک، جنبش «جان سیاهپوستان مهم است»، و جنبش حقوق دگرباشان)، و واکنش خودبهخودی «جامعه سنتی» به جبران این مسائل که منجر به مشکلات جدیدی شده است، به هم پیوسته و در نهایت راه گریز خود را در مسیر فاشیسم پیدا خواهند کرد.
برای اینکه یک جامعه بتواند بهطور «ماهوی امن» در برابر شبح فاشیسم مقاومت کند، سد استوار ضد فاشیستی بسازد، روحیه میهنپرستی قاطعانه را ترویج کند و از فرو رفتن احساسات میهنپرستانه مردم درستکار در برتریطلبی نژادی و نظامیگری که فاجعهای بزرگ را برای جهان به ارمغان آورد، جلوگیری کند، باید یک سیستم اجتماعی بنیادی سوسیالیستی ایجاد کند که در آن مالکیت عمومی نقش اصلی را داشته باشد، انواع مالکیت به شکل هماهنگ توسعه یابند، تولید اجتماعی بهصورت منظم کنترل شود، و نتایج توزیع آن به همه مردم برسد.

