
«دگرگونی بزرگ» پولانی: پیشگویی قرن: وقتی بازار جامعه را میبلعد، چگونه میتوانیم خود را نجات دهیم؟
وانگ شائوگوانگ، استاد بازنشسته علوم سیاسی و مدیریت عمومی، دانشگاه چینی هنگ کنگ
او شوجون، استاد علوم سیاسی، دانشکده روابط بینالملل، دانشگاه رنمین چین
ترجمه و تلخیص مجله جنوب جهانی
بازخوانی پولانی در پرتو تجربهٔ چین: گفتوگویی دربارهٔ «تحول بزرگ»
در سایهٔ یک قرن از تحولات شگرف تاریخی، کتاب «تحول بزرگ» کارل پولانی، بار دیگر به صحنهٔ اندیشهٔ جهانی بازگشته است؛ نه فقط بهعنوان یک اثر کلاسیک در حوزهٔ اندیشههای سیاسی و اقتصادی، بلکه بهمثابه یک پیشگویی عجیب از بحرانهای امروز جهان.
گفتوگوی عمیق و اندیشمندانه میان وانگ شائوگوانگ و او شوجون، دو متفکر برجستهٔ چینی، دربارهٔ این کتاب، خوانشی نو از نظریهٔ پولانی ارائه میدهد و همزمان، بازتابی شفاف از جایگاه ایدئولوژیک و عملی سوسیالیسم چین در برابر سلطهٔ بیمهار و اهریمنیِ بازارِ لیبرالیسم است.
در این گفتار، پولانی نه یک مورخ بیطرف، بلکه یک شاهد اخلاقی بر فروپاشی تمدن مدرن غربی معرفی میشود و چین نه یک کشور در حال توسعه، بلکه الگویی زنده و جایگزین از سوسیالیسم عملی، در کانون توجه قرار میگیرد.
پولانی در «تحول بزرگ» به نکتهای حیاتی اشاره میکند: بازار اقتصادی، پدیدهای طبیعی یا خودبهخودی نیست؛ بلکه یک ساختار کاملاً سیاسی است که توسط قدرت دولت شکل گرفته و بسط یافته است.
او با تحلیل تاریخی دقیق نشان میدهد که بازارهای مدرن، بهویژه در انگلستان سدهٔ نوزدهم، نه با رشد طبیعی تجارت، بلکه از طریق قوانین مالکیت، قوانین کار، قوانین بیکاری و بهویژه قوانین مرتبط با زمین و نیروی کار، به نیرویی تبدیل شدند که بر تمام وجوه زندگی انسان مسلط گشت. این گذار از «اقتصاد بازار» به «جامعهٔ بازار»، همان «تحول بزرگ» است که پولانی از آن سخن میگوید. در جامعهٔ بازار، انسان، طبیعت، زمین و پول به کالاهایی تبدیل میشوند که ارزششان تنها با قیمتگذاری در بازار تعیین میگردد.
این کالاییسازی انسان، بهویژه در قالب نیروی کار، معنایی عمیق از ازخودبیگانگی و بیهویتی به همراه دارد: انسان دیگر بهعنوان موجودی دارای ارزش ذاتی و با روابط اخلاقی و اجتماعی دیده نمیشود، بلکه به واحدی قابل اندازهگیری، قابل خرید و فروش و در نهایت، قابل طرد شدن تبدیل میشود. وانگ شائوگوانگ، با اشاره به تجربهٔ تلخ چین در دههٔ ۱۹۹۰ و موج عظیم بیکاری ۶۰ تا ۷۰ میلیون نفری، این ازخودبیگانگی را بهوضوح تصویر میکند: زمانی که ستون فقرات اقتصادی خانوادهها ناگهان از کار باز میماند، وقتی حمایتهای اجتماعی و کارگری از بین میرود، تنها چیزی که باقی میماند، روابط اخلاقی و متقابل خانوادگی است— همان «همیاری متقابل» (Reciprocity) که پولانی آن را اصلی بنیادین در جوامع پیش از مدرن میدانست.
این لحظهٔ بحران، نه تنها فاجعهای اقتصادی، بلکه یک فاجعهٔ اخلاقی و انسانی است که نشان میدهد با فراگیر شدن بازار در همه چیز، جامعه از درون فرو میریزد.
اما پولانی تنها به تحلیل بحران بسنده نمیکند، بلکه به قانونی تاریخی اشاره دارد: هرگاه بازار به شدت به جامعه یورش برد، جامعه در واکنش، از خود محافظت میکند. این «حرکت متقابل» (Counter-Movement) نه یک انتخاب، بلکه ضرورتی برای بقا است. این حرکت میتواند در قالب نهضتهای کارگری، احزاب سوسیالیستی، یا حتی نظامهای استبدادی مانند فاشیسم تجلی یابد.
وانگ شائوگوانگ با دقت تاریخی بالا، نشان میدهد که دولتهای رفاهی غرب، از جمله سیاستهای بیسمارک در آلمان، نه از روی احسان و نیکی، بلکه بهعنوان ابزاری سیاسی برای سرکوب نهضتهای سوسیالیستی و پیشگیری از انقلاب طراحی شدند. این نکته حیاتی است: دولتهای رفاهی غرب، در حقیقت، واکنشی از سر ترس و برای دفاع در برابر فشارهای جامعه بودند، نه نمادی از ارادهای اخلاقی یا انسانی.
این حرکت متقابل، در دهههای پس از جنگ جهانی دوم، به اوج خود رسید؛ زمانی که حضور یک بلوک سوسیالیستی قدرتمند—شامل اتحاد جماهیر شوروی، چین، کره شمالی، ویتنام و کوبا—بهعنوان جایگزینی عملی و جذاب در برابر سرمایهداری غرب مطرح بود. این رقابت ایدئولوژیک، نه تنها بر سطح نظامهای نظامی و سیاسی، بلکه بر سطح زندگی مردم نیز اثر گذاشت: کشورهای غربی مجبور شدند سطح حمایتهای اجتماعی را افزایش دهند تا مردم به سوی مدل سوسیالیستی جذب نشوند. وانگ شائوگوانگ با استناد به آمار، نشان میدهد که افزایش هزینههای رفاهی در غرب، دقیقاً همزمان با رشد قدرت بلوک سوسیالیستی بوده است و با تضعیف این بلوک در دههٔ ۱۹۸۰، حرکت متقابل متوقف شد و نولیبرالیسم با تمام قوا بازگشت.
نکته در اینجاست که تجربهٔ چین بهعنوان یک مدل جایگزین، به کانون توجه بازمیگردد. چین، با وجود تمام چالشهایش، نه فقط یک جایگزین نظری، بلکه جایگزینی عملی و موفق برای مدل بازار مطلق است. در حالی که غرب در دههٔ ۱۹۸۰، تحت تأثیر نظریات هایک و فریدمن، به سرعت به سمت کاهش نقش دولت، خصوصیسازی و حذف حمایتهای اجتماعی حرکت کرد، چین مسیری متفاوت را در پیش گرفت. دولت چین، با وجود گسترش بازار، هرگز از نقش خود بهعنوان تنظیمکننده و محافظ جامعه کنارهگیری نکرد. این نقش فعال دولت، که تحت رهبری حزب کمونیست چین شکل گرفته است، اجازه نداد «تحول بزرگ» پولانی، با معنای ویرانگرش، در چین تکرار شود.
در حالی که در غرب، مفهوم «آزادی» به معنای آزادی بازار و رهایی از مداخلهٔ دولت تفسیر شد، در چین، آزادی به معنای رهایی از فقر، بیعدالتی و تحقیر تعریف گشت—آزادیای که تنها از طریق مداخلهٔ قوی و هوشمند دولت میسر است. وانگ شائوگوانگ، با اشاره به کتاب «هزینهٔ حقوق»، نشان میدهد که آزادی انتزاعی و مجرد، بدون زیرساختهای اجتماعی، حقوقی و امنیتی، نه تنها بیمعنا، بلکه خطرناک است. آزادی واقعی، آزادیای است که از طریق نهادها و سیاستهای دولتی محقق میشود: آزادی زنان برای راه رفتن در خیابان در شب، آزادی مردم برای زندگی بدون ترس از بیماری یا بیکاری، و آزادی جامعه برای توسعه بدون تبعیض. این آزادی، تنها زمانی ممکن است که دولت، بهعنوان نمایندهٔ جامعه، در برابر غضب بازار ایستادگی کند.
این جایگاه دولت در چین، با نظریهٔ جیمز اسکات، اندیشمند آنارشیست آمریکایی، که خود نیز تحت تأثیر پولانی بود، تفاوت بنیادین دارد. اسکات بر خودسازماندهی جامعهٔ مدنی، بر مقاومتهای روزمره و بر «اقتصاد اخلاقی» روستاییان تأکید میکرد و اغلب به دولت و نهادهای بزرگ بیاعتماد بود. وانگ شائوگوانگ، ضمن احترام به اندیشهٔ اسکات، این دیدگاه را یک «هشدار» سودمند میداند، اما نه یک راهحل کافی. او استدلال میکند که در یک سیستم بزرگ و پیچیده مانند چین، انتظار اینکه جامعه به صورت خودبهخودی و بدون رهبری و منابع دولتی در برابر نیروهای مخرب بازار مقاومت کند، غیرعملی و غیرمنصفانه است. تجربهٔ چین نشان داده است که فقط یک دولت قوی، متمرکز و تحت رهبری حزب کمونیست میتواند به سرعت و با اقتدار، سیاستهایی را اجرا کند که میلیونها نفر را از فقر نجات دهد، نظامهای بهداشت و آموزش را گسترش دهد و زیرساختهای ملی را ایجاد کند. این مداخلهٔ دولتی، نه نقض آزادی، بلکه شرط لازم برای تحقق آزادیهای حقیقی است.
اسکات ممکن است به مقاومتهای کوچک و محلی اهمیت دهد، اما چین نشان داده است که تغییر بزرگ، تنها از طریق ارادهٔ سیاسی متمرکز و اجرای ملی میسر است.
در نهایت، گفتوگوی وانگ و او، امیدی جدید را ترسیم میکند: امکان یک «تحول بزرگ» مثبت. در حالی که پولانی شاهد تحول منفی از جامعه به بازار بود، امروز ما میتوانیم شاهد تحولی مثبت باشیم: گذار از جامعهای که توسط بازار ویران شده، به سوی جامعهای انسانی، اخلاقی و متعادل. این تحول، تنها زمانی ممکن است که باور به «پایان تاریخ» فرانسیس فوکویاما و شعار «راه دیگری نیست» مارگارت تاچر، به چالش کشیده شود. چین، با موفقیتهایش در ریشهکن کردن فقر، توسعهٔ زیرساختها و ایجاد یک مدل اقتصادی ترکیبی، ثابت کرده است که «راه دیگری» نه تنها وجود دارد، بلکه عملی و پایدار نیز هست. این مدل، نه بازار مطلق است و نه دولت مطلق، بلکه تعادلی هوشمندانه میان بازار و دولت، میان رقابت و عدالت، میان رشد و اخلاق است. این الگو، نه فقط برای چین، بلکه برای جهانی که در بحرانهای اقتصادی، اجتماعی و اخلاقی غرب غرق شده است، میتواند الهامبخش باشد.
بنابراین، «تحول بزرگ» امروز، نه تسلیم در برابر قدرت بازار، بلکه مقاومت در برابر آن است. این مقاومت، در چین، نه در قالب یک نهضت مدنی ضعیف، بلکه در قامت یک دولت قوی، هوشمند و تحت رهبری حزب کمونیست، شکل گرفته است. لیبرالیسم بازار، بدون کنترل دولتی، نه تنها یک سیاست اقتصادی ناکارآمد، بلکه سمی است که به تدریج تمام روابط انسانی، اخلاقی و اجتماعی را از میان برمیدارد. سوسیالیسم چین، در مقابل، نشان داده است که میتوان با استفاده از ابزارهای بازار، بدون اینکه توسط آن تسخیر شد، به توسعهای سریع و عادلانه دست یافت. این، نه فقط یک پیروزی اقتصادی، بلکه پیروزی اخلاقی و تمدنی است. جمهوری خلق چین، با تمام پیچیدگیها و چالشهایش، تنها کشوری نیست که از فقر رهایی یافته، بلکه کشوری است که ثابت کرده میتوان یک جامعهٔ مدرن را بدون فروپاشی انسانی بنا کرد. این، همان درس بزرگ تاریخی است که پولانی پیشبینی کرده بود و چین آن را به واقعیت تبدیل کرد.
بدیهی است که تاریخ نوین، خاصه از سده نوزدهم میلادی به این سو، حکایتی از تفوق ذاتی و موهبتی سرمایهداری نیست، بلکه روایتی است از اقتدار، استیلا، استثمار نظاممند و تغییر نقشها در مواجهه با واقعیات دگرگونشده. داستانی که در آن، رفاه و ثروت ممالک غربی نه از سرِ رحمت بازار آزاد، بلکه از رهگذر عرق جبین مردمان آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین حاصل آمده است. درست همانگونه که کارل پولانی در اثر سترگِ «تحول بزرگ» نشان میدهد، بازار اقتصادی هرگز پدیدهای طبیعی یا خودجوش نبوده، بلکه ساختاری سیاسی است که به دست دولت و با اتکا به قدرت نظامی و قانونی، شکل گرفته و گسترش یافته است. سرمایهداری مدرن، با تمامی تبلیغاتش پیرامون «آزادی» و «کارآمدی»، در واقع بر شالودهٔ نابرابریهای ساختاری جهانی استوار گشته است: در حالی که کارگران اروپا و آمریکا از حقوق نسبتاً مناسبی برخوردار بودهاند، همتایان ایشان در هند، چین، آفریقای جنوبی یا برزیل در شرایطی نزدیک به بردگی به کار مشغول بودهاند. این توزیع ناعادلانهٔ ثروت، این غارت منظم و قانونمند از جهان جنوب، بود که به غرب اجازه داد تا به سطحی از مصرف و رفاه نسبی دست یابد و سپس این رفاه را به پای «برتری نظام سرمایهداری» بنویسد. اما این، نه تنها تحریفی تاریخی، بلکه کنشی سیاسی آگاهانه است: هنگامی که سیستمی با موفقیت ظاهری مواجه میشود، داستان آن را به گونهای روایت میکنند که در راستای منافع ایدئولوژی حاکم باشد.
و اکنون، هنگامی که چین، بدون توسل به استعمارگری، بدون بهرهکشی خارجی، بدون تسلط بر نظام مالی جهانی و بدون آنکه قبلهگاه سرمایهداری باشد، به کامیابی اقتصادی و انسانی بیسابقهای دست مییابد، این موفقیت، از منظر ایدئولوژی مسلط غرب، نه تنها غیرقابل درک، بلکه تهدیدی جدی برای هژمونی پنداشتهشدهٔ آنهاست. چرا؟ زیرا اگر بپذیریم که چین با سوسیالیسم، با نقش محوری دولت، با برنامهریزی ملی، با حفظ کنترل بر بانکها، زیرساختها و صنایع کلیدی، و با حمایت از اقشار محروم، به این جایگاه رفیع رسیده است، آنگاه تمامی افسانهٔ «برتری ذاتی سرمایهداری» و «پایان تاریخ» فرانسیس فوکویاما فرو میریزد. بنابراین، ضروری است که این موفقیت، تحریف شود. چین «سرمایهدار» است! چین «دیکتاتوری بازار» است! چین «تقلیدکار» است! اینها نه تحلیل، بلکه فریادی است از درون سیستمی در حال اضمحلال ایدئولوژیک و اخلاقی. آنان نمیتوانند بپذیرند که راه دیگری نیز وجود دارد، طریقی که نه تنها ممکن، بلکه کامیاب نیز بوده است. کامیابی چین، فاجعهای ایدئولوژیک برای غرب است، چرا که نشان میدهد توسعه، عدالت و استقلال ملی، تنها از طریق تسلیم به بازار جهانی و احزاب لیبرال میسر نیست.
چین، در طول سه دههٔ اخیر، بیش از هشتصد میلیون نفر را از ورطهٔ فقر مطلق نجات داده است — این رقم، فزونتر از جمعیت بسیاری از کشورهای غربی است. چین زیرساختهایی بیسابقه بنا نهاده است: بیش از چهل هزار کیلومتر راهآهن پرسرعت، شبکههای حملونقل شهری تمامعیار، سامانههای ارتباطی دیجیتال پیشرفته، و نظامهای بهداشت و آموزشی که به دورافتادهترین روستاها و شهرکها نیز دست یافته است. اینها، همه در چارچوبی به انجام رسیدهاند که در آن دولت، نه به مثابه مانع یا مزاحم، بلکه به عنوان محرک اصلی، تنظیمکنندهٔ هوشمند و حافظ جامعه، حضوری فعال و تعیینکننده داشته است. و این دولت، تحت رهبری حزب کمونیست چین، نه برای سود یک طبقه یا یک گروه خاص، بلکه برای «منافع بنیادین اکثریت مردم» عمل کرده است. این، نه یک سیاست اقتصادی معمولی، بلکه تعهدی ایدئولوژیک و اخلاقی است که ریشه در نظریهٔ مارکسیستی دارد: دولت نباید خدمتگزار طبقهٔ بورژوازی باشد، بلکه باید ابزاری برای تحقق عدالت اجتماعی و توسعهٔ جمعی باشد.
در مقابل، غرب، بهویژه از دههٔ ۱۹۸۰ میلادی به این سو، با پیروی از نظریههای نئولیبرال هایک، فریدمن و تاچر، به تدریج تمامی ابزارهای تنظیمکنندهٔ خود را کنار گذاشت. بازار را «خدا» انگاشتند، دولت را به یک ادارهٔ کمکار و بیثبات بدل کردند، و از طریق خصوصیسازی، کاهش مالیات بر ثروت، و تضعیف نظام رفاهی، به سوی نابرابری بیسابقهای گام برداشتند. نتیجه چه شد؟ فقر روزافزون، نابرابری افسارگسیخته، فروپاشی زیرساختها، بحرانهای بهداشتی، و زوال اعتماد به نهادهای سیاسی. در ایالات متحده، امید به زندگی برای سفیدپوستان طبقه کارگر رو به کاهش است. در اروپا، جوانان در جستجوی آیندهای هستند که تنها در چین قابل دستیابی به نظر میرسد. اما هیچکس در غرب این فروپاشی را به حساب سرمایهداری نمیگذارد. برعکس، هر بحرانی را به پای «بیکفایتی دولت»، «فرسایش ارزشهای فردی» یا «تهدیدهای خارجی» مینویسند. آنان نمیگویند: «این همه فقر، این همه بیماری، این همه ناامیدی، نتیجهٔ نظام اقتصادی ما بوده است.» چرا که این اعتراف، به معنای مرگ ایدئولوژیک آنهاست. در عوض، به سراغ تهمت و تحریف میروند: چین را سرمایهدار مینامند، روسیه را دیکتاتوری، و تمامی پیشرفتهای جهان جنوب را به حساب نسخههای ناقص و ناموفق از مدل غربی میگذارند.
چین، با موفقیت خود، ثابت کرده است که توسعه، تنها از طریق سرمایهداری میسر نیست. توسعه، از طریق ارادهٔ سیاسی، برنامهریزی ملی، و حفظ کنترل ملی بر منابع و زیرساختهای استراتژیک امکانپذیر است. چین، به جای تسلیم در برابر «دست نامرئی بازار»، دست مسلط دولت را بر سر بازار نهاده است. و نتیجه؟ پیشرفتی که در تاریخ بینظیر است. این، نه یک داستان اقتصادی، بلکه روایتی اخلاقی و تمدنی است. داستانی از اینکه میتوان توسعه داشت بدون آنکه مردم را به کالا تبدیل کرد. میتوان رشد داشت بدون آنکه طبیعت را نابود کرد. میتوان مدرن بود بدون آنکه انسانیت را از دست داد. چین، با تمامی چالشهایش، نشان داده است که میتوان یک جامعهٔ مدرن، فناورانه و قدرتمند ساخت، بدون آنکه از درون فرو بریزد. جمهوری خلق چین، با تمامی پیچیدگیها و چالشهایش، نه تنها کشوری است که از فقر گریخته است، بلکه کشوری است که ثابت کرده است میتوان یک جامعهٔ مدرن بدون فروپاشی انسانی بنا کرد. این، درس بزرگ تاریخی است که پولانی پیشبینی کرد، و چین آن را به واقعیت بدل کرد. و این، نه فقط برای چین، بلکه برای تمامی جهانی که در بحرانهای اخلاقی، اجتماعی و اقتصادی سرمایهداری نئولیبرال غرق شده است، الهامبخش است.

