ترسیم فروپاشی امپراتوری، ظهور مقاومت چندقطبی، و گشوده شدن افق سوسیالیسم

نوشته پرینس کاپون
اطلاعاتِ ابزاری‌شده
ترجمه مجله جنوب جهانی

چرا امپراتوری نمی‌تواند حاکمیت را تحمل کند

در غرب، همیشه از آزادی سخن به میان است—آزادی بیان، آزادی بازارها، آزادی دریانوردی. اما آنچه نمی‌توانند بگویند، آنچه جرأت گفتنش را ندارند، این است که اساس همان به اصطلاح آزادی آن‌ها بر ناآزادی دیگران استوار است. ثروت سه‌گانه امپریالیستی—ایالات متحده، اروپا، و ژاپن—معجزه داخلی ناشی از نوآوری و نظم نیست؛ بلکه یک واقعیت خارجی و حاصل خشونت است. رفاه آن‌ها بر پشت مردم جهان جنوب ساخته شده و همچنان حفظ می‌شود: از طریق قرن‌ها برده‌داری، استعمار، جنگ، و اکنون اسارت مالی‌شده‌ای که با بدهی، عدم توازن تجاری، و استخراج منابع بدون جبران، تحمیل شده است. آنچه آن‌ها «نظم بین‌المللی مبتنی بر قوانین» می‌نامند، تنها جدیدترین واژه‌سازی برای یک باج‌گیری جهانیِ چندصدساله است.

اگر به کشورهای آفریقا، آمریکای لاتین، آسیا—و حتی بخش‌هایی از اروپای شرقی—اجازه داده می‌شد آزادانه سیاست‌های اقتصادی خود را تعیین کنند، منابع خود را کنترل نمایند، با ارزهای خود تجارت کنند، و حضور نظامی غرب را نپذیرند، کل داربست امپریالیستی شروع به لرزیدن می‌کرد. تفاوت‌های حاکمیتی فقط «رهبری ایالات متحده» را تهدید نمی‌کنند؛ بلکه نظام دلار، انحصار قیمت‌گذاری فناوری غربی، سلطه راهبردی ناتو، و کل شبکه جریان‌های رانت‌خواری را که ارزش افزوده را از جهان جنوب به پایتخت‌های امپراتوری منتقل می‌کند، در معرض خطر قرار می‌دهند. بگذارید تنها ده‌ها کشور از صندوق بین‌المللی پول خارج شوند، بدهی‌های نامشروع را انکار کنند، معادن لیتیوم و نیکل خود را ملی کنند، و ببینید که غرب چگونه وحشت می‌کند—نه به خاطر خشم اخلاقی، بلکه به این دلیل که بانک‌هایشان، ارتش‌هایشان، و طبقات متوسط مرفهشان، سوخت دزدی‌شده‌ای را که موتور امپراتوری را روشن نگه می‌دارد، از دست خواهند داد.
به همین دلیل است که چندقطبی‌گرایی غیرقابل تحمل است. این فقط یک مسئله ژئوپلیتیک نیست؛ بلکه فروپاشی تدریجی فرایند سوخت‌وساز امپراتوری است. چندقطبی‌گرایی، شریان‌های حیاتی اقتصاد جهانی امپریالیستی را تهدید می‌کند. و بنابراین، واکنش امپراتوری، دیپلماسی سنجیده نیست، بلکه جنگ اقتصادی، خرابکاری ترکیبی و تروریسم اطلاعاتی است. تحریم‌ها مانند منجنیق‌های محاصره اعمال می‌شوند. اقتصادها خفه می‌شوند، مردم مجازات می‌شوند، داروها مسدود می‌گردند، و زیرساخت‌ها در هم شکسته می‌شوند. این یک سیاست نیست؛ بلکه جنگ طبقاتی به روشی دیگر است. نه علیه نخبگان در جهان جنوب، بلکه علیه مردمشان—کارگران، کشاورزان، مادران، جوانان—همان پایه‌ای که حاکمیت چندقطبی باید بر آن استوار باشد. امپراتوری آن‌ها را از گرسنگی می‌کشد، به این امید که علیه دولت‌های خود بشورند و از استعمار مجددی که در لباس «ثبات» درآمده، استقبال کنند.
بنابراین، واضح بگوییم: دلیل اینکه دولت‌های چندقطبی باید پایگاهی مردمی بسازند، این نیست که ذاتاً مقدس یا سوسیالیست هستند. بلکه به این دلیل است که بدون حمایت سازمان‌یافته، بسیج‌شده، و از نظر مادی پایدار مردم، از طوفانی که امپراتوری به پا می‌کند، جان سالم به در نخواهند برد. توده‌ها تزیینات حکمرانی نیستند—آن‌ها تنها نیرویی هستند که می‌توانند در برابر امپراتوری مقاومت کنند. و به همین دلیل، از کاراکاس تا تهران، از هاوانا تا هراره، شاهد دولت‌هایی هستیم که برای نفس کشیدن، مجبور به توزیع مجدد می‌شوند. مجبور به یارانه‌دهی می‌شوند. مجبور به خدمت‌رسانی می‌شوند. و در همین خدمت‌رسانی اجباری—در زیر محاصره، زیر آتش—ناخواسته فضایی برای اشکال عمیق‌تری از حاکمیت، حتی سوسیالیسم در حال حرکت، می‌گشایند. نه به این دلیل که نظام اجازه می‌دهد، بلکه به این دلیل که فشار امپراتوری آن را ضروری می‌سازد.

پایگاه مردمی به مثابه زیرساخت راهبردی

در غرب، توده‌ها قربانی‌شدنی هستند. این یک اغراق نیست؛ بلکه یک سیاست است. در واشنگتن، لندن یا بروکسل، حکمرانی نیازی به مشروعیت مردمی ندارد. نیاز به جریان سرمایه، مزیت انحصاری، و یک دستگاه رسانه‌ای مطیع دارد. توده‌ها با بدهی، حواس‌پرتی، و پلیس مدیریت می‌شوند. اما در یک جهان چندقطبی، جایی که دولت‌ها در محاصره، تحریم، و خرابکاری قرار دارند، مردم یک موضوع فرعی نیستند—آن‌ها تفاوت میان فروپاشی و تداوم هستند. در یک اقتصاد تحت محاصره، وفاداری و تاب‌آوری طبقه کارگر، دهقانان، و فقرا تنها دارایی‌های اجتماعی نیستند. آن‌ها زیرساخت هستند. زیرساخت راهبردی. شما نمی‌توانید آن را وارد کنید. نمی‌توانید آن را با چاپگر سه‌بعدی بسازید. نمی‌توانید آن را از گلدمن ساکس قرض بگیرید. شما باید آن را بسازید—از طریق اصلاحات ارضی، توزیع مواد غذایی، مراقبت‌های بهداشتی رایگان، برق ارزان، و عزت. در غیر این صورت، نمی‌توانید برای مدت طولانی حکومت کنید.

امپراتوری این را می‌داند. به همین دلیل است که ابتدا جمعیت غیرنظامی را هدف قرار می‌دهد. لزوماً با بمب نه، بلکه با کمبودها، تورم، و تضعیف روحیه. دولت‌ها را با غیرقابل تحمل کردن زندگی مردم تحت فشار قرار می‌دهد—و سپس همان دولت‌ها را به خاطر رنج مردم سرزنش می‌کند. رنج را مانند ارز، ابزاری جنگی می‌کند. بنابراین، دولت چندقطبی، اگر می‌خواهد دوام بیاورد، چاره‌ای ندارد جز معکوس کردن این منطق. باید خدمت‌رسانی کند. نه فقط با شعار، نه فقط با غرور ملی. باید غذا، دارو، شغل و سوخت فراهم کند. باید بقا را اجتماعی کند. در غیر این صورت، امپراتوری از شکاف‌ها عبور خواهد کرد.
این همان چیزی است که لحظه تاریخی کنونی را بسیار پرنوسان—و سرشار از امکان—می‌سازد. هسته امپریالیستی در حال فروپاشی به سمت تکنوفاشیسم، ریاضت اقتصادی نظامی‌شده، و احتکار نخبگان است. اجماع پس از جنگ جهانی دوم مرده و قرارداد اجتماعی پاره‌پاره شده است. اما پیرامون چندقطبی، حتی با تمام تناقضات و نابرابری‌هایش، مجبور به توسعه حکمرانی‌ای است که بر مردم تکیه کند. در ونزوئلا، این شوراهای محلی و شبکه‌های غذایی محلی هستند که دولت را به زمین نگه می‌دارند. در ایران، این تعاونی‌های محله، خیریه‌های مذهبی، و کارگران بخش دولتی هستند که تحریم‌ها را تحمل کرده و جامعه را دست‌نخورده نگه می‌دارند. در نیکاراگوئه، این گروه‌های کشاورزی و کلینیک‌های روستایی هستند. این‌ها فقط برنامه‌های رفاهی نیستند؛ آن‌ها معماری دفاعی هستند. آن‌ها چیزی هستند که از فروپاشی سقف جلوگیری می‌کنند.

البته، تناقضاتی وجود دارد. یک پایگاه مردمی که برای ثبات ساخته شده، با یک پایگاه مردمی که برای انقلاب آماده است، یکسان نیست. حمایت مردمی می‌تواند به وفاداری منفعل تبدیل شود، یا از طریق نمایش‌های پوپولیستی مدیریت شود. برخی دولت‌های چندقطبی همچنان اتحادیه‌های کارگری را سرکوب می‌کنند یا مخالفت‌های رادیکال را مهار می‌نمایند. اما تناقض زنده است—و این کلید ماجراست. دولت به مردم نیاز دارد. مردم می‌دانند که به آن‌ها نیاز است. و در این آگاهی، زمین جدیدی برای مبارزه گشوده می‌شود. وظیفه انقلابیون این نیست که چندقطبی‌گرایی را به دلیل نقص‌هایش رد کنند، یا آن را به عنوان یک هدف نهایی ایده‌آل‌سازی نمایند. وظیفه این است که در فضایی که ایجاد می‌کند، سازماندهی کنند—تا از بقا به سوی حاکمیت، و از کرامت ملی به سوی قدرت طبقاتی پیش بروند. زیرا وقتی توده‌ها به زیرساخت تبدیل می‌شوند، می‌توانند به معماران هم تبدیل شوند.

تناقضات در قلب حکمرانی چندقطبی

هیچ چیز در مورد بلوک چندقطبی، پاک و از نظر ایدئولوژیک ناب نیست. این یک آرایش انقلابی یا یک جبهه متحد علیه سرمایه‌داری نیست. این یک ائتلاف متناقض و نابرابر است که از دولت‌هایی با ترکیب طبقاتی، سنت‌های سیاسی، و سطوح وابستگی به سرمایه جهانی کاملاً متفاوت تشکیل شده است. اما این همان چیزی است که آن را واقعی می‌سازد. چندقطبی‌گرایی یک خیال‌پردازی اتوپیایی نیست. این فرایند درهم و برهم، و با خون و سیمانِ نیروهای تاریخی است که تحت فشار، خود را دوباره سازمان می‌دهی کنند. در این فرایند، بورژوازی‌های ملی برای موقعیت خود رقابت می‌کنند، طبقات وابسته (کمپرادور) تلاش می‌کنند اصلاحات را خرابکاری کنند، و عوامل امپریالیستی در اتاق‌های هیئت مدیره و شهرهای مرزی کمین کرده‌اند. با این حال، با وجود همه این‌ها—با وجود فساد، بوروکراسی، و پس‌مانده‌های نئولیبرالیسم—چیزی در حال تغییر است. امپراتوری دیگر تنها بازی در شهر نیست. و برای کسانی که حاضر به مبارزه هستند، این همه چیز را تغییر می‌دهد.
تناقض اصلی این است: دولت‌های چندقطبی باید برای بقا بر توده‌ها تکیه کنند، اما بسیاری از آن‌ها توسط طبقاتی رهبری می‌شوند که از همین توده‌ها می‌ترسند. آن‌ها مشروعیت می‌خواهند، اما از خودمختاری می‌ترسند. آن‌ها ثبات می‌خواهند، اما از بسیج مردمی وحشت دارند. و بنابراین، آن‌ها بر روی یک بند باریک راه می‌روند—به اندازه کافی توزیع می‌کنند تا وفاداری را حفظ کنند، اما نه به اندازه‌ای که قدرت تغییر را به وجود آورند. به همین دلیل است که شاهد کلینیک‌های اجتماعی بدون کنترل جامعه، برنامه‌های غذایی بدون اصلاحات ارضی، و آموزش بدون استعمارزدایی هستیم. این‌ها خطوط گسست هستند. و اگر حل‌نشده باقی بمانند، خواهند شکست.
با این حال، شرایط تحت فشار تحمیل شده توسط امپریالیسم، برخی دولت‌ها را مجبور به انجام کارهایی می‌کند که طبقات حاکم آن‌ها در غیر این صورت از آن‌ها اجتناب می‌کردند. ملی‌سازی نفت. تثبیت قیمت‌ها. سرمایه‌گذاری در تعاونی‌ها. ارائه اسناد مالکیت زمین. این‌ها همیشه انتخاب‌های انقلابی نیستند. گاهی اوقات فقط تاکتیک‌های بقا هستند. اما در اجرای آن‌ها، زمین بازی را تغییر می‌دهند. آن‌ها نهادها، انتظارات، و ائتلاف‌های طبقاتی‌ای را ایجاد می‌کنند که اگر تحت فشار قرار گیرند، می‌توانند فراتر بروند. تناقض به یک درگاه تبدیل می‌شود. و از طریق آن درگاه، جنبش‌های انقلابی می‌توانند وارد شوند. سؤال این است که آیا آن‌ها به اندازه کافی سازمان‌یافته، منضبط و ریشه‌دار هستند تا قبل از اینکه چاقوهای امپریالیستی دوباره بیرون بیایند، این کار را انجام دهند؟
ما در حال زندگی در دوران تولد پر از هرج‌ومرج یک نظام جهانی جدید هستیم. هنوز سوسیالیستی نیست. هنوز عادلانه نیست. اما دیگر به طور کامل تحت سلطه سرمایه مالی غرب نیست. این یک فضای جدال است، نه یک نتیجه‌گیری نهایی. و در این فضا، توده‌ها فقط دریافت‌کنندگان سیاست‌ها نیستند—آن‌ها عامل تعیین‌کننده هستند. ستیزه‌جویی، سازمان‌دهی، و وضوح دید آن‌ها تعیین خواهد کرد که آیا چندقطبی‌گرایی به سکوی پرتابی به سوی رهایی تبدیل می‌شود، یا فقط تکراری دیگر از وابستگی با آهنگی متفاوت.
اما بحران فقط در خارج از کشور رخ نمی‌دهد. همانطور که امپراتوری کنترل پیرامون خود را از دست می‌دهد، در هسته خود نیز دگرگون می‌شود. تنظیم مجدد بیرونی امپریالیستی—از طریق تحریم‌ها، جنگ حقوقی، و جنگ ترکیبی—همتای داخلی خود را در یک شیوه جدید حکمرانی داخلی دارد: تکنوفاشیسم.
تکنوفاشیسم چهره داخلی امپراتوری در بحران است
امپراتوری فقط در خارج فرو نمی‌پاشد؛ در داخل نیز در حال تنظیم مجدد است. سه‌گانه امپریالیستی—ایالات متحده، اروپا، ژاپن—وارد مرحله‌ای شده است که دیگر توانایی دموکراسی اجتماعی، راحتی شهرک‌نشینی، یا اسطوره‌های لیبرال را ندارد. این یک نقص فنی نیست؛ یک راهبرد است. بحران بیرونی امپراتوری، ظهور چندقطبی‌گرایی، فروپاشی سلطه دلار، و از دست دادن کنترل بر نیروی کار و منابع جهان جنوب، یک بازسازی داخلی را رقم زده است. این بازسازی یک نام دارد: تکنوفاشیسم.
تکنوفاشیسم همتای داخلی بازسازی امپریالیستی است. این همان شیوه‌ای است که امپراتوری توده‌های داخلی خود را پس از به حال خود رها کردن، منضبط می‌کند. این اتفاقی است که می‌افتد وقتی یک طبقه حاکم که دیگر نمی‌تواند بر رشد، اجماع اجتماعی، یا وحدت شهرک‌نشینان تکیه کند، به مهار الگوریتمی، پلیس پیش‌بینی‌کننده، و محدودسازی دیجیتالی روی می‌آورد. این یک رابط نرم‌افزاری برای یک سیستم سخت‌افزاری در حال فروپاشی است—که ریاضت اقتصادی را با تجربه کاربری (UX) می‌پوشاند، و سرکوب را به عنوان نوآوری به فروش می‌رساند. و از آنچه تری‌کنتیننتال (پژوهشکده‌ای در آفریقا) فراامپریالیسم نامیده، جدا نیست: نظامی‌سازی جریان‌های سرمایه جهانی، ابزاری‌سازی بدهی، و سخت‌تر شدن مرزها و تدارکات استخراجی در سراسر جهان جنوب. یکی روی بیرونی است؛ دیگری روی درونی. پهپاد در سومالی، پلیس هوش مصنوعی در شیکاگو—همگی به یک ارباب خدمت می‌کنند.
دولت امپریالیستی قبلاً در ازای وفاداری و سکوت، دستمزد و شهروندی ارائه می‌داد. اکنون چیزی جز کنترل نمی‌دهد. شما حقوق بازنشستگی نمی‌گیرید؛ یک اپلیکیشن پرداخت می‌گیرید. شما مسکن نمی‌گیرید؛ یک بررسی اعتبار می‌گیرید. شما مراقبت‌های بهداشتی نمی‌گیرید؛ یک مشخصات بیومتریک دریافت می‌کنید که به فایزر و پالانتیر فروخته می‌شود. و وقتی اعتراض می‌کنید، با یک پلیس روبرو نمی‌شوید—با یک مدل داده‌ای روبرو می‌شوید که شورش شما را شش هفته پیش پیش‌بینی کرده و شما را برای سرکوب پیشگیرانه نشان‌دار کرده است. این داستان علمی-تخیلی نیست. این شیوه‌ای است که امپراتوری بر پیرامون خود حکومت می‌کند: محله‌های سیاه‌پوست‌نشین، مناطق بومی، شهرهای سفیدپوست فقیر، و محله‌های مهاجرنشین. این یک مبارزه با شورش‌ها در جبهه داخلی است. این یک مستعمره داخلی است که دیجیتالی و خودکار شده است.
و این فقط به محله‌های فقیرنشین محدود نمی‌شود. همانطور که هسته سرمایه‌داری خود را می‌بلعد، طبقه کارگر جهان شمال—به ویژه جوانانش—به نوع جدیدی از زوال مدیریت‌شده وارد می‌شوند. کار گیگ‌بیس (برون‌سپاری پروژه‌ای)، بدهی پزشکی، رؤسای الگوریتمی، دانشگاه‌های نظامی‌شده، و خطوط تولید محتوای بی‌پایان برای آرام کردن آگاهی سیاسی. تکنوفاشیسم فقط سرکوب نمی‌کند—جایگزین می‌کند. آن مبارزه طبقاتی را با برندسازی شخصی جایگزین می‌کند. آموزش را با مسیرهای شغلی STEM جایگزین می‌کند. زندگی اجتماعی را با پلتفرم‌ها، اتحادیه‌ها را با اپلیکیشن‌ها، و سیاست را با متریک‌ها جایگزین می‌کند. و همه این‌ها نه فقط توسط دولت، بلکه توسط خود سرمایه اجرا می‌شود—سرمایه فناوری، سرمایه دفاعی، و سرمایه مالی که در یک ساختار فرماندهی واحد ادغام شده‌اند.
این طرف داخلی بازسازی است. این یک گسست از امپراتوری نیست؛ بلکه امپراتوری است که به درون خود برگشته. این همان چکمه‌ای است که باندونگ را در هم کوبید، و اکنون بر گلوی دیترویت ایستاده است. این همان منطقی است که لیبی را در هم شکست، و اکنون به عنوان آموزش شغلی هوش مصنوعی و «ابزارهای پاسخگویی» پلیس بازبسته‌بندی شده است. دولت تکنوفاشیست، لیبرالیسم در حال زوال نیست—بلکه نقطه پایانی منطقی لیبرالیسم در زیر زوال امپریالیستی است. یک سیستم طبقاتی مبتنی بر داده. یک مبارزه ضدشورش پیش‌بینی‌کننده علیه آینده. یک شبکه امنیتی شرکتی که در آن انسان‌های مازاد مدیریت می‌شوند، نه توانمند.
اما در اینجا نیز، تناقضی وجود دارد. توده‌ها در جهان شمال—سرخورده، تهیدست، و به صورت دیجیتالی محاصره شده—در حال شروع به جنب‌وجوش هستند. بسیاری توسط فاشیسم، ملی‌گرایی، و خیال‌پردازی اغوا می‌شوند. اما برخی دیگر، که از کشتی امپراتوری به بیرون پرتاب شده‌اند، در حال بیدار شدن هستند. آن‌ها می‌بینند که سرنوشتشان نه به ناتو، بلکه به اکثریت جهانی گره خورده است. آن‌ها می‌بینند که همان چکمه‌هایی که فلوجه را لگدمال کردند، اکنون در خیابان‌های آن‌ها گشت‌زنی می‌کنند. آن‌ها می‌بینند که همان سرمایه‌ای که شغل‌های آن‌ها را به خارج منتقل کرد، اکنون از ناامیدی آن‌ها تغذیه می‌کند. و می‌بینند که چندقطبی‌گرایی، هرچند نجات‌دهنده نیست، اما شکافی در دیوار ایجاد می‌کند—فرصتی برای جدا شدن، هم‌سو شدن دوباره، و شورش. اما تنها در صورتی که سازماندهی کنند. تنها در صورتی که به طور کامل از امپراتوری بگسلند، و به جهان در حال شورش بپیوندند.

توده‌ها، استراتژی هستند

در حالی که امپراتوری جمعیت خود را به سوی ریاضت اقتصادی مبتنی بر داده و آرام‌سازی الگوریتمی می‌راند، دولت‌هایی که در برابر سلطه امپریالیستی مقاومت می‌کنند، با یک الزام بسیار متفاوت روبرو هستند. آن‌ها توده‌های خود را با کد و اعتبار مدیریت نمی‌کنند—بلکه تنها با بسیج آن‌ها بقا می‌یابند. در پیرامون چندقطبی، که با تحریم‌ها و خرابکاری محاصره شده است، توده‌ها یک تهدید داخلی برای خنثی شدن نیستند. آن‌ها پایه‌ای هستند که بدون آن حاکمیت فرو می‌پاشد. به همین دلیل است که پایگاه مردمی در جهان جنوب—برخلاف همتای دیجیتالی‌شده‌اش در شمال—به زیرساخت راهبردی تبدیل می‌شود. نه یک مانع، بلکه یک نجات‌بخش. در جهانی که امپراتوری مردم را از گرسنگی به سمت تغییر رژیم سوق می‌دهد، تنها مردم می‌توانند دولت را از فروپاشی محافظت کنند.
در هر رویارویی جدی با امپریالیسم، از انقلاب هائیتی تا جنگ در ویتنام، درس همیشه یکسان بوده است: تنها توده‌های سازمان‌یافته می‌توانند امپراتوری را شکست دهند. نه سازمان‌های غیردولتی. نه دیپلمات‌های نخبه. نه اصلاحات هوشمندانه. و نه حاکمیت شعاری. در دوران چندقطبی کنونی، این درس با فوریت بیشتری بازمی‌گردد. دولت‌هایی که در برابر استبداد تک‌قطبی ایستادگی می‌کنند—خواه به طور کامل یا جزئی، منسجم یا غیرمنسجم—این کار را به این دلیل انجام می‌دهند که مجبورند. اما آن‌هایی که از ضدحمله‌ها، تحریم‌ها، انقلاب‌های رنگی، و جنگ‌های روانی رسانه‌ای جان سالم به در می‌برند، به این دلیل است که چیزی واقعی در زیر خود ساخته‌اند: مردم. نه شهروندان انتزاعی، نه بازارهای مصرفی، بلکه کارگران، کشاورزان، دستفروشان، مادران، دانشجویان، و سربازانی که سهمی در حاکمیت دارند، زیرا حاکمیت به معنای غذا بر سر سفره و نبود چکمه بر گردن آن‌هاست.

غرب در مورد «حکمرانی» صحبت می‌کند، گویی حکومت‌داری یک مسئله متریک‌های تکنوکراتیک و داشبوردهای سیاست‌گذاری است. اما برای دولت‌های چندقطبی تحت محاصره، حکمرانی به این معنی است که آیا چراغ‌ها وقتی صندوق بین‌المللی پول بودجه را قطع می‌کند، روشن می‌مانند یا خیر. آیا نان به محله می‌رسد وقتی بنادر مسدود می‌شوند یا خیر. آیا دارو هنوز هم جریان دارد وقتی شبکه سوئیفت قطع می‌شود یا خیر. و تنها راهی که این اتفاق می‌افتد این است که خود مردم به زیرساخت تبدیل شوند—سازندگان، مدافعان، و بهره‌مندان از یک پروژه ملی که با آن‌ها به عنوان بار و مزاحم رفتار نمی‌کند، بلکه به عنوان پایه و اساس نگاه می‌کند. این همان معنای واقعی خط توده در دوران گذار چندقطبی است. نه شعارهای رمانتیک، بلکه بقای عملی ریشه‌دار در قدرت مردمی.

و این همان وارونگی دیالکتیکی است که امپریالیسم بیش از هر چیز از آن می‌ترسد: اینکه همان محاصره‌ای که برای تفرقه‌افکنی و تحقیر اعمال می‌کند، در نهایت پیوندی عمیق‌تر بین مردم و دولت به وجود آورد. اینکه تحریم‌ها همبستگی بیافرینند. اینکه خرابکاری، قدرت دوگانه به وجود آورد. اینکه سختی، مدرسه انقلاب شود. البته، همه دولت‌ها اجازه شکوفایی این پتانسیل را نمی‌دهند. برخی، حتی با فروپاشی هسته سرمایه‌داری، به آن می‌چسبند. برخی دیگر تلاش خواهند کرد با حداقل امتیازات، توده‌ها را آرام کنند. اما تاریخ با راهکارهای نصفه‌ونیمه مهربان نیست. یا حاکمیت به سوی سوسیالیسم عمیق‌تر می‌شود، یا در نطفه خفه خواهد شد. این همان خطی است که ما بر آن راه می‌رویم.
لحظه چندقطبی‌گرایی، یک انحراف از مبارزه طبقاتی نیست؛ بلکه یکی از عالی‌ترین جلوه‌های آن است. در این لحظه، ما صرفاً بین شرق و غرب، یکی را انتخاب نمی‌کنیم. ما سازماندهی می‌کنیم. آموزش می‌دهیم. بسیج می‌شویم. تحریک می‌کنیم. بذرها را در هر شکافی از بنای امپراتوریِ در حال فروپاشی می‌کاریم و جسارتِ تصور کمونی را داریم که می‌تواند از زیر آوار آن سر برآورد. زیرا سؤال این نیست که آیا امپراتوری سقوط خواهد کرد یا نه—بلکه این است که آیا ما وقتی این اتفاق افتاد، آماده خواهیم بود؟ و اگر آماده باشیم، این فقط یک دنیای جدید نخواهد بود؛ دنیای ما خواهد بود.

از پادنهاده به هم‌نهاده: افق انقلابی

چندقطبی‌گرایی، با تمام پتانسیل خود، نقطه پایان نیست. این پادنهاده است—گسستی از تک‌قطبی‌گرایی امپریالیستی، اما هنوز یک راه‌حل نیست. جهانی که ارائه می‌دهد، هنوز سرمایه‌داری است، هنوز تحت سلطه طبقات قرار دارد، هنوز با تناقضات بین کار و سرمایه، روستا و شهر، رسمی و غیررسمی گسیخته شده است. آنچه فراهم می‌کند، زمان، فضا، و فرصت نفس کشیدن برای ظهور یک تخیل سیاسی جدید است—تخیلاتی که نه از نهادهای امپراتوری، بلکه از مبارزات واقعی مردم اکثریت جهانی آغاز می‌شود. اگر تک‌قطبی‌گرایی بر استخراج و انقیاد اکثریت برای سود اقلیت ساخته شده است، پس چندقطبی‌گرایی این در را—هرچند به سختی—برای اکثریت باز می‌کند تا خود را اثبات کنند. اما باز کردن در، به معنای عبور از آن نیست. این وظیفه بر عهده نیروهای انقلابی دوران ماست.
ما نمی‌توانیم سست شدن کنترل امپریالیستی را با رهایی اشتباه بگیریم. یک جهان با چندین سرمایه‌داری، با یک جهان بدون استثمار یکسان نیست. بلکه خطرات چند برابر می‌شوند. سرمایه‌داری چندقطبی ممکن است مقر خود را در واشنگتن نداشته باشد، اما همچنان می‌تواند همان سلسله‌مراتب، همان دزدی دستمزد، همان تخریب زیست‌محیطی را بازتولید کند—فقط با لهجه‌ای متفاوت. به همین دلیل است که نقش انقلابیون، تشویق دولت‌ها برای همسویی دوباره نیست، بلکه فشار از پایین است، با استفاده از هر شکافی در دیوار امپراتوری برای تعمیق مبارزه به سمت سوسیالیسم. جایی که امپریالیسم مجبور به عقب‌نشینی می‌شود، ما پیشروی می‌کنیم. جایی که تحریم‌ها توزیع مجدد را اجباری می‌کنند، ما آن را رادیکالیزه می‌کنیم. جایی که دولت برای حمایت به مردم تکیه می‌کند، ما در عوض قدرت را طلب می‌کنیم. نه فقط برنج و برق، بلکه کنترل—بر زمین، تولید، مدارس، رسانه، مرزها و بودجه‌ها.
این هم‌نهاده‌ای است که جهان به آن نیاز دارد: نه ادغام نخبگان چندقطبی در یک توازن سرمایه‌داری جدید، بلکه قیام توده‌های مستعمره‌شده به تاریخ به عنوان نویسندگان آن. از جاکارتا تا ژوهانسبورگ، سائوپائولو تا صنعا، مردم شاهد تزلزل و از کار افتادن نظم امپریالیستی هستند. آن‌ها می‌دانند که زوال آن چگونه است—جنگ‌های بی‌پایان، زیرساخت‌های در حال فروپاشی، احتکار میلیاردرها، فاجعه آب و هوایی. اما آنچه در ادامه می‌آید هنوز مشخص نیست. افق سوسیالیستی تضمین‌شده نیست. باید آجر به آجر، شعار به شعار، و کمون به کمون ساخته شود. چندقطبی‌گرایی به ما داربست، تناقض و گشایش را می‌دهد. اما محتوای آن باید از ما بیاید—از کارگران انقلابی، کشاورزان، روشنفکران، دانشجویان، زندانیان، و دستفروشان خیابانی که چیزی جز زنجیرهایشان برای از دست دادن ندارند.
پس واقع‌بین باشیم. امپراتوری از بین نرفته است. زخمی، گوشه‌گیر، و به طور فزاینده‌ای خطرناک است. چندقطبی‌گرایی نجات نیست، بلکه جبهه‌ای در یک جنگ گسترده‌تر است—جبهه‌ای که در سراسر قاره‌ها، ارزها و خطوط طبقاتی امتداد می‌یابد. و در این جنگ، توده‌ها قربانی نیستند—آن‌ها نیروی تعیین‌کننده هستند. تاب‌آوری آن‌ها این لحظه را ساخته است. مبارزه آن‌ها آنچه را که در ادامه می‌آید شکل خواهد داد. و انقلاب آن‌ها تنها هم‌نهاده‌ای است که ارزش جنگیدن برای آن را دارد.

تناقض، قطب‌نماست

ما نظاره‌گر تاریخ نیستیم؛ در میان دندان‌های آن گرفتار شده‌ایم. نظام جهانی که برای پانصد سال حکم‌رانی کرده، تحت وزن خود در حال ترک خوردن و در زمان واقعی در حال تشنج است. سه‌گانه امپریالیستی—متورم، وحشی و ناامید—از طریق تحریم‌ها، نظارت و کنترل تکنوفاشیستی، خود را بازتنظیم می‌کند. بلوک چندقطبی—متنوع، نابرابر و متناقض—در پاسخ، خود را بازتنظیم می‌کند و به دنبال خودمختاری، حاکمیت و بقا است. اما بین این نیروها، هیچ‌کدام مقصد نهایی را ارائه نمی‌دهند. آنچه در اختیار داریم، یک میدان نبرد است. و در این میدان نبرد، توده‌ها—اکثریت جهانی—تماشاگر نیستند. آن‌ها هم زمین و هم اسلحه هستند. آن‌ها دلیل وجود چندقطبی‌گرایی هستند، و تنها نیرویی که می‌تواند تناقضات آن را به حرکت انقلابی تبدیل کند.
این همان دیالکتیکی است که دوران ما را شکل می‌دهد. بازتنظیم امپریالیستی سعی دارد با انقباض، عقب‌نشینی به سمت استبداد و سنگربندی نخبگان، قدرت را حفظ کند. بازتنظیم چندقطبی نه از پیروزی، بلکه از اجبار سرچشمه می‌گیرد—که با امتناع از مرگ خاموش زیر چکمه امپراتوری هدایت می‌شود. اما تنها انقلاب سوسیالیستی—که ریشه در فعالیت خودانگیخته فقرا، مستعمره‌شده‌ها، بی‌زمین‌ها، حقوق‌بگیران و بی‌حقوق‌ها دارد—می‌تواند تناقضاتی را که در اطراف ما در حال شدت یافتن است، حل کند. تنها توده‌های انقلابی می‌توانند نظام جهانی را دگرگون کنند، نه فقط مراکز قدرت آن را جابه‌جا نمایند.
تناقض، قطب‌نماست. این ما را نه به سمت پاسخ‌های آسان یا وفاداری‌های دوتایی، بلکه به سمت مبارزه هدایت می‌کند—مبارزه طبقاتی، مبارزه ایدئولوژیک، مبارزه ضدامپریالیستی. این ما را مجبور می‌کند که تاریخی فکر کنیم، به صورت جمعی عمل کنیم، و به صورت مادی بسازیم. به ما یادآوری می‌کند که دولت، اگر تصرف یا بازشکل‌دهی نشود، همیشه به سمت سرمایه بازخواهد گشت. اینکه حاکمیت بدون سوسیالیسم، قلعه‌ای بر شن است. اینکه چندقطبی‌گرایی بدون قدرت مردمی، فقط پرچمی دیگر است که بالای یک مزرعه به اهتزاز در می‌آید.
اما تناقضات حرکت هستند. و حرکت، در دست افراد سازمان‌یافته و آگاه، انقلاب است. امپراتوری در حال لرزیدن است. افق گشوده است. توده‌ها در حال جنب‌وجوش هستند. و وظیفه ما، اکنون مانند همیشه، فقط تفسیر این جهان در حال فروپاشی نیست—بلکه پاره کردن درزهای آن، و ساختن چیزی جدید با دست‌های خودمان است.