سرمایه داری عریان
ترجمه مجله جنوب جهانی

این طنزی تلخ است که قطر طی سه ماه گذشته دو بار هدف بمباران دو دشمن قسم‌خورده خود قرار گرفته است؛ نخست از سوی ایران و سپس از طرف اسرائیل. هیچ‌یک از این حملات با واکنش نظامی قدرتی روبه‌رو نشده است که ظاهراً ضامن امنیت قطر محسوب می‌شود: ایالات متحده. این امر حاکی از دگرگونی در نظم جهانی است؛ تحولی که اسرائیل آن را از پیش درک کرده، اما دولت‌های خلیج تازه به فهم آن نزدیک می‌شوند. 

حمله اسرائیل به قطر شکنندگی نظام امنیتی کشورهای خلیج فارس را آشکار ساخته است؛ نظامی که به پشتوانه حمایت ایالات متحده شکل گرفته بود، در شرایطی که قدرت آمریکا در حال افول است. همان‌گونه که جان مرشایمر استدلال می‌کند، اسرائیل قصدی برای تصاحب سرزمینی در خلیج ندارد، اما بی‌تردید جاه‌طلبی‌های هژمونیک دارد. از رهگذر توافق‌های ابراهیم، اسرائیل به دنبال عادی‌سازی روابط است؛ چنان‌که با امارات انجام داد، اما در چارچوب برتری‌طلبی خود. 

هدف اسرائیل دستیابی به هژمونی در خاورمیانه است؛ با برقراری طرح «اسرائیل بزرگ»، اخراج فلسطینیان و تجزیه همسایگان نزدیک. این روند اردن، سوریه، لبنان و مصر را در مخاطره قرار می‌دهد. همچنین از همین‌روست که احتمال حمله مجدد اسرائیل به ایران بسیار است و بسیاری از تحلیلگران آن را پیش از پایان سال جاری محتمل می‌دانند. ترکیه نیز در چشم‌انداز این تحولات قرار دارد و دولت آن کشور بدان توجه کرده است. 

اسرائیل می‌خواهد خود را به‌عنوان هژمون منطقه‌ای تثبیت کند و هم‌اکنون با پشتوانه ایالات متحده چنین رفتاری دارد. آمریکا در پی خروج از خاورمیانه و پایان دادن به «جنگ‌های بی‌پایان» است، در حالی که مدیریت منطقه را به قدرتی دوست واگذار می‌کند؛ و این قدرت تاکنون اسرائیل بوده است. از همین رو واشنگتن اسرائیل را مهار نمی‌کند و هرگاه حتی متحدان خود را بمباران می‌کند، جز سرزنش‌های نمادین اقدامی انجام نمی‌دهد. 

جسارت فعلی اسرائیل در دنبال‌کردن جاه‌طلبی‌های هژمونیک نشان می‌دهد که اسرائیل نکته‌ای را دریافته که دولت‌های خلیج از درک آن عاجزند: ایالات متحده امپراتوری‌ای روبه‌افول و بیش از حد گسترده است که ناگزیر باید در به‌کارگیری منابع خود دست به انتخاب بزند. دلایل بسیاری برای اثبات این ادعا وجود دارد: از شکست در افغانستان تا ناکامی در اوکراین، از جنگ‌های تجاری با چین تا فشارهای گمرکی بر اروپا، از نقض قواعد بین‌المللی خود تا فروپاشی داعیه جهان‌شمول فلسفه لیبرالی؛ همه نشانه‌هایی‌اند از پایان‌یافتن دوران هژمونی. 

اما این دوران هنوز به‌طور کامل به پایان نرسیده است؛ اکنون فرصتی طلایی برای اسرائیل فراهم شده و نتانیاهو از آن آگاه است. آمریکا همچنان در خاورمیانه سرمایه‌گذاری سنگینی دارد و اسرائیل موفق شده است واشنگتن را متقاعد سازد که حمایت از اهداف راهبردی اسرائیل در راستای منافع خود آمریکاست؛ باوری که از سوی لابی اسرائیلی به حیات خود ادامه می‌دهد. 

برای پیشبرد اهداف توسعه‌طلبانه، اسرائیل نیازمند آن است که ایالات متحده از جهت سیاسی و پوشش حمایتی قدرتمند باشد، در حالی که تمایلی به پاسداری از نظم بین‌المللی مبتنی بر قواعد ندارد. این روند به‌خوبی آگاهانه است که ژرف‌ترین پیامد آن، ارتکاب به نسل‌کشی است. شواهد زیادی در دست است که حملات حماس در هفتم اکتبر، اگر نه طراحی‌شده، دست‌کم از سوی نخبگان سیاسی و نظامی کشور اجازه داده شده‌اند. 

می‌توان گفت اسرائیل از بدو تأسیس در ۱۹۴۸ یا دست‌کم از زمان توافق اسلو در ۱۹۹۳ در انتظار چنین لحظه‌ای بوده است. تقسیم‌بندی سازمان ملل در ۱۹۴۷ به‌روشنی با هدفی خاص انجام شد ـ کافی است به نقشه بنگریم ـ و آن هدف راه‌حل دو دولتی نبود. به نظر می‌رسد توافق اسلو صرفاً ابزاری برای خرید وقت و تقویت اسرائیل بود تا در نهایت کنار گذاشته شود. حزب لیکود، حزب نتانیاهو، در ۱۹۷۳ با هدف آشکار پیگیری پروژه «اسرائیل بزرگ» بنیان گذاشته شد. 

این واقعیت که اسرائیل در انتظار شرایط مناسب برای آغاز گسترش خود بوده را می‌توان از تاریخ معاصر نیز برداشت کرد. آریل شارون، نخست‌وزیر وقت، در ۲۰۰۳ طرح خروج از غزه را تصویب کرد. پروژه شهرک E1 در کرانه باختری ـ که نتانیاهو خود گفته بود تشکیل دولت فلسطینی را ناممکن می‌کند ـ از سال ۱۹۹۴ تاکنون به تعویق افتاده بود. اکنون بازاشغال غزه و اجرای کامل شهرک E1 هر دو به‌سرعت در حال تحقق‌اند. 

از آغاز حمله اسرائیل به غزه، این کشور گام‌هایی در جهت اشغال کرانه باختری، لبنان و سوریه نیز برداشته است. با وجود پیمان صلح، رهبران مصر آشکارا نگرانی خود را ابراز کرده‌اند، چراکه می‌دانند صحرای سینا بخشی از طرح اسرائیل است و این کشور یک‌بار آن را تصرف کرده بود. اسرائیل همچنین سیاست بی‌ثبات‌سازی کلی منطقه را دنبال کرده تا از ظهور هر قدرتی که تهدیدی برای آن باشد جلوگیری کند. از همین روست که ایران را مورد حمله قرار می‌دهد و باز هم چنین خواهد کرد، و اکنون نیز از ترکیه سخن به میان آورده است. 

این رویکرد تغییری آشکار نسبت به دوران نخست ترامپ و نسخه اولیه توافق ابراهیم محسوب می‌شود؛ آن زمان اسرائیل علناً از تمایل به ثبات منطقه‌ای و عادی‌سازی روابط با همسایگان عرب سخن می‌گفت. امروز اما آشکارا از الحاق غزه و کرانه باختری سخن می‌راند و جاه‌طلبی خود برای تحقق «اسرائیل بزرگ» را پنهان نمی‌سازد. 

رهبران اسرائیل دریافته‌اند که فرصت برای پیشبرد برنامه توسعه‌طلبانه همین اکنون است و شاید هرگز دوباره فراهم نشود. با وجود روابط مناسب با روسیه و روابط دوستانه با چین تا همین اواخر، هیچ‌یک از این قدرت‌ها حمایتی را که آمریکا می‌کند در اختیار اسرائیل قرار نخواهند داد. به همین دلیل به احتمال زیاد هیچ زمان دیگری برای ارتکاب نسل‌کشی بهتر از زمان حاضر نیست؛ زمانی که نظم بین‌المللی کنونی شکسته و نظم تازه‌ای جایگزین نشده است. 

تقریباً سه سال و احتمالاً بیش از ششصد هزار مرگ لازم شد تا سازمان ملل به این نتیجه برسد که اسرائیل مرتکب نسل‌کشی است. هیچ سازمان بین‌المللی ـ نه سازمان ملل، نه دیوان بین‌المللی کیفری، نه اتحادیه اروپا، نه بریکس و نه سازمان همکاری اسلامی ـ و هیچ کشوری، با وجود لفاظی‌ها، اقدام مؤثری برای متوقف ساختن کشتار در غزه و مهار سیاست‌های توسعه‌طلبانه اسرائیل در منطقه و حملات سبعانه پی‌درپی علیه غیرنظامیان انجام نداده است. این یک شکست در نظام بین‌المللی است؛ نه اولین، اما احتمالاً مرگبارترین. 

این واقعیت که هم‌زمان با فرسایش هژمونی آمریکا رخ می‌دهد، همان چیزی است که به نظر می‌رسد دولت‌های خلیج آن را درنیافته‌اند؛ یا اگر دریافتند، آمادگی اقدام عملی همانند اسرائیل را ندارند. اعلامیه نشست اضطراری عربی ـ اسلامی در دوحه، در واکنش به حمله اسرائیل به کشور میزبان، شاهدی بر این امر است: سرشار از خشم، اما عاری از اقدام عملی مشخص. 

آنان از «جامعه بین‌المللی»، منشور اتحادیه عرب و ماده دوم منشور سازمان ملل استناد می‌کنند که به‌کارگیری زور علیه تمامیت ارضی یا سیاسی را منع می‌کند. همچنین به قطعنامه‌های سازمان همکاری اسلامی و سازمان ملل برای محکوم‌کردن تهاجم اسرائیل به قطر و سیاست‌های توسعه‌طلبانه آن در خاورمیانه اشاره می‌کنند. آنان خواستار پاسخ‌گویی اسرائیل بر اساس «حقوق بین‌الملل» و «حقوق بشر» می‌شوند. اما حتی یک مورد راهکار عملی و اجرایی ارائه نشد. 

می‌توان استدلال کرد که اساساً نمی‌خواستند اقدامی انجام دهند و آن نشست اضطراری صرفاً یک نمایش تبلیغاتی برای آرام کردن افکار عمومی بود. بر پایه این استدلال، ایالات متحده و قطر در جریان بودند و چون هدف واقعی اسرائیل حماس بود نه قطر، دوحه احساس تهدید نکرد. به همین جهت شعارهای شاعرانه‌ای درباره وحدت عربی و اسلامی مطرح شد، اما خالی از هر اقدام محسوس. 

شخصاً چندان با این نظر موافق نیستم که قطر از پیش در جریان بوده است، اما اگر اندک حقیقتی در آن باشد، باید نتیجه گرفت که قطر به‌ناچار آن را به‌عنوان یک واقعیت تحمیلی پذیرفت، زیرا ظاهراً هیچ سودی از آن نبرده است. این نکته بیش از پیش موقعیت قطر را به‌عنوان یک دولت دست‌نشانده تأیید می‌کند. 

کشورهای خلیج، عملاً، دولت‌هایی وابسته به ایالات متحده‌اند. موجودیت مدرن خود را مدیون نظمی هستند که آمریکا پس از جنگ جهانی دوم ایجاد و حفاظت کرد؛ از همین روست که هر زمان احساس تهدید می‌کنند، به آن استناد می‌کنند. ایالات متحده رابطه‌ای قراردادی با آن‌ها برقرار کرد: امنیت و شناسایی در برابر نفت و گاز. اما آنان حاکمیت واقعی ندارند. همان‌گونه که جولیان مک‌فارلن یادآوری می‌کند، وضعیت آن‌ها بسیار شبیه به امیرنشین‌های هند تحت استعمار بریتانیا است. امپراتوری اجازه می‌داد خاندان‌های قبیله‌ای محلی حکومت کنند، اما تضمین می‌کرد که کاملاً در چارچوب منافع آن عمل کنند. با این حال همیشه منافع امپراتوری با منافع آنان همسو نبود. 

احتمالاً همین وضعیت بر حمله اسرائیل به قطر نیز صادق است. دشوار بتوان پذیرفت که ایالات متحده از آن بی‌اطلاع بوده است. بر اساس گزارش‌ها، نتانیاهو پیش‌تر با ترامپ گفت‌وگو کرده بود. همچنین این ادعا مطرح شده که شاید حمله از طریق پهپاد و نه موشک اجرا گردیده، و در این صورت می‌تواند از خاک قطر و احتمالاً از پایگاه العدید آمریکا پرتاب شده باشد. هرچند این مسأله در حد گمانه‌زنی است، اما ادعای بی‌اطلاعی آمریکا همان‌قدر غیرقابل‌قبول است که در مورد حمله اسرائیل به ایران. 

در برابر تعارض منافع میان واشنگتن و خود، کشورهای خلیج چه می‌توانند بکنند؟ تقریباً هیچ. به گفته مرشایمر، آن‌ها تقریباً هیچ اهرم فشاری ندارند. آنها کوشیده‌اند تصویری از ثبات سیاسی و اقتصادی و بی‌طرفی ارائه دهند تا سرمایه‌گذاران غربی و غیرغربی را جذب کنند، اما همه اینها بر پایه نظمی بنا شده است که ایالات متحده رهبری آن را برعهده دارد. 

اکنون که این نظم در حال فروپاشی است، خطر آن وجود دارد که سرنوشتی شبیه آنتورپ در قرن شانزدهم بیابند. در آن زمان، این شهر به قطب مالی جهان بدل شده و ۷۵ درصد تجارت اروپا با آسیا را در دست داشت و هفتگی بیش از هزار کشتی از سراسر جهان در آن پهلو می‌گرفت. اما در سال ۱۵۷۶، هنگامی که امپراتوری اسپانیا زیر بار بدهی، توان پرداخت دستمزد سربازان مزدور خود در سرزمین‌های سفلی را نداشت، آن سربازان شهر آنتورپ را غارت کردند؛ شهری که آکنده از بازرگانان خارجی بود. در کمتر از سه روز، این کانون تجارت جهانی نابود شد و همه بازرگانان و سرمایه‌گذاران به نقاط دیگر مهاجرت کردند. 

در پایان باید افزود: در حالی که تصویر کنونی نشانگر یک اسرائیل پیروز است، نسل‌کشی در حال وقوع می‌تواند در نهایت هزینه‌ای باشد که بقای خود اسرائیل را تهدید کند. دشوار است تصور شود جامعه‌ای که با چنین زخم اخلاقی عمیق دست‌و‌پنجه نرم می‌کند بتواند دوام آورد. با این حال، خود نتانیاهو هشدار داده که انزوای اسرائیل در پیش است. پرسش واقعی این است: جامعه اسرائیل پیش از آنکه بخشی از درون علیه بخشی دیگر بشورد، تا چه اندازه تاب خواهد آورد؟ دشوار است زمان آن را پیش‌بینی کرد، اما دشوار نیست که وقوع آن را دید. 

ضمناً، درست پس از نگارش این متن، خبر توافق امنیتی میان عربستان و پاکستان منتشر شد؛ تحلیلی که MoA ارائه کرده آن را نتیجه حمله به دوحه می‌داند. این امر، فرضیه مطرح‌شده در مقاله را رد نمی‌کند، چراکه عربستان پیش‌تر در ۲۰۱۹ «لحظه قطر» خود را تجربه کرده بود. همچنین اگرچه عربستان کشوری خلیجی است، اما اندازه و اهمیت آن جایگاهش را متفاوت از سایرین ساخته و به ترکیه و ایران نزدیک‌تر می‌کند.