لی شی‌مو: شکاف در طیف ایدئولوژیک جهانی و احیای جهانی‌سازی در قرن بیست و یکم

در


نویسنده: لی شی‌مو، نویسنده ستون ناظر
ترجمه و ویرایش مجله جنوب جهانی

از قرن بیستم به این سو، ایدئولوژی‌های سیاسی مدرن در سراسر جهان در یک طیف دوگانه چپ و راست جای گرفته‌اند. این چارچوب گرچه ساده‌سازی بیش از حدی است، اما ساختار جهت‌گیری‌ها و مبارزات سیاسی را در داخل و بین کشورها در طول بیش از صد سال گذشته به خوبی تبیین کرده است. یک دانشجوی عادی علوم سیاسی می‌تواند «سه دیدگاه سیاسی» (جهان‌بینی، ارزش‌ها و روش زندگی) هر حزب و حکومتی را در این طیف قرار دهد تا هویت خود را مشخص کند، جبهه سیاسی‌اش را تعریف نماید و استراتژی‌های مبارزه را بررسی کند. با این حال، در طول بیش از بیست سال پس از جنگ سرد، یعنی از اوج‌گیری تا پایان جهانی‌سازی، این طیف ایدئولوژیک در نقاط مختلف جهان دچار شکاف شده است. چارچوبِ پیشین که وضوح داشت، اکنون مبهم شده، و نیروهای سیاسی در داخل و بین کشورها از ساختار سنتی طیف چپ و راست فاصله گرفته‌اند، تا جایی که این سؤال که «دشمن ما کیست؟ دوست ما کیست؟» دوباره به مسئله‌ای بسیار پیچیده تبدیل شده است.
این مقاله، ضمن مروری کوتاه بر ساختار طیف سنتی ایدئولوژی چپ و راست، تلاش می‌کند فرآیند و نیروهای محرک این شکاف را تحلیل و تفسیر کند و اکوسیستم ایدئولوژیک پس از آن را مورد بررسی قرار دهد. همچنین به جستجو و رصد یک طیف ایدئولوژیک جدید که احتمالاً در حال شکل‌گیری است می‌پردازد، جایگاه چین در این اکوسیستم جدید و منافع ملی‌اش را مورد بحث قرار می‌دهد و برخی تصورات را درباره‌ی چارچوب جهانیِ قرن بیست و یکم که چین در حال حاضر در بازآفرینی آن مشارکت دارد، ارائه می‌کند.

از انقلاب اکتبر تا جنگ جهانی دوم: روایت کلان چپ و راست

انقلاب اکتبر روایت کلان طیف ایدئولوژیک چپ و راست در قرن بیستم را آغاز کرد—روایت «چپ و راست بزرگ». چپ، همان آرمان‌های کمونیسم، نظام سوسیالیستی و جهان‌بینی انترناسیونالیسم (بین‌الملل‌گرایی) است که توسط اتحاد جماهیر شوروی نمایندگی می‌شد. این جهان‌بینی، گرچه بیش از نیم قرن پیش‌زمینه‌های فکری در مارکسیسم داشت، اما در کل، محصول یک انقلاب بزرگ بود و نوعی سیاست برخاسته از خلاء به شمار می‌آمد.
در این روایت کلان، آمریکا و برخی کشورهای اروپای غربی در یک منطقه میانی قرار داشتند. سیاست داخلی این کشورها در چارچوب روایت «چپ و راست کوچک» شکل می‌گرفت، یعنی مبارزه میان چپ که تحت تأثیر شوروی، نماینده منافع کارگران بود، و راست که بر سرمایه‌داری و قدرت سرمایه اصرار داشت. در این روایت کوچک، گرایش سیاست آمریکا پس از جنگ، متمایل به چپ بود و در نهایت سیاست داخلی بر پایه «طرح جدید روزولت» برای حمایت از کارگران تثبیت شد.
در آن زمان، ملت‌های وسیعی که در مناطق مستعمره‌نشین آفریقا، آمریکای لاتین و آسیا پراکنده بودند، اساساً گرایش‌های سیاسی چپ داشتند. این گرایش عمدتاً در موضع ضد استعماری و ضد امپریالیستی و مبارزه برای استقلال ملی منعکس می‌شد و مارکسیسم-لنینیسم یکی از ابزارهای فکری مهم آن‌ها بود. از آن دوران به بعد، مبارزه بر سر حاکمیت (سلطه ملی) به پدیده‌ای فراتر از مرزهای چپ و راست تبدیل شد. در سطح جهانی، نیروهای سیاسی کشورهای ضد استعمار و مناطق مستعمره‌نشین، از طریق مبارزه برای حاکمیت، با امپریالیسم درگیر شدند. در غرب نیز، در واکنش به انترناسیونالیسم که عمدتاً چپ‌گرا بود، یک جناح راست‌گرای حاکمیت‌گرا پدید آمد. نیروهای سیاسی در آمریکا که با شرکت در جنگ‌های جهانی اول و دوم مخالفت می‌کردند و اتحادیه ملل را تحریم می‌نمودند، به این دسته تعلق داشتند.

به طور کلی، مبارزات چپ و راست در آن دوره، در سطح واقعیت، عمدتاً حول محور تأثیرات انقلاب صنعتی بر جامعه بشری شکل گرفت. در داخل کشورهای صنعتی، سلطه انحصاری سرمایه نابرابری‌های گسترده‌ای را ایجاد کرده بود و زندگی بخش عظیمی از مردم تضمین نشده بود. در سطح بین‌المللی، کشورهای غربی که زودتر صنعتی شده بودند، به غارت بی‌سابقه‌ای در نقاط مختلف جهان دست زدند. به بیان ساده، راست در آن زمان به دنبال حفاظت از طبقات و ملت‌های ذی‌نفع از صنعتی‌سازی بود، در حالی که چپ برای احقاق حقوق کارگران و برای آزادی و استقلال ملت‌های تحت ستم و استعمار تلاش می‌کرد.
سیاست چپ و راست در چین نیز انعکاسی از آن دوران بود، که در ترکیب انقلاب کمونیستی و مبارزه برای استقلال ملی تبلور یافت. این ترکیب، ژنِ بنیانگذاری چین مدرن است و تأثیر عمیقی بر آینده گذاشت.

جنگ سرد

پس از پایان جنگ جهانی دوم، جهان به سرعت وارد دوران جنگ سرد و تقابل دو اردوگاه اصلی یعنی آمریکا و شوروی شد و طیف ایدئولوژیک چپ و راست وضوح بی‌نظیری یافت. در طول نیم قرن جنگ سرد، اردوگاه پیمان ورشو به رهبری شوروی از سوسیالیسم و انترناسیونالیسم دفاع می‌کرد، در حالی که اردوگاه غرب به رهبری آمریکا از سرمایه‌داری و حاکمیت‌گرایی (Sovereignism) حمایت می‌نمود، که یک الگوی روشن «چپ و راست بزرگ» در سطح بین‌المللی ایجاد کرده بود. کشورهای در حال توسعه در جهان سوم برخی طرف یکی را گرفتند و برخی دیگر بی‌طرف ماندند. برای مثال، فیلیپین و آرژانتین راست‌گرا بودند، در حالی که بیشتر کشورهای آفریقایی چپ‌گرا بودند.
در داخل هر دو اردوگاه، سیاست کشورها در طیف «چپ و راست کوچک» در نوسان بود. در غرب، چپ عمدتاً به سیاست‌های دولت رفاه در چارچوب سرمایه‌داری، شامل مالیات بالا، رفاه بالا و حمایت از کارگران می‌پرداخت؛ در مقابل، راست به سیاست‌های مالیات کم و دولت کوچک برای حمایت از منافع سرمایه گرایش داشت. در اردوگاه ورشو، چپ بر سوسیالیسم و اقتصاد برنامه‌ریزی‌شده اصرار داشت، در حالی که راست به اجرای حدی از اقتصاد بازار در چارچوب سوسیالیسم تمایل نشان می‌داد.
موضع بین‌المللی چین در طول جنگ سرد، فراتر از چپ و راست بود. از اوایل تأسیس چین جدید، موضع این کشور آشکارا به چپ متمایل بود و از اقتصاد برنامه‌ریزی‌شده و انترناسیونالیسم حمایت می‌کرد. پس از دهه ۷۰، با بروز اختلاف با شوروی، چین با آمریکا روابط دیپلماتیک برقرار کرد.

دوران پس از جنگ سرد و جهانی‌سازی

پس از فروپاشی شوروی، الگوی چپ و راست در جهان دستخوش تغییرات عظیمی شد. «چپ و راست بزرگ» در سطح بین‌المللی عملاً از بین رفت، و راستِ تحت رهبری غرب در دوران جنگ سرد، به یک هژمونی تک‌قطبی ایدئولوژیک در سطح جهانی تبدیل شد. کل دستگاه فکری لیبرالیسم و نئولیبرالیسم، فراتر از چپ و راست، به آنچه «ارزش‌های جهانی» و «پایان تاریخ» نامیده می‌شد، تبدیل گردید. بسیاری از پژوهشگران این دوران را «لحظه تک‌قطبی» می‌نامند. این دستگاه فکری، مفاهیم فلسفیِ به اصطلاح «جنبش روشنگری» در اروپا را در قالب یک مجموعه ایدئولوژیک از سیاست، اقتصاد و ژئوپلیتیک معاصر در سراسر جهان به شدت ترویج می‌کرد. این مجموعه ایدئولوژیک شامل عناصر زیر بود: فرد، واحد بنیادی جامعه انسانی است و از حقوق ذاتی برخوردار است؛ نظام سیاسی چندحزبی با تفکیک قوا، تنها نظام مشروع است؛ دستگاه قضایی مستقل از سیاست، تنها شکل مشروع حاکمیت قانون است؛ و اقتصاد بازار سرمایه‌داری، تنها نظام مؤثر اقتصادی در سطح جهان است. در این مجموعه، آزادی بیان، آزادی مطبوعات و حقوقی از این دست، به همراه هویت نژادی، جنسیتی و گرایش جنسی، ابزارها و مظاهری برای گسترش بی‌وقفه حاکمیت فردی محسوب می‌شوند. هسته اصلی ایدئولوژی لیبرالیسم، جهان‌شمولی آن است. لیبرال‌ها معتقدند که ارزش‌هایشان فراتر از هر فرهنگ، دین، کشور و حتی تاریخ است و در نهایت باید توسط تمام بشریت پذیرفته شود و در نظام سیاسی، اقتصادی و ساختار اجتماعی هر کشور تحقق یابد.
جهان‌شمولیِ ایدئولوژی با بنیادگرایی لیبرالیسم، و ساختار اقتصادی جهانی بر اساس راهنمای نئولیبرالیسم، به روایت کلانی تبدیل شد که کل جهان را در لحظه تک‌قطبی در بر گرفت. طیف ایدئولوژیک عملاً از ساختار سنتی چپ و راست فاصله گرفت، و جایگاه سیاسی احزاب و کشورها به میزان گرایش آن‌ها به روایت کلان لیبرالیسم وابسته شد. در سطح بین‌المللی، آمریکا در افراطی‌ترین نقطه لیبرالیسم قرار داشت، در حالی که روسیه از دوران یلتسین به دوران پوتین تغییر جهت داد و در برابر لیبرالیسم مقاومت کرد. در سطح سیاست داخلی، احزاب مختلف از میان «منوی» لیبرالیسم و نئولیبرالیسم، گزینه‌هایی را انتخاب کردند که مناسب منافع و مواضعشان بود. به عنوان مثال، حزب دموکرات در آمریکا از نظر فرهنگی بیشتر به سیاست هویت‌گرایی متمایل شد و به همین دلیل به عنوان «لیبرال‌های چپ‌گرا» شناخته می‌شود، اما از نظر اقتصادی، پیوسته به نئولیبرالیسمِ تحت سلطه جمهوری‌خواهان نزدیک شده است و هر دو حزب به سمت منافع سرمایه گرایش پیدا کرده‌اند. چنین «چپی» در واقعیت، کاملاً از تعریف چپ در طیف ایدئولوژیک قرن بیستم فاصله گرفته است. در سیاست بین‌الملل، جناح مداخله‌گرای لیبرال حزب دموکرات و جناح نئومحافظه‌کار حزب جمهوری‌خواه، هر دو از ابزارهای سیاسی، اقتصادی و حتی نظامی برای تحقق جهان‌شمولی لیبرالیسم حمایت می‌کنند.
در این دوران، چین بار دیگر در یک منطقه میانی قرار گرفت. چین در دوران پس از جنگ سرد، با رد پذیرش لیبرالیسم و نئولیبرالیسم، و با جذب اقتصاد بازار غربی، به طور گسترده‌ای در جهانی‌سازی ادغام شد و به یکی از مهم‌ترین نیروهای پیشرو در آن تبدیل گردید. در امور بین‌الملل، چین بر پنج اصل همزیستی مسالمت‌آمیز پافشاری می‌کند و قاطعانه در برابر جهان‌شمولی لیبرالیسم غربی مقاومت می‌نماید.

شکاف ایدئولوژیک ناشی از تحول جهانی‌سازی و عصر پس از جهانی‌سازی: از لحظه تک‌قطبی تا جهان چندقطبی

از بحران مالی سال ۲۰۰۸ تا اولین انتخاب دونالد ترامپ به ریاست جمهوری آمریکا در سال ۲۰۱۶، جهانی‌سازی در غرب دستخوش تحولات عظیمی شد که به شکاف در کل ایدئولوژی جهان انجامید. این موج از جهانی‌سازی که از اوایل دهه ۱۹۹۰ آغاز شد، با پیوستن چین به سازمان تجارت جهانی در سال ۲۰۰۱ به اوج خود رسید. این موج عمدتاً توسط آمریکا رهبری و قواعد آن وضع شد، که در عمل به صورت تجارت جهانی و ادغام اقتصادی، از جمله در حوزه مالی، نمود پیدا کرد؛ اما نیروی محرکه درونی آن به‌شدت ماهیتی ایدئولوژیک داشت—یعنی جهان‌بینی سیاسی لیبرالیسم و نظریه اقتصادی نئولیبرالیسم که از آن منشأ می‌گرفت. چین در اساس و به طور کلی این هسته ایدئولوژیک را رد کرد، اما در ساختار اقتصادی به طور کامل در جهانی‌سازی ادغام شد، قواعد آن را رعایت کرد و به یکی از بازیگران و رهبران مهم جهانی‌سازی تبدیل شد.

جهانی‌سازی ارزش اقتصادی بسیار زیادی خلق کرد. چین با احتساب برابری قدرت خرید، به بزرگ‌ترین اقتصاد جهان تبدیل شد و ثروت کلی آمریکا و کل جهان غرب نیز به شدت افزایش یافت. با این حال، سود چندانی به اکثر کشورهای در حال توسعه نرسید. مهم‌تر از آن، در داخل آمریکا و غرب، توزیع منافع جهانی‌سازی به شدت ناعادلانه بود. بخش اعظم ثروت جدید نصیب گروه‌های ذی‌نفع در رأس هرم شد، در حالی که اکثریت طبقات متوسط و پایین، هزینه‌های اقتصادی و اجتماعی سنگین ناشی از صنعتی‌زدایی را متحمل شدند. هم‌زمان، جهانی‌سازی و شوک‌های فرهنگی ناشی از ایدئولوژی لیبرالیسم، آسیب زیادی به ساختار داخلی جوامع غربی وارد کرد و ثبات سیاسی و اجماع اجتماعی شکل‌گرفته پس از جنگ جهانی دوم را تحت‌الشعاع قرار داد. آمریکا و ائتلاف‌های نظامی به رهبری ناتو، به زور در امور سیاسی و اقتصادی بسیاری از کشورها و مناطق در سراسر جهان دخالت کردند؛ از طریق ابزارهای اقتصادی مؤسسات بین‌المللی تحت کنترلشان (مانند صندوق بین‌المللی پول) و در مواردی حتی از طریق انقلاب یا جنگ. این دخالت‌های گسترده خارجی، هم با انگیزه منافع و هم با انگیزه ایدئولوژیک صورت می‌گرفت، اما همگی به «گسترش بیش از حد امپراتوری» منجر شد. این گسترش بیش از حد، هزینه‌های ساختاری عظیمی را بر آمریکا و کل غرب تحمیل کرد و به شکاف اجتماعی و سیاسی داخلی آن‌ها دامن زد.
در این بستر کلان، طیف ایدئولوژیک چپ و راست که در قرن بیستم شکل گرفته بود، دچار شکاف شد.

۱. آمریکا
پس از جنگ سرد و فروپاشی شوروی، طیف «چپ و راست بزرگ» در داخل آمریکا و غرب عملاً ناپدید شد و طیف راست قبلی به کل طیف سیاسی تبدیل شد. در این دامنه گسترده راست، طیف ایدئولوژیک تنها به دو دسته «چپ و راست کوچک» تقسیم شد. از نظر اقتصادی، چپِ آمریکایی که توسط حزب دموکرات نمایندگی می‌شد، از دوران کلینتون به بعد اساساً از منافع کارگران دست کشید و به نئولیبرالیسم تمایل پیدا کرد و از دولت کوچک، کاهش رفاه، حمایت از سرمایه و تجارت آزاد دفاع نمود. در سطح اجتماعی و اقتصادی، هر دو حزب در جبهه منافع سرمایه ایستادند و به صنعتی‌زدایی آمریکا دامن زدند. در زمینه سیاست مهاجرتی نیز، هر دو حزب به طور کلی از حقوق مهاجران حمایت کرده و نسبت به مهاجران غیرقانونی نیز نسبتاً انعطاف‌پذیر بودند، گرچه در جزئیات تفاوت‌هایی داشتند. در امور خارجی نیز، حزب دموکرات اساساً از مسیر صلح‌طلبانه چپ پیشین خود دست کشید و سیاست مداخله‌گرایانه لیبرال را ترویج کرد. در مقابل، راستِ آمریکایی که توسط حزب جمهوری‌خواه نمایندگی می‌شد، از اولین مروجان نئولیبرالیسم بود و بیش از دموکرات‌ها از دولت کوچک، مالیات کم، رفاه کم، حمایت از سرمایه و تجارت آزاد طرفداری می‌کرد. جهت‌گیری سیاست خارجی‌اش نیز به نئومحافظه‌کاری بود که با سیاست مداخله‌گرایانه لیبرال دموکرات‌ها شباهت داشت. تحت این جهت‌گیری سیاسی، در طول ۲۴ سال ریاست‌جمهوری کلینتون، بوش پسر و اوباما، انقلاب‌ها و درگیری‌های نظامی هرگز متوقف نشد.

در این طیف «چپ و راست کوچک»، تفاوت اصلی بین دموکرات‌ها و جمهوری‌خواهان عمدتاً در ارزش‌های فرهنگی، سیاست‌های نژادی و سیاست‌های محیط‌زیستی و اقلیمی متمرکز بود. هر دو طرف در مورد ارزش‌ها اختلافات آشکاری داشتند: دموکرات‌ها بر قانونی بودن سقط جنین اصرار داشتند، در حالی که جمهوری‌خواهان به دنبال محدود کردن آن بودند؛ دموکرات‌ها به دنبال محدود کردن مالکیت اسلحه شخصی بودند، در حالی که جمهوری‌خواهان داشتن اسلحه را حق شهروندی اعطاشده توسط قانون اساسی می‌دانستند. دموکرات‌ها از آنچه «چندفرهنگ‌گرایی» نامیده می‌شد دفاع کرده و سیاست هویتی برای اقلیت‌های نژادی و جنسی را ترویج می‌کردند و به دنبال اجرای آنچه «سیاست تبعیض مثبت» نامیده می‌شد، بودند و در پذیرش دانشگاه‌ها و بازار کار به طور مداوم برای اقلیت‌ها سهمیه قائل می‌شدند. این سیاست‌ها پس از سال‌ها تحول، به «ایدئولوژی بیدار» تبدیل شدند. در مقابل، جمهوری‌خواهان عمدتاً با این سیاست‌های هویتی مخالف بودند و از فردگرایی کلاسیک حمایت می‌کردند. لازم به ذکر است که سیاست هویتی مورد حمایت دموکرات‌ها، جمع‌گرایی نیست، بلکه جلوه‌ای از بزرگ‌نمایی فردگرایی است. در این سیاست، معنای گروه این است که به فرد کمک کند تا محدودیت‌های ناشی از ارزش‌های اجتماعی سنتی را که مانع رشد او تلقی می‌شوند، بشکند. ریشه ایدئولوژی بیدار، در لیبرالیسمِ مدرنیته افراطی است. در مسائل محیط‌زیست و اقلیمی، دموکرات‌ها عموماً از کنترل بیشتر بر شرکت‌ها و اجرای قوانین سخت‌گیرانه‌تر محیط‌زیستی حمایت می‌کردند، در حالی که جمهوری‌خواهان بیشتر از شرکت‌ها و بازار آزاد پشتیبانی می‌نمودند.

اما این الگوی «چپ و راست کوچک» در سال ۲۰۱۶ به طور کامل فروپاشید.
از سال ۲۰۱۶ تا ۲۰۲۴، طیف ایدئولوژیک آمریکا دستخوش یک شکاف بنیادی شد و الگوی «چپ و راست کوچک» شاید برای همیشه از بین رفته باشد. یک سوی طیف جدید، ایدئولوژی کاملاً نوینی است که توسط جنبش «آمریکا را دوباره با عظمت کنیم» (MAGA) نمایندگی می‌شود، و سوی دیگر، ایدئولوژی لیبرالیسمی است که کل طیف «چپ و راست کوچک» دوران پس از جنگ سرد را در بر می‌گیرد. بسیاری از رسانه‌ها جنبش MAGA به رهبری ترامپ را به راست یا حتی راست افراطی نسبت می‌دهند، اما این طبقه‌بندی نادرست است. اگرچه برخی از سیاست‌های MAGA (مانند مخالفت با سقط جنین قانونی) با راستِ طیف قبلی همسو است، بسیاری از سیاست‌های دیگر (مانند حمایت‌گرایی تجاری و صنعتی‌سازی مجدد) به چپِ آن طیف نزدیک‌تر است.
ابهام در مرزهای چپ و راست که توسط MAGA ایجاد شده، به وضوح در موضع‌گیری‌های انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۲۴ آمریکا نمایان شد. دیک چنی، معاون سابق رئیس‌جمهور و سیاستمدار راست افراطی که سال‌ها مورد نفرت دموکرات‌ها بود، این بار از نامزد دموکرات، کامالا هریس، حمایت کرد و دخترش لیز چنی (نماینده سابق جمهوری‌خواه) نیز به شدت در مبارزات انتخاباتی هریس شرکت کرد. بسیاری از اعضای ریشه‌دار جریان اصلی جمهوری‌خواه مانند جرج هربرت واکر بوش و جرج واکر بوش، از سال ۲۰۱۶ به شدت با ترامپ و جنبش MAGA مخالفت کرده‌اند. دانشگاهیان، نخبگان سیاسی و رسانه‌های جریان اصلی غرب، معمولاً MAGA و نیروهای مشابه آن در اروپا را پوپولیست می‌نامند. با این حال، مفهوم پوپولیسم در اینجا مبهم است و بیشتر یک برچسب منفی است که توسط جریان اصلی غرب به این جنبش زده می‌شود تا آن را به جهل و ضد عقلانیت توده مردم نسبت دهند، در حالی که این جنبش در حال برانداختن پایه‌های ایدئولوژی لیبرالیسم است.

معنای حقیقی MAGA فراتر از پوپولیسم است و در حال در هم شکستن الگوی «چپ و راست کوچک» و احتمالاً آغاز یک طیف بزرگ سیاسی جدید در آمریکا و کل جهان غرب است. در مسائل سیاسی و اصطلاحات نظری، عوامل انقلابی اغلب به عنوان چپ و نیروهای محافظه‌کار به عنوان راست طبقه‌بندی می‌شوند. از آنجا که MAGA به وضوح یک جنبش انقلابی است و مخالفان آن جریان اصلی هستند که در تلاش برای حفظ نظم لیبرالیسم، یعنی نیروهای سیاسی نسبتاً محافظه‌کارند، نگارنده به طور موقت MAGA را در انتهای چپ این طیف بزرگ سیاسی که شاید در حال شکل‌گیری است قرار می‌دهد و جریان اصلی لیبرال هر دو حزب جمهوری‌خواه و دموکرات را در انتهای راست می‌گذارد.

اکنون، جناح MAGA کاخ سفید را در اختیار دارد، اکثریت هر دو مجلس کنگره را کسب کرده است و اکثر قضات دیوان عالی فدرال نیز به مواضع سیاسی آن‌ها گرایش دارند. جهت‌گیری سیاست داخلی آن‌ها در تضاد کامل با اجماع چپ و راست است که برای دهه‌ها در طیف «چپ و راست کوچک» شکل گرفته بود. در حوزه ارزش‌های فرهنگی، جناح MAGA با کنار گذاشتن سریع و قاطعانه سیاست‌های بیداریِ دولت و جامعه در دهه‌های اخیر، در تلاش برای بازسازی ارزش‌های سنتی مسیحی است. آن‌ها همچنین در حال اجرای سیاست‌های مهاجرتی سخت‌گیرانه هستند. در حکمرانی اجتماعی و اقتصادی، جناح MAGA گرایش‌های لیبرتاریانیستی شدیدی دارد و ایلان ماسک یکی از چهره‌های شاخص آن است. باید توجه داشت که لیبرتارینیسم با لیبرالیسم تفاوت‌های بنیادین دارد و در بسیاری موارد حتی با آن در تضاد است. آزادی در لیبرتارینیسم، آزادی بدون ارزش‌های لیبرالیسم و فراتر از اخلاق است. در امور خارجی نیز، جناح MAGA به سرعت و به طور همه‌جانبه، کل سیستم سیاست‌گذاری جریان اصلی لیبرال را کنار گذاشته است. شاید بزرگ‌ترین تأثیر کوتاه‌مدت، تغییر از حمایت قدرتمند از اوکراین به پذیرش اساساً روایت روسیه از درگیری، تلاش برای مذاکره بر سر آتش‌بس با روسیه بدون اوکراین و اروپا، و تلاش برای بهبود روابط با روسیه باشد. جهان‌بینی سیاست خارجی MAGA ظاهراً انزواگرایی و توسعه‌طلبی را با هم ترکیب می‌کند که در نگاه اول متناقض به نظر می‌رسد، اما لزوماً این‌طور نیست. گرایش سیاسی جناح MAGA احتمالاً به سمت توسعه‌طلبی سخت‌گیرانه به سبک تئودور روزولت خواهد بود، اما این بار عمدتاً در نیم‌کره غربی و با انگیزه منافع واقع‌گرایانه و ماهیت ایدئولوژیک بسیار ضعیف، و به احتمال زیاد حضور نظامی آمریکا در غرب اقیانوس آرام و حتی اروپا کاهش خواهد یافت. تمایلات لیبرتاریانیستی MAGA نیز ماهیت ایدئولوژیک سیاست خارجی آمریکا را به شدت کاهش می‌دهد و احتمالاً دخالت در سیاست داخلی دیگر کشورها به بهانه ارزش‌های جهانی به میزان زیادی کم خواهد شد.

مهم‌ترین نکته در سطح ایدئولوژیک است؛ جنبش MAGA پیش‌زمینه‌های عمیق اجتماعی، اقتصادی و تاریخی دارد. نیروهای سیاسی لیبرال پس از جنگ سرد، در هر دو حزب جمهوری‌خواه و دموکرات به سلطه رسیدند و به طور کامل بر مکانیسم قدرت در نظام سیاسی و گفتمان اجتماعی آمریکا تسلط یافتند.

جهانی‌سازی سرمایه‌دارانه، سیاست بیداری با فردگرایی افراطی و ترویج ارزش‌های جهانی در سطح جهان، تمامیت جامعه آمریکا را متلاشی کرد و به یک شکاف داخلی بزرگ که تقریباً صد سال بی‌سابقه بود، انجامید. با جمع‌بندی جریان‌های فکری ۲۰ سال گذشته در آمریکا، می‌توان دریافت که خط گسل نه بین سیاست سنتی دو حزب، بلکه بین مدافعان نظام لیبرالیسم پس از جنگ سرد و نیروی واکنش جمعی قربانیان این نظام قرار دارد. به نظر می‌رسد نیروی دوم اکنون کنترل حزب جمهوری‌خواه را به دست گرفته است، در حالی که حزب دموکرات به شدت در دست جریان اصلی لیبرال قرار دارد.

لیبرال‌های داخل حزب جمهوری‌خواه اکنون یا سکوت کرده‌اند یا به حمایت از دموکرات‌ها روی آورده‌اند.
همین وضعیت در سطح بین‌المللی نیز صادق است. سخنرانی جی.دی. ونس در کنفرانس امنیتی مونیخ در سال ۲۰۲۵ و مشاجره ترامپ و ونس با زلنسکی در اواخر فوریه در کاخ سفید، نشان می‌دهد که جایگاه آمریکا در طیف ایدئولوژیک جهان دچار یک شکاف کیفی شده و در مقابل اروپا و حتی نیروهای حامی ایدئولوژی غربی در کشورهای غیرغربی قرار گرفته است. نیروهای ضدلیبرال (یا غیرلیبرال) که پس از جنگ سرد در اروپا به حاشیه رانده شده بودند (مانند ویکتور اوربان در مجارستان و حزب «آلترناتیو برای آلمان»)، ناگهان یک رهبر بزرگ به نام آمریکا پیدا کردند. آمریکا در حال کنار گذاشتن کامل برنامه مشترک مداخله‌گرایی لیبرال و نئومحافظه‌کاری که پس از جنگ سرد در هر دو حزب شکل گرفته بود، و در حال تغییر جهت به یک واقع‌گرایی غیرلیبرال است. این تغییر در جنگ تعرفه‌ای اخیر آمریکا نیز منعکس شد.

حملات اقتصادی جریان اصلی قبلی علیه چین دارای جهت‌گیری ایدئولوژیک قوی بودند؛ برای مثال، دولت بایدن بر متحد کردن کشورهای لیبرال با ارزش‌های مشابه برای مهار توسعه اقتصادی چین تأکید داشت، در حالی که جنگ تعرفه‌ای ترامپ همه کشورها، از جمله کشورهای لیبرال غربی را هدف قرار داد و انگیزه‌های اقتصادی بر ایدئولوژی اولویت یافتند. به این ترتیب، در سیاست خارجی آمریکا، طیف جدیدی شکل گرفته که در یک سو انقلابیون غیرلیبرال و واقع‌گرا و در سوی دیگر جریان اصلی محافظه‌کار لیبرال قرار دارند.

تأثیر جنبش MAGA بر چین بدون شک عمیق است. با توجه به جایگاه محوری روابط آمریکا و چین در نظم جهانی کنونی، تأثیر آن بر کل جهان نیز عظیم خواهد بود. در حال حاضر، سیاست آمریکا در قبال چین به سرعت از یک مهار همه‌جانبه ایدئولوژیک، سیاسی، اقتصادی و نظامی در دولت بایدن، به یک تقابل مستقیم با محوریت منافع اقتصادی تبدیل شده است. اینکه آیا این تغییر جهت پایدار خواهد بود یا نه، هنوز مشخص نیست.

۲. اروپا / اتحادیه اروپا

شکاف ایدئولوژیک مشابهی در اروپا نیز در حال وقوع است، اما با شدت متفاوت و دلایل هم‌پوشان و متفاوتی نسبت به آمریکا. در سطح فکری، بازنگری در لیبرالیسم سال‌هاست که در کشورهای اروپایی جریان دارد. جامعه رفاهی اروپا تا حدی نابرابری و تفرقه ناشی از سرمایه‌داری به سبک آمریکایی را تعدیل کرده است. اما در بسیاری از زمینه‌های اجتماعی و فرهنگی، سیاست‌های چندملیتی اتحادیه اروپا و ورود گسترده مهاجران از خارج از غرب (به‌ویژه از کشورهای اسلامی) نیز در حال تغییر خطوط گسل سیاسی در کشورهای اروپایی است. نیروهای غیرلیبرال در مجارستان و لهستان مدت‌ها قبل از MAGA در آمریکا، قدرت را در کشورهای خود به دست گرفتند و ساختار ایدئولوژیک جامعه را بازسازی کردند و ایتالیا نیز ممکن است در حال انجام چنین تغییری باشد. در کشورهای اصلی اروپایی، نیروهای سیاسی ضدلیبرال و غیرلیبرال به طور مداوم در حال رشد هستند. «اتحاد ملی» فرانسه، «آلترناتیو برای آلمان» و نیروهای سیاسی ناشی از برگزیت در بریتانیا، به تدریج حداقل نیمی از افکار عمومی را به خود اختصاص داده و ممکن است قدرت را به دست گیرند. همین وضعیت در گروهی از کشورهای متوسط نیز در حال وقوع است؛ مانند حزب آزادی در هلند، حزب سوسیال دموکرات-اسمر در اسلواکی، حزب آزادی در اتریش، و کالیان گئورگسکو سیاستمدار «راست افراطی» ممنوع‌الفعالیت در رومانی و جورج سیمون که بیشترین آرا را در دور اول انتخابات به دست آورد. لازم به ذکر است که مسیر رسیدن نیروهای ضدلیبرال و غیرلیبرال به قدرت در اروپا با آمریکا متفاوت است. جنبش MAGA از طریق کنترل حزب جمهوری‌خواه به قدرت رسید، اما این نیروها در کشورهای اروپایی با تشکیل احزاب جدید این کار را انجام می‌دهند که شاید با مقاومت بیشتری روبرو شوند.

از آنجا که در اروپا کشورهای متعددی وجود دارد، جنبش سیاسی یا سازمانی مانند MAGA که کل قاره را پوشش دهد، هنوز شکل نگرفته است. در حال حاضر از اصطلاح «غیرلیبرالیسم» که توسط ویکتور اوربان، نخست‌وزیر مجارستان، ابداع شده است، برای نامیدن این نیروی سیاسی که شاید در حال براندازی ایدئولوژی و نهادهای لیبرال اروپایی است، استفاده می‌کنیم. گرچه تفاوت‌های سیاسی داخلی بین کشورهای اروپایی کم نیست، اما مواضع این احزاب غیرلیبرال در بسیاری از مسائل سیاسی و خط‌مشی‌ها بسیار شبیه به هم است.
آن‌ها به اتفاق آرا از سیاست‌های سخت‌گیرانه‌تر مهاجرتی حمایت می‌کنند؛ زیرا برای آن‌ها مهاجرت تنها یک مسئله اقتصادی نیست، بلکه یک مسئله فرهنگی و هویتی است. در عین حال، آن‌ها در برابر ایدئولوژی بیداری که عمدتاً از آمریکا نشأت می‌گیرد، مقاومت می‌کنند و معتقدند که اروپا باید از فرهنگ مسیحی خود محافظت کند. این حس بحران ناشی از فرسایش فرهنگ غربی، پدیده‌ای بسیار جالب را ایجاد کرده است: برخی از نیروهای سیاسی لیبرال در کشورهای اروپایی در ظاهر از سیاست هویتی آمریکایی در زمینه «چندفرهنگ‌گرایی» فاصله گرفته‌اند. در عین حال، اصرار غیرلیبرال‌های اروپایی بر حفظ اصالت فرهنگی خود، باعث شده است که اکثر احزاب غیرلیبرال با گسترش قدرت سیاسی اتحادیه اروپا و ایدئولوژی لیبرال پشت آن مخالف باشند و از حاکمیت ملی، تمامیت فرهنگی و ساختارهای اجتماعی کشورهایشان دفاع کنند. در امور خارجی خارج از اتحادیه اروپا، بزرگ‌ترین نقطه اشتراک نیروهای غیرلیبرال اروپایی، روس‌گرایی است. به استثنای ایتالیا و لهستان، تقریباً همه احزاب غیرلیبرال از بهبود روابط با روسیه حمایت کرده و تا درجات مختلفی با ادامه حمایت از اوکراین مخالفند.

پیروزی مجدد ترامپ در سال ۲۰۲۴، در حکم تزریق یک محرک قوی به تفکرات و سیاست‌های غیرلیبرال در اروپاست. در سال‌های آتی باید دید که آیا این نیروها با استفاده از این موقعیت، نفوذ خود را گسترش داده و قدرت بیشتری را به دست می‌آورند، یا از سیاست «آمریکا اول» دولت ترامپ تأثیر منفی پذیرفته و قدرت را از دست می‌دهند.

۳. روسیه و دیگر نیروهای ضدلیبرال در غرب

در تحول طیف ایدئولوژیک جهان، روسیه بی‌تردید نقشی کلیدی ایفا می‌کند. اگر کشورها را در طیف جدید «چپ و راست بزرگ» قرار دهیم که در حال شکل‌گیری است، روسیه قطعاً در منتهی‌الیه چپ و در جایگاه انقلابیون ضدلیبرال قرار خواهد گرفت. در تحول طیف ایدئولوژیک در سراسر جهان، روسیه بیش از هر کشوری شایسته پژوهش و تحلیل است. در دوران پس از جنگ سرد، روسیه به عنوان یک قدرت بزرگ، کامل‌ترین چرخه تحول ماهیت ملی را تجربه کرد. با فروپاشی شوروی، ایدئولوژی روسیه در ابتدا به طور همه‌جانبه به سمت لیبرالیسم غربی متمایل شد و نظام سیاسی، ساختار اقتصادی و ارزش‌های اجتماعی-فرهنگی آن به طور کامل از غرب پذیرفته و الگوبرداری شد. با این حال، در طول ده سال زمامداری بوریس یلتسین، قدرت ملی روسیه در تمام ابعاد به شدت رو به زوال گذاشت.

اما روسیه تفاوت بنیادینی با دیگر کشورهای بلوک شرق سابق داشت. کشورهای کوچک اروپای شرقی پس از گرایش کامل به لیبرالیسم، توسط آمریکا و غرب جذب شده و از نظر اقتصادی، فرهنگی و ساختاری به طور کامل در غرب ادغام شدند. روسیه کشوری بزرگ است و ابعاد و تاریخ آن، جذب سریعش را از نظر ساختاری برای غرب غیرممکن می‌ساخت. عدم امکان جذب سریع، مستلزم مهار قدرت آن بود. در طول بیش از ۲۰ سال پس از جنگ سرد، غرب از موضع و تعهدات خود مبنی بر عدم گسترش بیش از حد ناتو تخطی کرد. ناتو به سمت شرق گسترش یافت تا جایی که اکثر کشورهای عضو سابق پیمان ورشو و بسیاری از کشورهای عضو سابق اتحاد جماهیر شوروی را در بر گرفت و به مرزهای روسیه نزدیک شد.

در همین حال، شرایط داخلی روسیه نیز تغییر کرد. ولادیمیر پوتین، یک رهبر قدرتمند سیاسی است که پس از به قدرت رسیدن، با بازسازی و تمرکز قدرت، به طور مؤثر از افزایش قیمت انرژی ناشی از توسعه اقتصادی جهانی بهره گرفت و به بهبودی همه‌جانبه اقتصاد و جامعه روسیه منجر شد. جایگاه بین‌المللی روسیه نیز متناسب با این تحولات ارتقا یافت. در این فرآیند از فروپاشی تا بهبودی، نخبگان و طبقات مختلف روسیه نیز به بازاندیشی در مورد غربی شدن کاملِ پس از جنگ سرد پرداختند. در سطح اجتماعی، پوتین جامعه مدنی لیبرال را که پیش از این بسیار پراکنده و مخالف دولت بود، بازسازی کرد و یک ساختار اجتماعی نسبتاً منسجم را شکل داد. رسانه‌ها نیز از جایگاه لیبرالی پیشین خود به تدریج در اکوسیستمی ادغام شدند که اساساً با منافع ملی همسو بود. در سطح اقتصادی، در مواجهه با وضعیتی که اقتصاد روسیه اساساً توسط سرمایه غربی و سرمایه‌داران بزرگ (الیگارش‌ها) کنترل می‌شد، پوتین پس از به قدرت رسیدن، الیگارش‌های دارای جاه‌طلبی سیاسی را کنار گذاشت، آن‌هایی را که مایل به رشد تحت اراده دولت بودند سازماندهی کرد و هم‌زمان چندین شرکت دولتی بزرگ، عمدتاً در حوزه انرژی، را بازسازی نمود. اقتصاد روسیه در دو دوره اول ریاست‌جمهوری پوتین به سرعت بهبود یافت.

در سطح ارزش‌های فرهنگی، روسیه در دوران پوتین، جایگاه مهم فرهنگ سنتی و هسته‌ای خود را بازسازی کرد. در تاریخ، کلیسای ارتدوکس روسیه هویتی یکپارچه را در جنبه‌های مختلف ساختار سیاسی و اجتماعی ایجاد کرده بود. بازگشت از ایدئولوژی شوروی و تحولات لیبرالی به سنت فرهنگی-مذهبی هزاران‌ساله و بازسازی انسجام اجتماعی پایدار بر این پایه، دستاورد بزرگی است. سیاست‌های ضد «بیداری» که روسیه اجرا می‌کند، برای غیرلیبرال‌های داخل غرب جذابیت زیادی دارد. نیروهای سیاسی غیرلیبرال در کشورهای اروپایی عموماً روسیه را به عنوان یک هم‌پیمان فکری می‌دانند و این دیدگاه حتی در میان بسیاری از شخصیت‌های ضد جریان اصلی لیبرال و ضد «بیداری» در آمریکا نیز وجود دارد.

از برنامه گسترش ناتو در سال ۲۰۰۸ تا درگیری کریمه در سال ۲۰۱۴ و سپس درگیری اوکراین در سال ۲۰۲۲، تضاد بین روسیه و ائتلاف نظامی غرب و آمریکا اکنون به طور کامل آشکار شده است. بر اساس تحولات سیاسی، اقتصادی و فرهنگی فوق‌الذکر، این گسست با غرب، روسیه را به مهم‌ترین کشور غیرلیبرال/ضدلیبرال در جهان تبدیل کرد و جایگاهی مهم و متمایز را در طیف ایدئولوژیک جدید «چپ و راست بزرگ» به خود اختصاص داد که به تأثیرگذاری بر جهت تحول طیف ایدئولوژیک جهان ادامه خواهد داد.
فرآیند تحول و توسعه ایدئولوژیک روسیه، تأثیر بسزایی بر چین داشته است. دلیل اصرار چین بر مشارکت فعال در جهانی‌سازی بر پایه نظام سیاسی تحت رهبری حزب کمونیست و ایدئولوژی سوسیالیسم با ویژگی‌های چینی، تا حد زیادی به خاطر عبرت‌گیری از درس‌های شوروی و روسیه است. در دهه‌های اخیر، گرچه چین و روسیه در ایدئولوژی و نظام سیاسی تفاوت‌هایی دارند، اما در موضع مقاومت در برابر هژمونی تک‌قطبی ایدئولوژی لیبرالیسم غربی، کاملاً با یکدیگر همسو بوده‌اند. مشارکت نزدیک بین چین و روسیه پس از جنگ سرد و موفقیت بزرگ توسعه چین، الگویی قدرتمند برای بازاندیشی روسیه در مورد لیبرالیزه شدن خود فراهم کرد.

۴. جنوب جهانی

جنوب جهانی به معنای عام، شامل اکثریت قریب به اتفاق کشورها و مناطق غیرغربی و غیرژاپنی است که فقیرترین کشورهای آفریقایی، ثروتمندترین کشورهای نفتی خاورمیانه، یک قدرت نظامی مانند روسیه و البته دو کشور در حال توسعه عظیم یعنی چین و هند را در بر می‌گیرد. کشورهای جنوب جهانی از تنوع بسیار بالایی برخوردارند و از نظر فرهنگ، دین، تاریخ، نژاد، مبانی اقتصادی و ساختار اجتماعی تفاوت‌های چشمگیری دارند. در سطح ایدئولوژیک، بسیاری از کشورهای جنوب جهانی زمانی درگیر طیف سیاسی چپ و راست قرن بیستم شدند که دلایل متعددی داشت. دسته‌ای از این کشورها مستعمره غرب بودند و عمیقاً تحت تأثیر ساختار سیاسی غربی قرار داشتند. مهم‌تر از همه، پس از جنگ سرد، اکثر کشورهای در حال توسعه، نظریه «پایان تاریخ» را پذیرفتند و به طور کامل نظام سیاسی لیبرالیسم غربی را پیاده کردند، حتی در مواردی قانون اساسی را عینی‌نویسی کردند. این امر منجر به این شد که طیف «چپ و راست کوچک» غربی به طور مصنوعی در بسیاری از کشورهای جنوب جهانی بازتولید شود.
هنگامی که طیف «چپ و راست کوچک» پس از جنگ سرد به سرعت در حال فروپاشی است، توجه به جهت‌گیری کشورهای جنوب جهانی بسیار مهم است. نگارنده معتقد است که اکثر کشورهای جنوب جهانی به تدریج از ایدئولوژی لیبرالیسم فاصله می‌گیرند و به سمت غیرلیبرال/ضدلیبرال در طیف جدید «چپ و راست بزرگ» حرکت خواهند کرد. دو دلیل اصلی برای این امر وجود دارد. اولاً، اکثر کشورهای جنوب جهانی اصولاً ژن ایدئولوژی لیبرالیسم را ندارند و ارزش‌ها و نظام لیبرالی آن‌ها وارداتی است. فرهنگ و ارزش‌های بسیاری از کشورها اساساً ضدلیبرال است. جهان اسلام نمونه بارزی است؛ برای مثال، عربستان سعودی و امارات متحده عربی، گرچه روابط اقتصادی و حتی امنیتی بسیار نزدیکی با آمریکا دارند، اما با موفقیت در برابر سیاست و ارزش‌های لیبرالیسم مقاومت کرده‌اند. در آینده، اکثر کشورهای اسلامی مانند اندونزی، مالزی و ترکیه نیز ممکن است به سمت غیرلیبرالیسم گرایش پیدا کنند. ثانیاً، بیشتر کشورهای در حال توسعه که پس از جنگ سرد به طور همه‌جانبه ایدئولوژی و نظام لیبرالیسم را پذیرفتند، توسعه نامطلوبی داشته‌اند. در مقابل، چین که لیبرالیسم را رد کرد، به بزرگ‌ترین برنده جهانی‌سازی تبدیل شد و این حقیقت معنای بسیار روشنی پیدا کرده است.
رابطه ایدئولوژیک چین با جنوب جهانی سه دوره را پشت سر گذاشته است. پس از تأسیس چین نوین، این کشور به طور فعال در تفکر سیاسی جهان سوم مشارکت داشت و آن را رهبری کرد. از کنفرانس باندونگ به بعد، چین یکی از کشورهای اصلی جنبش عدم تعهد بود. در چارچوب جنگ سرد، گرچه چین و جهان سوم با شوروی تفاوت‌هایی داشتند، اما به وضوح چپ‌گرا و سوسیالیستی بودند. در دوران پس از جنگ سرد، چین از نظر سیاسی ایدئولوژی لیبرالیسمی را که غرب قصد داشت آن را جهانی کند، رد کرد، در حالی که اکثر کشورهای در حال توسعه آن را پذیرفتند. از زمان هجدهمین کنگره حزب، رابطه چین با جنوب جهانی وارد مرحله سوم شده است. از «یک کمربند، یک جاده» تا «سه ابتکار جهانی» و «جامعه سرنوشت مشترک بشریت»، چین و جنوب جهانی به معنای عام در حال شکل‌دهی به یک عصر کاملاً جدید از تفکر سیاسی هستند.

طیف ایدئولوژیک جدید «چپ و راست بزرگ»: لیبرالیسم در مقابل غیرلیبرالیسم/ضدلیبرالیسم

با نگاهی به رسانه‌ها، محافل فکری دانشگاهی، نهادهای سیاسی و حتی دنیای مالی و شرکتی در سراسر جهان، شاید یک طیف ایدئولوژیک جدید «چپ و راست بزرگ» در حال شکل‌گیری باشد. جناح راست از نظر ایدئولوژیک همچنان بر تداوم ساختار تک‌قطبی لیبرالیسم پس از جنگ سرد اصرار دارد و به ترویج ایدئولوژی و نظام سیاسی لیبرال در سطح جهانی ادامه می‌دهد. جریان اصلی در آمریکا قدرتمندترین نیروی سیاسی در این جناح است، و پس از آن سایر کشورهای «پنج چشم»، متحدان اصلی آمریکا در اقیانوس آرام و جریان اصلی سیاسی در اتحادیه اروپا قرار دارند. در مقابل، جناح چپ متشکل از دولت‌ها و نیروهای سیاسی مختلف غیرلیبرال و ضدلیبرال است که از چندقطبی‌گرایی حمایت می‌کنند. وجه مشترک جناح راست این است که چه می‌خواهند—حفظ سلطه لیبرالیسم در جهان—و تفاوت آن‌ها تنها در میزان این تمایل است؛ در حالی که وجه مشترک جناح چپ در این است که چه نمی‌خواهند—هژمونی تک‌قطبی لیبرالیسم—اما تنوع داخلی زیادی دارند و دیدگاه‌های متفاوتی در مورد آینده دارند.

تفاوت در میزان تمایل جناح راست را می‌توان به دو دسته ساده تقسیم کرد: جهان‌شمول‌گرایان ثابت‌قدم و همزیستان چندقطبی. دولت بایدن در آمریکا و جریان اصلی سیاسی در اتحادیه اروپا در دسته جهان‌شمول‌گرایان ثابت‌قدم قرار می‌گیرند، که این را می‌توان از رویکرد آن‌ها نسبت به چین دریافت. آمریکا، کشورهای پنج چشم، ناتو، استرالیا و اتحادیه اروپا و برخی از کشورهای عضو آن در سال‌های اخیر چین را به عنوان رقیب و حریف تعریف کرده‌اند. علاوه بر ذکر تضاد منافع، در اسناد سیاسی خود همواره ایدئولوژی را به عنوان یکی از معیارهای اصلی برای دشمن دانستن چین مطرح می‌کنند. هنگامی که آن‌ها متحدان خود را برای مهار مشترک چین فرا می‌خوانند، ارزش‌های مشترک اغلب به عنوان شعار برای بسیج‌سازی استفاده می‌شود، چه برای منافع تجاری باشد و چه نظامی. در مقابل، همزیستان چندقطبی جناح معتدل در اردوگاه راست هستند. آن‌ها به ارزش‌های لیبرالیسم باور دارند و سیاست‌ها و قوانین مبتنی بر ایدئولوژی لیبرالیسم را در داخل ترویج می‌کنند، اما در مورد جهانی‌سازی لیبرالیسم رویکرد ملایم‌تری دارند و با تحمیل ایدئولوژی لیبرالیسم بر کشورهای دیگر از طریق ابزارهای اقتصادی و حتی نظامی به شدت مخالفند. آن‌ها از همزیستی مسالمت‌آمیز فعال با کشورها و جوامع غیرلیبرال حمایت می‌کنند. دولت سانچز در اسپانیا، حزب چپ‌گرای ملانشون در فرانسه، نیوزیلند، کره جنوبی و حتی ژاپن، هر کدام تا حدی در دسته همزیستان چندقطبی قرار می‌گیرند.

بالعکس، جناح چپ طیف جدید «چپ و راست بزرگ» آشفته است. نگارنده به طور موقت آن‌ها را در سه گروه اصلی طبقه‌بندی می‌کند: اول، نیروهای سیاسی ضدلیبرالی که در داخل غرب رشد یافته‌اند، مانند جنبش MAGA در آمریکا و دولت‌ها و احزاب غیرلیبرال/ضدلیبرال در کشورهای اروپایی.

دوم، قدرت‌های بزرگ مانند چین و روسیه.

سوم، کاوشگرانِ در حال توسعه که عمدتاً شامل اکثریت کشورهای در حال توسعه در جنوب جهانی می‌شوند. تفاوت این سه گروه در نیروهای محرکه غیرلیبرال و ضدلیبرالشان است.
ایدئولوژی مبارزاتی گروه اول، نخبگان جریان اصلی لیبرال در کشورهای خودشان است. آن‌ها معتقدند نظم جهانی لیبرالی که این نخبگان پایه‌گذاری کرده‌اند، به منافع مردم کشورشان خیانت کرده است. در سطح اقتصادی، آن‌ها به طور کلی مخالف نئولیبرالیسم هستند و بر این باورند که بازارگرایی افراطی، صنایع ملی را از بین برده، ثروت را در دست معدودی متمرکز کرده و ساختار اجتماعی را نابود کرده است. هم‌زمان، ارزش‌های لیبرالی نخبگان به ایدئولوژی افراطی «بیداری» و سیاست‌های مهاجرتی گسترده منجر شده که به فروپاشی سنت‌های فرهنگی ملی انجامیده است. در امور خارجی، این گروه از غیرایدئولوژیک کردن سیاست خارجی حمایت می‌کند. سخنرانی مهم ترامپ در ماه می ۲۰۲۵ در عربستان سعودی که در آن سیاست خارجی لیبرال غربی را به شدت محکوم کرد، موضع او مبنی بر گسست از نئومحافظه‌کاری و مداخله‌گرایی لیبرال را نشان داد.

تجربه چین و روسیه در گروه دوم، در نظم لیبرالیسم کاملاً متفاوت بود. چین در جهانی‌سازی تحت رهبری غرب، به توسعه‌ای سریع دست یافت، اما بر نظام سیاسی خود پافشاری کرد. در مقابل، روسیه نظام سیاسی غربی را پذیرفت، اما از نظر اقتصادی و امنیتی ضربه بزرگی خورد.
توسعه چین همچنان با موانع دوگانه‌ای از سوی غرب روبرو است: نیروهای سیاسی لیبرال از هر دو منظر ایدئولوژیک و منفعت‌طلبانه چین را دشمن می‌دانند، در حالی که نیروهای سیاسی ضدلیبرال از منظر منافع چین را رقیب می‌بینند. روسیه پس از عبرت‌گیری از گذشته، از نظر ایدئولوژیک از لیبرالیسم جدا شد و به مرکز ایدئولوژی ضدلیبرال در جهان و هدف اصلی جریان اصلی غرب تبدیل شد؛ تضادی که آشتی‌ناپذیر و غیرقابل مصالحه است. اما نیروهای ضدلیبرال غربی با روسیه اختلافات ایدئولوژیک بنیادینی ندارند و در بسیاری موارد حتی با آن هم‌نوا هستند. آن‌ها با روسیه تضاد منافع دارند، اما این تضاد کاملاً تقابلی نیست. اجماع ضمنی ایدئولوژیک و فضای سازش بر سر منافع میان آن‌ها به وضوح در رویکرد کنونی آمریکا و روسیه نسبت به درگیری اوکراین مشهود است. با این حال، باید دید که آیا روابط منفعت‌طلبانه آن‌ها به سمت سازش پیش می‌رود یا درگیری.

گروه سوم، شامل تعداد زیادی کشور با تفاوت‌های فراوان است. بسیاری از کشورهای جنوب جهانی در طیف سیاسی چپ و راست سنتی قرار می‌گرفتند، اما توسعه آن‌ها به درجات مختلف توسط نظام سیاسی لیبرالیسم محدود شده است و همگی به دنبال افکار و مسیرهای جدیدی هستند. دولت آرژانتین که از راست سنتی برخاسته، دولت آفریقای جنوبی که بر پایه چپ سنتی بنا شده، و کشورهای با سنت‌های فرهنگی و مذهبی متفاوت در آسیا مانند مالزی، اندونزی، تایلند و هند، همگی در تلاشند تا در چارچوب نظام سیاسی لیبرالی که پس از جنگ سرد اجرا شد، اشکال جدیدی از حکمرانی غیرلیبرال را کشف کنند. برخی دیگر از کشورها که ایدئولوژی و نظام سیاسی لیبرالیسم را رد کرده‌اند، مانند قدرت‌های بزرگ جهان اسلام همچون عربستان و ایران، و کشورهای چپ‌گرای سنتی مانند ونزوئلا، نیز به طور فعال در حال کشف و اجرای ایدئولوژی‌ها و نظام‌هایی هستند که برای بقا و توسعه آن‌ها مناسب است. اما یک وجه مشترک در میان کشورهای این گروه فوق‌العاده متنوع وجود دارد: آن‌ها تمایلی به پذیرش یک ایدئولوژی و نظام سیاسی جهان‌شمول و تحمیلی ندارند و همچنین از یک نظام جهانی تک‌قطبی استقبال نمی‌کنند. این ضدیت با جهان‌شمولی و تک‌قطبی بودن، گروه جدید غیرلیبرال جنوب جهانی را به عنوان جناح چپ طیف جدید «چپ و راست» تعریف می‌کند.

شناخت چین از طیف ایدئولوژیک جهان و شناخت جهان از چین

از قرن بیستم به بعد، شناخت متقابل چین و جهان در زمینه ایدئولوژی همواره حول محور طیف سنتی چپ و راست بوده است. پس از شکاف در طیف ایدئولوژیک جهان در قرن بیست و یکم، این شناخت که بر پایه طیف سنتی چپ و راست بنا شده بود، از اساس دگرگون شد. «دشمنان» و «دوستان» در طیف سنتی چپ و راست به طور کلی و بنیادین تغییر کردند.
اگر به نیروهای سیاسی جدید و قدیم در آمریکا نگاه کنیم، گرچه ترامپ در دوره اول ریاست‌جمهوری خود جنگ تجاری با چین را آغاز کرد، اما دولت بعدی، یعنی دولت بایدن، بی‌تردید خصمانه‌ترین دولت علیه چین در دوران پس از جنگ سرد بود. سیاست مهار این دولت علیه چین، ساختارمندترین و پرنفوذترین سیاست بوده و تقریباً کل جهان غرب و بخشی از کشورهای غیرغربی را به مهار نظام‌مند چین وادار کرد. خصومت بایدن با چین ریشه در ایدئولوژی بسیار قوی داشت. او تضاد اصلی در قرن بیست و یکم را «مبارزه دموکراسی‌ها» تعریف کرد و حتی بسیاری از کشورها را برای برگزاری اجلاس اتحاد دموکراسی‌ها به آمریکا فراخواند، که هدف اصلی آن بی‌تردید چین بود. ترامپ از آغاز دوره دوم ریاست‌جمهوری خود، درگیری‌های تجاری با چین را تشدید کرده و شدیدترین جنگ تجاری را از زمان آغاز جهانی‌سازی آغاز کرده است، اما در مسائل ایدئولوژیک و استراتژیک دیگر، رویکرد ملایم‌تری دارد. بایدن نماینده جریان اصلی لیبرال سنتی در آمریکا و غرب است، در حالی که ترامپ نماینده جنبش MAGA است که در تلاش برای براندازی لیبرالیسم در داخل غرب است. هر دو نیرو سیاست‌های ضد چینی دارند، اما ماهیت آن‌ها بسیار متفاوت است. دولت بایدن تضادی دوگانه از ایدئولوژی و منافع با چین دارد، در حالی که تضاد ترامپ عمدتاً بر سر منافع است.

جنبش MAGA ترامپ ذاتاً ضدلیبرال است و به طور کلی از آنچه «نظم جهانی لیبرال» نامیده می‌شود، حمایت نمی‌کند. این به معنای عدم خصومت شدید آن‌ها با چین نیست، اما ماهیت تضاد عمدتاً منافع‌محور است؛ از جمله منافع اقتصادی، نظامی و ژئوپلیتیکی. اینکه آیا این تضاد منافع می‌تواند از طریق مصالحه به یک آرامش پایدار برسد، باید دید. اما می‌توان انتظار داشت که در سطح ایدئولوژیک، دخالت آمریکا در امور داخلی چین و به حاشیه راندن چین در سطح بین‌المللی از طریق «نظم جهانی لیبرال» کاهش یابد.

نحوه تحلیل و قضاوت در مورد موضع و جهت‌گیری سیاسی دولت‌ها و نیروهای سیاسی مختلف در قبال چین پس از شکاف در الگوی ایدئولوژیک جهان، نیازمند یک چارچوب فکری جدید است و این یک نیاز فوری برای تحقیقات در زمینه روابط بین‌الملل است.

جهان چندقطبی و احیای جهانی‌سازی در قرن بیست و یکم

جهان امروز در یک تحول بزرگ و همه‌جانبه قرار دارد و رصد وضعیت فعلی و پیش‌بینی آینده، مانند تلاش برای تشخیص ستاره قطبی از سمت جنوب است. نگارنده فرضیه‌ای را مطرح می‌کند: طیف ایدئولوژیک جهان در حال دگرگونی است و خط گسل بین دو جناح جدید چپ و راست، دیدگاه‌های متفاوت آن‌ها نسبت به آینده نظم جهانی است. جناح چپ به دنبال یک نظم جهانی چندقطبی است، در حالی که جناح راست در تلاش برای حفظ نظم جهانی تک‌قطبی است. هسته ایدئولوژیک تک‌قطبی‌گرایی، لیبرالیسم است که شامل تمام محتوای ارزش‌های لیبرال و جهان‌شمولی و یگانگی آن می‌شود. جناح چپ به شدت متنوع است و شامل تمام ایدئولوژی‌ها و ارزش‌های غیرلیبرال می‌شود، و همچنین برخی نیروهای سیاسی را در بر می‌گیرد که گرچه ارزش‌های لیبرال را دارند، اما از جهان‌شمولی آن حمایت نمی‌کنند. ایدئولوژی‌های جناح چپ بسیار گوناگون است، بر پایه‌های مذهبی، فرهنگی و سیاسی متفاوتی استوار است و تضاد منافع درونی نیز دارد. تصورات این جناح از چندقطبی‌گرایی نیز بسیار متفاوت است. با این حال، بزرگ‌ترین وجه مشترک جناح چپ، مخالفت با تک‌قطبی‌گرایی لیبرال است. می‌توانیم تلاش کنیم تا جایگاه مناسبی برای کشورهای اصلی جهان، احزاب سیاسی یا هر شکل دیگری از نیروهای سیاسی در این طیف جدید چپ و راست پیدا کنیم.

در این چارچوب فرضی، تقابل چندقطبی‌گرایی و تک‌قطبی‌گرایی، تضاد اصلی در نیمه اول قرن بیست و یکم خواهد بود. از منظر واقعی و تاریخی، چین به ناچار یک نیروی مهم در جبهه چندقطبی‌گرایی خواهد بود. در سطح واقعیت، جهانی‌سازی در دهه‌های اخیر بر پایه ایدئولوژی لیبرالیسم بنا شده است. با این حال، الگوی تک‌قطبی کنونی جهانی‌سازی دیگر قابل ادامه نیست. در حال حاضر، این دولت ترامپ MAGA در آمریکاست که با تمام توان در حال بر هم زدن نظم جهانی تک‌قطبی است. تصور آن‌ها از جهان چندقطبی روشن نیست، اما به طور کلی معتقدند که جهان تک‌قطبی به نفع مردم آمریکا نیست. با این حال، ابزارهای MAGA برای پیشبرد جهان چندقطبی، جهانی‌زدایی است که با اهداف چین در تضاد است.

چین و اکثریت قریب به اتفاق کشورهای جنوب جهانی برای ادامه توسعه خود، نیازمند ادامه بهبود ارتباطات و اتصالات متقابل هستند. در عین حال، چالش‌های وجودی که بشریت امروز با آن روبرو است، جهانی هستند؛ مانند مسئله آب و هوا، اشاعه هسته‌ای و هوش مصنوعی، که تنها با همکاری و کمک متقابل همه کشورها قابل حل هستند. تحت تأثیر جهانی‌زدایی که اکنون توسط آمریکا ترویج می‌شود، چین و کشورهای جنوب جهانی باید احیای جهانی‌سازی را با روایت ایدئولوژیک چندقطبی‌گرایی پیش ببرند تا به توسعه پایدار و حل مشکلات وجودی بشریت برسند.

«سه ابتکار جهانی» که چین به جهان ارائه کرده است، تفکر جهان چندقطبی را در سه بعد توسعه، امنیت و تمدن، عینی کرده است. تجربه موفق چین در مشارکت در جهانی‌سازی با حفظ مسیر و نظام سیاسی خود، می‌تواند برای بسیاری از کشورهای جنوب جهانی الگو باشد. ترکیب تفکر کمونیسم و مبارزه برای آزادی ملی که در چین مدرن منجر به بنیانگذاری این کشور شد، نمونه مهمی از ژن‌های چندگانگی است که برای احیای جهانی‌سازی لازم است. تضادها بین کشورها و نیروهای سیاسی چندقطبی‌گرا مطمئناً وجود خواهد داشت و این جبهه کشمکش‌ها، درگیری‌ها و مصالحه‌هایی را تجربه خواهد کرد. اما تضاد اصلی در جهان امروز، تضاد میان چندقطبی‌گرایی و تک‌قطبی‌گرایی است و تنها با پیروزی چندقطبی‌گرایی می‌توان به احیای جهانی‌سازی در قرن بیست و یکم دست یافت که مطابق با منافع بلندمدت چین و جهان است.