ماتریالیسم تاریخی، تعالییافتگی فلسفه فوئرباخ است
—کاوشی در مسائل بنیادی در تاریخ توسعه مارکسیسم
نوشته هنگ لین
منتشرشده در موسسه مارکسیسم پکن
ترجمه مجید افسر برای مجله جنوب جهانی
مقدمه
در تاریخ تکامل مارکسیسم، فلسفه فوئرباخ حلقهای ناگسستنی است که زمینهای حیاتی را برای مارکس فراهم آورد تا ماتریالیسم تاریخی را بنیان نهد؛ از این رو، این فلسفه منبعی فکری برای تاریخ تکامل مارکسیسم به شمار میرود. بررسی عمیق پیوند درونی میان فلسفه فوئرباخ و ماتریالیسم تاریخی و نیز فرآیند تولد ماتریالیسم تاریخی در بستر خاص تاریخی آلمان، برای درک دقیق ویژگیهای اساسی و سیر تکاملی فلسفه مارکسیستی اهمیتی ژرف دارد.
۱. بستر تاریخی تولد ماتریالیسم تاریخی
در اوایل قرن نوزدهم، آلمان پا به جاده توسعه سرمایهداری گذاشت و جامعه در دورهای حساس از تحولات سریع قرار داشت. این وضعیت خاص اجتماعی، پایههای مستحکمی را برای تولد فلسفه مارکسیستی فراهم کرد.
پس از تقریباً سی سال انباشت، در دهه ۱۸۳۰ میلادی، انقلاب صنعتی در آلمان آغاز شد و سرمایهداری بهسرعت پیشرفت کرد. منطقه روهر (Ruhr) با منابع غنی زغالسنگ خود، به یکی از مناطق مهم در توسعه سرمایهداری آلمان تبدیل شد. بین سالهای ۱۸۳۰ تا ۱۸۵۰، تولید زغالسنگ در منطقه روهر از حدود ۱ میلیون تن به نزدیک ۶ میلیون تن افزایش یافت. رونق استخراج زغالسنگ، انرژی کافی را برای صنعت فولاد فراهم کرد و باعث رشد پرشتاب آن شد. تعداد کارخانهها بهشدت بالا رفت و سیستم کارخانهای بهطور گستردهای رواج یافت. برای نمونه، شرکت کروپ در اسن، علاوه بر تولید فولاد، فعالیت خود را به حوزههایی مانند مهندسی مکانیک و صنایع نظامی نیز گسترش داد و به نمادی از قدرت صنعتی آلمان تبدیل شد. صنعت زغالسنگ و فولاد، با ارتباطات قوی خود با صنایع پاییندستی، نیروی محرکهای قوی برای فرآیند شهرنشینی شدند؛ شهرهایی مانند اسن و دورتموند بهسرعت رشد کردند و بهتدریج به مراکز صنعتی آلمان تبدیل شدند.
منطقه زاکسن نیز به خاطر صنعت نساجی خود مشهور بود. شهرهایی چون لایپزیگ و درسدن مملو از کارخانههای نساجی بودند و محصولات صادراتی آنها سهم مهمی در بازار بینالمللی داشت. این امر سرمایه زیادی را انباشت و به توسعه تجارت و خدمات مالی کمک کرد. منطقه راینلند-فالتز، با نزدیکی به فرانسه، در صنایع شیمیایی و مهندسی مکانیک پیشرفته بود و کارخانه بآدنآنیلیناوندسودافابریک (باسف) در مانهایم به تدریج به یکی از شرکتهای شیمیایی مشهور جهان تبدیل شد.
اما در عین حال، تضادهای درونیِ شیوه تولید سرمایهداری به شکلی اجتنابناپذیر خود را نشان دادند. تضاد بین اجتماعیشدن تولید و مالکیت خصوصی ابزار تولید بهطور فزایندهای حاد شد. در سال ۱۸۴۷، یک بحران اقتصادی رخ داد و اقتصاد آلمان بهشدت آسیب دید؛ تعداد زیادی کارخانه تعطیل شدند (برخی آمارها تا ۳۰ درصد را نشان میدهند)، کارگران بیکار شدند، تولید اجتماعی بهشدت مختل شد و میانگین دستمزد کارگران تا ۴۰ درصد کاهش یافت. شکاف طبقاتی بهسرعت افزایش پیدا کرد. زندگی طبقه کارگر بسیار سخت بود؛ آنها روزانه بیش از ۱۲ ساعت کار میکردند، اما دستمزدهایشان کفاف حداقل نیازهای زندگی را نمیداد. این تنگنای اقتصادی، تقابل میان پرولتاریا و بورژوازی را تشدید کرد و بستری اجتماعی برای ظهور اندیشهای نو فراهم ساخت.
در زمینه آرایش سیاسی، آلمان همچنان در وضعیت فئودالی و پراکندگی قرار داشت و از ایالات و حکومتهای محلی متعددی تشکیل شده بود که فاقد یک مرکز قدرت سیاسی یکپارچه بودند. حکومت فئودالی در ایالات پروس و اتریش و دیگر مناطق پایدار بود و اشراف فئودال قدرت سیاسی را محکم در دست داشتند. بورژوازی نوظهور، اگرچه در اقتصاد خودنمایی کرده بود، اما تحت سرکوب شدید نیروهای فئودال قرار داشت و هیچ نفوذ سیاسی نداشت. طبقه پرولتاریا نیز تحت ستم مضاعف اقتصادی و سیاسی قرار داشت؛ آنها نه تنها از سوی سرمایهداران استثمار میشدند، بلکه توسط نیروهای فئودال نیز سرکوب میشدند. در پروس، کارگران از ابتداییترین حقوق سیاسی نیز محروم بودند. این وضعیت سیاسی باعث نبود شدید عدالت و انصاف اجتماعی شد و طبقه پرولتاریا بهشدت به یک نظریه علمی برای هدایت مبارزات و تغییر وضعیت موجود نیاز داشت. از این رو، فلسفه مارکسیستی بهطور ذاتی چنین خواستهای سیاسی را در خود جای داده بود.
در حوزه فکری و فرهنگی، فلسفه کلاسیک آلمان در قرن نوزدهم جایگاه مهمی در دنیای اندیشه آلمان داشت و فلسفه هگل نفوذ بسیار گستردهای داشت. هگل (۱۷۷۰-۱۸۳۱) با ایده اصلی «روح مطلق»، یک سیستم فلسفی دقیق و عظیم را بنا نهاد و با استفاده از دیالکتیک، فرآیند تکامل پدیدهها از پایین به بالا و از انتزاعی به انضمامی را تشریح کرد. او تأملات عمیقی در زمینههای دین، تاریخ و جامعه داشت. در کتاب فلسفه تاریخ، هگل تاریخ را به عنوان «فرآیند باز شدن روح مطلق» توصیف میکند و تأکید دارد که تکامل تاریخ دارای قوانین درونی است؛ «هر مرحله از تاریخ جهانی، یک حلقه ضروری از ایده روح مطلق را در خود دارد.» کمی پس از مرگ هگل، مکتب فکری او دچار شکاف و انشعاب شد. هگلیان پیر، بر جنبههای محافظهکارانه فلسفه هگل تأکید کردند و آن را با نظام سیاسی و مذهبی دولت پروس در هم آمیختند تا از نظم و اقتدار سنتی دفاع کنند. در مقابل، هگلیان جوان رادیکالتر بودند و با ارث بردن اندیشه دیالکتیکی هگل، تلاش کردند تا دین و نظامهای سیاسی آن زمان را نقد کنند. البته، بیشتر هگلیان جوان همچنان در چارچوب سیستم ایدهآلیستی هگل گرفتار بودند و از واقعیتهای اجتماعی فاصله زیادی داشتند. افکار آنها بهطور فزایندهای تندرو و درگیر نقد نظری انتزاعی شد.
برونو باوئر (۱۸۰۹-۱۸۸۲)، رهبر هگلیان جوان، در آثاری چون نقد تاریخ انجیلی نویسندگان اناجیل همنظر، خودآگاهی را مطلق کرد و معتقد بود که «خودآگاهی تنها نیروی محرک تکامل تاریخی است» و بدین ترتیب، نقش پایههای مادی جامعه و تودههای مردم را نادیده گرفت.
همزمان، جریان سوسیالیسم تخیلی نیز در آلمان گسترش یافت و تأثیراتی بر جای گذاشت. سوسیالیستهای تخیلی مانند سنسیمون (۱۷۶۰-۱۸۲۵)، فوریه (۱۷۶۸-۱۸۳۰) و اوون (۱۷۷۱-۱۸۵۸)، ماهیت استثمارگرانه سرمایهداری را به شدت نقد کرده و چشمانداز ایجاد یک جامعه عادلانه و هماهنگ را مطرح کردند و بدین طریق موجب بیداری افکار عمومی یا مردم شدند. با این حال، این ایدهها فاقد درکی عمیق از قوانین تکامل اجتماعی بودند، تنها در سطح نقد اخلاقی و تبلیغات عقلگرایانه باقی ماندند و نتوانستند نیروی واقعی و مسیر درستی برای تحقق تغییرات اجتماعی بیابند. این جریانات فکری و چالشهای نظری آنها، بستری غنی از مواد فکری را برای تولد فلسفه مارکسیستی فراهم آورد.
در بستر دوران پرآشوب و تلاقی نیروهای کهن و نو، جامعه آلمان به شدت نیازمند یک نظریه کاملاً جدید بود تا به تضادهای اجتماعی پاسخ دهد و مسیر تکامل عصر را مشخص کند. فلسفه مارکسیستی از این بستر برخاست. این فلسفه، جوهر فلسفه کلاسیک آلمان و سوسیالیسم تخیلی را جذب کرد، با واقعیتهای اجتماعی آلمان درآمیخت، قوانین تکامل اجتماعی را عمیقاً بررسی کرد و راهنمای نظری علمی را برای انقلاب پرولتاریا ارائه داد. همانگونه که رئیس جمهور شی جین پینگ نیز اشاره کرده است، «مارکسیسم نظریهای عملی است که اقدامات مردم برای دگرگونی جهان را هدایت میکند.»
۲. تعامل و تفاوت میان فلسفه فوئرباخ و تکامل فکری مارکس
در اواخر دهه ۱۸۳۰ و اوایل دهه ۱۸۴۰، فوئرباخ (۱۸۰۴-۱۸۷۲) در صحنه فلسفی آلمان ظهور کرد و ماتریالیسم انسانگرایانهاش تأثیری عظیم بر دنیای اندیشه آلمان گذاشت. فوئرباخ بر این تأکید داشت که انسان موجودی حسی و طبیعی است و دیدگاه ایدهآلیستی هگل را مبنی بر اینکه روح مطلق ریشه جهان است، نقد کرد. در کتاب جوهر مسیحیت، او خاطرنشان کرد: «دین از خودبیگانه جوهر انسان است. انسان خدا را به شکل خود آفرید، اما سپس در مقابل آن کرنش کرد و این باعث از خودبیگانگی جوهر انسان شد.» این دیدگاه، زاویهای نو به مردم ارائه داد و به شدت بر ایدهآلیسم هگل و سلطه الهیات مذهبی ضربه زد و مردم را بر آن داشت که جایگاه انسان در جهان را دوباره ارزیابی کنند.
مارکس جوان در دوران تحصیل در دانشگاه برلین (۱۸۳۶-۱۸۴۱)، به شدت تحت تأثیر اندیشه دیالکتیکی هگل قرار گرفت و به طور عمیق به مطالعه فلسفه و حقوق پرداخت. مارکس زمانی اشاره کرد: «دیالکتیک هگل شکل اساسی هر دیالکتیک است، اما تنها زمانی چنین است که از شکل مرموز خود عاری شود، و این دقیقاً همان کاری است که من با روش خود انجام دادم.»
او فعالانه در فعالیتهای آکادمیک هگلیان جوان شرکت میکرد و تلاش مینمود تا از دیالکتیک هگل برای تحلیل و حل مسائل واقعی استفاده کند. ظهور فلسفه فوئرباخ باعث شد مارکس دوباره درباره فلسفه هگل و رابطه فلسفه با واقعیت تأمل کند. مارکس با مطالعه عمیق آثار فوئرباخ، الهامات مهمی از اندیشه او گرفت.
در دوران کار در روزنامه راینیشه تسایتونگ (۱۸۴۲-۱۸۴۳)، مارکس به مسائل واقعی جامعه، به ویژه مسائل مربوط به منافع مادی، توجه کرد. او در یک سری مقالات انتقادی، سیاستهای دولت پروس را به شدت نقد کرد، از جمله قانون مربوط به سرقت چوب و فقر باغداران در منطقه موزل. مارکس بعدها به یاد آورد: «من در ابتدا رشته حقوق را انتخاب کردم، اما تنها آن را به عنوان یک رشته کمکی پس از فلسفه و تاریخ مطالعه میکردم. در سالهای ۱۸۴۲ تا ۱۸۴۳، به عنوان سردبیر راینیشه تسایتونگ، برای اولین بار با دشواریِ اظهار نظر در مورد مسائل به اصطلاح مادی روبرو شدم.»
مارکس در این زمان دریافت که فلسفه نظری هگل در برابر واقعیت، به ویژه در برابر رژیم استبدادی پروس، چقدر ناتوان است، زیرا نتایج متضاد نیز میتوانستند از دل فلسفه نظری هگل بیرون بیایند و به نتیجهای شبیه به تقابل دست چپ و راست رسید. اما ماتریالیسم فوئرباخ زاویهای نو را ارائه کرد. مارکس به تدریج دریافت که برای درک جامعه، باید از انسانهای واقعی و شرایط مادی زندگی آنها آغاز کرد.
در سال ۱۸۴۴، ارتباط مارکس با فوئرباخ بیش از پیش نزدیک شد. مارکس از فوئرباخ درخواست کرد تا برای نشریه آلمانیزبان سالنامه آلمانی-فرانسوی که خود و آرنولد روگه سردبیری میکردند و در پاریس منتشر میشد، مقالهای برای نقد شلینگ (۱۷۷۵-۱۸۵۴)، فیلسوف درباری پروس، بنویسد. مارکس معتقد بود که ماتریالیسم انسانگرایانه فوئرباخ سلاحی قدرتمند برای نقد ایدهآلیسم استعلایی شلینگ است. در نامهای به تاریخ ۳ اکتبر ۱۸۴۳، مارکس خطاب به فوئرباخ نوشت: «شما دقیقاً مناسبترین فرد برای انجام این کار هستید، زیرا شما نقطه مقابل شلینگ هستید.» فوئرباخ در پاسخ خود در ۲۵ اکتبر، با ارزیابی سیاسی مارکس از فلسفه شلینگ کاملاً موافقت کرد، اما به بهانه مشغولیت با سایر پروژههای خود، این دعوت را رد کرد و مقالهای برای سالنامه آلمانی-فرانسوی ننوشت. در ۱۱ اوت ۱۸۴۴، مارکس مجدداً به فوئرباخ نامه نوشت تا ادای احترام کند و از آثار او، بهویژه اصول فلسفه آینده و جوهر مسیحیت، به خاطر ارائه یک پایه فلسفی برای سوسیالیسم تمجید کرد. میزان تأثیر عمیق فوئرباخ بر مارکس، به راحتی در کتاب خانواده مقدس قابل مشاهده است. انگلس نیز به شدت از فوئرباخ الهام گرفت و حتی این تأثیر در او قویتر بود، که باعث شد از ایدهآلیسم هگلی به ماتریالیسم گرایش پیدا کند. انگلس صحنههای پس از انتشار جوهر مسیحیت را به یاد میآورد و میگوید: «تأثیر رهاییبخش این کتاب را تنها کسانی میتوانند تصور کنند که آن را شخصاً تجربه کردهاند. همه هیجانزده بودند: برای مدتی، همه ما فوئرباخگرا شده بودیم.» دلیل این امر آن بود که «این کتاب به طور مستقیم ماتریالیسم را دوباره بر تخت نشاند و این تناقض را یکباره از میان برداشت.» انگلس در مکاتبات خود با مارکس، بارها به ایدههای موجود در آثار فوئرباخ استناد کرد و آنها با هم در مورد چگونگی ترکیب ماتریالیسم فوئرباخ با دیالکتیک هگل برای شکلدهی به یک نظام فلسفی علمیتر و دقیقتر بحث کردند.
با تحقیقات عمیقتر مارکس در مورد واقعیتهای اجتماعی، شکاف میان او و فوئرباخ بیشتر شد. اگرچه دستنوشتههای اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴ مارکس هنوز حاوی رگههایی از انسانگرایی فوئرباخ است، اما در آن، مارکس پژوهشهای اقتصاد سیاسی را تلفیق کرده و به بررسی عمیقتری از مسائلی مانند جوهر انسان و ازخودبیگانگی پرداخته است. مارکس اشاره میکند: «هرچه کارگر ثروت بیشتری تولید کند، قدرت و کمیت محصولش بیشتر شود، فقیرتر میشود. هرچه کارگر کالاهای بیشتری خلق کند، به کالایی ارزانتر تبدیل میشود. ارزشافزایی جهان اشیاء با بیارزش شدن جهان انسان متناسب است.» مارکس به این نتیجه رسیده بود که فهم انسان تنها از طریق ویژگیهای طبیعی و وجود حسیاش کافی نیست و باید برای کشف جوهر انسان و قوانین تکامل اجتماعی، به طور گسترده و عمیق روابط اقتصادی اجتماعی را مورد کنکاش قرار داد.
در مقابل، اندیشه و نفوذ فوئرباخ رو به زوال گذاشت. سبک زندگی او در روستا و محیط نسبتاً بستهاش باعث شد که از تحولات اجتماعی و پیشرفتهای آکادمیک زمانه خود به شدت دور بماند و نتواند به موقع با ایدهها و دستاوردهای علمی جدید ارتباط برقرار کند. او حساسیت خود را از دست داد و به سرعت توسط متفکران بعدی پشت سر گذاشته شد. البته، نقد او به دین و ایدهآلیسم هگل نیز در سطح صرفاً نظری باقی ماند و فاقد تأمل عمیق در مورد دگرگونیهای واقعی جامعه و اقدامات عملی بود. فهم فوئرباخ از انسان عمدتاً بر ویژگیهای طبیعی او متمرکز بود و ابعاد اجتماعی و تاریخی انسان را نادیده میگرفت و به شکلگیری و تکامل جوهر انسان در عمل اجتماعی-تولیدی پی نبرد. فلسفه فوئرباخ فاقد تحلیل عمیق از مسائل واقعی اجتماعی بود، نمیتوانست راهنمایی نظری عملی برای انقلاب پرولتاریا فراهم آورد و به تدریج از نیازهای واقعی تودههای مردم فاصله گرفت.
تزهایی درباره فوئرباخ (که از این پس تزها نامیده میشود)، که مارکس در سال ۱۸۴۵ نوشت، به واضحترین نشانه گسست فکری او از فوئرباخ تبدیل شد. در این تزها که «شامل جوانههای نبوغآمیز جهانبینی نوین» بودند، مارکس به صراحت اشاره کرد که «نقص اصلی تمام ماتریالیسمهای پیشین (از جمله ماتریالیسم فوئرباخ)» این بود که «اشیاء، واقعیت و حسیات را تنها به شکل ابژه یا شهودی درک میکردند، نه به عنوان فعالیت حسی-انسانی و نه به عنوان عمل، و نه از منظر سوبژکتیو.» مارکس بر این تأکید داشت که عمل، اساس شناخت و دگرگونی جهان است و بیان کرد که «جوهر انسان یک انتزاع ذاتی در فرد نیست.» این عبارت مستقیماً در مقابل «انسان انتزاعیِ جدا از روابط اجتماعی» فوئرباخ قرار میگیرد که سعی داشت جوهر انسان را از طریق «جوهر نوعی» (مانند عشق، عقل و سایر ویژگیهای مشترک انسانی) تعریف کند و بدین ترتیب، به طور کامل از فوئرباخ فراتر رفت.
پس از آن، مارکس و انگلس در کتاب ایدئولوژی آلمانی (۱۸۴۶) اصول بنیادین ماتریالیسم تاریخی را روشنتر بیان کردند و به نقد جامعتری از ماتریالیسم کهن فوئرباخ پرداختند. آنها اشاره کردند که فوئرباخ انسان را به عنوان یک موجود اجتماعی-تاریخیِ فعال نمیدید و درک نمیکرد که هستی اجتماعی، آگاهی اجتماعی را تعیین میکند. مارکس و انگلس تأکید کردند که حرکت دیالکتیکی تضاد میان نیروهای تولیدی و روابط تولیدی و میان زیربنای اقتصادی و روبنا، نیروی محرک درونیِ تکامل اجتماعی است و تودههای مردم در این فرآیند نقشی تعیینکننده دارند. از طریق نقد فوئرباخ، مارکس و انگلس بنای نظری ماتریالیسم تاریخی را برپا کردند، یک دگرگونی بزرگ در تاریخ فلسفه را به انجام رساندند و گذار فکری از ایدهآلیسم هگلی به ماتریالیسم تاریخی را تکمیل کردند. کلید این گذار در تأکید مارکس بر عمل و مطالعه عمیق روابط اقتصادی-اجتماعی بود که او را از قید فلسفههای کهن رها کرد و راهنمایی نظری علمی را برای انقلاب پرولتاریا فراهم آورد.
۳. رابطه فکری دستنوشتههای اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴ با فوئرباخ
دستنوشتههای اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴ (که از این پس دستنوشتهها نامیده میشود) در فرآیند تکامل فکری مارکس جایگاه مهمی دارد. اندیشه فوئرباخ در این اثر نقشی کلیدی ایفا کرد، اما مارکس در بسیاری از جنبهها از اندیشه فوئرباخ فراتر رفت.
فوئرباخ با نقد ایدهآلیسم هگلی، بر اولویت ماده تأکید داشت و انسان را موجودی حسی و طبیعی میدانست. این دیدگاهها بنیان نظری مهمی را برای مارکس فراهم آوردند. در دستنوشتهها، مارکس با استفاده از این دیدگاهها، مسیر نظری هگل را که از روح مطلق آغاز میشد، کنار گذاشت و پدیدههای اجتماعی را از منظر انسان واقعی و فعالیتهای تولیدی مادیاش تحلیل کرد. هنگام بررسی مسئله ازخودبیگانگی کار، مارکس کار را به عنوان فعالیت اساسی انسان میدید و انسان را در وهله اول موجودی طبیعی و زنده میدانست، که این خود تأثیر ماتریالیسم فوئرباخ بر مارکس را نشان میدهد. مارکس اشاره میکند: «انسان مستقیماً یک موجود طبیعی است. انسان به عنوان یک موجود طبیعی و یک موجود طبیعیِ زنده، از یک سو دارای نیروی طبیعی و نیروی حیاتی است و موجودی فعال و طبیعی است؛ این نیروها به صورت استعدادها، تواناییها و امیال در انسان وجود دارند؛ از سوی دیگر، انسان به عنوان یک موجود طبیعی، فیزیکی، حسی و عینی، مانند حیوانات و گیاهان، یک موجود منفعل، مشروط و محدود است.» این نشان میدهد که مارکس در تأمل خود درباره جوهر انسان، دیدگاه فوئرباخ مبنی بر اینکه انسان یک موجود طبیعی است را نیز جذب کرده است.
فوئرباخ عنوان کرد که دین، ازخودبیگانگی جوهر انسان است و انسان، خدا را میآفریند اما سپس تحت سلطه او قرار میگیرد. مارکس با الهام از این ایده، مفهوم ازخودبیگانگی را وارد تحلیل جامعه سرمایهداری کرد و نظریه ازخودبیگانگی کار را مطرح نمود. در نظام سرمایهداری، کارگر ثروت را خلق میکند، اما نمیتواند مالک آن شود و در عوض تحت سلطه آن قرار میگیرد؛ درست مانند دینی که انسان میآفریند و سپس بر او حکم میراند. این دو فرآیند از نظر منطقی در ازخودبیگانگی مشابهت دارند.
مارکس میگوید: «ابژهای که کار تولید میکند، یعنی محصول کار، به عنوان یک موجود بیگانه و به عنوان قدرتی مستقل از تولیدکننده، در مقابل کار قرار میگیرد. محصول کار، کاری است که در ابژهای ثابت، عینی شده است. تحقق کار، همان عینیشدن کار است. در شرایطی که اقتصاد سیاسی آن را مفروض میگیرد، این تحقق کار به صورت از دست دادن واقعیت برای کارگر، عینیشدن به صورت از دست دادن و به بندگی درآمدن در مقابل ابژه و تملک به صورت ازخودبیگانگی و برونریزی نمایان میشود.» این به وضوح ارتباط (و حداقل همریشگی) نظریه ازخودبیگانگی کار مارکس با اندیشه ازخودبیگانگی دینی فوئرباخ را نشان میدهد.
فوئرباخ، انسان را به عنوان هسته اصلی مطالعات فلسفی خود قرار داد و به جوهر او توجه کرد. مارکس نیز در دستنوشتهها به بحث درباره جوهر انسان اهمیت میدهد و معتقد است که جوهر انسان فعالیت آزادانه و آگاهانه است، اما در جامعه سرمایهداری، ازخودبیگانگی کار باعث تحریف این جوهر میشود. این مسیر فکری ارتباط نزدیکی با تمرکز فوئرباخ بر انسان دارد، اما مارکس با تحلیل روابط اقتصادی-اجتماعی، درک خود از جوهر انسان را عمیقتر کرد. مارکس میگوید: «ویژگی نوعی انسان دقیقاً همان فعالیت آزاد و آگاهانه است. زندگی به خودی خود تنها به عنوان ابزاری برای زندگی ظاهر میشود. حیوان مستقیماً با فعالیت حیاتی خود یکی است. حیوان خود را از فعالیت حیاتی خود جدا نمیکند. او همان فعالیت حیاتی خود است. اما انسان فعالیت حیاتی خود را به موضوع اراده و آگاهی خود تبدیل میکند. او فعالیت حیاتی آگاهانه دارد.» در عین حال، مارکس با تحلیل روابط اقتصادی جامعه سرمایهداری، تأثیر ازخودبیگانگی کار بر جوهر انسان را آشکار ساخت و از فهم انتزاعی فوئرباخ از جوهر انسان فراتر رفت.
تحقیقات فوئرباخ عمدتاً در حوزههای فلسفه و نقد دین متمرکز بود، اما مارکس در دستنوشتهها، با تلفیق پژوهش اقتصاد سیاسی، به عمق اقتصاد سرمایهداری نفوذ کرد. او با تحلیل مقولات اقتصادی مانند دستمزد، سود و اجاره زمین، بیان ملموس و ریشههای ازخودبیگانگی کار در عملکرد اقتصادی سرمایهداری را آشکار ساخت و به نقد ازخودبیگانگی رویکردی واقعگرایانهتر و عمیقتر بخشید. مارکس در تحلیل دستمزد اشاره میکند:
«دستمزد نتیجه مستقیم کار ازخودبیگانه است، و کار ازخودبیگانه علت مستقیم مالکیت خصوصی است. بنابراین، با زوال یکی، دیگری نیز به ناچار زوال مییابد.» مارکس ازخودبیگانگی کار را به نظام اقتصادی سرمایهداری گره زد و درک خود از تضادهای جامعه سرمایهداری را تعمیق بخشید.
ماتریالیسم فوئرباخ ماهیتی شهودی داشت و به عاملیت سوژه انسانی و نقش عمل در شناخت و دگرگونی جهان بیتوجه بود. مارکس در دستنوشتهها بر اهمیت عملِ کار تأکید میورزد و معتقد است که ازخودبیگانگی در فرآیند عمل تولیدی بشر به وجود آمده و تنها از طریق عمل میتوان بر آن غلبه کرد. او اشاره میکند که ازخودبیگانگی کار در شیوه تولید سرمایهداری به ازخودبیگانگی جوهر انسان منجر میشود و تغییر این وضعیت نیازمند دگرگونی روابط تولیدی واقعی است. مارکس معتقد بود: «برای برانداختن اندیشه مالکیت خصوصی، کمونیسم فکری کاملاً کافی است. اما برای برانداختن مالکیت خصوصی واقعی، باید عمل کمونیستی واقعی صورت بگیرد. تاریخ چنین عمل کمونیستی را به همراه خواهد آورد، و آن حرکتی که ما در اندیشهمان به عنوان خود-انکارنده شناختهایم، در واقع یک فرآیند بسیار دشوار و طولانی را طی خواهد کرد.» این عبارت، تأکید مارکس بر نقش عمل و تفکرش در مورد دگرگونی واقعیت را به وضوح نشان میدهد.
اما دیدگاه فوئرباخ درباره تاریخ اجتماعی همواره از نقطه نظر انسانیت انتزاعی و مفاهیم اخلاقی، تاریخ را تفسیر میکرد و هرگز از ایدهآلیسم رهایی نیافت. در مقابل، مارکس دیدگاه خود را به این سو چرخاند که هستی اجتماعی، آگاهی اجتماعی را تعیین میکند و با تحلیل جامعه سرمایهداری، قوانین عینی و حرکت تضادآمیز تکامل اجتماعی را آشکار ساخت. او در بررسی کار ازخودبیگانه، تأثیر مالکیت خصوصی بر آن را تحلیل کرد و بدین ترتیب، رویکردی را برای درک تکامل تاریخی بر مبنای زیربنای اقتصادی اجتماعی به نمایش گذاشت که پایههای ماتریالیسم تاریخی را بنیان نهاد. مارکس خاطرنشان میکند: «حرکت مالکیت خصوصی—تولید و مصرف—نمایش حسیِ تمام حرکتهای تولیدی تا به امروز است؛ یعنی تحقق یا واقعیت انسان. دین، خانواده، دولت، قانون، اخلاق، علم، هنر و غیره، تنها شیوههای خاصی از تولید هستند و تحت قوانین عمومی تولید قرار دارند.» واضح است که مارکس اکنون هر بُعد از جامعه را از منظر زیربنای اقتصادی-اجتماعی درک میکند و از محدودیتهای دیدگاه تاریخی ایدهآلیستی فوئرباخ فراتر رفته است.
۴. مقایسه و ارتباط تزهایی درباره فوئرباخ و ایدئولوژی آلمانی (فصل فوئرباخ)
مارکس در ۳ فوریه ۱۸۴۵ به بروکسل، پایتخت بلژیک، رسید. در این زمان، او به درک عمیقتری از ماتریالیسم فوئرباخ دست یافته بود و در تقابل فکری با هگلیان جوان، به تدریج مسیر فلسفی خود را روشن کرد. در آن دوران، تضادهای اجتماعی در سراسر اروپای غربی، از جمله آلمان، بسیار حاد بود و تقابل میان پرولتاریا و بورژوازی به طور فزایندهای شدت میگرفت. مارکس به فوریت نیاز به بنای یک نظام فلسفی جدید را احساس میکرد؛ نظریهای که واقعاً بتواند دگرگونی اجتماعی را هدایت کند. در بهار همان سال، مارکس تزهایی درباره فوئرباخ را نوشت. این اثر مهمترین نماد تعالییافتن مارکس از تمام ماتریالیسمهای کهن (از جمله ماتریالیسم فوئرباخ) و ارتقای فلسفی او بود که پایههای لازم را برای تشریح نظاممند ماتریالیسم تاریخی فراهم آورد.
سپس، ایدئولوژی آلمانی (۱۸۴۵-۱۸۴۶) توسط مارکس و انگلس در بروکسل به طور مشترک نوشته شد، اگرچه مارکس بخش اعظم کار را به عهده داشت. در آن دوره، فلسفه مارکسیستی به صورت اولیه بنا شده بود، اما هنوز به صورت نظاممند تشریح و تکمیل نشده بود و نگارش ایدئولوژی آلمانی چنین فرصتی را فراهم کرد. مارکس و انگلس نه تنها به درک جامعتری از فلسفه فوئرباخ رسیدند، بلکه به نقد عمیق اندیشههای دیگر نمایندگان هگلیان جوان، مانند برونو باوئر و ماکس اشتیرنر (۱۸۰۶-۱۸۵۶)، پرداختند. در آن زمان، جنبش کارگری در اروپا در حال رشد بود و پرولتاریا به یک نیروی سیاسی مهم تبدیل شده بود که به شدت به راهنمایی نظری علمی نیاز داشت. هدف ایدئولوژی آلمانی، تبیین نظاممند اصول بنیادین ماتریالیسم تاریخی، نقد جریانهای فکری اشتباه و ارائه یک پشتیبانی نظری مستحکم برای انقلاب پرولتاریا بود.
تزها، هرچند کوتاه است، اما حاوی مفاهیم فلسفی عمیقی است که حول محور نقد فلسفه فوئرباخ و تبیین اولیه جهانبینی نوین مارکسیستی میچرخد. مارکس در آن برای اولین بار، مفهوم عمل را مطرح میکند و از آن به عنوان سلاحی قدرتمند برای نقد شهودیبودن ماتریالیسم فوئرباخ بهره میگیرد. او بر این نکته تأکید میکند که عمل، اساس شناخت و دگرگونی جهان است و فوئرباخ را نقد میکند که نتوانسته اهمیت انقلابی عمل را درک کند و در نتیجه، قادر به درک صحیح رابطه انسان با طبیعت و جامعه نیست. مارکس میگوید: «فوئرباخ میخواهد ابژههای حسی را که از ابژههای فکری به راستی متفاوتاند، بررسی کند؛ اما فعالیت انسانی را به خودی خود به عنوان یک فعالیت ابژکتیو درک نمیکند. از این رو، در جوهر مسیحیت، او تنها فعالیت نظری را به عنوان فعالیت واقعی انسان میبیند و عمل را تنها از جنبه پستِ یهودیمآبانه آن درک و تعریف میکند.» مارکس به وضوح نشان میدهد که درک فوئرباخ از عمل نادرست است و او تنها انسان را به عنوان یک ابژه شهودی و حسی میبیند و این واقعیت را نادیده میگیرد که انسان از طریق عمل، طبیعت را دگرگون میکند و طبیعت نیز بر عمل انسان تأثیر متقابل دارد.
در عین حال، تزها تعریف جدیدی از جوهر انسان ارائه میدهد و به شکلی نوآورانه بیان میکند که «جوهر انسان در واقعیت خود، مجموع تمام روابط اجتماعی است.» این دیدگاه به سنگبنای مهم ماتریالیسم تاریخی تبدیل میشود و اساساً با دیدگاه فوئرباخ که انسان را به صورت مجزا و انتزاعی میدید، متفاوت است و پایههای نظری محکمی را برای ادامه تحقیقات عمیق در تاریخ اجتماعی بنا مینهد. این حکم از محدودیت فوئرباخ که جوهر انسان را تنها از منظر ویژگیهای طبیعیاش میفهمید، فراتر میرود و تأکید میکند که جوهر انسان در روابط اجتماعی خاص شکل میگیرد و تکامل مییابد و روابط اجتماعی متفاوت، ویژگیهای جوهری مختلفی را در انسان میسازند. فصل فوئرباخ در ایدئولوژی آلمانی، به صورت نظاممندتر و جامعتری به نقد ماتریالیسم کهن فوئرباخ پرداخته و اصول بنیادین ماتریالیسم تاریخی را به طور عمیقتری تشریح میکند. مارکس و انگلس نه تنها درک نادرست فوئرباخ از جوهر انسان را نقد کردند، بلکه با بررسی ابعاد مختلفی مانند تعیینشدگی آگاهی اجتماعی توسط هستی اجتماعی، حرکت تضادآمیز میان نیروهای تولیدی و روابط تولیدی، و تأثیر متقابل زیربنای اقتصادی و روبنا، نظام نظری ماتریالیسم تاریخی را ساختند. آنها به صراحت اشاره کردند که فوئرباخ انسان را به عنوان یک موجود اجتماعی-تاریخیِ فعال نمیبیند و این نکته کلیدی را درک نمیکند که هستی اجتماعی، آگاهی اجتماعی را تعیین میکند؛ او تنها از منظر انسانیت انتزاعی و مفاهیم اخلاقی به تفسیر تاریخ میپردازد و به طور جدی نقش تعیینکننده شیوه تولید مادی در تکامل تاریخی را نادیده میگیرد. مارکس و انگلس به طور ویژه تأکید کردند که تکامل نیروهای تولیدی، نیروی محرک اصلی دگرگونیهای اجتماعی است و حرکت تضادآمیز میان نیروهای تولیدی و روابط تولیدی، جایگزینی شکلهای اجتماعی را به پیش میراند. آنها اظهار داشتند که «تمام درگیریهای تاریخی در تضاد میان نیروهای تولیدی و اشکال روابط اجتماعی ریشه دارند»، و بدین ترتیب نشان دادند که تضاد میان نیروهای تولیدی و روابط تولیدی، نیروی محرک درونیِ تکامل تاریخی است و زمانی که روابط تولیدی نتوانند با تکامل نیروهای تولیدی سازگار شوند، دگرگونی اجتماعی رخ خواهد داد.
علاوه بر این، فصل فوئرباخ همچنین به نقد ایدههای نادرست دیگر هگلیان جوان پرداخت و تفاوتهای اساسی فلسفه مارکسیستی با این جریانهای فکری را روشنتر بیان کرد تا راهنمایی نظری واضحی برای پرولتاریا فراهم آورد. مارکس و انگلس دیدگاه تاریخی ایدهآلیستی باوئر و دیگران را نقد کردند و تأکید نمودند که تکامل تاریخ توسط تولید مادی و عمل تودههای مردم به پیش میرود، نه توسط عوامل معنوی مانند خودآگاهی.
از منظر فلسفی، تزها نشاندهنده جهش کیفی مارکس از ماتریالیسم کهن فوئرباخ به یک فلسفه جدید است. در تزها، مارکس به صورت اولیه دیدگاه عمل را بنا نهاد و بر اساس آن، فلسفه فوئرباخ را نقد کرد و تفاوت جوهری فلسفه مارکسیستی با فلسفه کهن را به روشنی نشان داد. مارکس دیگر به بحثهای انتزاعی در مورد نظریههای فلسفی محدود نمیشد، بلکه عمل را به هسته مرکزی تحقیقات فلسفی وارد کرد و بر این تأکید داشت که فلسفه باید به طور جدی به دگرگونی جهان واقعی بپردازد. با این حال، در این مرحله، نظام نظری فلسفه مارکسیستی هنوز کاملاً پخته نبود و برخی از دیدگاهها هنوز در مرحله تبیین اولیه و کاوش قرار داشتند. اگرچه مارکس بر اهمیت عمل تأکید کرد، اما در مورد سازوکار دقیق نقش عمل در مراحل مختلف تکامل تاریخی اجتماعی و چگونگی تحقق دگرگونی اجتماعی از طریق عمل، نیاز به تحقیقات و تبیینهای بیشتری بود.
در مقابل، فصل فوئرباخ نشان میدهد که ماتریالیسم تاریخی ریشه دوانده و استوار شده است. مارکس و انگلس به صورت نظاممند اصول بنیادین ماتریالیسم تاریخی را تشریح کرده، دیدگاه عمل را به طور کامل در تحقیقات خود درباره تاریخ اجتماعی جاری ساخته و قوانین عینی تکامل جامعه بشری را به طور عمیقی آشکار کردند. علمیبودن، نظاممندبودن و انقلابیبودن ماتریالیسم تاریخی در فصل فوئرباخ به طور کامل آشکار شد. مارکس و انگلس از طریق تحلیل عمیق تاریخ اجتماعی، تضادهای درونی و روند اجتنابناپذیر جامعه سرمایهداری را آشکار ساختند و پایه نظری مستحکمی برای انقلاب پرولتاریا فراهم آوردند. در این فصل، مارکس و انگلس تضاد میان تکامل نیروهای تولیدی و روابط تولیدی در جامعه سرمایهداری را تحلیل کردند و اشاره کردند که این تضاد ناگزیر به بحران و نابودی سرمایهداری منجر میشود و بدین ترتیب، مسیر انقلاب را برای پرولتاریا مشخص کردند. در این مقطع، ماتریالیسم تاریخی به یک نظام نظری بالغ تبدیل شده بود که میتوانست پدیدههای اجتماعی را به صورت جامع و علمی توضیح دهد، مردم را در شناخت و دگرگونکردن جهان راهنمایی کند و سلاح فکری قدرتمندی را برای آزادی پرولتاریا و تمام بشریت فراهم آورد.
از تزهایی درباره فوئرباخ تا ایدئولوژی آلمانی (فصل فوئرباخ)، نقد مارکس و انگلس بر فلسفه فوئرباخ پیوسته عمیقتر شد و نظام نظری ماتریالیسم تاریخی نیز به تدریج کاملتر شد. این فرآیند به طور کامل انتقادیبودن، ارثبرندگی و نوآوری ماتریالیسم تاریخی را نشان میدهد. این دیدگاه نه نفی کامل اندیشههای پیشین است، بلکه با اتکا بر نقد و ارثبرندگی، به همراه کاوش و نوآوری مداوم بر اساس واقعیتهای اجتماعی، سلاح نظری قدرتمندی را برای انقلاب پرولتاریا و پیشرفت جامعه بشری فراهم میآورد. همانطور که رئیس جمهور شی جین پینگ اشاره کرد: «نظریه مارکسیسم یک دگم (جزماندیشی) نیست، بلکه یک راهنمای عمل است که باید با تغییر عمل تکامل یابد.» این نشاندهنده ویژگی نظریه مارکسیستی برای بهروز و پویا بودن است.
۵. نتیجهگیری: ارتباط عمیق فلسفه فوئرباخ و تولد ماتریالیسم تاریخی
تأسیس ماتریالیسم تاریخی در بستر تاریخی خاص آلمان، نتیجه تأثیر متقابل چندین عامل است. میان ماتریالیسم انسانگرایانه فوئرباخ و ماتریالیسم تاریخی ارتباط درونی نزدیک و پیچیدهای وجود دارد. این ارتباط و شکلگیری ماتریالیسم تاریخی، نه تنها یک حلقه کلیدی در تکامل اندیشه فلسفی است، بلکه برای درک قوانین تکامل اجتماعی و پیشبرد دگرگونیهای اجتماعی نیز دارای معنایی ژرف است.
ماتریالیسم انسانگرایانه فوئرباخ، یک پیششرط نظری مستقیم برای تأسیس ماتریالیسم تاریخی فراهم آورد. نقد فوئرباخ بر ایدهآلیسم هگل، مارکس و انگلس را به درک جایگاه بنیادین جهان مادی رهنمون ساخت و بر این تأکید داشت که برای درک تاریخ اجتماعی باید از تولید مادی و زندگی واقعی انسان شروع کرد. تمرکز فوئرباخ بر انسان، مارکس را بر آن داشت که به طور عمیقتری درباره جوهر انسان و جایگاه انسان به عنوان سوژه تاریخ اجتماعی تأمل کند. اگرچه مارکس بعدها از محدودیتهای فوئرباخ که انسان را صرفاً یک موجود طبیعی میدید، فراتر رفت، اما همین رویکردِ متمرکز بر انسان، نقطه آغازی برای تفکر مارکس بود. تأکید فوئرباخ بر حسی و طبیعی بودن انسان، مارکس را بر آن داشت تا به رابطه وجود واقعی انسان با تاریخ اجتماعی بیندیشد و نخستین الهام را برای درک جوهر انسان از منظر روابط اجتماعی فراهم کرد. تأکید فوئرباخ بر ویژگیهای طبیعی انسان، مارکس را به این درک رساند که انسان به صورت مجزا وجود ندارد، بلکه ارتباطات بیشماری با جهان اطراف خود دارد، که این امر مارکس را به کاوش ریشههای اقتصادی-اجتماعی در پس این ارتباطات سوق داد و مقدمهای برای ارائه حکم علمی «جوهر انسان مجموع تمام روابط اجتماعی است» شد.
در زمینه هستیشناسی (Ontology)، ماتریالیسم فوئرباخ ماهیتی شهودی داشت و انسان را به عنوان یک ابژه حسی میدید و به نقش کلیدی عمل انسان در شناخت و دگرگونی جهان بیتوجه بود. در مقابل، ماتریالیسم تاریخی تأکید میکند که عمل، پلی است که انسان را به طبیعت و جامعه پیوند میدهد و نیروی محرک اصلی برای تکامل اجتماعی است. مارکس در تزها اشاره میکند: «فیلسوفان تاکنون تنها جهان را به شیوههای گوناگون تفسیر کردهاند؛ اما مسئله در دگرگونکردن آن است.» عمل در فلسفه مارکسیستی جایگاهی محوری دارد؛ نه تنها اساس شناخت است، بلکه سرچشمه نیروی لازم برای دگرگونی اجتماعی نیز هست. همانگونه که رئیس جمهور شی جین پینگ تأکید کرده است: «دیدگاه عمل، دیدگاه اصلی فلسفه مارکسیستی است. عمل، شناخت را تعیین میکند، سرچشمه و نیروی محرک شناخت است و همچنین هدف و مقصد نهایی آن نیز هست.» در جامعه سرمایهداری، پرولتاریا از طریق عمل تولیدی، ثروت مادی عظیمی خلق میکند، اما در عین حال مورد استثمار و ستم قرار میگیرد. تنها از طریق عمل انقلابی و براندازی نظام سرمایهداری است که میتواند به رهایی خود و پیشرفت جامعه دست یابد. این امر در تضاد آشکار با ماتریالیسم شهودی فوئرباخ است که عمل را نادیده میگرفت. با این مقایسه میتوان اهمیت جایگاه عمل در فلسفه مارکسیستی و نکته کلیدی تعالی ماتریالیسم تاریخی بر فلسفه فوئرباخ را بهتر درک کرد.
در زمینه دیدگاه تاریخی-اجتماعی، فوئرباخ تاریخ را از منظر انسانیت انتزاعی و مفاهیم اخلاقی تفسیر میکرد و در ایدهآلیسم گرفتار بود؛ در حالی که ماتریالیسم تاریخی از شیوه تولید مادی اجتماعی آغاز میکند، قوانین تکامل اجتماعی را به صورت علمی آشکار میسازد و معتقد است که هستی اجتماعی، آگاهی اجتماعی را تعیین میکند و حرکت تضادآمیز میان نیروهای تولیدی و روابط تولیدی، و زیربنای اقتصادی و روبنا، دگرگونیهای اجتماعی را به پیش میراند. فوئرباخ، دگرگونی اجتماعی را به تغییر ایدههای افراد نسبت میداد، در حالی که ماتریالیسم تاریخی به ریشههای آن در تضاد میان نیروهای تولیدی و روابط تولیدی میپردازد. مارکس و انگلس در ایدئولوژی آلمانی خاطرنشان کردند: «شیوه تولید زندگی مادی، فرآیند کلی زندگی اجتماعی، سیاسی و معنوی را مشروط میکند. این آگاهی انسانها نیست که هستی آنها را تعیین میکند، بلکه برعکس، هستی اجتماعی آنهاست که آگاهیشان را تعیین میکند.» وقتی نیروهای تولیدی به مرحلهای معین از تکامل میرسند و روابط تولیدی پیشین دیگر با آن سازگار نیست، دگرگونی اجتماعی رخ میدهد و جامعه به مرحله بالاتری میرسد؛ این یک قانون عینی است که مستقل از اراده انسان عمل میکند.
ناگفته نماند که فلسفه فوئرباخ در فرآیند شکلگیری ماتریالیسم تاریخی، نقشی گذار و حیاتی ایفا کرد. این فلسفه، قید ایدهآلیسم هگل را شکست و مسیر فکری جدیدی را برای مارکس و انگلس باز کرد. اگرچه فلسفه فوئرباخ دارای محدودیتهایی بود، اما دقیقاً همین محدودیتها مارکس و انگلس را برانگیخت تا با کاوش مستمر و بر اساس نقد و ارثبردن، ماتریالیسم تاریخی را بنیان نهند و دگرگونی بزرگی در تاریخ فلسفه ایجاد کنند، که راهنمایی نظری علمی را برای انقلاب پرولتاریا و رهایی بشریت فراهم آورد. مارکس و انگلس با نقد و ارثبردن از هسته اصلی ماتریالیسم فوئرباخ، بر جنبههای شهودی و ناکامل آن غلبه کردند، ماتریالیسم را در حوزه تاریخ اجتماعی جاری ساختند و با تأسیس ماتریالیسم تاریخی، شناخت انسان از تاریخ اجتماعی را به سطحی نوین رساندند.
ارتباط عمیق فلسفه فوئرباخ و تولد ماتریالیسم تاریخی
تأسیس ماتریالیسم تاریخی در شرایط خاص آلمان، نتیجه یک فرآیند پیچیده و عمیق و حاصل تأثیر متقابل چندین عامل است. فلسفه کلاسیک آلمان منابع فکری غنی برای تولد ماتریالیسم تاریخی فراهم آورد. دیالکتیک هگل، با وجود ایدهآلیست بودن نظام فکریاش، حاوی هستههای معقولی در مورد تضاد و نفی در فرآیند تکامل پدیدهها بود که مارکس و انگلس آن را به صورت انتقادی به ارث بردند. مارکس در پسگفتار سرمایه به نقش دیالکتیک هگل در تحقیقاتش درباره قوانین اقتصادی سرمایهداری اشاره میکند و میگوید: «دیالکتیک در دست هگل مرموز شد، اما این مانع از آن نشد که او برای اولین بار به صورت جامع و آگاهانه شکلهای کلی حرکت دیالکتیک را شرح دهد. در دست او، دیالکتیک وارونه بود. باید آن را دوباره سر و ته کرد تا هسته معقول در پوسته مرموز آن کشف شود.» مارکس با الهام از ایده هگل مبنی بر اینکه تضاد نیروی محرک تکامل پدیدهها است، تضاد میان نیروهای تولیدی و روابط تولیدی، و زیربنای اقتصادی و روبنا در جامعه سرمایهداری را آشکار ساخت و به این طریق، روند تاریخی نابودی ناگزیر سرمایهداری را اثبات کرد. ماتریالیسم انسانگرایانه فوئرباخ نیز با شکستن سلطه طولانیمدت ایدهآلیسم هگل، بر اولویت ماده و وجود حسی انسان تأکید کرد و فرصتی را برای مارکس و انگلس فراهم آورد تا رابطه ماده و روح را دوباره بررسی کنند. این امر آنها را برانگیخت تا از انسانهای واقعی آغاز کرده و به مسائل فلسفی بپردازند و بدین ترتیب، پایههای ماتریالیستی ماتریالیسم تاریخی را بنا نهادند. تأکید فوئرباخ بر ویژگیهای طبیعی انسان، مارکس را به این درک رساند که انسان به صورت مجزا وجود ندارد، بلکه با جهان اطراف خود ارتباطات بیشماری دارد، و این امر مارکس را به کشف ریشههای اقتصادی-اجتماعی این ارتباطات سوق داد و زمینه را برای ارائه حکم علمی «جوهر انسان مجموع تمام روابط اجتماعی است» فراهم کرد.
واقعیت اجتماعی خاص قرن نوزدهم آلمان، نیروی محرک اصلی برای تأسیس ماتریالیسم تاریخی بود. بحرانهای اقتصادی و تضادهای طبقاتی فزاینده ناشی از توسعه سرمایهداری در آلمان، مارکس و انگلس را به درک عمیق ضرورت دگرگونی اجتماعی رساند. آنها با مطالعه عمیق قوانین عملکرد اقتصادی سرمایهداری و تحلیل ساختار اجتماعی و روابط طبقاتی، به این نتیجه رسیدند که حرکت تضادآمیز میان نیروهای تولیدی و روابط تولیدی، نیروی محرک درونی برای تکامل اجتماعی است. مارکس با بررسی مسائلی مانند ماهیت دوگانه کالا و ارزش اضافی در شیوه تولید سرمایهداری، ریشه بحرانهای اقتصادی سرمایهداری را در تضاد میان اجتماعیشدن تولید و مالکیت خصوصی ابزار تولید یافت و به این درک رسید که این تضاد ناگزیر به دگرگونی اجتماعی منجر میشود. تکرار چرخهای بحرانهای اقتصادی (و نه فقط بحران ۱۸۴۷)، تضاد میان پرولتاریا و بورژوازی را پیوسته تشدید میکرد و این امر مارکس و انگلس را برانگیخت تا راهی ریشهای برای حل تضادهای اجتماعی بیابند که به شکلگیری ماتریالیسم تاریخی کمک کرد.
کاوشهای نظری و فعالیتهای عملی خود مارکس و انگلس نیز کلید اصلی تأسیس ماتریالیسم تاریخی بود. آنها در تقابل فکری با هگلیان جوان، به طور مداوم موضع فلسفی خود را شفافسازی کرده و از قید فلسفههای کهن رها شدند. تمرکز مارکس بر مسائل واقعی در دوران کار در راینیشه تسایتونگ، او را به مطالعه عمیق اقتصاد سیاسی سوق داد و باعث شد پدیدههای اجتماعی را از منظر عمل تولید مادی درک کند. تحقیقات میدانی انگلس درباره وضعیت طبقه کارگر انگلستان، منابع واقعگرایانه غنی را برای نظریات آنها فراهم کرد. آنها با نگارش مشترک آثاری چون ایدئولوژی آلمانی و مانیفست حزب کمونیست، اصول بنیادین ماتریالیسم تاریخی را به صورت نظاممند تشریح کردند که نشانه تأسیس رسمی ماتریالیسم تاریخی بود. مارکس از طریق پژوهش اقتصاد سیاسی، قوانین درونی اقتصاد سرمایهداری را آشکار ساخت و تحقیقات میدانی انگلس نیز به آنها کمک کرد تا وضعیت زندگی و نیازهای مبارزاتی پرولتاریا را بهتر درک کنند. این ترکیب، پایههای نظری و واقعی مستحکمی را برای ماتریالیسم تاریخی فراهم آورد.
(توضیح: این متن، یافتههای مرحلهای از پروژه کلیدی «پژوهش آثار کلاسیک مارکسیسم» (12AKS001) است که از سوی بنیاد ملی علوم اجتماعی چین پشتیبانی میشود.)
(درباره نویسنده: هنگ لین، دکتر اقتصاد، استاد دانشکده مارکسیسم در دانشگاه آکادمی علوم اجتماعی چین، پژوهشگر و استاد راهنمای دکتری در مؤسسه پژوهشی مارکسیسم در آکادمی علوم اجتماعی چین.)
منبع: ژورنال محافل آکادمیک، شماره ۵، ۲۰۲۵
ویرایشگر آنلاین: تونگشین

